راز

نزول تمامیت کتاب هستی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۳
 

 

مطمئن هستم که هرکس حداقل یک‏بار به "شخصیت و انسان سالمی" که عاری از هرگونه عیب و کژی باشد، اندیشیده و در تصور خود، صفاتی متعالی از آن ترسیم کرده است.

انسانی‏که دارای تمامی جنبه‏های خوب و متعالی باشد و بهترین‏ها و برترین‏ها شاملش شود.

چنین انسانی وجود دارد؟

انسانی‏که تمامی خصوصیات والا و متعالی انبیاء، اولیاء، اندیشمندان، متفکران و مصلحان را یک‏جا در خود جمع کرده و در حیات دنیویش، تمامی آن‏ها را بدون کم و کاست، برای دیگران بدون منت هدیه آورده باشد.

انسانی‏که همه او را شیر میدان مبارزه بدانند و درعین‏حال، عاشقی شیفته و مهربان که تمامی وجودش تجلی عشق و شیدایی و لحظات حیاتش مملو از شناخت یار و عشق به او باشد  و در همه حال به تضرع، ناله سر دهد که:

"خدایا! آن‏چه را که تو از من به آن داناتری بیامرز.

پس اگر من تکرار کردم، تو آمرزش را به من بازگردان!

خدایا! آن‏چه را که من به وسیلة آن به زبانم به سوی تو تقرب جستم و قلبم بر خلاف آن بود،‌ بیامرز!

خدایا! اشاره‏های گوشه‏های چشم و سخنان بیهوده و خواسته‏های دل و لغزش‏های زبان مرا بیامرز!"

 انسانی‏که به مدد توان و نیروی خدای درونیش بتواند شگفتی‏ها و تجلیات فراوانی را خلق کرده و بواسطة تمامی آن‏ها، همة کسانی‏که او را می‏شناختند، حتی در صحنه‏های نبرد از او به نیکویی و احترام یاد کرده و کسی را برتر از او ندانسته، در وصفش بسرایند:

"و بسان رعد در رگبارهای تند شبانه،‌ نیرومند و غران بود!

چشمه همان چشمه است؛

شب و روز در جریانش تأثیر ندارند!"

و یارانش، همیشه و همه جا از او به نیکی و احترام یاد کنند. "ضراربن حمزة ضبایی"[1] نقل می‏کند: "گواهی می‏دهم که او را در جایی که عبادت می‏کرد دیدم، هنگامی‏که شب، پرده‏های تاریکی را گسترده بود، در محراب ایستاده و ریش خود را در دست گرفته و به خود می‏پیچید و بسان محزون گریه می‏کرد و می‏گفت:

((ای دنیا، ای دنیا؛

دور شو از من!

آیا خود را به من عرضه می‏کنی یا خواهان من هستی؟

زمان تو نزدیک مباد، چه دور است آرزوی تو!

دیگری را بفریب؛

من به تو نیازی ندارم؛ ترا سه‏بار طلاق گفته‏ام که در آن بازگشتی نیست.

زندگی تو کوتاه و اهمیت تو ناچیز و آرزوی تو پست است!

آه از کمی توشه و درازی راه و دوری سفر و عظمت جایگاه ورود!))"

انسانی‏که چراغ درونش را با اکسیر و روغن عشق خدایی پر کرده باشد تا نورش گرمی‏بخش و روشنی‏دهندة اطرافیان و بلکه تمامی تاریخ بشریت باشد و به سبب آن، تمامی کائنات در عالم دنیا و ملکوت لب به تمجید و دعا و تحسینش باز کنند و جملگی ثناگوی او شوند.

انسانی‏که مرد و زن و فقیر و غنی و سیاه و سفید و دلیر و ناتوان در هر گوشه‏ای از دنیا برایش یکسان بوده، قلباً همه را نیکو دانسته، آرزویی جز سعادت و آرامش برای آن‏ها در سینه نپروراند.

انسانی‏که همه‏کس و همه‏چیز را بدون منت، دوست داشته باشد و خود را فدای عافیت و اصلاح تمامی انسان‏ها کرده و به فرماندارانش دستور دهد:

"بال خود را برای رعیت فرود آور

و چهره‏ات را بگشای

و پهلویت را نرم کن

و در نگریستن به گوشة چشم و خیره نگاه کردن و اشاره نمودن و درود گفتن، با آنان یکسان رفتار کن

تا بزرگان در ستم کردن تو طمع نکنند و ضعیفان از عدالت تو مأیوس نگردند!"

انسانی‏‏که در ظلمت شب‏های تیره و تار، در عین بزرگی و عظمت، با کفش‏هایی وصله‏دار و با کوله‏ای پر از عشق و محبت و صفا، دست بر سر ناتوانان و یتیمان بکشد تا هیچ‏کس در هیچ گوشه‏ای از دنیا، احساس درماندگی، بی‏کسی و بی‏پدری نکند و به نصیحت به یکی از فرماندارانش[2] بنویسد:.

