راز

آواز مرغ سحر
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥
 

 

عاشقی که با یار نشسته باشد،

به تاریکی نمی‏اندیشد.

دل را باید از تاریکی‏ها پاک کرد و روشنی و نور در آن کاشت.

دل خانة‌ زیبائی‏هاست و نباید جواز ورود زشتی و ناپاکی به آن، داده شود.

دل باغچة‌ گل و چمن،‌ صحنة‌ هنرنمایی بلبلان و پرنده‏های الوان و محل بازی و شور و جوشش پروانه‏هاست که اگر تاریک شود،‌ گل‏ها پژمرده،‌ چمن‏ها زرد و بی‏روح شده، مرغان و پروانه‏ها می‏میرند.

احساس تنهایی و افسردگی دل،‌ از تاریکی آنست، چراکه اگر غیر از زیبایی و پاکی به دل راه یابد، تاریک می‏شود و مرغان چمن، میل چمن نمی‏کنند، همدم گل نمی‏شوند، یاد سمن نمی‏کنند.

"سرو چمان من چرا میل چمن نمی‏کند

همدم گل نمی‏شود، یاد سمن نمی‏کند"- حافظ

برای رهایی و خلاصی از تاریکی؛‌ باید نور بر دل افکنده شده، دوباره روشن شود تا مطرب عشق به ساز و نوا بپردازد و بساط شور و نشاط و فرح‏بخشی آن‏را فراهم کند.

"مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

عالم از نالة عشاق مبادا خالی

که خوش آهنگ و فرح‏بخش هوائی دارد"- حافظ

عاشقی که با یار نشسته باشد،

غم در دلش می‏خندد.

کمتر انسانی است که غم در دلش جای نگرفته، ایامی را به آن مشغول نشده باشد. غم‏ها که اکثراً از جنس دنیا هستند، نیاز به ظواهر دنیا را جلوه‏گرند،‌ نیازهای بی‏پایانی که دائم زیاد شده، بر غم‏ها می‏افزایند. اما اگر "غم عشق" به‏جای "غم دنیا" در دل بنشیند،‌ دل مصفا شده،‌ از ظواهر دنیا پاک می‏شود.

غم دنیا،‌ دل را مبهوت و آوارة مظاهر دنیا می‏کند. انسان‏هایی که غم دنیا بر سینه دارند، خود را غنی و در سراب هوشیاری می‏بینند که قادر به انجام هر فعلی هستند؛ اما زهی خیال باطل که آن‏ها در دور باطلی سرگردانند.

درمقابل اما، "غم عشق"، دل را  مست و شیدای یار کرده، به بی‏نیازی و خودآگاهی و هوشیاری واقعی می‏رساند.

کسی‏که غم عشق در سینه داشته باشد، برای انجام هر کار، به خالق هستی‏بخش توکل کرده، چراکه تنها خدا را قادر مطلق می‏داند و می‏داند که اگر موفقیت و آرامشی هم یافت شود، تنها در کنف حمایت و لطف یار به دست خواهد آمد.

در پرتو "غم عشق"، غم دنیا در دل می‏خندد و می‏لرزد و می‏میرد و طریقة‌ معرفت و بندگی دل برای کسب رضایت یار، مهیا شده و معشوق از پردة "راز" برون آمده و جملگی "ناز" می‏شود.‌    

"دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد"- حافظ

عاشقی که با یار نشسته باشد،

مرغ قفسش بی‏تاب است.

"جسم خاکی" را قفسی ساخته‏اند تا مرغ باغ ملکوت و عالم معنا در آن، هدف از خلقت را پی گرفته، به عبادتِ معشوق پرداخته تا سرانجام، سعادت پرواز به سوی کوی یار را پیدا کند.

مرغ عاشقی که نمی‏خواهد در دام قفس همچنان گرفتار مانده و آرزوی دیدن یار،‌ شیفته و واله‏اش کرده است،‌ چون می‏داند اگر آسایش و آرامش و موفقیتی هم در دنیا یافت شود،‌ تنها در محضر یار است و بدون معشوق، آن‏چه باقی می‏ماند،‌ دلهره و ترس و اضطراب و افسردگی در کویری خشک و سوزان به‏نام زندگی است.

