راز

نوازش
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳۱
 

 

ای عشق

به صورتم نگاه کن

چون مادری بر تنم نگاه کن

ای عشق

مرا در بر خود گیر

محتاج نوازشم،‌ مرا بر لب خود گیر

آرزو کنیم که-

عشق،

ما را چون مادری مهربان در آغوش بگیرد

و دست نوازش بر سرمان بکشد‌

و در دامان پر از مهر و محبت خود به آرامش برساند.

 

 


 
comment نظرات ()

 
سفر
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩
 

 

باید در سفر زندگی؛

قبل از آن‏که رخت بربندیم

و آمادة ملاقات با یار شویم،

حتی برای یکبار هم که شده،

زیباترین شعر زندگی خود را بسراییم

زیباترین شعری که-

آدرسی از خانة دوست برایمان آورد

و مسیر سبز رفتن را به‏سوی معشوق

با واژه‏های نورانی خویش،‌

روشن کند. 

 


 
comment نظرات ()

 
پرواز
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸
 

 

شاید امروز

هوای دل با نفس یار گرم شود

و چشم‏ها، مژه‏های بلند ستاره‏ها را ببینند

و دل بر بال نور

به کوی یار پرواز کند

تا عاقبت بیاموزد پرواز را

 

 


 
comment نظرات ()

 
دوست
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٤
 

 

و من نیز امروز،

از پشت پنجره اطاق کارم،

طراوت باران را

با روحم احساس می‏کنم

و خنکی برگ‏های دو چنار روبروی پنجره چشمم،

حس طراوت به تنهایی دیوارهای اطاق کوچکم کشیده است.

باران را از آن جهت دوست دارم که اجازه نمی دهد،

زبان احساسم، طعم خشکی پیدا کند

و گنگ شود از واژه‏های عاشقی.

باران را از آن جهت دوست دارم که اجازه نمی دهد،

یاد دوست از خاطرم پاک شود

و حس بودن با او را.

دوست، حس باران است در کویر خشک تنهایی

و طعم زندگی است، در تنگ ماهی.

و من نیز امروز،

از پشت پنجره اطاق کارم،

طراوت باران را

با روحم احساس می‏کنم

و در نهر همیشه خروشان دوست،‌ وضوی عشق می‏گیرم

و با دلدادگی، در سجدة دوست،‌ لبریز می‏شوم

و روی صورت پرستاره‏اش می‏چکم.

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
تا ته عشق
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳
 

 

دعوت به میهمانی یار

بهانه است

برای بازشدن چشم دل

که از پوچی زندگانی دنیا

و قدم‏های مردد

خسته است

چشم دل که باز شود

پاهای خسته

حرف‏های خوب خواهند زد

و نگاه‏های خاکستری

بر سفرة چشم صورت

مروارید سفید می‏پاشند

و جسم سنگین

می‏دود بر سر شوق

می‏رود تا ته عشق.

 

 


 
comment نظرات ()

 
حوض ماهی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۱
 

 

آیا تا کنون-

بر بال پرستوی آسمان،

به گشت و گذاری در باغ آرزوهایتان رفته‏اید؟

و به‏یکباره شیرجه‏ای جانانه-

در حوض پر از ماهی حیاط‏خلوت دلتان زده‏اید؟

تا کنون-

خود را در طبیعت فراموش کرده‏اید؟

 

 


 
comment نظرات ()

 
ستاره‏های اشک
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۸
 

 

ستاره‏های اشک

در کُنج دل نشسته، سوسو می‏زنند

رهروان مسیر عشق

از آیینة چشمان عبور می‏کنند

ابابیل‏های حرم امن

در مسیر پرهیاهوی افکار

-با سبدهائی پر از قطرات اشک وفغان-

رنگین‏کمان آرزوها را

در ((بقیع)) تقریر می‏کنند.