"آگاه باشید،‌ پیشوای شما از دنیای خود به دو جامة کهنه و از خوراکش به دو گردة نان اکتفا کرده است!

آگاه باشید شما بر چنین کاری قدرت ندارید ولی مرا به پرهیزگاری و کوشش و پاکدامنی و درستکاری کمک کنید.

به خدا قسم من از دنیای شما زری نیاندوخته و از غنایم آن، مال فراوانی ذخیره نکرده‏ام و با جامة کهنه‏ام، لباس کهنة دیگری آماده ننموده و وجبی از زمین را در تصرف نگرفته‏ام.

اگر می‏خواستم، به صاف شدة این عسل و مغز این گندم و بافته‏های این ابریشم راه می‏بردم؛ ولی هیهات که: خواستة بیجا بر من پیروز گردد و حرص، مرا به انتخاب خوراک‏ها بکشاند؛ درحالی‏که شاید در حجاز یا یمامه کسی باشد که طمع در قرص نان نداشته و سیری را به یاد ندارد!

یا با شکم پر بخوابم درحالی‏که اطراف من شکم‏های گرسنه و جگرهای تشنه باشند.

آیا از خودم به این قانع باشم که به من زمامدار مؤمنان بگویند، درحالی‏که با مردم در سختی‏های روزگار شریک نباشم؟"

انسانی‏که بهترین شب‏های عالم، برای او پدیدار شده باشند که از هزار شب افضل‏اند تا در آن شب یا شب‏ها، اسارت نفس به حریت و آزادگی تبدیل شده، آیه‏های نجات انسان‏ها از عالم سیاهی‏ها و زشتی‏ها و بردگی‏های دنیوی، به بهترین صورت تفسیر شوند و سرنوشت عالم و آدم را رقم زند و انسان در چنین شبی بتواند "قدر" خویش پیدا کرده و کویر خشکش را با گواراترین شهد عالم، سیراب کند و زمین جان تازه‏ای پیدا کرده و آسمان نورانی شود و جهل و نادانی به دانایی و بصیرت مبدل شوند و......

و همة این‏ها به برکت حضور عزیزترین شخصیت سالم عالم هستی در پیشگاه احدیت باشد که به‏مناسبت چنین حضوری، ملائک و روح به اذن عشق، حریر ملیح شفاعت و رستگاری بر سر شب‏زنده‏داران عاشق ببندند و بهترین سلام‏ها و درودها و ثناها را از بهشت عشق به دل‏های نالان و شکسته هدیه کنند. چنین انسانی وجود دارد؟

انسانی‏که آواز قلم هرگز نتواند نالة درد و محنتی که او شب‏ها در اعماق چاه دنیا، طنین‏انداز می‏کرد، به نت درآورد و گوشه‏ای کوچک از آن‏را حتی با برترین واژها بسراید.

انسانی‏که در خانة خدا متولد شده باشد و در همان خانه، دشمن نادان و آلوده به جهل و خشکه مقدسی، بر او هجوم آورد تا در سجادة عشق و نیاز که تمامیت شیدایی و زیبایی را یک‏جا به تصویر می‏کشید، رستگارش کند. کسی‏که در خانة خدا متولد می‏شود، همچون کوه در مقابل شداید، سختی‏ها، نامردمی‏ها و بی‏عدالتی‏ها استوار بوده و همه می‏دانستند تا زمانی‏که علی‏(ع) هست، احدی جرأت پایمال کردن حقی را نخواهد داشت.

"من مانند کوه بودم که بادهای شکننده و تند آن‏را نمی‏جنباند و از جا نمی‏کند. هیچ‏کس از من عیب و نقصی نگرفته است. ذلیل نزد من عزیز است تا آنگاه که حق او را بستانم و نیرومند نزد من ناتوان است تا وقتی‏که حق را از او بگیرم."[3]

انسانی‏که تمامی وجودش سرشار از صداقت، پاکی، رشادت، زیبایی، لطافت، شجاعت و مردانگی بوده و سالک‏وار در اوج کمال و آگاهی، به درک و مشاهدة شگفتی‏هایی نایل شود که چشمان سر، از رؤیت آن‏ها عاجز باشند.

انسانی‏که به هر وسیله‏ای برای رسیدن به موفقیت متوسل نمی‏شد و توفیق و آرامش خویش را در عبادت و بندگی یار جستجو می‏کرد.

انسانی‏که هفت اقلیم آسمان را به بهانة پایمال‏کردن کوچک‏ترین حقی، حتی اگر پوستِ جوی موری باشد، عوض نکند و تمام وجودش آکنده از برپایی حق و عدالت باشد.

"سوگند به خدا، اگر هفت اقلیم را با هرچه زیر آسمان‏های آن‏ها است، به من بدهند که خدا را دربارة مورچه‏ای که پوست جوی از آن بربایم، نافرمانی کنم، نخواهم کرد.

