راز

جشن فطرت،‌ جشن ملاقات با یار
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٩
 

 

هر روزی‏که انسان به موفقیت همراه با آرامش برسد، عید فطر اوست که در این روز،

خورشید شکوفه می‏کند و گلبرگ‏هایش را با شبنم صبح‏گاهی بر سر و روی عاشقان می‏پاشد.

در چنین‏روز فرخنده‏ای، جشن فطرت برپا شده، خداوند از "جام اوفى" به بندگانشان مى‏چشاند،

مراتب عبودیت یکی پس از دیگری طی می‏شوند تا مقام "او ادنى" حاصل شود.

روزیست که درآن، شادی‏ها به‏اوج می‏رسند، یک‏ماه حماسه و خروش و جدال نفس با تمنیات دنیا به سرانجام رسیده، مقرب‏ترین فرشتگان آستان الوهیت، عطری از بارگاهش را بر روان‏های تشنه می‏پاشند. جشن عید فطر که زیباترین واژه‏های دلدادگی را علی(ع) با چیرگی و زبردستی هرچه تمامتر می‏سراید و در گوش آدمیان زمزمه می‏کند، با شیدایی به پیروانش می‏آموزد که:

عید فطر، جشن موفقیت، جشن آرامش و جشن ملاقات با یار است.

روزیست که در آن، پرچم افتخار و پیروزی سالکان و عاشقان بر سفرة ضیافت الهی به اهتزاز درآمده، در پرشکوه‏ترین و فرخنده‏ترین ایام عمر، نماز شکر و تحیت در فضایی به‏‏گستردگی تمامی آسمان و در دشتی به‏وسعت تمامی قلب‏های عاشقان روزه‏دار، برپا می‏شود تا همه، دست‏ها را در قنوت عشق به‏سوی آسمان بلند کرده، یک‏صدا با سرور و شادمانی ندا سردهند که:

"بارالها!

به حق این روز که آن را براى مسلمانان عید و براى محمد(ص) ذخیره و شرافت و کرامت و فضیلت قرار دادی، از تو مى‏خواهیم که بر محمد و آل محمد، بهترین درودها را ارسال و ما را در هر خیر و برکتى وارد کنی که محمد و آل محمد را در آن وارد کردى!

بارالها!

در این روز فرخنده، ما را از هر سوء و بدى که محمد و آل محمد را از آن خارج کردی، خارج نما.

پروردگارا!

درود و صلوات تو بر محمد و آل محمد و از تو طلب می‏کنیم آن‏چه را که بندگان شایسته‏ات از تو خواستند؛ و به تو پناه مى‏بریم از آن‏چه بندگان خالصت به تو پناه بردند."

روزیست که در آن، خورشید راه عشق را آب زده، سبدهای بزرگی از شکوفه‏هایش را بر سر و روی نجواکنندگان نماز عید فرو می‏ریزد تا آن‏ها یک‏صدا، آواز دلدادگی سر داده، سرود شکر بخوانند تا بتوانند از سفرة الهی، نعمت "بندگی" را برداشت و عبودیت و سرسپردگی را با تمامی وجود، وجدان کنند. صدافسوس که یک‏ماه شیرین عاقبت به‏سر می‏آید و زمان به‏تندی باد در کویر دل‏های محزون و نالان و گریان گذشته، لحظه‏های با معبودبودن در سحرگاهان، با ‏سرعتی فراتر از انتشار آگاهی در سرزمین تشنة عقل، سپری شده،‌ تا در نشئه‏ای دیگر، آدمی به درک یار در دل بنشیند.

تمثیلی از عمر و زندگانی آدمیان که درازایش به اندازة چشم به‏هم زدنی است تا او آمادة درک نشئة دیگری در عالم پس از دنیا شود،‌ نشئه‏ای که اگر با اتصال دل آدمی به یار در عالم دنیا همراه باشد، بسیار شیرین و فرح‏بخش خواهد بود.

لحظه‏هایی که تمامیت عشق و شیدایی را به‏تصویر کشیده، نهاد آدمی را از عطش با "او" بودن لبریز کرده، جوانه‏های دلدادگی را در سفرة ضیافتش شکفته، رود بزرگ آفتاب را از دل خورشید، همراه با شکوفه‏های معطرش در دل‏های تشنه، جاری کرده، چشم‏های منتظر را با روشنایی و سرور، ضیافت بخشیده و سرانجام با حماسه‏ای باشکوه که فطرت آدمی را به میهمانی عشق می‏برد، با بازگشت به عهد فطرى "الست"، که روح و نفس و جسم آدمی را از هر آن‏چه رنگ تعلق می‏گیرد، رها و آزاد می‏کند؛‌ که اگر چنین اتفاقی رخ دهد،‌ جریان اتصال دل به یار صورت می‏گیرد.

و صد شکر که در چنین روزی، همه به میهمانی معبودشان دعوت می‏شوند تا بتوانند "روح خدا" را با سرانگشتان دلشان لمس کرده

 و با گل‏واژه‏های شکوفه‏های رود آفتاب، چهره‏های زمینی‏شان را آسمانی کنند

 و شاهد نزول مائده و روز بازگشت به پیروزی و پاکی و ایمان به خدا باشند.

روزی‏است‏‏که در آن به‏فرمودة شهید شب‏های قدر: "خداوند روزة بندگانش را می‏پذیرد و نمازشان را ستایش می‏کند" تا صفای باطنشان هویدا شده، برای همیشه نافرمانی و سرکشی از روانشان رخت بربندد و بدانند که "هر روز درآن، نافرمانى معبود نشود، عید باشد."

