راز

هیاهو در کویر زندگی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٤
 

 

زندگی چیست؟

آیا برای همه، معنای یکسانی دارد؟

آیا همه آن‏را یک‏جور می‏فهمند، می‏بویند، می‏چشند، می‏بینند، لمس کرده و احساس می‏کنند؟

به‏طور حتم این‏چنین نیست.

زندگی زورمداران، زورگویان، مستکبران و دیکتاتورها چگونه می‏تواند با زندگی عارفان، صالحان، عاشقان، مردان خدا و صلح‏دوستان یکی باشد؟

اصلاً زندگی انسان‏های عادی هم یک‏جور نیست و هیچ‏کس مثل دیگری زندگی نمی‏کند، حتی اگر شباهت‏های ظاهری داشته باشد،

اما چون "دنیای" هرکس با دیگری متفاوت است، پس زندگی‏های متفاوتی تجربه می‏کنند.

برای بعضی‏ها:

زندگی گردش عقربکِ لحظه‏های عمری است که به‏سرعت یا آهستگی می‏گذرد، اما کنترلی بر آن نداشته و عاقبت، توشه‏ای اندک می‏گیرند یا بهره‏ای فراهم نمی‏کنند؛

یا داستان پرواز به ناکجاآبادی است که اتفاق می‏افتد، بدون تدبیر و خواستة پروازکننده‏ای که نمی‏داند کجا می‏رود و چرا می‏رود، تمامی عمر را در شک و تردید سپری کرده، فلسفة آمدنش را نمی‏داند، خودبینی و خودمحوری را رمز موفقیت می‏داند، نسبت به همه‏چیز و همه‏کس بدبین است و پیروزی و موفقیت خویش را در شکست و ناکامی دیگران جستجو می‏کند.

بعضی‏ها از زندگی، قفسی از خاطره‏های رنگی و با هزارتویی الوان و پیچ در پیچ ساخته‏اند و تمامی عمر خود را در آن حبس کرده و با خاطره‏های تلخ و شیرینش، دلخوش یا ناخوش‏اند.

برای عده‏ای زندگی تنها اشک شمعی است که در حضور پروانه و مهتاب ریخته می‏شود؛

سایه شبی است که در سحرگاهان در حضور خورشید خودنمایی می‏کند؛

یا رنگ کم‏فروغ و زرد آفتاب در حضور مغرب است؛

رقص گلبرگی در حضور شبنم؛

یا سعی سالکی است در حضور دل، تا توفیق بودن و درک حضور در کنار عشق را داشته باشند.

برخی زندگی را خواب نرم شبدر در دشتی وسیع که پایانش ناپیداست، می‏بینند؛

یا برای عده‏ای دیگر، یادآور عطر خون گل سرخ در سرزمین شیدایی، عاشقی، شهادت و.....است.

گروهی دیگر، شنیدن امواج خروشان دریا؛

سکوت دلربای کوهستان؛

آواز پرندگان قبل از طلوع آفتاب؛

شوق دیدار شقایق در دشت؛

بوئیدن یاس در کوچه‏باغ‏های زندگی؛

یا حتی خواب سنگین نیلوفر در برکه‏ای تنها را تمامیت زندگی می‏دانند.

زندگی هرچه می‏خواهد، باشد،

یک راه کوتاه حتی به درازای عمر؛

یک خواب سنگین به عمق شب تار؛

یک آه و تمنای سالک به بلندای فنا و بقا؛

یک عبادت به بلندای همت عابد؛

یک خروش به عظمت راه مجاهد؛

یک پیام به وسعت آزادی و آزادگی؛

یا یک رؤیا به وسعت دل کودکی یتیم.

اما، چه خوش و نیکوست که زندگی با هر تعبیر عارفانه، شاعرانه، فیلسوفانه، بدبینانه، دین‏باورانه، مادی‏گرایانه و...... همه‏چیز دارد؛

و آن‏هایی خوش‏بخت‏ترند که باور کرده‏اند زندگی اگر گل دارد، خار هم باید داشته باشد؛

اگر لبخند دارد، اشک هم دارد؛

اگر شادی دارد، غم هم دارد؛

اگر پیروزی دارد، شکست هم درپی دارد؛

درواقع، هیچ زندگی‏ای بدون غم و غصه کامل نیست.

زندگی را هرطور که می‏خواهیم و دوست داریم یا اعتقاد داریم، ببینیم، اما بدانیم که:

اگر بتوانیم در شرایط نامطلوب زندگی، خوبی‏ها و خوشی‏های آن‏را به‏یاد آورده، واکنشی مطلوب و سازنده از خود نشان دهیم؛

 آن‏گاه در مسیر انسان کامل‏شدن گام نهاده و موفقیت و کامیابی به دست آورده‏ایم.