راستی، دنیای شما نزد من پست‏تر از برگی است که در دهان ملخی قرار گرفته و آن‏را می‏جود! علی را با نعمت فناپذیر و لذت تمام‏شدنی چه‏کار؟

 از خواب عقل و زشتی لغزش‏ها به‏خدا پناه می‏برم و از او کمک می‏خواهم."[4]

عبدالله‏بن عباس[5] می‏گوید: در ذی‏قار بر امیرالمؤمنین وارد شدم، درحالی‏که کفش خود را می‏دوخت، به من گفت: قیمت این کفش چند است؟ گفتم: ارزشی ندارد. فرمود:

"به خدا قسم، این کفش در نظر من از حکومت بر شما محبوب‏تر است، مگر آن‏که حقی به‏پا کنم یا از باطلی جلوگیری نمایم."[6]

انسانی‏که هر کلامش، دنیایی از معنی دربرداشته باشد و هر سخنش اسرار هستی هویدا سازد و تمامی وجودش، تمامیت کتاب هستی باشد.

"گروهی خدا را بر اساس طمع و پاداش پرستش می‏کنند و این عبادت بازرگانان است!

و گروهی خدا را از روی ترس و بیم عبادت می‏کنند و این عبادت بردگان و غلامان است!

و گروهی خدا را از روی عشق و معرفت (شکر و سپاس) بندگی می‏کنند و این پرستش آزادگان است!"[7]

انسانی‏که به‏درستی عشق و معرفت را در عالی‏ترین صورت به پیروانش آموخته،‌ عشق یار را با نوای دل در گوش زمان خوانده و آن‏را روشی متعالی برای پرستش معبود معرفی می‏کند. چنین انسان و شخصیت سالمی که عاری از ناپاکی‏ها و نقصان‏ها و کاستی‏ها و در متعالی‏ترین و کامل‏ترین صورت انسانی باشد، در عالم خلقت می‏توان یافت؟ چنین انسان و شخصیتی تنها یک افسانه است یا خالق هستی، وجود نورانی او را برای بشریت به ارمغان آورده است؟

به‏راستی که "علی" (ع) یک افسانه نیست که، تمامی واقعیت است، واقعیتی که او و خانواده‏اش، بهانه‏ای برای خلقت عالم هستی معرفی شده‏اند و تاریخ گواه بر آنست. تمامی کسانی‏که (اعم از مسلمان و غیرمسلمان) او را شناخته، دل به ولایت او سپرده‏اند و همگی خواسته‏اند با بهترین واژه‏ها و عبارت‏ها، بلکه‏ای ذره‏ای از شخصیتش را به تصویر بکشانند. شخصیت سالم و بدون عیب و نقص "علی" (ع)، الگویی کامل برای تمامی انسان‏ها و شیعیانی است تا بتوانند درس‏هایی از صفات عالیه‏ای که خداوند متعال در او به ودیعه گذاشته، فرا گیرند.

آن‏چه علی(ع) برای انسان‏ها از جانب عشق هدیه آورد، دنیایی بود که در آن، دل‏ها سرشار از امید و واژه‏های دلدادگی و محبت می‏شدند،‌ روح و روان‏ها آرام می‏گرفتند و‌ چشم سر به‏جز زیبایی و نیکی و لطف و عشق، چیز دیگری را نمی‏دید. به‏راستی در چنین دنیایی، چگونه زیستن معنی پیدا کرده، ظرایف خلقت و بودن هویدا می‏شود. دنیای پر از رمز و رازی که هر لحظه‏اش مملو از نشاط و شور و امید است اگر بتوان گوش جان را با موسیقی اسرارآمیز خلقت آشنا کرد و با آن شاد زیست و برعکس، چون گوش جان نشنود و دل را زنگار دنیا پر کند، زندگی تار شده، اندوه و فغان سر خواهد کشید.

همیشه گفته‏ام، روح چون خسته شود، تن خسته می‏شود؛ پس تن خسته را همچون روح خسته، باید با طراوت ((واژه‏های)) دلدادگی و عشق شستشو داد تا آرام شود. مولی متقیان با سرودن محکم‏ترین و زیباترین واژه‏های عاشقی و دلدادگی و بیان و گسترش اندیشه‏ای منسجم و متعالی که ریشه در وحی الهی داشته،‌ هر تن و روان خسته‏ای را آرام و بانشاط می‏کند و به تعبیر اندیشمند مسیحی، "جرج جرداق":

"پیاپی بودن سخنان علی(ع) و هم‏چنین ارتباط بین اندیشه‏ها به‏طوری که هر اندیشه‏ای نتیجة فکر سابق و منشأ پیدایش اندیشة بعدی باشد، نشانة فراست بی‏مانند علی(ع) است.".

در چنین دنیایی که علی (ع) برایمان ترسیم می‏کند،‌ فضایی آکنده از شادی و سرور و حرکت و پویایی و امید و تلاش برای زندگی بهتر ایجاد شده و سرانجام،‌ موفقیتی لبریز از آرامش به‏دست می‏آید. 