عاشقان در چنین روزی خوشحالند که خدایشان از گناهانشان چشم پوشیده و بر عیب‏هایشان پرده کشیده و توبه‏اشان را پذیرفته و چنان است که توانسته‏اند حتی به اندازة یک نفس! به قرب الهى نزدیک شوند، که نزدیکی به معبود، دل‏های منتظران قرب را معطر می‏کند و معرفت حضور در پیشگاهش را فزونی می‏بخشد. روزیست که در آن: روزه‏گزاران به صفاى باطن دست می‏یابند؛ شخصیت واقعى خویش را پیدا می‏کنند؛ از عطر آسمانی، اندامشان را معطر کرده و لذت نداى خداى جل‏جلاله را در اعماق وجودشان جاری می‏سازند؛‌ و درعوض، خداوند کریم و رحیم: رنج گرسنگى و تشنگى و شب زنده‏دارى را از یاد آنان می‏برد تا بتوانند با شوق و شکر بلکه با وجد و سکر، ماه خدا را پیشواز کنند؛ در عبادات و سیر و سلوک و حرکت به‏طرف حق و خیر و لطف و تمنا و نیاز، از یکدیگر سبقت بگیرند و از اعماق وجودشان به نداى رب‏الارباب، لبیک گفته و با اشک شادی، همراه با سیدساجدین آواز سر دهند که:

"پروردگارا!

بر محمد و آل محمد درود فرست و مصیبت ما را در این ماه جبران کن و روز فطر را بر ما عیدى مبارک و خجسته بگردان و آن را از بهترین روزهایى قرار ده که بر ما گذشته است، که در این روز بیشتر ما را مورد عفو قرار دهى و گناهانمان را بشویى و بر ما ببخشایى، گناهانى را که در پنهان و آشکارا انجام دادیم.

بارالها!

در این روز عید فطر، که براى مؤمنان روز عید و خوشحالى و براى مسلمانان روز اجتماع و گردهمایى است، از هر گناهى که مرتکب شده‏ایم و هر کار بدى که کرده‏ایم و هر نیت ناشایسته‏اى که در ضمیرمان نقش بسته است به سوى تو باز مى‏گردیم و توبه مى‏کنیم، توبه‏اى که در آن بازگشت به گناه هرگز نباشد و بازگشتى که در آن هرگز روى آوردن به معصیت نباشد.

خداوندا!

 این عید را بر تمامی مؤمنان مبارک گردان و در این روز، ما را توفیق بازگشت به سوى خود و توبه از گناهان عطا فرما."

راز و نیاز با معشوق، مستی و سرخوشی می‏آورد و انسان را به عالم بالا هدایت می‏کند و کدامین موفقیت و آرامش بالاتر آز آنست؟ مستی یعنی شوق رفتن و دیدن روی یار که عاشق در هر مناسبتی از ایام که بهترینش در ماه صیام است، شوق مستی در سر دارد و اگر می را دیر بنوشد،‌ خمار میکده شده،‌ سر بر آستانش می‏کوبد تا یار لطفی کند و از شراب میکده جرعه‏ای در کام عاشق خمار بریزد.

برای عاشق اما ماه صیام هم بهانه است برای مستی و از خودبی‏خودشدن و غرق در او شدن؛‌

چراکه عاشق در هر لحظه از وجود و سجود، می یار می‏خواهد تا مست شده، فنا در یار شود؛

چراکه می‏داند بقا تنها در فناست و تنها آرزوی عاشق آن‏ست که بقا یابد تا فنا در یار شود.

 


 
comment نظرات ()

 
قدر
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧
 

 

 

انا انزلنه فی لیله‏القدر* و ما ادریک مالیله‏القدر* لیله‏القدر خیر من الف شهر* تنزل‏الملیکه والروح فیها باذن ربهم من کل امر* سلم هی حتی مطلع‏الفجر

شب‏های قدر در پیش رو هستند؛ شب‏هایی که هزاران راز نهفته در آنهاست؛ شب‏هایی که که در آن می‏توان کلام خدا را با گوش جان شنید و شب‏هایی که می‏توان به بازسازی و بازپروری خویش پرداخت.

مطمئن هستم که هرکس حداقل یک‏بار به "شخصیت و انسان سالمی" که عاری از هرگونه عیب و کژی باشد، اندیشیده و در تصور خود، صفاتی متعالی از آن ترسیم کرده است.

انسانی‏که دارای تمامی جنبه‏های خوب و متعالی باشد و بهترین‏ها و برترین‏ها شاملش شود.

چنین انسانی وجود دارد؟

انسانی‏که تمامی خصوصیات والا و متعالی انبیاء، اولیاء، اندیشمندان، متفکران و مصلحان را یک‏جا در خود جمع کرده

و در حیات دنیویش، تمامی آن‏ها را بدون کم و کاست، برای دیگران بدون منت هدیه آورده باشد.

انسانی‏که همه او را شیر میدان مبارزه بدانند و درعین‏حال، عاشقی شیفته و مهربان که تمامی وجودش تجلی عشق و شیدایی

 و لحظات حیاتش مملو از شناخت یار و عشق به او باشد  و در همه حال به تضرع، ناله سر دهد که:

"خدایا!

آن‏چه را که تو از من به آن داناتری بیامرز. پس اگر من تکرار کردم، تو آمرزش را به من بازگردان!

خدایا!

آن‏چه را که من به وسیلة آن به زبانم به سوی تو تقرب جستم و قلبم بر خلاف آن بود،‌ بیامرز!

خدایا!

اشاره‏های گوشه‏های چشم و سخنان بیهوده و خواسته‏های دل و لغزش‏های زبان مرا بیامرز!"

 انسانی‏که به مدد توان و نیروی خدای درونیش بتواند شگفتی‏ها و تجلیات فراوانی را خلق کرده و بواسطة تمامی آن‏ها،

 همة کسانی‏که او را می‏شناختند، حتی در صحنه‏های نبرد از او به نیکویی و احترام یاد کرده و کسی را برتر از او ندانسته، در وصفش بسرایند:

"و بسان رعد در رگبارهای تند شبانه،‌ نیرومند و غران بود!

چشمه همان چشمه است؛

شب و روز در جریانش تأثیر ندارند!"

و یارانش، همیشه و همه جا از او به نیکی و احترام یاد کنند. "ضراربن حمزة ضبایی"[1] نقل می‏کند: "گواهی می‏دهم که او را در جایی که عبادت می‏کرد دیدم، هنگامی‏که شب، پرده‏های تاریکی را گسترده بود، در محراب ایستاده و ریش خود را در دست گرفته و به خود می‏پیچید و بسان محزون گریه می‏کرد و می‏گفت:

((ای دنیا، ای دنیا؛

دور شو از من!

