راز

تنها
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٧
 

 

مکتب فقر و عشق، مرز و جغرافیا و نژاد و ملیت و..... نمی‏شناسد و هرآن‏که در این مکتب به جستجو یا تماشا بنشیند، راز آزادگی خواهد آموخت.

فرقی نمی‏کند،‌ آزادگانی از قلب اروپا یا کشورهای جداشده از بلوک شرق باشند یا شهیدانی از روستای "قانا" در جنوب لبنان؛ که خبر شهادت‏شان، دل تمامی انسان‏های آزاداندیش را به درد و رنج آورده و اشک از دیدگان جاری می‏کند؛ اشک و رنجی که تنها از دیدگان و دل کسانی جاری می‏شود که با عشق و فقر دمسازند و خود را بخشی از بدنة جداناپذیر هستی و بشریت می‏دانند.

برای مثال، هر عاشق منتظری که خبر شهادت فرزندان بوسنی، چچن و "قانا" را می‏شنود،‌ به‏طور یقین از خود بی‏خود شده، بر زجر و زخم کسانی‏که دیگر قادر به دیدن فردایی روشن نخواهند بود، از اعماق وجود می‏گرید.

در این شرایط اما، کاری از عاشق منتظر ساخته نیست و برای تعدادی از جمله من که بجز این قلم شکستة ناتوان محزون که واژه‏ها را به‏درستی نمی‏شناسد و عاجز است از بیان ظلم و محنت و دردی که بر مردم بوسنی، لبنان، فلسطین، افغانستان و عراق می‏رود، سلاحی دیگر برای مقابله با دشمنان بشریت ندارم.

وقتی به درد و زجر و محرومیت این افراد می‏اندیشم، احساس می‏‏کنم که تمامی آن‏ها در کنارم هستند و گوئی همه یک‏صدا بر جباران حقیر و ستمگران زبون می‏شوریم و چون سلاحی جز اشک در اختیار نداریم، باهم می‏گرییم.

راستی چگونه است، زنان و مردان و کودکانی ‏که مظلومانه و در سخت‏ترین شرایط زندگی و زیر رگبار موشک و خمپاره، شاخه‏های صلح و آشتی و دوستی و زیتون را به عالمیان هدیه می‏کنند، باید قربانی هدف‏های شوم جباران حقیر جنایتکار شوند؟

در این لحظات پرشور و حزن‏انگیز، بر اسب خیال سوار شده و خیلی زود، خود را به خرابه‏های چچن و بوسنی و دیریاسین و "قانا" می‏رسانم و در کنار مردم بی‏دفاع آن‏جا، آرام گرفته،‌ دستانم را در دست‏هایشان گذاشته و صدای‏مان یکی می‏شود.

هیچ‏ آزاده‏ای باورش نمی‏شود و اصلاً باورکردن این‏همه ظلم و جنایت، سخت و طاقت‏فرساست. همه یکدیگر را می‏نگریستیم. چهرة مبارزان مسیر فقر و عشق نورانی شده بود و پنداری،‌ پیام ظفر از عالم ملکوت دریافت می‏کردند.

یک لحظه فکر کردم که مجروحان و خونین‏تنان،‌ یعنی تمام آن کسانی‏که در قافلة فقر و عشق ثبت‏نام کرده و به‏سلامت به مقصد رسیده بودند، با عجله می‏خواهند از لباس دنیا آزاد شوند و لباسی از جنس حریر سفید به‏ تن کنند که با پولک‏هایی از جنس نور تزیین شده و از خانة دوست هدیه فرستاده شده بود!

تو گویی همه می‏خواستند هرچه سریع‏تر در حضور یار حاضر شوند و از این‏همه ستم و حرمان، ناله سر کنند؛ و شاید نه! می‏خواستند در کنار یار به آرامش ابدی رسیده و از این‏که سرانجام، زمان دوری از یار به‏سر آمده، ابراز قدردانی و شکر کنند.  

و اما ما ‏که هنوز از قافلة فقر و عشق به‏سلامت به مقصد نرسیده و  در جامة دنیا باقی مانده و نظاره‏گر این‏همه ظلم و ستم بودیم؛ رعشه بر انداممان افتاده بود، خشم سراپای وجودمان را دربرداشت و بر زمین چنگ می‏زدیم،‌ خاک بر سر و صورت می‏ریختیم و با تمام وجود، در آرزوی آن بودیم که، جور روزگار سرانجام به‏پایان رسد و غم هجران به سر آید.

فریادمان در گلو خفه شده و دستانمان از رمق افتاده بودند. یا شاید فریاد می‏زدیم، اما تنها در صورت خودمان پخش می‏شد و صدای‏مان به جایی نمی‏رسید

احساس "خون" می‏کردیم.

نشستیم و به مهتاب و شب خونین نگه کردیم. 

ستارگان سوسو می‏زدند، آسمان لباس سیاه بر تن کرده بود، پرندگان، های‏های می‏گریستند، باد از خشم نعره می‏زد و درختان می‏لرزیدند.