اگر همیشه با شرایط دلبخواه مواجه باشیم و رفتار و کنش مناسب از خود نشان دهیم که هنر نکرده‏ایم، کنش مناسب ما در شرایط نامطلوب است که قدرشناسی ما را از زیبایی‏های زندگی به نمایش می‏گذارد و ما را نزد معبود عزیز می‏کند.

اگر کسی بتواند این‏چنین زندگی کند، این‏چنین عاشق باشد و این‏چنین دنیا را نگاه کند، آن‏گاه مرگ خوبی هم به سراغش خواهد آمد و حتی از مرگ هم احساس شادمانی و رضایت خواهد کرد.

مرگی ناخوشایند است که انسان، تنها بدی‏های زندگی را ببیند، اما برای کسی‏که همه چیز زندگی را یک‏جا پذیرفته و از "بودن" لذت می‏برد، درواقع سالک و مبارزی است که خود را برای رفتن آماده می‏کند و حتی چگونه رفتن را هم خودش انتخاب خواهد کرد.

به‏قول دون خوان ماتیوس:

"مرگ  دردناک، مرگی است که در بستر  به سراغ انسان می‏آید. وقتی داری مبارزه می‏کنی، مرگ   نه تنها دردی ندارد، که شادی‏آور هم خواهد بود."

انسانی که مزة فقر را چشیده باشد و دنیا را از زاویة چشم یار نگریسته و با عشق محبوب، روز را به شب می‏رساند، زندگی‏اش سراسر مبارزه خواهد بود و زیبایی و آرامش و لطف را در پرتو چنین مبارزه‏ای می‏بیند. تصویری که او از دنیا بر بوم ذهن خویش می‏اندازد،‌ پردة سبزی است که عشق یار در آن موج می‏زند و برای خشنودی و رضایت معشوق، آماده می‏شود تا هر لحظه به استقبال سخت‏ترین مهلکه‏های زندگی رفته تا در دامان یار به بقا برسد.

این‏همه هیاهو در کویر زندگی برای چیست؟

سود؟ شهرت؟ شهوت؟ رفاه؟ موقعیت برتر سیاسی- اجتماعی؟

بر فرض همه را هم یک‏جا بدست آوردیم؛ آیا موفقیت همراه با آرامش را توانسته‏ایم بدست آوریم؟

آیا در زندگی شاد بوده و شاد زیسته‏‏ایم؟

شاکر واقعی لحظه‏های زندگی بوده‏ایم؟

دلی را شاد کرده‏ایم؟ دلی را نشکسته‏ایم؟

لبخند عشق و محبت بر صورت دیگری نشانده‏ایم؟

آبرویی را نبرده‏ایم؟

دستی را گرفته‏ایم؟ پایی را نبسته‏ایم؟

خانه‏ای را با مهر و عطوفت خود آذین بسته‏ایم؟ کاشانه‏ای را ویران نکرده‏ایم؟

به‏راستی آیا تا کنون با دل خود خلوت کرده و پرسیده‏ایم: از کجا آمده‏ایم؟

در سفر زندگی چه کرده‏ایم؟

به کجا می‏رویم؟ با خود چه توشه‏ای به همراه خواهیم برد؟

و این‏همه هیاهو در کویر زندگی برای چیست؟  

باید در سفر زندگی؛

قبل از آن‏که رخت بربندیم و آمادة ملاقات با یار شویم،

حتی برای یکبار هم که شده،

زیباترین شعر زندگی خود را سروده؛

آن‏را بر پهنة کویر زندگی‏مان با زیباترین واژه‏هایی که تمامی از جنس احساس باشند، نقش بندیم؛

تا بر تشنگی و خشکی کویر، آب حیات پاشیده؛

و چشمان خستة عمر را با عطری از یاس و شقایق و لاله و سوسن و زنبق نوازش داده؛

 به نشئة بیداری رسیده؛

تا چگونه دیدن را برای رفتن به سوی دوست بیاموزد..............

زیباترین شعری که همنشین وفاداری باشد در صندلی خالی عمرمان که هرگز احساس تنهایی و بی‏کسی و درماندگی نکنیم.

زیباترین شعری که آن‏را همه دوست داشته باشند و وقتی زیر لب زمزمه می‏کنند، فطرت پاک و زلال خویش را در آیینة دنیا ببینند. 

زیباترین شعری که طعم فقر را در کام‏مان بنشاند و دنیا را با تمامی ظواهرش، پوچ دانسته تا بدانیم که در واقع،

 خود در برابر خالق بی‏همتا هیچ بوده و هر چه هست، از اوست و هرچه داریم، متعلق به اوست.

زیباترین شعری که تنها برای یار سروده شود و تمنا و وسوسة دنیا در آن حضور نداشته باشد؛

 یعنی شعر زندگی‏ای که رنگِ فقر را داشته و متعلق به خود نباشد.