آیا خود را به من عرضه می‏کنی یا خواهان من هستی؟

زمان تو نزدیک مباد، چه دور است آرزوی تو! دیگری را بفریب؛

من به تو نیازی ندارم؛ ترا سه‏بار طلاق گفته‏ام که در آن بازگشتی نیست.

زندگی تو کوتاه و اهمیت تو ناچیز و آرزوی تو پست است!

آه از کمی توشه و درازی راه و دوری سفر و عظمت جایگاه ورود!))"

انسانی‏که چراغ درونش را با اکسیر و روغن عشق خدایی پر کرده باشد

تا نورش گرمی‏بخش و روشنی‏دهندة اطرافیان و بلکه تمامی تاریخ بشریت باشد

 و به سبب آن، تمامی کائنات در عالم دنیا و ملکوت لب به تمجید و دعا و تحسینش باز کنند و جملگی ثناگوی او شوند.

انسانی‏که مرد و زن و فقیر و غنی و سیاه و سفید و دلیر و ناتوان در هر گوشه‏ای از دنیا برایش یکسان بوده،

قلباً همه را نیکو دانسته، آرزویی جز سعادت و آرامش برای آن‏ها در سینه نپروراند.

انسانی‏که همه‏کس و همه‏چیز را بدون منت، دوست داشته باشد

 و خود را فدای عافیت و اصلاح تمامی انسان‏ها کرده و به فرماندارانش دستور دهد:

"بال خود را برای رعیت فرود آور

و چهره‏ات را بگشای و پهلویت را نرم کن

و در نگریستن به گوشة چشم و خیره نگاه کردن و اشاره نمودن و درود گفتن، با آنان یکسان رفتار کن تا بزرگان در ستم کردن تو طمع نکنند و ضعیفان از عدالت تو مأیوس نگردند!"

انسانی‏‏که در ظلمت شب‏های تیره و تار،

 در عین بزرگی و عظمت، با کفش‏هایی وصله‏دار و با کوله‏ای پر از عشق و محبت و صفا،

دست بر سر ناتوانان و یتیمان بکشد تا هیچ‏کس در هیچ گوشه‏ای از دنیا، احساس درماندگی، بی‏کسی و بی‏پدری نکند

و به نصیحت، به یکی از فرماندارانش[2] بنویسد:.

"آگاه باشید،‌ پیشوای شما از دنیای خود به دو جامة کهنه و از خوراکش به دو گردة نان اکتفا کرده است!

آگاه باشید شما بر چنین کاری قدرت ندارید ولی مرا به پرهیزگاری و کوشش و پاکدامنی و درستکاری کمک کنید.

به خدا قسم من از دنیای شما زری نیاندوخته و از غنایم آن، مال فراوانی ذخیره نکرده‏ام و با جامة کهنه‏ام، لباس کهنة دیگری آماده ننموده و وجبی از زمین را در تصرف نگرفته‏ام.

اگر می‏خواستم، به صاف شدة این عسل و مغز این گندم و بافته‏های این ابریشم راه می‏بردم؛ ولی هیهات که: خواستة بیجا بر من پیروز گردد و حرص، مرا به انتخاب خوراک‏ها بکشاند؛ درحالی‏که شاید در حجاز یا یمامه کسی باشد که طمع در قرص نان نداشته و سیری را به یاد ندارد! یا با شکم پر بخوابم درحالی‏که اطراف من شکم‏های گرسنه و جگرهای تشنه باشند.

آیا از خودم به این قانع باشم که به من زمامدار مؤمنان بگویند، درحالی‏که با مردم در سختی‏های روزگار شریک نباشم؟"

انسانی‏که بهترین شب‏های عالم، برای او پدیدار شده باشند که از هزار شب افضل‏اند تا در آن شب یا شب‏ها،

 اسارت نفس به حریت و آزادگی تبدیل شده،

 آیه‏های نجات انسان‏ها از عالم سیاهی‏ها و زشتی‏ها و بردگی‏های دنیوی، به بهترین صورت تفسیر شوند

 و سرنوشت عالم و آدم را رقم زند

 و انسان در چنین شبی بتواند "قدر" خویش پیدا کرده و کویر خشکش را با گواراترین شهد عالم، سیراب کند

و زمین جان تازه‏ای پیدا کرده و آسمان نورانی شود و جهل و نادانی به دانایی و بصیرت مبدل شوند و......

و همة این‏ها به برکت حضور عزیزترین شخصیت سالم عالم هستی در پیشگاه احدیت باشد که به‏مناسبت چنین حضوری، ملائک و روح به اذن عشق، حریر ملیح شفاعت و رستگاری بر سر شب‏زنده‏داران عاشق ببندند و بهترین سلام‏ها و درودها و ثناها را از بهشت عشق به دل‏های نالان و شکسته هدیه کنند. چنین انسانی وجود دارد؟

انسانی‏که آواز قلم هرگز نتواند نالة درد و محنتی که او شب‏ها در اعماق چاه دنیا، طنین‏انداز می‏کرد،

 به نت درآورد و گوشه‏ای کوچک از آن‏را حتی با برترین واژها بسراید.

انسانی‏که در خانة خدا متولد شده باشد

 و در همان خانه، دشمن نادان و آلوده به جهل و خشکه مقدسی، بر او هجوم آورد

تا در سجادة عشق و نیاز که تمامیت شیدایی و زیبایی را یک‏جا به تصویر می‏کشید، رستگارش کند.

کسی‏که در خانة خدا متولد می‏شود، همچون کوه در مقابل شداید، سختی‏ها، نامردمی‏ها و بی‏عدالتی‏ها استوار بوده

 و همه می‏دانستند تا زمانی‏که علی‏(ع) هست، احدی جرأت پایمال کردن حقی را نخواهد داشت.