کسانی‏که در ماه خدا به حقیقت تمامیت کتاب هستی واقف شده و شخصیت مولایشان را با چشم دل درک می‏کنند، آمادة جشن بزرگ هستی می‏شوند تا پاکی‏ها را از ناپاکی‏ها، خوبی‏ها را از بدی‏ها، زیبایی‏ها را از زشتی‏ها و انسانیت و مردانگی را از خوی حیوانیت و نامردمی‏ها "جدا" سازند.

زمانی‏که چنین جدایی باشکوهی صورت پذیرد، خورشید شکوفه‏های زندگی و بشارت و نشاط و آرامش را به سر و روی آدمیان پاشیده و چشم دل را به منظر زیبا و بی‏همتای یار باز می‏کند.

چشم دل که به‏سوی یار باز شود، جشن فطرت در روان و صورت انسان‏ها آغاز شده، زندگانی نو آغاز می‏شود و انسان، امیدوار به لطف پروردگارش آمادة کسب بهترین موفقیت‏ها می‏شود؛‌ موفقیت‏هایی که لبریز از آرامش و سرور و نشاط هستند.

چشم دل که به‏سوی یار باز شود، حرف‏های غدیر، حدیث مکرر یار می‏شوند که می‏توان آن‏ها را با گوش جان شنید؛

غدیر گنجینة فضایل و مکارم اخلاق است.

غدیر نگهبان اسلام و سیرة رسول الله است.

غدیر اشک حرف‏هائی است که صاحبان اقتدار از شنیدنشان در هراسند و پس، گفته نمی‏شوند ولی دل را در طول تاریخ می‏سوزانند، چراکه نهایتِ دین و احساسند.

اگر ((حرف‏های غدیر)) را گوشی برای شنیدن نبود، ولی قلب تاریخ را سوزاند و مظلومیت و راستی اهل بیت را برای همیشه به‏اثبات رساند.

حرف‏های غدیر سرمایة اسلام‏اند چراکه هرگز سر به ابتذالِ دنیا فرود نیآوردند.

حرف‏های سوزندة غدیر، سرمایة دل تمامی آزادی‏خواهان جهان است که اگر آرام نگیرند، روح را می‏سوزانند و دل را از درون به آتش می‏کشانند.

مخاطب حرف‏های غدیر مأواکنندگان کاخ‏های سبز و مرمر نیست، که صاحبان کفش‏های وصله‏دارِ آزادی‏خواهانی است که نان دین را نمی‏خورند، ژست دین را نمی‏گیرند، حرف دین را برای اقتدار دنیا نمی‏زنند، امّا غصة انسان‏های محروم را در دل می‏کارند.

حرف‏های غدیر در اوج تنهائی و دلتنگی آزادی‏خواهان جهان، مرحمی بر دل‏های سوزانِ کوخ‏نشینان است و شمشیرِ برنده‏ای بر قلبِ چرکینِ ضحاکان کاخ نشین.

ای امام اول مظلومان و آزادی‏خواهان اعصار!

من در اوج تنهائیم؛

و در نهایت دلتنگی‏هایم؛

و شرمساری‏ از گناهانم؛

و پشیمانی و ندامتم؛

وقتی مخاطبم را نمی‏یابم؛

حرف‏های غدیر را با تو در ((میقات)) زمزمه می‏کنم؛

و در ((بیت‏الله الحرام))، جائی‏که خدا تو را در آغوش گرفت و حرف‏های غدیر را در لالة گوشت اذان گفت، پژواکش را با گوش جان می‏شنوم.

آه! چه زیباست با تو بودن و حرف‏هایت را با گوش جان شنیدن!

ای امام من!

می‏خواهم عیدت را در روز غدیر تبریک بگویم؛

ولی یاد کفش‏های وصله‏دارت می‏افتم که با کوله‏باری از آذوقه بر پشت، به در خانه‏امان می‏آمدی؛

و قلب و روحمان را نوازش می‏دادی؛

آن‏وقت دلم می‏سوزد؛

و روحم آتش می‏گیرد؛

و مظلومیت ولایتی را فریاد می‏زنم که امروز دست‏آویزی برای تحریف حرف‏های غدیر شده است؛

تا هم حرف‏های غدیر در هیاهوی حرف‏های بیهوده گم شوند؛

و هم شناخت یار که شاه‏بیت حرف‏های غدیر بود، میسر نشود.

ای صاحب راستین حرف‏های غدیر!

در عید حرف‏هایت؛

مرا در آغوش بگیر؛

و حرف‏هایت را آن‏چنان در لالة گوش‏هایم زمزمه کن که قلبم آرام گیرد؛

تنهائی و دلتنگیم جلا یابد؛

گناهانم ذوب شوند؛

و روحم با آرامشی که در روح بلندت موج می‏زند، به پرواز درآید.