زیباترین شعری که نگرش وحدانیت را در سطرسطر آن بتوان دید و عظمت خالق یکتا را توسط آن بتوان درک کرد.

زیباترین شعری که آدرسی از خانة دوست برایمان آورده و مسیر سبز رفتن را به‏سوی معشوق با واژه‏های نورانی خویش،‌ روشن کند. 

 


 
comment نظرات ()

 
فراق یار و درد هجران
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٠
 

 

در این شرایط پرتنش و پراضطراب، تنها یاد دوست است که دل را آرام کرده، اندوه از قلب می‏زداید. مطلب زیر را از کتابم تحت عنوان: "راز موفقیت همراه با آرامش: فقر و عشق یار" انتخاب کردم تا آرمش را بر دل‏های کسانی‏که دوستشان دارم، هدیه کنم:

*                                                                

دل در لحظاتی غبار غربت می‏گیرد، بی‏قرار شده، سر را به‏سوی خود می‏کشاند تا آرام گیرد.

دل که آرام نباشد،‌ موفقیت را چه سود؛‌ موفقیت اگر در پرتو آرامش دل حاصل نشود، سرابی در کویر است. نباید دل را به‏حال خود رها کرد که مصیبت‏ها به‏دنبال می‏آورد و اگر با امید رسیدن به کوی یار و نسیم ولایت اهل بیت نوازش داده نشود، از آرامش واقعی لبریز نمی‏شود.

سرگردانی سر از بی‏قراری دل است که به‏دنبال خم ابروی یار به هر کوی و برزن می‏رود و می‏دود و می‏جوید و اگر نشانی درست نداشته باشد، تا ابد سرگردان و حیران در وادی نفس باقی خواهد ماند.

"در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد."- حافظ

سر در جستجوی منطق است و به دنبال کسب موفقیت؛

دل، احساس و عشق را فریاد می‏زند؛ اما هیچ‏کدام فراق یار نمی‏خواهند و هجران را برنمی‏تابند.

فراق یار و درد هجران را با چه زبان و کلامی می‏توان گفت که گفتنی نیست؛

و حتی قوی‏ترین واژه‏ها و عبارت‏‏های ادبی، توان بیان ندارند؛

و تنها دل باید آن‏را بفهمد و با ممارست و توسل به معصوم، نشانی پیدا کند؛

و اگر راه غیر رود و آدرس اشتباه پیدا کرده، دنیا را به‏جای کوی یار بگیرد و در احوال آن غرق شود، پریشان احوال، روزگار سپری کند.

دل که پریشان شود، موفقیت و آرامش پریشان احوال خواهند شد.

"شنیده‏ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

فراق یار نه آن می‏کند که بتوان گفت

نشان یار سفر کرده از که پرسم باز

که هرچه گفت برید صبا پریشان گفت."‏- حافظ

*

شفای درد روزگار،‌ رسیدن به آرامش و کسب موفقیت پایدار چیست؟

بوی وصال یار است که در هوای دل باید جست؛

و آواز بلبل مست است که با گوش جان باید شنید.

اگر غبار دنیا بر دل باشد، از تن برون باید کرد؛

و اگر حجاب غرور بر گوش جان افتد، از جان برون باید کرد؛

تا دنیا و غرور نفس، دیوار بلندی بر سر راه پرواز روح نباشد برای رسیدن به کوی یار؛

که وقت تنگ است و زمان به‏تندی باد می‏گذرد،

پس امروز را باید مغتنم شمرده، خود را از درد هجران و غیبت خلاصی داد،

که یار حاضر و منتظر است؛

که ما از حجاب غفلت برون آییم.

*

امروز

در هوای شرجی دل عاشق قدم بردار

تا غرورت خیس شود

و چشم‏هایت را به‏سوی آسمان دل منتظر پرتاب کن

تا نگاهت بیاموزد پرواز را

شاید امروز

روز دیگری باشد،‌ شقایق را

در دشت بیکران آرزو

تا دیرتر پرپر شود

و پروانه را

در آرزوی لبخند شمع

تا دیگر اشکش نبیند

و شکوفه‏های بهاری را

بر تن درختان مست از رگبار

تا نگاهش بیاموزد پرواز را

شاید امروز

روز دیگری باشد،‌ درد را

در رؤیای قامت زمان

تا آرام گیرد

و مردان خسته را

در اندیشة رهایی از آوار زندگی

تا کمر راست کنند

و زنان نالان را

در آرزوی شبی بی درد

تا روحشان بیاموزد پرواز را

شاید امروز

هوای دل با نفس یار گرم شود

و چشم‏ها، مژه‏های بلند ستاره‏ها را ببینند

و دل بر بال نور

به کوی یار پرواز کند

تا عاقبت بیاموزد پرواز را

شاید امروز

روز دیگری باشد

روز خلاصی از درد

روز گذر از هجران

روز دیدن یار

روز آموختن پرواز

شاید امروز

روز دیگری باشد.