"من مانند کوه بودم که بادهای شکننده و تند آن‏را نمی‏جنباند و از جا نمی‏کند. هیچ‏کس از من عیب و نقصی نگرفته است. ذلیل نزد من عزیز است تا آنگاه که حق او را بستانم و نیرومند نزد من ناتوان است تا وقتی‏که حق را از او بگیرم."[3]

انسانی‏که تمامی وجودش سرشار از صداقت، پاکی، رشادت، زیبایی، لطافت، شجاعت و مردانگی بوده

و سالک‏وار در اوج کمال و آگاهی، به درک و مشاهدة شگفتی‏هایی نایل شود که چشمان سر، از رؤیت آن‏ها عاجز باشند.

انسانی‏که  به هر وسیله‏ای برای رسیدن به موفقیت متوسل نمی‏شد و توفیق و آرامش خویش را در عبادت و بندگی یار جستجو می‏کرد.

انسانی‏که  هفت اقلیم آسمان را به بهانة پایمال‏کردن کوچک‏ترین حقی، حتی اگر پوستِ جوی موری باشد، عوض نکند

 و تمام وجودش آکنده از برپایی حق و عدالت باشد.

"سوگند به خدا، اگر هفت اقلیم را با هرچه زیر آسمان‏های آن‏ها است، به من بدهند که خدا را دربارة مورچه‏ای که پوست جوی از آن بربایم، نافرمانی کنم، نخواهم کرد.

راستی، دنیای شما نزد من پست‏تر از برگی است که در دهان ملخی قرار گرفته و آن‏را می‏جود! علی را با نعمت فناپذیر و لذت تمام‏شدنی چه‏کار؟

 از خواب عقل و زشتی لغزش‏ها به‏خدا پناه می‏برم و از او کمک می‏خواهم."[4]

عبدالله‏بن عباس[5] می‏گوید: در ذی‏قار بر امیرالمؤمنین وارد شدم، درحالی‏که کفش خود را می‏دوخت، به من گفت: قیمت این کفش چند است؟ گفتم: ارزشی ندارد. فرمود:

"به خدا قسم، این کفش در نظر من از حکومت بر شما محبوب‏تر است، مگر آن‏که حقی به‏پا کنم یا از باطلی جلوگیری نمایم."[6]

انسانی‏که هر کلامش، دنیایی از معنی دربرداشته باشد

 و هر سخنش اسرار هستی هویدا سازد

و تمامی وجودش، تمامیت کتاب هستی باشد.

"گروهی خدا را بر اساس طمع و پاداش پرستش می‏کنند و این عبادت بازرگانان است!

و گروهی خدا را از روی ترس و بیم عبادت می‏کنند و این عبادت بردگان و غلامان است!

و گروهی خدا را از روی عشق و معرفت (شکر و سپاس) بندگی می‏کنند و این پرستش آزادگان است!"[7]

انسانی‏که به‏درستی عشق و معرفت را در عالی‏ترین صورت به پیروانش آموخته،‌

عشق یار را با نوای دل در گوش زمان خوانده

 و آن‏را روشی متعالی برای پرستش معبود معرفی می‏کند.

چنین انسان و شخصیت سالمی که عاری از ناپاکی‏ها و نقصان‏ها و کاستی‏ها و در متعالی‏ترین و کامل‏ترین صورت انسانی باشد، در عالم خلقت می‏توان یافت؟ چنین انسان و شخصیتی تنها یک افسانه است یا خالق هستی، وجود نورانی او را برای بشریت به ارمغان آورده است؟

به‏راستی که "علی" (ع) یک افسانه نیست که، تمامی واقعیت است، واقعیتی که او و خانواده‏اش، بهانه‏ای برای خلقت عالم هستی معرفی شده‏اند و تاریخ گواه بر آنست. تمامی کسانی‏که (اعم از مسلمان و غیرمسلمان) او را شناخته، دل به ولایت او سپرده‏اند و همگی خواسته‏اند با بهترین واژه‏ها و عبارت‏ها، بلکه‏ای ذره‏ای از شخصیتش را به تصویر بکشانند. شخصیت سالم و بدون عیب و نقص "علی" (ع)، الگویی کامل برای تمامی انسان‏ها و شیعیانی است تا بتوانند درس‏هایی از صفات عالیه‏ای که خداوند متعال در او به ودیعه گذاشته، فرا گیرند. آن‏چه علی(ع) برای انسان‏ها از جانب عشق هدیه آورد، دنیایی بود که در آن، دل‏ها سرشار از امید و واژه‏های دلدادگی و محبت می‏شدند،‌ روح و روان‏ها آرام می‏گرفتند و‌ چشم سر به‏جز زیبایی و نیکی و لطف و عشق، چیز دیگری را نمی‏دید. به‏راستی در چنین دنیایی، چگونه زیستن معنی پیدا کرده، ظرایف خلقت و بودن هویدا می‏شود. دنیای پر از رمز و رازی که هر لحظه‏اش مملو از نشاط و شور و امید است اگر بتوان گوش جان را با موسیقی اسرارآمیز خلقت آشنا کرد و با آن شاد زیست و برعکس، چون گوش جان نشنود و دل را زنگار دنیا پر کند، زندگی تار شده، اندوه و فغان سر خواهد کشید.

همیشه گفته‏ام، روح چون خسته شود، تن خسته می‏شود؛ پس تن خسته را همچون روح خسته، باید با طراوت ((واژه‏های)) دلدادگی و عشق شستشو داد تا آرام شود. مولی متقیان با سرودن محکم‏ترین و زیباترین واژه‏های عاشقی و دلدادگی و بیان و گسترش اندیشه‏ای منسجم و متعالی که ریشه در وحی الهی دارد،‌ هر تن و روان خسته‏ای را آرام و بانشاط می‏کند و به گفته اندیشمند مسیحی، "جرج جرداق":

"پیاپی بودن سخنان علی(ع) و هم‏چنین ارتباط بین اندیشه‏ها به‏طوری که هر اندیشه‏ای نتیجة فکر سابق و منشأ پیدایش اندیشة بعدی باشد، نشانة فراست بی‏مانند علی(ع) است.".