امروز روز دیدن است

و فریادها را جوابی نیست

امامان را فریادی دیگر باید در بقیع

- و در سرزمین نینوا و طوس-

آزاد‏گی را تدبیر می‏کنند

در سعی عشق و  آئینة افکار

زیستن را باید به جستجو

دل‏سپردن به انوار طیبه

از بهر آتش محبت او

و عاشقان نفس را

در مروه تقصیر می‏کنند.

 

 


 
comment نظرات ()

 
بوم عالم
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٧
 

 

شروع آفرینش غنچه

و حرکت آب

و سنگینی کوه

و تمنای دل

و همه و همه،‌

از نقطه‏ای آغاز می‏شود که-

دل می‏شکفد

و یار بر چنین شکفتنی آفرین می‏گوید

و بوم عالم را

با عاشقانه‏ترین احساس

و عارفانه‏ترین تدبیر

و زیباترین صورت، وسعت می‏بخشد

و بهار را

فصل زایش و رویش و آفرینش قرار می‏دهد.

 

 


 
comment نظرات ()

 
سراب
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٦
 

 

روزهای سخت و دیرگذر

چشمه‏های خشک و بی‏آب

تمامی لحظه‏های وجودم عطش

جباران حقیر

-گویی بر سراب-

لکه‏های سیاه ابر اسارات، می‏خواهند بر روحم بیاندازند.

اما تا انتهای غم باید خندید

و با اندوه آواز خواند

زندگی باید کرد!

 

 


 
comment نظرات ()

 
شرجی دل
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٥
 

 

امروز

در هوای شرجی دل عاشق قدم بردار

تا غرورت خیس شود

و چشم‏هایت را به‏سوی آسمان دل منتظر پرتاب کن

تا نگاهت بیاموزد پرواز را

 

 


 
comment نظرات ()

 
گهواره خواب
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٤
 

 

مدعی از ره نرسیده در گوش فلک خواند‌ که پسْ آن شوق کجاست؟

و مادر از کنج اطاق، چشمکی زد به گهوارة خواب و........

و هنوز مدعی نمی‏داند پَس ِ آن شوق کجاست

و این حدیث هم‏چنان ادامه دارد.

 


 
comment نظرات ()

 
اصواتی از عالم غیب
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٧
 

 

لحظه‏ای شیرین‏تر از تفرج در دشتی سبز یا کوهی بلند وجود دارد؟

یا اوقاتی خوش‏تر از خوابیدن کنار چشمه‏ای پرآب؟

سکوت کوهساران را که با غریو باد می‏شکند با گوش جان شنیده‏اید؟

و آن‏را در اعماق وجودتان تکرار کرده‏اید تا آرامش‏بخش دوران تنهایی‏اتان باشد؟

دیده‏اید رقص موزون برگ‏ها را-

همراه آرایش ابرها در دل جویباری در کوچه‏باغی از دهستانی سرسبز؟

یا باریکه‏ آبی در شیار کوهستان که تمامیت زیبایی را به‏تصویر می‏کشاند؟

این‏ها همه نشانه‏ای از زیبایی‏های یار هستند که روان انسان را پاک و زلال می‏کنند.

چشم بر چشم چمن خودروی طبیعت گذاشته-

و راز لطافت، پاکی، نرمی و شادابی را از او پرسیده‏اید؟

رقص غزال ابروکشیدة طناز را میان درختان در قلب خود به‏تصویر کشیده‏اید؟

پرواز سنجاقک‏ها میان بوته‏زارهای دشتی سرسبز را چطور؟

تاکنون لالة گوش خود را با موسیقی طبیعت شستشو داده‏اید-

تا قادر به شنیدن اصواتی از عالم غیب شوید؟

در طبیعت، موهای خود را به‏دست باد سپرده‏اید

و تن خسته را بر خاک آن آسوده‏اید؟

"چون عشق بزد آتش، در پرده ستاری

آن باد بهاری بین، آمیزش و یاری بین

گرنی همه لطفستی، با خاک نپیوستی

درباغ صفا، زیر درختی به نگاری

افتاد مرا چشم و بگفتم: چه نگاری؟"- مولانا

 

 


 
comment نظرات ()