٭

نیافتن خانه دوست برای سوخته دلان  همان‏قدر بهت‏انگیز   و خنده‏آور است که یافتنش برای کسانی که تمامی عمر کاری جز سوخته‏دلی دیگران اندیشه‏ای در سر نداشته‏اند. هیچ واژه و عبارت احساسی و شورانگیز و حماسی نمی‏تواند نشانی از خانه دوست بدهد؛

که دل ِ سوخته می‏خواهد و مستی سر؛

که اگر این دو نباشند ،تمامی تمنیات دنیا که در علم و فلسفه و هنر  و موسیقی  و عرفان و دین و مذهب و ایسم و ایدئولوژی و..... جمع شده‏اند  و عده کثیری را برای همه عمر به خود مشغول و گرفتار می‏کنند، هرگز نخواهند توانست اثری و حتی نشانه‏ای کم سو و باریک و اندک از دوست ارایه داده و بر پویندگان هم سرانجام معلوم نخواهد شد: که چرا آمده‏اند و قرار است به کجا بروند؟

سوخته‏دلی و دل‏آزردگی است که رندی می‏آورد؛

و رند است که به اشاره‏ای نشان از دوست می‏یابد؛

وگرنه، مسیر علم و فلسفه و عرفان و هنر و..... سنگلاخ است

و معلوم نیست عاقبت به کجا ختم شود.

عمری بر سندان علم و کتاب و سیاست و درس و مکتب می‏کوبی؛ عاقبت اما بدنامی و بی‏نامی نصیبت می‏شود و پس از چندی نه نامی از تو باقی می‏ماند و نه خاطره‏ای که دلی را شاد کند و روح آزرده‏ای را تیمار.

تازه اگر هم اثری در قالب کتاب و مقاله‏ای از خود برجای گذاری، برای عافیت دنیاست که البته لازم است اما کجا می‏توانند نشئه‏ای هرچند مختصر از لذت یار را در کام تشنه بریزند؟

آیا موفقیت این است؟

بیماری آن‏جاست که کثیری، یافتن نشانی از دوست را بیهوده دانسته و تکیه بر علم و تخصص را مجاز و سخن از خانه یار را عبث و اتلاف وقت و عمر می‏دانند و بر نگارنده یا گوینده چنین کلماتی خرده می‏گیرند که چرا تنها بر تخصص و علم دنیا اکتفا نمی‏کند تا او را هم‏پیاله خود کرده از می و مستی یار محروم سازند.

در این راه پر فراز و نشیب و سنگلاخ که نه‏تنها برای رسیدن به یار از صدمیدان عبور باید کرد و ممارست‏های فراوان کشید؛‌

بلکه باید خود را همیشه و همه‏جا در یار دید نه یار را در خود که شرط عاشقی و دلبری و فنا در معشوق   به امید بقا این‏گونه نباشد.

با این‏همه اما رندانی پیدا می‏شوند که به اشاره‏ای و آنی در منزل یار سکنی می‏گزینند و گویی از تمامی راه‏های پر پیچ و خم به "لحظه‏ای" گذر کرده‏اند.

چه خوش "احمد جام" به رندی می‏سراید:

" غره مشو که مرکب مردان مرد را

در سنگلاخ بادیه پیها بریده‌اند

نومید هم مباش که رندان جرعه‌نوش

ناگه به یک ترانه به منزل رسیده‌اند"

رند جرعه‏نوشی که با لبی بر پیاله یار،

مست و خمار شده

و در منزل یار سکنی می‏گزیند،

دیگر کجا خواهد توانست در خانه دنیا آسوده گیرد

و دل بر وسوسه‏های دلفریبش خوش کند؟

باید سوخت؛

تا رها شد و به یار رسید،

که موفقیت و آرامش پایدار همان جاست.

به‏راستی، مستی ِ سوختن هم لذتی دارد؛

و اگر با رسیدن به منزل یار همراه باشد،

چه شوری خواهد داشت

و غوغایی برپا خواهد کرد؟

میل دیدن یار در دل عاشقان آن‏چنان شعله می‏کشد که همه چیز و کس را برای او می‏خواهند، حتی دنیا و زیبایی‏هایش را.

در این شوق و شعف برای منزل گرفتن در سرای یار

اما دنیا رقیبی است که اگر رام نشود،‌

 آدمی را رام خود کرده،‌ می‏خواهد جای سرای یار را پرکرده،‌ عطش سفر به کوی یار را با سر‏خوشی زودگذر در منزل دنیا عوض کند.

حدیث تکراری از مبارزة‌ عاشق با نفس سرکشی که می‏خواهد او را در میکدة دنیا مدهوش کرده تا مستی می یار از سرش برود.

 

 


 
comment نظرات ()