در چنین دنیایی که علی (ع) برایمان ترسیم می‏کند،‌ فضایی آکنده از شادی و سرور و حرکت و پویایی و امید و تلاش برای زندگی بهتر ایجاد شده و سرانجام،‌ موفقیتی لبریز از آرامش به‏دست می‏آید. کسانی‏که در ماه خدا به حقیقت تمامیت کتاب هستی واقف شده و شخصیت مولایشان را با چشم دل درک می‏کنند، آمادة جشن بزرگ هستی می‏شوند تا پاکی‏ها را از ناپاکی‏ها، خوبی‏ها را از بدی‏ها، زیبایی‏ها را از زشتی‏ها و انسانیت و مردانگی را از خوی حیوانیت و نامردمی‏ها "جدا" سازند.

زمانی‏که چنین جدایی باشکوهی صورت پذیرد، خورشید شکوفه‏های زندگی و بشارت و نشاط و آرامش را به سر و روی آدمیان پاشیده و چشم دل را به منظر زیبا و بی‏همتای یار باز می‏کند.

چشم دل که به‏سوی یار باز شود، جشن فطرت در روان و صورت انسان‏ها آغاز شده، زندگانی نو آغاز می‏شود و انسان، امیدوار به لطف پروردگارش آمادة کسب بهترین موفقیت‏ها می‏شود؛‌ موفقیت‏هایی که لبریز از آرامش و سرور و نشاط هستند.

 

اقتباس از کتابم تحت عنوان: "راز موفقیت همراه با آرامش: فقر و عشق یار"

 



[1] - نقل قول ضراربن حمزه ضبایی به معاویه در مورد امیرالمؤمنین

[2] - عثمان بن حنیف انصاری،‌ فرماندار حضرت در بصره

[3] - سخنی از علی (ع) که به مثابه خطبه‏ای است.

[4] - سخن مولا به برادرش عقیل که از علی(ع) به سبب تهی‏دستی، درخواست بخشش کرده بود.

[5] - فرماندار مولا در بصره

[6] - ذی‏قار محلی است در نزدیکی بصره. مولا پس از این عبارات،‌برای مردم خطبه‏ای خوانده و برای جنگ با مردم بصره آماده می‏شود.

[7] - سخن مولا در تفسیر عبادت


 
comment نظرات ()

 
طلب
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٤
 

 

دهان بستم

و در ماه صیام تو به انتظار بنشستم

چشم بستم

و در تماشاخانة تو به تماشا بنشستم

گوش بستم

و در شکوه کلام تو به سکوت بنشستم

کمر بستم

و در شب‏های قدر تو به دعا بنشستم

این‏همه شور، این‏همه شوق،‌ این‏همه عشق

از شوق لحظة افطار تو،‌ کوزة دل بشکستم

٭

زانو بستم

و در روز عید فطر تو به نماز بنشستم

دل بستم

و در تمنای وصل تو به دریا بنشستم

این‏همه راز، این‏همه ساز، این‏همه نیاز

از شوق دیدن روی تو، نفس سرکش خود بشکستم

٭

پا بستم

و در راه تو به انتظار بنشستم

این‏همه پرواز، این‏همه سوز و ساز، این‏همه راز و نیاز

از شوق غرق در جام تو،‌ ساقی مسکین دل بشکستم.

٭

توسل در ماه خدا به معصومین و برگزیدگان ارادة‌برتر،

انسان گنهکار را پاک کرده،

چشم دلش را برای دیدن یار باز می‏کند.

٭

و امروز که تولد نوری از انوار طیبیه الهی است؛

که تولد کریم اهل بیت است-

هم او که در دنیا از همه چیزش گذشت تا رضای یار حاصل شود؛

هم او که عزیز زهرا بود؛

هم او که به روایتی، در کنار مادرش آرامیده است؛

هم او که پشت و یاور برادری بود که عظمت عاشورا را آفرید؛

هم او که تجلی حُسن و عشق و صفا بود؛

هم او که به زیبایی می‏گوید: "خداوند ماه رمضان را میدان مسابقۀ عشاق قرار داده تا با عشق بازی (طاعت و بندگی) او در این ماه، به طلب یار از یکدیگر سبقت گیرند."

در بهترین ماه خدا که یک شبش از هزار شب برتر است-

عطر گل محمدی را در دهان خشک و تشنه روزه داران می‏پاشد؛

تا عاشقان، تسبیح یار را در این ایام؛

با طراوتی از جنس شبنم و برگ گل، بر زبان جاری کنند.

٭

چشم دل باز کردم و صفا دیدم

هرچه دیدم، سبزه و نوا دیدم

چشم دل باز کردم، چشم سر باز شد

در انتهای رسالت، نور مصطفی دیدم

چشم دل باز کردم، صورتم گلگون شد

در آرامش یک لبخند، کریم اهل بیت در بهار دیدم

چشم دل باز کردم، روحم پر کشید زقفس

در شیار اندوهی لذت بخش، ضامن آزادگان دیدم

٭

در چنین ایامی یک‏بار دیگر عاشقان مسیر یار،

جان و رمق تازه‏ای گرفته و بر پیمان خویش،

مهر تازه‏ای می‏زنند تا اصول عدالت‏خواهی و حق‏طلبی را تفسیر و دیگران را به تفکر واداشته و با آن آشنا کرده، در مسیر صواب، هدایت کنند.

چه خوب می‏شد که:

در این روز -

اماممان ما را با خود به سرزمین آشنائی و دیدار می‏برد -

و از آب معرفتش، لبان تشنه‏امان را سیراب می‏کرد.

چه خوب می‏شد که:

در این روز -

اماممان، چگونه خواستن و تضرع به پیشگاه یار را به ما آموخت

تا ما تنها بنده یار باشیم

و از کسی غیر از یار،

حاجت نخواهیم.

چه خوب می‏شد که..........

٭

تولد امام حسن مجتبی (ع) بر تمامی عاشقان و شیفتگان مسیر آزادی و حق طلبی-

مبارک باد!

 

 


 
comment نظرات ()

 
ماه صیام: ماه خودسازی، خودباوری و خودیابی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٧
 

 

«راز اول»: "بدانیم که ما معمار و سازندة زندگی و محیط پیرامونی خود هستیم. اگر از ساختمان آن راضی نیستیم، هر چه سریع‏تر در ترمیم یا تجدید بنای آن، بکوشیم."