لحظه‏ای احساس کردم یکی از یارانم با چشمانی گریان و صورتی همچون خورشید، در چشمانم خیره شده، می‏گوید: زمان موعود فرا رسیده، وقت حرکت است.؛ شتاب کنیم تا از قافلة فقر و عشق عقب نمانیم. جاماندگان را فرجی نیست و محزون در سرای دنیا، ویلان خواهند شد.

ما که از قبیلة مجنونیم و سودای یار در سر داریم، چرا جا بمانیم. باید کاری کرد!

صور اسرافیل دمیده و هل من ناصر ینصرنی در فضا پیچیده شده بود. یکی می‏گفت:

"ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود

وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود

من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود"

 یکی آه می‏کشید، بر سر می‏کوبید و ناله می‏کرد که:

جا مانده‏ام، وا مانده‏ام،

از کاروان جا مانده‏ام

یارب بگیر دست مرا

سرگشته‏ام، وا مانده‏ام

یکی کتاب باز می‏کرد و از فقه و حدیث می‏گفت و واژه‏ها را تا در آب وضو نمی‏شست،‌ بر زبان نمی‏گذاشت و آن‏چنان در فروع غرق شده که از اصل رفتن باز مانده بود و تو گویی چه "سنگین" می‏رفت و به یک چشم برهم زدن، از قافله جا می‏ماند.

یکی بر تصوف می‏کوبید و اناالحق گویان و به‏خیال آن‏که منصور حلاج است، چوب دار خویش را بر شانه گذاشته و منزل به منزل از سربالایی هولناک بالا می‏رفت و زیر لب می‏خواند:

"روا نباشد انا الحق از درختی

روا نبود چرا از نیک‏بختی؟"

غافل از آن‏که رهروان مسیر فقر و عشق رفته‏اند و او هنوز اناالحق می‏خواند و بر پوشیدن و ماندن در خرقة درویشی اصرار دارد.

و اما

آن‏که بی هیچ کنایه و کتابی و تنها به امید حضور در محضر یار،

رفت،

به عافیت رسید،

و در کنار یار، جا خوش کرد،

و با آوازی خوش و نیکو، جاماندگان و واماندگان را ندا سر داد:

"عشاق وفا پیشه اگر محرم مایید

از خود بدر آیید و در این بزم در آیید

در بزم احد غیر یکی راه ندارد

با کثرت موهوم در این بزم میایید"

از آن طرف، جباران حقیر بدون اعتناء به این همه هیاهو و جنبش رهروان، بر طبل ظلم و ستم همچنان می‏کوبند و با دندان‏هایی آغشته به خون شهیدان، قربانیان بیشتری را فریاد می‏زنند و درنده‏خو به هر طرف هجوم آورده، تو گوئی تمامی سازمان‏های بین‏المللی هم خفقان گرفته‏اند و همه به‏دنبال محو فرهنگ اصیل فقر و عشق و قلع و قمع مبارزان مسیر آن هستند، اما زهی خیال باطل!................

 


 
comment نظرات ()

 
اثر
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۱
 

 

آن‏که برای عشق و عاشقی می‏نویسد، رمز ایستادگی آموخته، از اندیشة فقر و عشق، ابزار برنده‏ای برای سیر و سلوک و حرکت به‏سوی معشوق ساخته و امیدوار است که با همان نشئه، از برهوت کویر زندگی به سلامت گذر کند.

نشئة‏ای که هرلحظه‏اش سرشار از یاد معشوق است و به تعبیر قرآن، از میان تمامی بندگان خدا، تنها صاحبان قلم از چنین خصوصیتی برخوردارند.[1] 

٭

می‏نویسم، می‏نویسم اسطوره پایداری را

می‏نویسم فصل روشن زندگانی را

می‏نویسم، می‏نویسم آیین شادمانی را

می‏نویسم واژة گرم پهلوانی را

می‏نویسم، می‏نویسم سرنوشت مبارزی را

می‏نویسم پرتاب سنگ فلسطنی را

می‏نویسم، می‏نویسم داستان مرد و زنی را

می‏نویسم حدیث تکرار مردانگی را

می‏نویسم، می‏نویسم، می‏نویسم، می‏نویسم

می‏نویسم حرمت از قلم پاسداری را

٭

قلم که واژه‏های دلدادگی را پشت سر هم ردیف می‏کند، به طراحی دنیای شورانگیزی می‏پردازد که رهروانش همه درس ایستادگی و آزادگی می‏آموزند؛

و مسافرانش، رؤیایی‏ترین خاطره‏ها را از سفر به‏یادماندگی عاشقی، در دفتر زندگانی ثبت خواهند کرد.

پس، باید چنین قلمی را حرمت نگه داشت و در برابرش بهترین صفحات از دفتر زندگانی را برای ثبت عالی‏ترین واژه‏های عاشقی گشود.  