پرواز از قفس تن و حضور ایستاده در محضر یار را باید با وضوی عشق و بندگی و عبادت انجام داد،‌ وگرنه دیر یا زود، پرواز روح صورت گرفته، همه در محضرش به زانو حاضر خواهند شد؛‌ پرواز بی وضو اما،‌ سقوط در حرمان یا نیستی و هلاکت است.

"مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته‏اند از بدنم

ای خوش آن‏روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر و کویش پر و بالی بزنم"- حافظ

قفس دنیا برای عاشق آن،چنان تنگ است که می‏خواهد هرچه زودتر از آن پرواز کرده، در خانة یار مأوا گزیند.

پرواز به‏طرف خانة دوست اما، نشانی می‏خواهد و شرط نخست آن فنای نفس باشد تا بقای روح صورت گیرد.

عاشقی که با یار نشسته باشد، سراپا شور است،‌ عشق است،

‌ پنجره‏اش می‏شکفد. می‏شنود   آواز مرغ سحر:‌ یار آمده است،‌ آمده‏ام،‌ آمده‏ام.

برای دیدن یار و حضور در کویش،‌ باید پنجره‏های تن و روان، یکی پس از دیگری بازشده، قابلیت دیدن و شنیدن راکسب کنند.

جسم مردة‌ دنیازده را با اکسیر عشق و بندگی و عبادت باید زنده کرد تا توان برخاستن پیدا کرده، آمادة نوشیدن شرابی از قدح یار شود

تا رواق منتظر چشم مست‌ معشوق به‏راستی بتواند پذیرای حضور یار شده، خانة‌ دلش را برای فرود معبود آماده سازد.

خانه‏ای با پنجره‏های گشوده به باغ‏های سرسبز معرفت و آرامش که در آن، مرغ سحر به نغمه‏سرایی پرداخته و خبر آمدن یار را در خانة دل،‌ به گوش فلک می‏رساند

و معشوق چشم انتظار،‌

با قلبی آکنده از عشق و محبت،‌ کوی دوست را نشانه کرده

و با سرمستی و شیفتگی می‏خواند: آمده‏ام،‌ آمده‏ام.

سحرم گوش فلک پر شده از نغمة مرغ

گفت که غم هجران یار به‏سر آمد

نسیم صبح سعادت به در برد  درد   فراغ

رفیق روز وصالم به سلامت آمد

عاشقی که با یار نشسته باشد،

پاروزنان از مرز خیال می‏گذرد، چون طالب عشق است.

سراپا شور و طلب و اشتیاق برای رسیدن به معبود شویم،‌ اگر طالب عشقیم.

دل به باغ شقایق زندگی و نرگس عصمت و طهارت و لالة‌ خونین شهادت بسپاریم و زیر فوارة عبادت وضوی عشق بگیریم،‌ اگر طالب عشقیم.

از قدح یار بنوشیم و مست او شویم،‌ اگر طالب عشقیم.

لبخند و محبت و ازخودگذشتگی و وارستگی و دوستی در حق همه روا داریم،‌ اگر طالب عشقیم.

از مرز خوددوستی و خودخواهی و خودبینی بگذریم،‌ اگر طالب عشقیم.

از خود بگذریم تا یار را ببینیم، اگر طالب عشقیم.

ایستادگی بیاموزیم، اگر طالب عشقیم.

پاروزنان از مرز خیال بگذریم

و بر حاشیة واقعیت،‌ با جوهر احساس

کلامی از عشق نویسیم

زندگی رؤیا نیست

خوابی تماشایی نیست

مرگ هم افسانه نیست

زورق احساس را بر رود خروشان تن برانیم

و بر نخل وجود، با سرانگشت ادراک‌

نقش رخ یار نشانیم

یار آمد و عشق آمد

سبزی به چمن آمد

دلبر به نماز آمد

پله‏های خیس دل را تا ابدیت بالا برویم

و بر رود خروشان قلب، با لفظی مرطوب

ارتعاشی از فکر بپاشیم

محتسب در خواب بود

رنگ خیال هم خواب بود

دل در فکر شکفتن بود

صورت را بر قرص ماه گذاشته، اندیشه را به پرواز درآریم

و بر ذرات بی‏نهایت شب،‌ با هاله‏ای از نور

طرحی از آفتاب بریزیم

شب تاریک،‌ روشن شد

بوف کور،‌ بینا شد

عاشقی هشیار شد.

عاشقی که با یار نشسته باشد،

ازکنج دلش،‌ می‏خواند.