در ایامی که ما به اختیار یا از سر تکلیف، از برخی از ظواهر دنیا فاصله می‏گیریم (برای مثال، در ماه مبارک رمضان)، روح و روان ما را هاله‏ای از زیبایی و طراوت دربرمی‏گیرد و چه خوب است که انرژی مثبت چنین احساسی را در روان اطرافیانمان جاری کرده و آرزو کنیم که همگی در این ایام، با شادابی بیشتر و توانی والاتر و دستی فراختر و جسم و روحی سالم‏تر و ذهنی آماده‏تر به ساختن روزهایی بپردازیم که تمامی لحظاتش سرشار از موفقیت و کامیابی و سرور و شادی و لبخند و امید باشد.

مدیریت کار و خانه و مدرسه را باید در کنار استفاده از روش‏های آکادمیک، از روش‏های خودشناسی، خودباوری، اعتماد به نفس، انگیزشی و سایر روش‏هایی که با عشق و عرفان توأم باشند، به سرانجام رسانید. درواقع،‌ مدیریت امور، زمانی با موفقیت همراه خواهد شد که انسان از چگونه زیستن خویش آگاهی داشته باشد و هدف‏مند به تصحیح و تجدید بنای محیط پیرامونی همت گمارد.  

بدانیم که ما معمار بنا و ساختمان زندگی‏مان هستیم که باید تمامی عمر را در آن سپری کرده و هر لحظه‏اش را در کنجی از آن بگذرانیم. همیشه آرزو کرده‏ام که ساختمان زندگی من، در وسط باغی سرسبز و با درختانی سربه‏فلک کشیده، بنا نهاده شود تا هر از چندگاه، سفرة دلم را در کنار جوی آبی که از وسط آن می‏گذرد پهن کرده و با نسیم دلنشین و پرندگان درختانش هم‏آواز شوم.

یاد بگیریم که راز بهتر زیستن را با ساز و نوای دل و صدای زیبا و دلنشین پرندگان در سحرگاهان به چنگ آورده و آن‏را بر صحیفة دل با زیباترین خطی که از اعماق وجودمان برمی‏خیزد، به رشتة تحریر درآوریم. یعنی، فهم اسرار طبیعت و تمامی جلوه‏های زیبایش کمک شایانی به خودسازی و خودباوری ما می‏کند.

یاد بگیریم که صدای طبیعت را از اعماق وجود خود بشنویم تا تمام چیزهایی را که فراموش کرده‏ایم، دوباره به یاد آوریم؛ آن‏گاه قادر خواهیم بود بنای وجود خود را به بهترین صورت، اصلاح و تزیین و آرایش کنیم. بدانیم که ارادة‌ برتر از همان روز نخست، ما را به بهترین صورت آفرید، «اسماء» را که فرشتگان نمی‏دانستند به ما یاد داد و ما را برای مأموریتی سترگ به این دنیا آورد. اما ما بر اثر غفلت و خودناباوری، همه چیز را فراموش کردیم. موفقیت همراه با آرامش با رمزگشایی راز بهتر زیستن میسر خواهد شد و کسی‏که بر این «راز» آگاهی یابد، به‏طور یقین به موفقیتی نشاط‏انگیز دست پیدا می‏کند.

آیا تاکنون به این نکته اندیشیده‏ایم که هر کسی ساختمان عمر خود را به گونه‏ای ساخته، «چگونه زیستن» را در آن تمرین و تجربه می‏کند و بنابراین، کمتر می‏توان شباهتی میان این‏همه بناهای رنگارنگ پیدا کرد.

اگر از «چگونه زیستن» در بنای خود راضی نیستیم، بیاییم در این ایام پر رمز و راز که اراده برتر وعده داده که یک شبش برتر از هزار شب است، دستی به سر و روی ساختمان چندطبقة غبارگرفته‏امان کشیده، آن‏ را بازسازی کرده، اطاق و پستویی را خراب کنیم و سالنی نو با مصالح مرغوب که از جنس «عشق»، «هدف»، «امید»، «پشتکار» و «صبر» باشد، بسازیم.

بدانیم که معمارِ ساختمان زندگی هرکس، خودش است. ما بنای زندگی خود را می‏سازیم و آن‏را تزیین می‏کنیم. هر روز خشت و آجری بر آن‏چه قبلاً ساخته بودیم اضافه کرده،‌ اطاق و سرسرایی بر طبقات افزوده یا خراب کرده،‌ دیوارها را بالا برده و بنایی از خود به یادگار می‏گذاریم.

حتماً داستان نجار پیری را که می‏خواست، بازنشسته شود، شنیده‏اید. او که سالیان متمادی، کار کرده بود، می‏خواست خود را برای استراحتی طولانی آماده کند، پس موضوع را با صاحبکارش درمیان گذاشت. صاحبکار که می‏دانست، نجار از خود خانه‏ای ندارد تا دوران بازنشتگی‏اش را در آن سپری کند، بدون آن‏که اجازه دهد نجار از نیتش بویی ببرد، از او می‏خواهد که به‏عنوان آخرین کار، خانه‏ای از چوب برایش بسازد.

نجار که بسیار خسته به‏نظر می‏رسید، با اکراه درخواست وی را اجابت کرد و به ساختن خانه برای صاحبکارش مشغول شد. او برای آن‏که زودتر کار را به پایان برساند، با مصالحی نامرغوب کارش را به سرعت شروع و با بی‏دقتی، ساختِ خانه را به‏پایان رسانده و آن‏را برای ارایه به صاحبکار آماده کرد. البته برای آن‏که حفظ آبرو هم کرده باشد،‌ ظاهر خانه را با رنگ و روغن، آراسته نمود تا سستی بنیاد کار به چشم نیاید.