کسی‏که قرار بود حرف‏های غدیر را در دل تاریخ به امانت گذاشته و بر چهرة روزگار اثری ماندگار از انسانیت، آزادمنشی (حریت)،‌ عدالت، حقیقت، آرامش و موفقیت حکاکی کند، از نظر شخصیتی باید آن‏قدر محکم و استوار باشد که در مقابل هرگونه سختی و افسردگی ایستادگی کرده و تمامی امواج منفی را به انرژی‏های مثبت و حرکت‏زا تبدیل کند.

کسی‏که ادیبان و سخنوران و عالمان و اندیشمندان در برابرش به خضوع برسند و زیباترین و محکم‏ترین عبارات را در وصفش بسرایند؛

چنان‏چه "جرج جرداق" عالم و ادیب لبنانی به لطافت و محکمی هرچه تمامتر در وصف چنین شخصیت والایی می‏گوید:

"...............من این سخن را در زمینة موقعیت کسی‏که از درک عظیم و اندیشة وسیعی برخوردار است ایراد کرده‏ام:

اندیشة وسیعی که به جهان هستی که پنهان و آشکارش در دلالت داشتن بر عظمت وجود یکسان است، احاطه دارد: گویا این طبیعت، زیبایی حریت را آن‏چنان که آرزوی شاعر است، برای او مجسم می‏کند. زیرا باد را هرطور و به‏هرکجا که بخواهد روانه می‏کند و برایش مهم نیست مردم بر او خشم گیرند یا از او خشنود باشند!

چشمه‏ها را به دلخواه خود از تخته سنگ‏های بزرگ و از خاک نرم جاری می‏کند و به‏طور آرام در جلگه‏ها سرازیر می‏سازد یا از فراز کوه‏ها آن‏را پرتاب می‏کند.

درخت‏ها، صخره‏ها، قله‏ها و دره‏ها را آن‏طور که بخواهد آشکار می‏سازد. برای او مهم نیست زنبق‏ها در کنار خارها برویند یا خارهای نبات سمی به گلی خوشبو با شاخه‏های سبزرنگ بچسبند.

به این پای‏بند نیست که گیاه خردشدة‌ خشک را تحقیر کند و گیاه سرسبز و بلند را بزرگ بشمارد یا حشرات کوچک را که از سوراخ صخره‏ها سرکشی می‏کنند، مسخره نماید و از وحشی‏گری درندگان قوی که حیوانات ضعیف را با چنگال خود می‏درند، تمجید کند.

علی (ع) با این نظر و احساس، با مظاهر وجود واحد در دو طبیعتِ زنده و خاموش روبه‏رو شده بود و با بداهت و عمق خاصی درک کرده بود که نیروی عمومی وجود به حکم همان قانونی که از برگ سبز و از گیاهی که بر ساقه‏اش ایستاده و در برابر باد به حرکت درمی‏آید، مواظبت می‏کند؛ به حکم همان قانون از گیاه خردشدة خشک نیز مراقبت می‏نماید.............

هر موجودی در صفحة گستردة وجود،‌ موقعیت ویژه‏ای دارد و از این وجود وسیع بهره‏ای گرفته است. بدین جهت، کوه بلند در نظر علی (ع) نسبت به ریگ‏ها و ذرات خاک، ارجحیت نداشت و توجه به طاووس او را از توجه به مورچة خاک‏نشین که در میان شکاف‏ها و ریگ‏های زمین می‏جنبد، باز نمی‏داشت.......

پسر ابوطالب چنین نظری به جهان هستی افکند و اسرار وجود را- که عبارت از درستی، پایداری و عدالت بود- به‏طور مستقیم درک کرد..........

آن‏گاه آن‏چه دیده بود و به آن پی برده بود او را تکان داد و در خون او جاری شد و در وجودش راه یافت و از روی اندیشه و احساس به‏صورت ندایی رسا درآمد و لب‏هایش به این جمله حرکت کرد:

((آگاه باشید،‌ آسمان‏ها و زمین بر اساس حق به‏پا شده‏اند.)) اگر شما بخواهید درستی و پایداری عدالت را در یک کلمه جمع کنید، هیچ کلمه‏ای جامع‏تر از کلمة ((حقیقت)) نخواهید یافت؛ زیرا در مفهوم این کلمه، درستی و پایداری و عدالت نهفته است."

مشیتِ ارادة برتر چنین بود که ((شخصیتِ سالم و والایی)) را برای نشان‏دادن ((حقیقت)) که به تعبیر "جرج جرداق" در نهانش،‌ درستی و پایداری و عدالت نهفته است، برای هدایت و درس‏آموزی انسان‏ها تعیین کرده تا مسیر شناخت یار تا ابد روشن باقی بماند و هرگونه تاریکی و کژی بداندیشان زایل شده، خللی در ارادة رهروان مسیر طریقت ایجاد نشود.