مست و هوشیار و شیفته و منتظر حضور یار،‌

دل را چراغانی و آذین‏بندی کرده،‌

شقایق و نرگس و لاله در سرسرایش بگذاریم

و همراه بلبلان و پرنده‏های عاشق و عاشقان منتظر،

نغمة‌ عاشقی و دلدادگی و بندگی را با طهارت نفس و آرامش روح،

به زیباترین صورت و خوش‏الحان‏ترین صوت که نغمة‌ ملکوتی را در گوش زمین و زمان زمزمه کند،‌ بسرائیم:

عاشق منتظر ازکنج دلش،‌ می‏خواند:

من به تاریکی نمی‏اندیشم

غم در دلم می‏لرزد

مرغ قفسم بی‏تاب است

من سراپا شورم،‌ عشقم،‌ پنجره‏ام می‏شکفد

می‏شنوم آواز مرغ سحر

یار آمده است،‌ آمده‏ام،‌ آمده‏ام.

عاشق برای رهایی از کویر سوزان، ‌درهای قلبش را به طنین دوست باز کرده تا الحان خوش را از نگاه او با گوش جان بشنود و هستی‏اش را از نگاه او پر کند،‌ بلکه محرم راز شود و آن‏چه را نادیدنی باشد، ببیند.

عاشق بی یار،

حنجره‏ای بی‏صداست و فریادی در کویر

که آن‏جا نه گوشی برای شنیدن است و نه دلی برای تپیدن

که برای رسیدن به یار،‌ باید بسوزد و با غم و شادی بسازد

و جباران حقیر را تحمل کند

و نفس را بر سر راه دوست قربانی کرده تا توفیق دیدن لبخندی از یار پیدا کند.

عاشق بی‏یار؛

پایی است که توان رفتن ندارد؛

نگاهی است که جز سیاهی نمی‏بیند؛

گوشی است که میل شنیدن ندارد؛

صدایی است که هرگز شنیده نمی‏شود؛

نوری است که به تاریکی می‏افتد؛

احساسی است که هیچ‏گاه حس نمی‏شود؛

جلوه‏ای است که چهره نمی‏نمایاند؛

دری است که به هیچ‏کجا باز می‏شود؛‌

و بودنی است که مثل نبودن است.

 

 


 
comment نظرات ()

 
بازسازی چگونه زیستن در فصل بهار
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۸
 

 

«راز اول»: "بدانیم که ما معمار و سازندة زندگی و محیط پیرامونی خود هستیم. اگر از ساختمان آن راضی نیستیم، هر چه سریع‏تر در ترمیم یا تجدید بنای آن، بکوشیم."

در بهار و نوروز، زیبایی و طراوت فصل سبز و بارانی را در اندیشه و احساس‏ها می‏توان لمس کرد و چه خوب است که انرژی مثبت چنین احساسی را در روان اطرافیانمان جاری کرده و آرزو کنیم که همگی در ایام نو شدن طبیعت، با شادابی بیشتر و توانی والاتر و دستی فراختر و جسم و روحی سالم‏تر و ذهنی آماده‏تر به ساختن روزهایی بپردازیم که تمامی لحظاتش سرشار از موفقیت و کامیابی و سرور و شادی و لبخند و امید باشد.

مدیریت کار و خانه و مدرسه را باید در کنار استفاده از روش‏های آکادمیک، از روش‏های خودشناسی، خودباوری، اعتماد به نفس، انگیزشی و سایر روش‏هایی که با عشق و عرفان توأم باشند، به سرانجام رسانید. درواقع،‌ مدیریت امور، زمانی با موفقیت همراه خواهد شد که انسان از چگونه زیستن خویش آگاهی داشته باشد و هدف‏مند به تصحیح و تجدید بنای محیط پیرامونی همت گمارد. 

بدانیم که ما معمار بنا و ساختمان زندگی‏مان هستیم که باید تمامی عمر را در آن سپری کرده و هر لحظه‏اش را در کنجی از آن بگذرانیم. همیشه آرزو کرده‏ام که ساختمان زندگی من، در وسط باغی سرسبز و با درختانی سربه‏فلک کشیده، بنا نهاده شود تا هر از چندگاه، سفرة دلم را در کنار جوی آبی که از وسط آن می‏گذرد پهن کرده و با نسیم دلنشین و پرندگان درختانش هم‏آواز شوم.

