راز

دلمشغولی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٦
 

 

رهرو مسیر فقر و عشق هم دلمشغولی‏های خود را دارد.

او می‏خواهد مدام در جادة پیوستگی نور عشق قدم بردارد تا بلکه گرة‌ تاریکی را بگشاید.

او می‏خواهد با گشودن رمز هستی، به ستیغ کوه وجود رسیده و از آن بالا، سر به آبی آسمان ساییده و سکوت ترس و وحشت را درهم شکند.

او می‏خواهد با بازکردن سینه‏های بسته، غم و اندوه دنیا را پرپر کند؛

و از گرمی آفتاب، شبنم آرامش و سرور بچیند.

او می‏خواهد فرجامی خوش باشد؛

اندیشه‏ای ناب باشد؛

فکری تازه باشد؛

نسیمی دلنواز باشد؛

آسمانی صاف باشد؛

خندة گل باشد؛

خوابی خوش باشد؛

آیینة معشوق باشد؛

میوه‏ای نوبر باشد؛

ستاره‏ای پرنور باشد؛

و خورشید آسمانش هیچ‏گاه غروب نکند.

او می‏خواهد آواز عشق را در گوش ماه زمزمه کند تا شب هیچ‏کسی بی‏ماه نباشد.

او می‏خواهد آوازه‏خوان کوچه باغ‏های دل عشاق باشد؛

و نقش گلیم تن پروانه‏های دشت آرزوهای آزادی‏خواهان و رهروان جادة فقر و عشق.

او می‏خواهد ستون‏های بی‏کسی و درمندگی و وابستگی و اسارت را فرو ریزد؛

و غبار آلودة مسیر اسارت و تباهی را با شبنمی از جنس فقر و عشق، آب و جارو کند.

او می‏خواهد به تماشای گردش ماهی در حوض امید برود؛

و پنجرة نور را در آب بگشاید؛

و جلوة مهتاب را در اشک چشم پروانه ببیند؛

و نبض نیلوفر آبی را بگیرد؛

و در جویبار اندیشة برگ شنا کند؛

و از سرچشمة رویش‏های عشق بنوشد؛

و لرزش ماه را در آب وجود حس کند؛

و پرواز پرنده را در ساحل سجادة نماز ببیند؛

و چین اقیانوس دل عاشق را بفهمد؛

و بر موج دریای لبخند سوار شود؛

و از آن‏جا به مهمانی خانة یار در جوی زمان رود.

تمام این دلمشغولی‏ها، خواستن‏ها و آروزهای رهرو مسیر فقر و عشق،

برای آنست که، سرور و خوشی و آرامش انسان‏های دیگر را ببیند تا خود به آرامش و سرور و خوشی برسد؛

برای آنست که، کلمة عشق بر صورت دنیا نقش بندد و زنگارهای ابلیس پاک شود؛

برای  آنست که، جنگ میان انسان‏ها به پایان رسد و صلح و دوستی جانشین شود؛

برای آنست که، گرد خواب بی‏خیالی و بی‏تفاوتی از تن انسان‏ها زدوده شود؛

برای آنست که، تارهای وهم و خیال از باور مردمان فرو ریزد و روشنایی و نور بر خانه‏ها تابانده شود؛

برای آنست که، فسون و جادوی شیطان باطل شود و آواز عشق به گوش‏ها برسد؛

برای آنست که، رنج و محنت و ستم و حرمان و گرسنگی و تباهی تمام شود و انسان‏ها بتوانند با آرامش خیال، بندگی عشق کنند.

اما.....................

 


 
comment نظرات ()

 
زیبایی و کمال
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٥
 

 

از دست "انتشارات بهجت" ناشر کتاب "راز بهتر زیستن"‌ دلم بسیار خون است که جفای بزرگی را در حق طرح جدید کتاب روا داشته و به گونه‏ای ادامه انتشار آن‏را با چالش فراوان روبه‏رو ساخته و به‏گونه‏ای قفل کرده است. به خدا توکل کرده و مطمئن هستم که او نیز تمام درهای بسته را یکی پس از دیگری خواهد گشود.