 



[1] - نقل قول ضراربن حمزه ضبایی به معاویه در مورد امیرالمؤمنین

[2] - عثمان بن حنیف انصاری،‌ فرماندار حضرت در بصره

[3] - سخنی از علی (ع) که به مثابه خطبه‏ای است.

[4] - سخن مولا به برادرش عقیل که از علی(ع) به سبب تهی‏دستی، درخواست بخشش کرده بود.

[5] - فرماندار مولا در بصره

[6] - ذی‏قار محلی است در نزدیکی بصره. مولا پس از این عبارات،‌برای مردم خطبه‏ای خوانده و برای جنگ با مردم بصره آماده می‏شود.

[7] - سخن مولا در تفسیر عبادت


 
comment نظرات ()

 
غزة خونین دل
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٦
 

 

اخبار دهشتناکی از وضعیت مردم مظلوم و زجردیدة فلسطین در غزه به گوش می‏رسد.

وقایع تأسف‏باری که قلب هر آزاده‏ای را به درد آورده، اشک از چشمانش جاری می‏کند.

کسی‏که در فکر انسان‏های دیگر نباشد و خود را در غم و شادی آن‏ها شریک نداند،‌ هرگز طعم فقر و عشق را نخواهد چشید و اسیر برهوت کویر زندگی خواهد شد؛ اسارتی که تا ابد در دو دنیا همراه و همنشین او خواهد بود.

کسی‏که با فقر و عشق آشناست، نه زیر بار ظلم می‏رود و نه بر کسی ظلمی روا می‏دارد، چراکه می‏داند ظلم، مسیر ظلمت و تباهی است و در جاده‏ای که تاریک است، چگونه می‏توان راه پیدا کرد، به موفقیت و آرامش رسید و سرانجام، به خانة یار رفت؟

کسی‏که محنت و گرسنگی و تشنگی انسان‏ها را می‏بیند اما قدمی برای رفع محرومیت و تنگدستگی همنوعان خود برنمی‏دارد، نه‏تنها با واژة فقر بیگانه است،‌ بلکه خود واله و محروم و بی‏نوایی است‏که نیاز به پالایش روح و روان دارد.

کسی‏که بر یتیم‏شدن کودکان و بیوه‏شدن زنان و معلول‏شدن یا کشته‏شدن مردان و زنان بیگناه نمی‏شورد و بی‏اعتناء از کنار این‏همه ناله و فغان می‏گذرد، آیا خود بیش از یک معلول ذهنی است؟

کسی‏که مست دنیا شده، جلوه‏های آن روانش را مسخر کرده و هر صبح تا شام، به‏دنبال دنیا دویده و تنها غم خویش می‏خورد؛ چگونه می‏تواند از جام یار سیراب شده، مزة مستی یار را چشیده و طعم شیرین خوردن غم دیگران را بفهمد؟

به‏راستی چرا وقتی شاهد این‏همه ظلم و جنایت در دنیا هستیم، حرکت و جوششی در ما ایجاد نمی‏شود،‌ غم محرومان نمی‏خوریم، هر روز به خون زار نمی‏زنیم و چنگ بر سینه نمی‏اندازیم؟

جان انسان‏های بیگناه و بی‏خبر از سیاست، چه بی‏ارزش شده در این گوشة بی‏کس که هر روز و شب را باید با دیو پلید زشتی بستیزند تا جان و آبروی‏شان به یغما نرود و تاریکی و خون بر سفره‏های تهی از طعام‏شان ننشیند.

پدران و مادرانی که جان فرزندانشان را در آغوش گرفته و معلوم‏شان نیست که سحر، صبح خواهد شد و روزشان،‌ شب را خواهد دید؟

آن‏ها چگونه می‏توانند اندیشه کنند تا بوی بهار است،‌ زندگی روان است،‌ وقتی هر روز و شب‏شان بوی باروت و خون می‏دهد؟

 قطعة زیر را چند سال قبل سرودم که آن‏را برای تسلی دل تمامی عاشقانی که در مکتب فقر و عشق یار به دنبال آزادگی هستند، یک‏بار دیگر تکرار کرده و به ملت خون به دل «غزه» تقدیم می‏کنم.

 

 

*

مادر ندا و یوسف را می‏بینم[1]

          و "هدی" را بر جنازة پدر

         ایستاده‏اند با چشم دل

زیر سقف آئینه‏ای احساسشان

و با دستان خالی‏شان در غزه،‌ فریاد می‏زنند

تا شاید در هیاهوی ((تب جهانی))

((داور)) به نفع آنها سوت زند!

پنجرة دلشان را با خمپاره شکسته‏اند

اما خط‏نگهدار آفساید را سوت می‏زند

که باید به عقب برگردند

و عشق را فراموش کنند.

"غزه" فریاد می‏زند به رأی داور

"اسماعیل حنیه" مبهوت است

"ابومازن" نگاه می‏کند.