نجار در روز موعود که زمان تحویل کار بود، صاحبکار را در خانه‏ای که ساخته بود، ملاقات کرده تا کلید خانه را به او تحویل دهد. اما با کمال تعجب،‌ می‏بیند که صاحبکار آن‏را به‏عنوان هدیه و به پاس سال‏ها کار و تلاش،‌ به وی بازمی‏گرداند. صاحبکار با مهربانی به او می‏گوید: این خانه از آن توست. پس در آن آرام گیر و مابقی عمرت را همین‏جا سپری کن.

به‏راستی اگر نجار (که خود ما هستیم) می‏دانست، باید مابقی عمر خود را در چنین خانه‏ای سپری کند، آن‏را چنین سست و متزلزل می‏ساخت یا برای استحکام بنا، از مصالحی مرغوب استفاده می‏کرد و بیشترین دقت و مهارت را در ساخت خانه به‏کار می‏برد؟ واقعاً این داستان زندگی همة ما نیست؟ اگر به این حقیقت ایمان داشتیم که باید عمری را در خانه‏ای سپری کنیم که معمار و سازنده‏اش، خودمان هستیم، آیا با وسواس و دقت بیشتر، ایمنی لازم را در ساختِ خانة خود لحاظ نمی‏کردیم و مراقب سلامتی آن نمی‏شدیم؟

بدانیم که هیچ‏گاه دیر نیست. همیشه فرصت ترمیم و بازسازی خانه‏امان وجود دارد. قبل از اذان صبح و هنگام صرف سحری، نیت کنیم که مصالح خانه را عوض کرده و اگر از چیدمانش هم راضی نیستیم، تغییر دکوراسیون دهیم، تمامی رنگ‏های تیره را روشن کرده؛ پردة تمامی پنجره‏ها را از جنسی انتخاب کنیم که «نور» به راحتی بتواند از آن عبور کرده، «اندرونی» و «بیرونی» بنایمان را روشن کند؛ شاید هم بخواهیم وسایلش را عوض کرده یا اگر نتوانستیم، حداقل جابه‏جایشان کنیم.

پس از صرف افطاری، به زیرزمین خانه‏مان هم حتماً سری بزنیم و غبارروبی کنیم و چیزهای به‏دردنخور را به‏دور اندازیم،‌ چیزهایی که طی سالیان متمادی در افکار و روانمان رسوخ کرده‏اند و خلاصی از آن‏ها می‏تواند راه را برای ورود افکار و ایده‏های خوب و تازه، هموار کند. راه خلاص شدن این است‏که، فهرست بلندی از این افکار و رفتار به‏دردنخور تهیه کرده،‌ آن‏ها را در رودی پرآب انداخته تا غرق شوند و دیگر به سراغمان نیایند.

آری؛ در ماه صیام که این چنین آمادگی روحی کسب می‏کنیم، فکری به حال ساختمانی که سالیان سال آن‏را با اعمال و افکارمان بنا نهاده‏ایم، کرده و اجازه ندهیم که گذشت ایام و حوادث گوناگون، ستون‏های یک زندگی بانشاط و پویا را سست کرده تا سرانجام تخریب شود و اثری از آن در روزگاران باقی نماند! بدانیم که در همه حال، حداقل خدا با ماست و ما را برای به یاد آوردن آن «حقیقت فراموش شده»، یاری خواهد کرد.

خودباوری داشته باشیم تا وجود خود را دوباره کشف کنیم. یک مدیر موفق، باید همیشه به دنبال حقیقت باشد و چه حقیقتی مهم‏تر از کشف دوبارة خویشتن است. کسی‏که خود را به‏درستی بشناسد، در مدیریت و شناختن اطرافیان موفق خواهد بود. 

چنان‏چه ستون‏های زندگی‏امان را این‏گونه تقویت کنیم، باید انتظار داشته باشیم که "موفقیت" به سراغمان آمده و ما را تا رسیدن به آرزوهایمان یاری کند. آری، نخستین راز این‏ست: «بدانیم که ما خود معمار و سازندة زندگی و محیط پیرامونی خود هستیم. اگر از ساختمان آن راضی نیستیم، هر چه سریع‏تر در ترمیم یا تجدید بنای آن، بکوشیم.»

آیا این راز پیچیده‏ای است؟ باور داشته باشیم که همه می‏توانند بر این راز آگاهی یابند و با عشق و توکل و ایمان و خودباوری و اعتماد به نفس و انگیزة بهتر زیستن و رسیدن به شادی و سرور و آرامش، ساختمان وجودی خود را به بهترین صورت تزیین کنند.

کسانی‏که بتوانند در این ایام پر فیض و برکت، بر این راز آگاهی یابند و در جهت تحقق آن در زندگی کمر همت بندند، طعم شیرین موفقیت در زندگی را خواهند چشید و آرزوهایشان یکی پس از دیگری تعبیر شده،‌ به واقعیت خواهند پیوست. کسانی‏که بتوانند بر این راز آگاهی یابند، نه تنها دلی سرشار از امید خواهند داشت،‌ بلکه نور امید را به اطرافیان خواهند پاشید و آرزوی موفقیت و سرور و آرامش را برای همگان مسئلت می‏کنند. کسانی‏که بتوانند بر این راز آگاهی یابند، خودباوری و اعتماد به نفس را نیز به اطرافیان سرایت خواهند داد تا آن‏ها نیز به موفقیت و آرامش دست پیدا کنند.

درواقع، «انسان موفق»، تنها موفقیت و آرامش را برای خود نمی‏خواهد،‌ بلکه می‏خواهد طعم شیرین آن‏ها را با همه قسمت کند. او می‏داند که "بنی‏آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند. چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار." پس، «انسان موفق»،‌ موفقیت و خوشبختی و آرامش خود را در پرتو موفقیت و خوشبختی و آرامش دیگران جستجو می‏کند و خداوند کریم چنین اراده فرموده که بهترین و زیباترین موفقیت همراه با آرامش را می‏توان به راحتی در ماه صیام که ماه خودسازی، خودباوری و خودیابی نام گرفته است، بدست آورد.

**این مطلب را با اقتباس از کتاب "راز بهتر زیستن: رمز موفقیت همراه با آرامش"، جلد دوم، (1388)، که توسط "انتشارات بعثت" به چاپ رسانده‏ام، به رشته تحریر دوباره درآوردم. امیدوارم که مورد قبول و رضایت خداوند توبه پذیر قرار گیرد.