یاد بگیریم که راز بهتر زیستن را با ساز و نوای دل و صدای زیبا و دلنشین پرندگان در سحرگاهان به چنگ آورده و آن‏را بر صحیفة دل با زیباترین خطی که از اعماق وجودمان برمی‏خیزد، به رشتة تحریر درآوریم. یعنی، فهم اسرار طبیعت و تمامی جلوه‏های زیبایش کمک شایانی به خودسازی و خودباوری ما می‏کند.

یاد بگیریم که صدای طبیعت را از اعماق وجود خود بشنویم تا تمام چیزهایی را که فراموش کرده‏ایم، دوباره به یاد آوریم؛ آن‏گاه قادر خواهیم بود بنای وجود خود را به بهترین صورت، اصلاح و تزیین و آرایش کنیم.

بدانیم که ارادة‌ برتر از همان روز نخست، ما را به بهترین صورت آفرید، «اسماء» را که فرشتگان نمی‏دانستند به ما یاد داد و ما را برای مأموریتی سترگ به این دنیا آورد. اما ما بر اثر غفلت و خودناباوری، همه چیز را فراموش کردیم. موفقیت همراه با آرامش با رمزگشایی راز بهتر زیستن میسر خواهد شد و کسی‏که بر این «راز» آگاهی یابد، به‏طور یقین به موفقیتی نشاط‏انگیز دست پیدا می‏کند.

آیا تاکنون به این نکته اندیشیده‏ایم که هر کسی ساختمان عمر خود را به گونه‏ای ساخته، «چگونه زیستن» را در آن تمرین و تجربه می‏کند و بنابراین، کمتر می‏توان شباهتی میان این‏همه بناهای رنگارنگ پیدا کرد.

اگر از «چگونه زیستن» در بنای خود راضی نیستیم، بیاییم در ایام و لحظه‏هایی که خود مناسب می‏دانیم دستی به سر و روی ساختمان چندطبقة غبارگرفته‏امان کشیده، آن‏ را بازسازی کرده، اطاق و پستویی را خراب کنیم و سالنی نو با مصالح مرغوب که از جنس «عشق»، «هدف»، «امید»، «پشتکار» و «صبر» باشد، بسازیم.

بدانیم که معمارِ ساختمان زندگی هرکس، خودش است. ما بنای زندگی خود را می‏سازیم و آن‏را تزیین می‏کنیم. هر روز خشت و آجری بر آن‏چه قبلاً ساخته بودیم اضافه کرده،‌ اطاق و سرسرایی بر طبقات افزوده یا خراب کرده،‌ دیوارها را بالا برده و بنایی از خود به یادگار می‏گذاریم.

حتماً داستان نجار پیری را که می‏خواست، بازنشسته شود، شنیده‏اید. او که سالیان متمادی، کار کرده بود، می‏خواست خود را برای استراحتی طولانی آماده کند، پس موضوع را با با صاحبکارش درمیان گذاشت. صاحبکار که می‏دانست، نجار از خود خانه‏ای ندارد تا دوران بازنشتگی‏اش را در آن سپری کند، بدون آن‏که اجازه دهد نجار از نیتش بویی ببرد، از او می‏خواهد که به‏عنوان آخرین کار، خانه‏ای از چوب برایش بسازد.

نجار که بسیار خسته به‏نظر می‏رسید، با اکراه درخواست وی را اجابت کرد و به ساختن خانه برای صاحبکارش مشغول شد. او برای آن‏که زودتر کار را به پایان برساند، با مصالحی نامرغوب کارش را به سرعت شروع و با بی‏دقتی، ساختِ خانه را به‏پایان رسانده و آن‏را برای ارایه به صاحبکار آماده کرد. البته برای آن‏که حفظ آبرو هم کرده باشد،‌ ظاهر خانه را با رنگ و روغن، آراسته نمود تا سستی بنیاد کار به چشم نیاید.

نجار در روز موعود که زمان تحویل کار بود، صاحبکار را در خانه‏ای که ساخته بود، ملاقات کرده تا کلید خانه را به او تحویل دهد. اما با کمال تعجب،‌ می‏بیند که صاحبکار آن‏را به‏عنوان هدیه و به پاس سال‏ها کار و تلاش،‌ به وی بازمی‏گرداند. صاحبکار با مهربانی به او می‏گوید: این خانه از آن توست. پس در آن آرام گیر و مابقی عمرت را همین‏جا سپری کن.