"یوسف هصیصی" خونین بر خاک می‏افتد

و پیکر افتادة خواهرش "ندا خلیل ابوصیام" را

آنسوی‏تر بر خاک می‏بیند؛

"هدی"، دیدگان وجودش کم‏سو شده‏اند

و تنها بازماندة غرورش را

                    ازدست‏رفته می‏بیند.

توپ در میان ازدحام و شلوغی کویر زمین

گم شده است.         

احمد قریع تنها بر زمین نشسته ‏است

                    و با خون رگ‏های ندا

                    و دستان بی‏رمق یوسف

                   و آغوش بی‏پدر هدی

                    فلسطین را می‏خواهد از گذرگاه کرم شالوم 

                    به سلامت دارد

امروز صبح

قلم شکسته‏ام را آبیاری می‏کنم

و تمامی گل‏های باغچة احساسم را

در سبد آرزوهایم

برای هدی و ندا و یوسف می‏فرستم

می‏دانم، و چه خوب می‏دانم

صبح‏ها باز 

بنفشه‏های رنگارنگ آرزوهایشان را

نخواهند دید،

و گل شب‏بوی افکارشان را

                    در باغچة خالی و بی‏طراوت زندگی

                    و در نیمه‏های شب عرفانی سجاده مادر‏

نخواهند بویید.

آی!

تمامی تماشاگرهای تب جهانی در صحنه

ببینید نور دیدگان انسانیت را

                    که پژمرده می‏شوند در غزه.

آی ناکس‏ها!

به او برگردانید گل‏های مادر را.

خط‏نگهدار دوباره سوت می‏زند آفساید را

"اهود اولمرت" پنالتی می‏گیرد

تا "سرجوخه گیلاد شلیت" از رختکن بازگردد.                     

توپ از رفح می‏گذرد

جوانان بر خاک می‏افتند

صورت‏ها خونین می‏شوند

مادر ندا و یوسف ضجه می‏زند

آی ناکس‏ها!

بگذارید که دستان مجروح‌ فلسطین

آئینة احساسم را

                    جلا دهند.

کار به ضربات پنالتی می‏کشد

داور سوت می‏زند

خط‏نگهدار آفساید می‏گیرد

جوانان ایتالیا قهرمان جام می‏شوند.

توپ‏ها در غزه شلیک می‏شوند.        

جوانان فلسطینی بر خاک می‏افتند.

رهبران جهانی شاد می‏شوند

از این‏همه افتخار، پیروزی و غرور.

"هدی" بر جنازة پدر ایستاده

"مارکو ماتراتزی" جام را در آغوش به خانه می‏برد

مادر ندا و یوسف جنازه‏ها را بر دوش

نمی‏داند کجا ببرد

غزه خونین است.



[1] - این قطعه مربوط به دورانی است که ایتالیا برنده جام جهانی فوتبال 2006 آلمان شد و درهمان دوران، اسراییل به بهانة اسیر شدن یک سربازش، به سرکوب شدید مبارزان فلسطینی و لبنانی پرداخت و غزه را به خاک و خون کشید.


 
comment نظرات ()

 
سرگردانی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٢
 

 

چیدن این‏همه واژه‏ها که ستاره‏هایی رنگارنگ و نورانی در آسمان دل هستند؛

برای روشن کردن مسیر موفقیت و آرامشی است که انسان در تمامی عمر به‏دنبال آن در کویر زندگی سرگردان بوده؛

و برای یافتن نشانی از آن، حاضر است به هر کوی و برزنِ تفکر و اندیشه‏ای رفته؛

لختی از وجودش را در پناه آن به تفکر واداشته؛

و سپس، زیباترین و مهیج‏ترین حدیث زندگی خود را با نوای دلنشینی از عالم ملکوت بسراید.

حال‌ چنان‏چه آن‏ها نتوانند از این مأموریت سترگ به سلامت بیرون آیند؛

کلماتی بی‏روح و ناتوان باقی خواهند ماند بر صفحه‏ای سرد که حتی نگاه کردن بر آن ملالت‏آور خواهد بود چه برسد به آن‏که رهروی بخواهد واژه‏ها را هضم کرده در افکارشان اندیشه کند.

حدیث زندگی عاشق، حدیث فقر و عشق است؛‌ او که تنها از یار می‏خواهد، برای یار می‏خواهد و غیر از آن نخواهد.

حدیث زندگی را باید با نوای عشق سرود،‌ بر گوش یار سرود، با زبان معشوق سرود و سرانجام، بر نفس خویش جاری کرد تا آن شویم که یار می‏خواهد.

عاشقِ فقیر،‌ حدیث زندگی خویش را از عالم ملکوت به گوش جان شنیده؛

و انوار وحدانیت بر کل عالم هستی را با چشم دل مشاهده کرده؛

و صفحات کتاب مسطور را بر دل نقش بسته؛

و تمنا دارد که اعمال و پندار و رفتارش را با سطرسطر لوح محفوظ منطبق کرده،‌ به چهرة یار درآید؛

و این‏همه ممکن نخواهد شد مگر آن‏که یار گوشة چشمی بر معشوق اندازد و لطف و کرمش را شامل حال او کند.