"آخرین راز" را از "طرح جدید" کتاب "راز بهتر زیستن" برای تسلی دلم دوباره تکرار می‏کنم:

آخرین راز: کسی‏که بتواند زیباترین شعر زندگیش را عاشقانه در گوش آفتاب بخواند، می‏تواند حدیث زندگی را با احساسی سوزان‏تر از خورشید،‌ در دلِ دریایی یار بسراید.

            ٭

پس، عشق را در خود بارور کرده، کینه و نفرت از دیگران را به دور ریخته و با روانی پاک و سالم به‏دنبال کامیابی و موفقیت باشیم. به‏طور یقین، کسانی‏که در عشق ذوب می‏شوند، هرگز بدی و زشتی را در عالم کائنات نمی‏بینند و هرچه در زندگی می‏بینند، زیبایی و کمال است.

 


 
comment نظرات ()

 
توتم
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٥
 

 

نویسندة‌ عاشق اگر تمنای ایستادگی داشته باشد و بخواهد در مسیر فقر و عشق با صلابت جلو رود، باید بنویسد تا در برهوت کویر زندگی، "احساس شدن" و "توان گذر و رفتن" را به تصویر کشیده، رمز و راز زندگی و فیه ما فیه را برای رهروان عیان سازد؛‌

٭

عشق که می‏نویسم، دل و جان بوی شقایق می‏گیرند

یار لطف می‏کند، دیده و رخ رنگ یار می‏گیرند

٭

مقصود رسیدن به معشوق است که باید از مسیر دل رفت و چون دل به‏سوی دلدار برفت،‌ تن را به‏دنبال خود خواهد کشاند.

برای رفتن اما ایستادگی لازم است تا وسوسه دنیا،‌ رهرو را مفتون و مغبون و مشغول نکرده، در برهوت کویر نگه ندارد و با بازیچه‏هایش سرگرمش نکند.

٭

عشق که می‏نویسم، عقل و دل هوشیار می‏شوند

یار لطف می‏کند، نامحرمان سینه آوار می‏شوند

٭

گاهی وسوسة ننوشتن آن‏چنان در عاشق شدت می‏گیرد که می‏پندارد،‌ هرچه می‏نویسد و نوای دل سر می‏دهد، همه از دیوانگی است. در جایی خواندم:

"در سرزمینی دور که مردمان همه وسوسة دنیا داشتند، پیشگویی ماهر به پادشاه خبر رساند که به‏زودی بادی مسموم به کشورش خواهد وزید و هر که در معرض آن قرار گیرد، دیوانه می‏شود. شاه چون می‏دانست به‏اندازه کفایت برای تمامی مردمان پناهگاه ندارد، تصمیم گرفت به همراه وزیران در پناهگاه امنی مأوا گزیده تا حداقل آن‏ها از این مصیبت رهایی یافته و سپس، برای مردم چاره‏اندیشی کنند. باد آمد و هرکه در معرض آن بود دیوانه شد. شاه و وزیران هم  بیرون آمدند تا به مردم کمک کنند؛ اما دیدند همه برهنه‏اند و با خیالی آسوده در حال عبور و مرور. مردم با دیدن ایشان که لباس بر تن داشتند فریاد کنان به دنبالشان افتادند که دیوانگان را ببینید لباس پوشیده‏اند. شاه و اطرافیان هرچه می‏گفتند اصل بر پوشیدن است و مردمان برای رعایت آن باید لباس بر تن کنند، آنان بیشتر خندیده و استهزاء می‏کردند."

ترس و واهمه از دیوانگی و برهنگی و سرگشتگی در برهوت زندگی برای نویسندة عاشق آن‏چنان دردآور است که گه‏گاه، وسوسة ننوشتن را به نوشتن رجحان داده،‌ می‏خواهد قلم را در سینه پنهان کند تا مبادا سرنوشت مجنونی را پیدا کند که ترسِ هرگز به معشوق نرسیدن او را آشفته و دیوانه کرده است.

٭

"گویاترم زبلبل اما ز رشک عام

مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست"- مولانا / دیوان شمس

٭

هرچه می‏خواهد، باشد؛

عاشق اما به‏خوبی می‏داند که:

باید بنویسد و اجازه ندهد که کلمات در روانش رسوب کرده،‌ زنگار بگیرند.