به‏راستی اگر نجار (که خود ما هستیم) می‏دانست، باید مابقی عمر خود را در چنین خانه‏ای سپری کند، آن‏را چنین سست و متزلزل می‏ساخت یا برای استحکام بنا، از مصالحی مرغوب استفاده می‏کرد و بیشترین دقت و مهارت را در ساخت خانه به‏کار می‏برد؟ واقعاً این داستان زندگی همة ما نیست؟ اگر به این حقیقت ایمان داشتیم که باید عمری را در خانه‏ای سپری کنیم که معمار و سازنده‏اش، خودمان هستیم، آیا با وسواس و دقت بیشتر، ایمنی لازم را در ساختِ خانة خود لحاظ نمی‏کردیم و مراقب سلامتی آن نمی‏شدیم؟

بدانیم که هیچ‏گاه دیر نیست. همیشه فرصت ترمیم و بازسازی خانه‏امان وجود دارد. همیشه می‏توانیم مصالح خانه را عوض کنیم و اگر از چیدمانش هم راضی نیستیم، تغییر دکوراسیون دهیم، تمامی رنگ‏های تیره را روشن کرده؛ پردة تمامی پنجره‏ها را از جنسی انتخاب کنیم که «نور» به راحتی بتواند از آن عبور کرده، «اندرونی» و «بیرونی» بنایمان را روشن کند؛ شاید هم بخواهیم وسایلش را عوض کرده یا اگر نتوانستیم، حداقل جابه‏جایشان کنیم.

به زیرزمین خانه‏مان هم حتماً سری بزنیم و غبارروبی کنیم و چیزهای به‏دردنخور را به‏دور اندازیم،‌ چیزهایی که طی سالیان متمادی در افکار و روانمان رسوخ کرده‏اند و خلاصی از آن‏ها می‏تواند راه را برای ورود افکار و ایده‏های خوب و تازه، هموار کند. راه خلاص شدن این است‏که، فهرست بلندی از این افکار و رفتار به‏دردنخور تهیه کرده،‌ آن‏ها را در رودی پرآب انداخته تا غرق شوند و دیگر به سراغمان نیایند.

آری؛ باید در هر بهار یا هر لحظة خاطرانگیز عمر،‌ یا بهتر بگویم، در هر لحظه‏ای از زمان که آمادگی روحی داریم، فکری به حال ساختمانی که سالیان سال آن‏را با اعمال و افکارمان بنا نهاده‏ایم، کرده و اجازه ندهیم که گذشت ایام و حوادث گوناگون، ستون‏های یک زندگی بانشاط و پویا را سست کرده تا سرانجام تخریب شود و اثری از آن در روزگاران باقی نماند! بدانیم که در همه حال، حداقل خدا با ماست و ما را برای به یاد آوردن آن «حقیقت فراموش شده»، یاری خواهد کرد.

خودباوری داشته باشیم تا وجود خود را دوباره کشف کنیم. یک مدیر موفق، باید همیشه به دنبال حقیقت باشد و چه حقیقتی مهم‏تر از کشف دوبارة خویشتن است. کسی‏که خود را به‏درستی بشناسد، در مدیریت و شناختن اطرافیان موفق خواهد بود. 

چنان‏چه ستون‏های زندگی‏امان را این‏گونه تقویت کنیم، باید انتظار داشته باشیم که "موفقیت" به سراغمان آمده و ما را تا رسیدن به آرزوهایمان یاری کند. آری، نخستین راز این‏ست: «بدانیم که ما خود معمار و سازندة زندگی و محیط پیرامونی خود هستیم. اگر از ساختمان آن راضی نیستیم، هر چه سریع‏تر در ترمیم یا تجدید بنای آن، بکوشیم.»

آیا این راز پیچیده‏ای است؟ باور داشته باشیم که همه می‏توانند بر این راز آگاهی یابند و با عشق و توکل و ایمان و خودباوری و اعتماد به نفس و انگیزة بهتر زیستن و رسیدن به شادی و سرور و آرامش، ساختمان وجودی خود را به بهترین صورت تزیین کنند.