 


 
comment نظرات ()

 
فنا در یار
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱
 

 

راز و نیاز با معشوق، مستی و سرخوشی می‏آورد و انسان را به عالم بالا هدایت می‏کند و کدامین موفقیت و آرامش بالاتر آز آنست؟ مستی یعنی شوق رفتن و دیدن روی یار که عاشق در هر مناسبتی از ایام که بهترینش در ماه صیام است، شوق مستی در سر دارد و اگر می را دیر بنوشد،‌ خمار میکده شده،‌ سر بر آستانش می‏کوبد تا یار لطفی کند و از شراب میکده جرعه‏ای در کام عاشق خمار بریزد.

برای عاشق اما ماه صیام هم بهانه است برای مستی و از خود بی‏خود شدن و غرق در او شدن؛‌

چراکه عاشق در هر لحظه از وجود و سجود، می یار می‏خواهد تا مست شده، فنا در یار شود؛

چراکه می‏داند بقا تنها در فناست و تنها آرزوی عاشق آن‏ست که بقا یابد تا فنا در یار شود.

دل هوای کوی یار دارد و به شوق دیدنش سر از پا نمی‏شناسد.

دل بهانه‏ای می‏خواهد تا خود را برای ملاقات با یار مهیا کند و چه بهانه‏ای بهتر از ملاقات با یار در ماه صیام که یک شبش از هزار ماه دنیا برتر است.

ماه صیام دل را پاکیزه و مطهر کرده، برای دیدن یار آماده می‏سازد.

ماه صیام، صبر و استقامت دل را برای بودن با یار زیاد کرده، درس بردباری و ایستادگی می‏آموزد.

ماه صیام، چشم صورت را پاک کرده،‌ زشتی‏ها و ناپاکی‏های دنیا را از آن می‏زداید.

عاشق می‏خواهد که در راه معشوق سر برود، که سر عاقبت رفتنی است، چه امروز باشد چه فردا؛ پس همان به که در راه یار برود و شروع دل‏باختگی در ماه صیام باشد.

باید در عشق گداخته شد تا قدر عشق دانست؛ و مگر نه آنست که در ماه صیام، عطش و گداختگی به اوج می‏رسد، پس همان به که عطش جسم و نفس را که می‏گدازاند و می‏سوزاند،‌ در برکت این ماه التیام بخشید.

در ماه صیام،‌ سرکشی نفس کنترل شده و طریقت بندگی به آزمون گذاشته می‏شود.

در ماه صیام، عاشق به سوی دوست پرواز کرده و با تمام وجود به درگاهش دعا و استغفار فراوان می‏کند که دعا و نیایش در این ماه، حال دیگری دارد.

در ماه صیام،‌ عاشق با معصوم (ع)‌ تمرین هم‏آوایی و هم‏نوایی کرده تا عادتی دلنشین شود برای تمامی لحظات زندگیش که با سوز و معرفت دل، ندا سر دهد:‌......

"معبود من!

از تو می‏خواهم که به‏سوی هر خیری، راهی و از هر آن‏چه دوست نداری، بازدارنده‏ای برایم قرار دهی.

ای رحیم‏ترین رحیمان! ای صاحب کرم و بخشش!

ای کسی‏که از من و از آن‏چه در خلوت مرتکب زشتی‏ها شده‏ام درمی‏گذری؛

ای کسی که به ارتکاب گناهانم مؤاخذه نمی‏فرمایی!

با تمام وجود عفو و مهربانی و لطف و کرم تو را تقاضا می‏کنم.

معبود من!

پندم دادی، پند نگرفتم؛ بازم داشتی از لغزش‏ها،  باز پس نرفتم.

پس چه عذری خواهم داشت در پیشگاه تو! از من درگذر ای صاحب کرم.

با تمام وجود عفو و مهربانی و لطف و کرم تو را تقاضا می‏کنم.

معبود من!

از تو به هنگام مردن راحتی؛ و به هنگام حساب پس‏دادن، گذشت و عفو درخواست می‏کنم.

گناه از بندة تو کار بزرگ و زشتی است

ولی گذشت از جانب تو باید که بزرگ‏تر و نیکوتر باشد.

ای سزاوار پرهیزگاری! ای شایسته آمرزش!

با تمام وجود عفو و مهربانی و لطف و کرم تو را تقاضا می‏کنم.

معبود من!

همانا من، بندة ناتوان و نیازمند تو هستم که به جود و رحمتت محتاج است.

تو بی‏نیازی و برکت و رحمت بر بندگانت ارزانی می‏داری؛ تو قاهری، تو  نیرومندی؛

اما ما بندگان ناتوانت چگونه می‏توانیم پی به دانش بی‏کرانت برده، قدرتت را اندازه‏گیری کنیم.

همه ما نیازمند به رحمت تو هستیم.

پس رویت را از ما برمگردان و ما را جزو بندگان صالح و نیکت قرار ده.

معبود من!

مرا به بهترین پایندگی، باقی؛

 به بهترین مردگی، مرحمت؛

به بهترین دوستی با اولیایت، بخشش؛

و به سخت‏ترین دشمنی با دشمنانت، رغبت فرما.

معبود من!

هرچه در دلم از شک و ریب و انکار و نومیدی یا سرخوشی و نخوت و خوش‏گذرانی و خودبینی یا خودنمایی و شهرت‏طلبی یا شکاف‏اندازی یا نفاق‏ورزی یا کفر و فسق و نافرمانی و بزرگ‏بینی یا هرچه مانند این‏ها که دوست نداشته باشی، یافت شود؛

معشوق من!

 از تو مسئلت می‏کنم که آن‏ها را تبدیل کنی:

به ایمان به وعده‏ات؛

و وفای به عهد و پیمانت؛

و رضای به قضایت؛

و زهد در دنیا؛

و رغبت در آن‏چه در نزد توست؛

و بازگشت بی‏شائبه؛

و توبه و استغفار

از تو ای پروردگار جهانیان تقاضا می‏کنم."

 


 
comment نظرات ()