٭

عشق که می‏نویسم، رودها در قلم جان می‏گیرند

یار لطف می‏کند، دل و جانم آرام می‏گیرند

٭

می‏خواهم در تقدس قلم،‌ کلمات فراوانی را بر صفحات این دفتر آذین بندم،‌ اما شاید بهتر باشد که کلام را با عبارات سحرانگیز معلم شهید، "دکتر شریعتی" به پایان ببرم. او در وصف قلم چنین می‏سراید:

"......قلم توتم من است، توتم ماست. به قلمم سوگند؛ به خون سیاهی که از حلقومش می‏چکد سوگند؛ به رشحة خونی که از زبانش می‏تراود سوگند؛‌ به ضجه‏های دردی که از سینه‏اش برمی‏آید سوگند......که توتم مقدسم را نمی‏فروشم، نمی‏کشم، گوشت و خونش را نمی‏خورم، به دست زورش تسلیم نمی‏کنم، به کیسة‌ زرش نمی‏بخشم، به سر انگشت تزویرش نمی‏سپارم.

دستم را قلم می‏کنم و قلمم را از دست نمی‏گذارم، چشم‏هایم را کور می‏کنم، گوش‏هایم را کر می‏کنم، پاهایم را می‏شکنم، انگشتم را بند بند می‏برم، سینه‏ام را می‏شکافم، قلبم را می‏کشم، حتی زبانم را می‏برم و لبم را می‏دوزم....... اما قلمم را به بیگانه نمی‏دهم.

به جان او سوگند که جان را فدیه‏اش می‏کنم، اسماعیلم را قربانیش می‏کنم، به خون سیاه او سوگند که در غدیر خون سرخم غوطه می‏خورم، به فرمان او، هرجا مرا بخواند، هرجا مرا براند، در طاعتش درنگ نمی‏کنم.

قلم توتم من است، امانت روح‏القدس من است، ودیعة مریم پاک من است، صلیب مقدس من است، در وفای او، اسیر قیصر نمی‏شوم، زرخرید یهود نمی‏شوم، تسلیم فریسان نمی شوم......

هر کسی را، هر قبیله‏ای را توتمی است؛ توتم من، توتم قبیلة من قلم است. قلم زبان خدا است، قلم امانت آدم است، قلم ودیعة عشق است، هر کسی توتمی دارد و قلم توتم من است، و قلم توتم ما است.

بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم به صلیبم کشند، به چهار میخم کوبند، تا او که استوانه حیاتم بوده است، صلیب مرگم شود، شاهد رسالتم گردد، گواه شهادتم باشد تا خدا ببیند که به نامجویی، بر قلمم بالا نرفته‏ام، تا خلق بداند که به کامجویی، بر سفره گوشت حرام توتمم ننشته‏ام.........."[1]

٭

عشق که می‏نویسم، صخره‏های سخت کویر نرم می‏شوند

یار لطف می‏کند، مرغان هوسباز دل رام می‏شوند

٭

عاشق که از دوری و هجران و محبت و دلدادگی و آزادگی و ایستادگی و فقر و عشق بنویسد،‌

کویر زندگی را سبز کرده،

پروانه‏ها در آن‏جا مأوا خواهند گزید؛

پروانه‏هایی که مدام در خواب و خیال پرواز به‏سوی کوی دوست هستند؛

و لحظه‏ای برای دلدادگی و جانفشانی فروگذار نخواهند کرد؛

پروانه‏هایی که تاب ماندن و قدرت پرواز در کویر سوزان و خشک را نداشته و تنها رایحة یار سیرابشان می‏کند؛

رایحه‏ای که از عطر گل‏های باغچة خانة گرم و سبز دوست برخواسته و مشام هر رهگذاری را عطرآگین کرده، صلح و آرامش در سینه‏ها حاکم می‏کند.

٭

عشق که می‏نویسم، پیله‏های منتظر در کویر باز می‏شوند

یار لطف می‏کند، پروانه‏ها از خواب بیدار می‏شوند

٭

 



[1] - دکتر علی شریعتی- گزیده‏ای از مقالة "توتم پرستی"


 
comment نظرات ()