کسانی‏که بر این راز آگاهی یابند و در جهت تحقق آن در زندگی کمر همت بندند، طعم شیرین موفقیت در زندگی را خواهند چشید و آرزوهایشان یکی پس از دیگری تعبیر شده،‌ به واقعیت خواهند پیوست. کسانی‏که بتوانند بر این راز آگاهی یابند، نه تنها دلی سرشار از امید خواهند داشت،‌ بلکه نور امید را به اطرافیان خواهند پاشید و آرزوی موفقیت و سرور و آرامش را برای همگان مسئلت می‏کنند. کسانی‏که بتوانند بر این راز آگاهی یابند، خودباوری و اعتماد به نفس را نیز به اطرافیان سرایت خواهند داد تا آن‏ها نیز به موفقیت و آرامش دست پیدا کنند.

درواقع، «مدیر موفق»، تنها موفقیت و آرامش را برای خود نمی‏خواهد،‌ بلکه می‏خواهد طعم شیرین آن‏ها را با همه قسمت کند. او می‏داند که "بنی‏آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند. چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار." پس، «مدیر موفق»،‌ موفقیت و خوشبختی و آرامش خود را در پرتو موفقیت و خوشبختی و آرامش دیگران جستجو می‏کند.  

 

 


 
comment نظرات ()

 
عیدتان مبارک_ طبیعت:‌ مظهری از وجود یار
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱
 

 

 راز موفقیت همراه با آرامش در طبیعت نهفته است. طبیعت را همیشه دوست داشته‏ام و او را بهترین دوست و یاوری می‏دانم که می‏شنود حرف‏هایم را به‏گوش جان و بدون هیچ منتی هم‏نوا می‏شود با شکوه‏ها و دردهایم و در همه حال، آمادة شنیدن درد دل‏های اشکبارم بوده است.

لحظه‏ای شیرین‏تر از تفرج در دشتی سبز یا کوهی بلند وجود دارد؟

یا اوقاتی خوش‏تر از خوابیدن کنار چشمه‏ای پرآب؟

سکوت کوهساران را که با غریو باد می‏شکند با گوش جان شنیده‏اید؟

و آن‏را در اعماق وجودتان تکرار کرده‏اید تا آرامش‏بخش دوران تنهائی‏اتان باشد؟

دیده‏اید رقص موزون برگ‏ها را همراه آرایش ابرها در دل جویباری در کوچه‏باغی از دهستانی سرسبز؟

یا باریکه‏ آبی در شیار کوهستان که تمامیت زیبایی را به‏تصویر می‏کشاند؟

این‏ها همه نشانه‏ای از زیبایی‏های یار هستند که روان انسان را پاک و زلال می‏کنند.

"صدای باد می‏آید،عبور باید کرد.

و من مسافرم ای بادهای همواره!

مرا به وسعت تشکیل برگ‏ها ببرید.

مرا به کودکی شور آب‏ها برسانید."- سهراب سپهری

چشم بر چشم چمن خودروی طبیعت گذاشته‏، راز لطافت، پاکی، نرمی و شادابی را از او پرسیده‏اید؟

رقص غزال ابروکشیدة طناز را میان درختان در قلب خود به‏تصویر کشیده‏اید؟

پرواز سنجاقک‏ها میان بوته‏زارهای دشتی سرسبز را چطور؟

تاکنون لالة گوش خود را با موسیقی طبیعت شستشو داده‏اید تا قادر به شنیدن اصواتی از عالم غیب شوید؟