اگر لطف یار نباشد، "کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد".

کس‏که به دنبال آرامش و موفقیت در زندگی است و می‏خواهد بهترین و زیباترین نغمه‏اش را در گوش دنیا بخواند؛

باید حدیث زندگی خود را در گوش یار بخواند،

برای یار بخواند

و به لطف و کرم یار بخواند.

یار که نباشد،

موفقیت به آرامش نمی‏رسد

و ممکن است سبب خسران و سرگردانی شود.

آرامش هم که نباشد،

حدیث زندگی حزن‏انگیز سروده خواهد شد

و سرگردانی در کویر تا ابد ادامه می‏یابد.

 

 


 
comment نظرات ()

 
این‏همه هیاهو در کویر زندگی؟
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٥
 

 

انسانی که مزة فقر را چشیده باشد و دنیا را از زاویة چشم یار نگریسته و با عشق محبوب، روز را به شب می‏رساند، زندگی‏اش سراسر مبارزه خواهد بود و زیبایی و آرامش و لطف را در پرتو چنین مبارزه‏ای می‏بیند.

تصویری که او از دنیا بر بوم ذهن خویش می‏اندازد،‌ پردة سبزی است که عشق یار در آن موج می‏زند و برای خشنودی و رضایت معشوق، آماده می‏شود تا هر لحظه به استقبال سخت‏ترین مهلکه‏های زندگی رفته تا در دامان یار به بقا برسد.

این‏همه هیاهو در کویر زندگی برای چیست؟ سود؟ شهرت؟ شهوت؟ رفاه؟ موقعیت برتر سیاسی- اجتماعی؟

بر فرض همه را هم یک‏جا بدست آوردیم؛ آیا موفقیت همراه با آرامش را توانسته‏ایم بدست آوریم؟

آیا در زندگی شاد بوده و شاد زیسته‏‏ایم؟

شاکر واقعی لحظه‏های زندگی بوده‏ایم؟

دلی را شاد کرده‏ایم؟

دلی را نشکسته‏ایم؟

لبخند عشق و محبت بر صورت دیگری نشانده‏ایم؟

آبرویی را نبرده‏ایم؟

دستی را گرفته‏ایم؟

پایی را نبسته‏ایم؟

خانه‏ای را با مهر و عطوفت خود آذین بسته‏ایم؟

کاشانه‏ای را ویران نکرده‏ایم؟

به‏راستی آیا تا کنون با دل خود خلوت کرده و پرسیده‏ایم: از کجا آمده‏ایم؟

در سفر زندگی چه کرده‏ایم؟

به کجا می‏رویم؟

با خود چه توشه‏ای به همراه خواهیم برد؟

و این‏همه هیاهو در کویر زندگی برای چیست؟  

باید در سفر زندگی؛

قبل از آن‏که رخت بربندیم و آمادة ملاقات با یار شویم،

حتی برای یکبار هم که شده، زیباترین شعر زندگی خود را سروده؛

آن‏را بر پهنة کویر زندگی‏مان با زیباترین واژه‏هایی که تمامی از جنس احساس باشند، نقش بندیم؛

تا بر تشنگی و خشکی کویر، آب حیات پاشیده؛

و چشمان خستة عمر را با عطری از یاس و شقایق و لاله و سوسن و زنبق نوازش داده؛

 به نشئة بیداری رسیده؛

تا چگونه دیدن را برای رفتن به سوی دوست بیاموزد..............

زیباترین شعری که همنشین وفاداری باشد در صندلی خالی عمرمان که هرگز احساس تنهایی و بی‏کسی و درماندگی نکنیم.

زیباترین شعری که آن‏را همه دوست داشته باشند و وقتی زیر لب زمزمه می‏کنند، فطرت پاک و زلال خویش را در آیینة دنیا ببینند. 

زیباترین شعری که طعم فقر را در کام‏مان بنشاند و دنیا را با تمامی ظواهرش، پوچ دانسته تا بدانیم که در واقع، خود در برابر خالق بی‏همتا هیچ بوده و هر چه هست، از اوست و هرچه داریم، متعلق به اوست.

زیباترین شعری که تنها برای یار سروده شود و تمنا و وسوسة دنیا در آن حضور نداشته باشد؛ یعنی شعر زندگی‏ای که رنگِ فقر را داشته و متعلق به خود نباشد.

زیباترین شعری که نگرش وحدانیت را در سطرسطر آن بتوان دید و عظمت خالق یکتا را توسط آن بتوان درک کرد.

زیباترین شعری که آدرسی از خانة دوست برایمان آورده و مسیر سبز رفتن را به‏سوی معشوق با واژه‏های نورانی خویش،‌ روشن کند. 

 

 


 
comment نظرات ()