در طبیعت، موهای خود را به‏دست باد سپرده‏اید و تن خسته را بر خاک آن آسوده‏اید؟

"چون عشق بزد آتش، در پرده سـتــّاری

آن باد بهاری بین، آمیزش و یاری بین

گرنی همه لطفستی، با خاک نپیوستی

درباغ صفا، زیر درختی به نگاری

افتاد مرا چشم و بگفتم: چه نگاری؟"- مولانا

در میان ناز و عشوة ساقه‏های گندم، به رقص و پایکوبی پرداخته‏اید؟

با قطرات شبنم وضو گرفته‏اید؟

و در مقابل عشق زانو زده‏اید؟

با سرانگشتان دست‏هایتان، هستی را در لابلای خاک معطر طبیعت جستجو کرده‏اید؟

و مشتی از آن‏را به نیت تیمم به سر و روی خود پاشیده‏اید؛

و بر پیشانی کوه، نماز عشق اقامه کرده‏اید؟

رقص کوه را در لابلای ابرهای تودرتو به‏تماشا نشسته‏اید؟

و جسم خاکی خود را با نسیم باد عطرآگین کرده‏‏اید؟

"جسم خاک، ازعشق، برافلاک شد

کوه، در رقص آمد و چالاک شد"- مولانا

در جویباری در دل کوهساران، غسل تعمید به‏جا آورده‏اید؟

و سنگینی آلودگی‏های جسم را در زیر شن‏هایش پنهان کرده‏اید؟

در تالابی، لاله‏های محبت و دوستی را جستجو کرده‏اید؟

و زورقی ساخته‏اید از گلبرگ‏های لطیف آن، تا خود را به سرزمین رؤیاهایتان برسانید؟

بر بال پرستوی آسمان، به گشت و گذاری در باغ آرزوهایتان رفته‏اید؟

و به‏یکباره شیرجه‏ای جانانه در حوض پر از ماهی حیاط‏خلوت دلتان زده‏اید؟

تا کنون خود را در طبیعت فراموش کرده‏اید؟

و با او یکی شده‏اید و خدا را با چشم دل دیده‏اید؟

"تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن

و بگو ماهی‏ها، حوضشان بی‏آب است.

باد می‏رفت به سر وقت چنار.

من به سر وقت خدا می‏رفتم."- سهراب سپهری

چه شورانگیز است با طبیعت هم‏آغوش شدن که هم‏آغوشی با یار است؛ ناز و کرشمه‏اش را به‏جان خریدن، پرطاووسی در کرشمة مصاحف دیدن و دل را به او سپردن.

طبیعت مظهری بزرگ و غیرقابل بدیل از مظاهر یار است. کسی‏که طبیعت را می‏شناسد، یار را شناخته و کسی‏که با طبیعت و در آغوش طبیعت زندگی می‏کند، در آغوش یار مأوا می‏گزیند.

همیشه گفته‏ام که نباید خدا را درون خود جستجو کرد که باید خود را در خدا دید؛ یعنی: کسی‏که در آغوش پر از مهر طبیعت زندگی می‏کند، در دل یار تا ابد خواهد ماند. طبیعت،‌ محرم رازها و حرف‏هایی است که دل، نمی‏تواند سنگینی آن‏هارا تحمل کرده و هرلحظه می‏خواهد خود را در جایی خالی کند؛ و چه جایی بهتر از قلب طبیعت که همه را می‏شنود و هرگز اسرار، هویدا نمی‏سازد و مگر یار غیر از این انجام می‏دهد؟

"چنان کرشمة سـاقی دلم زدست ببرد

که باکسی دیگـرم نیست برگ گفت وشنید"- حافظ

طبیعت، مرهم زخم‏های چرکین روح و دردهای کهنة روان است که اگر پاک نشوند، بر ناپاکی‏های دنیا خواهند افزود و جنگ و خون را بر پیشانی عالم خواهند پاشید. طبیعت، غم دل را شستشو می‏دهد، خرد آدمی را افزون می‏کند و جسم را از ناپاکی‏ها، پاک می‏سازد. عاشقان طبیعت؛ صلح، لبخند و آرامش را برای همه هدیه می‏آورند و شادی، سرور و نیکبختی آدمیان را در سر می‏پرورانند.

"به صحرا رو که از دامن غبار غــم بافشانی

به گلــزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی"- حافظ

آرزو دارم که عاقبت سر بر سینة طبیعت گذاشته، در آغوش فراخش آرامش بگیرم؛ به همسرم گفته‏ام، اگر یادش بماند که دوست دارم جسدم را هدیة طبیعت کند و مرا در دل کوهی بلند به‏خاک بسپارد.

"دامنی گر چاک شد درعالم رندی چه باک

جــامه‏یی درنیک نامی نیز می‏باید درید

این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت

وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید."- حافظ

کسی‏که با طبیعت هم‏‏آواز می‏شود، قادر به دیدن پشت دیوار دنیاست؛ محرم راز می‏شود و اسرار بر او هویدا؛ و کسی‏که محرم راز شود در یار فنا می‏شود؛

و خواهد دانست که پَس ِ آن شوق کجاست؛

و آن‏که ورای شوق را ببیند،‌ رازدار می‏شود؛

و به مرتبة بقا خواهد رسید.

 

فرارسیدن عید سبزه و بهار و شادی و طراوت و دوستی و محبت و عشق بر تمامی عاشقان طبیعت مبارک باد!

 

نوروزتان سبز و آفتابی

و عیدتان به مبارکی و شادی

 


 
comment نظرات ()