 



[1] - انما یخشى‏اللّه من عباده العلماء


 
comment نظرات ()

 
لمس
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٦
 

 

از هجوم تاریکی برهوت کویر اگر راه نجاتی نیابی، مثل آن‏ست که زنده در هلاکت و نیستی زندگی می‏کنی که همان معلولیت روح و روان است که بر آدمی چیره می‏شود.

کسی‏که معلولیت در افکار و اندیشه داشته باشد،

هرگز به فقر و عشق نخواهد رسید؛

مفهوم سبز آفتاب را درک نخواهد کرد؛

حرف پرنده را نخواهد فهمید؛

صدای جاری رود را نخواهد شنید؛

طراوت نسیم سحرگاهی را لمس نخواهد کرد؛

هوای صاف و طنازی ابرها را نخواهد دید؛

از لحظه‏های خوش و سادة زندگی لذت نخواهد برد؛

شن‏های تر و تازة ساحل آرزوها را نخواهد فهمید-

نخواهد بویید؛

در نهر رؤیاها شنا نخواهد کرد؛

طنین برف را با سرانگشتان عاطفه نخواهد بوسید-

نخواهد بویید؛

عاشقی را وجدان نخواهد کرد .........

و در برهوت کویر زندگی-

تا ابد گرفتار خواهد ماند.

 

 


 
comment نظرات ()

 
واله
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۳
 

 

اضطراب را در چهرة انسانی دیدن و بر آن نشوریدن،‌ به معنای دوری جستن از خانة یار است و گرفتار شدن در برهوت زندگی که ثمری بجز تشنگی و هجران ابدی دربر نخواهد داشت.

کسی‏که در فکر انسان‏های دیگر نباشد و خود را در غم و شادی آن‏ها شریک نداند،‌ هرگز طعم فقر و عشق را نخواهد چشید و اسیر برهوت کویر زندگی خواهد شد؛ اسارتی که تا ابد در دو دنیا همراه و همنشین او خواهد بود.

کسی‏که با فقر و عشق آشناست، نه زیر بار ظلم می‏رود و نه بر کسی ظلمی روا می‏دارد، چراکه می‏داند ظلم، مسیر ظلمت و تباهی است و در جاده‏ای که تاریک است، چگونه می‏توان راه پیدا کرد، به خانة یار رسید؟

کسی‏که محنت و گرسنگی و تشنگی انسان‏ها را می‏بیند اما قدمی برای رفع محرومیت و تنگدستگی همنوعان خود برنمی‏دارد، نه‏تنها با واژة فقر بیگانه است،‌ بلکه خود واله و محروم و بی‏نوایی است‏که نیاز به پالایش روح و روان دارد.

کسی‏که بر یتیم‏شدن کودکان و بیوه‏شدن زنان و معلول‏شدن یا کشته‏شدن مردان و زنان بیگناه نمی‏شورد و بی‏اعتناء از کنار این‏همه ناله و فغان می‏گذرد، آیا خود بیش از یک معلول ذهنی است؟

کسی‏که مست دنیا شده، جلوه‏های آن روانش را مسخر کرده و هر صبح تا شام، به‏دنبال دنیا دویده و تنها غم خویش می‏خورد؛ چگونه می‏تواند از جام یار سیراب شده، مزة مستی یار را چشیده و طعم شیرین خوردن غم دیگران را بفهمد؟

 

 


 
comment نظرات ()

 
عید رمضان
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٠
 

 

"عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد

و صد حیف که آن رفت"

 

عید واقعی زمانی است که، فقر و عشق بر دل‏ها حاکم و بر حالات و رفتار انسان‏ها متجلی شود،‌ وگرنه تفاوتی میان ایام سال وجود نخواهد داشت و بر این راز پدران ما آگاهی داشتند و خواستند با توسل به عرفان در قالب نظم و نثر فاش سازند.

عید، رستاخیز عاشقان است.

عید عاشقان روزی‏ست که یار، لباس بی‏نیازی بر اندام‏شان پوشانده و به‏راستی، زیباتر از این "لباس عید"، کدامین لباس است؟

عید عاشقان روزی‏ست که یار، نقل عاشقی بر کامشان ریخته و به‏راستی، شیرین‏تر از این "نقل عید"، کدامین نقل است؟

عید عاشقان روزی‏ست که یار، فقر و عشق برای عاشق بخواهد و به‏راستی، بهتر از این "روز عید"، کدامین روز است؟‌ 

عید واقعی زمانی است که،

دل‏ها شکوفه کنند؛

آسمان دل‏ها صاف و آفتابی شود؛

دل‏ها باز شده از دلتنگی خلاصی یابند؛

دل‏ها پاک و مطهر شوند؛

بذر عشق در دل‏ها سبز شود؛

گل شب‏بو و شقایق در دل‏ها بروید؛

دل‏ها از "هجوم خالی اطراف" رهایی یابند؛

دل‏ها قرار گیرند؛

دل‏ها از "وسعت اندوه زندگی" که پهنایش به اندازة تفکر یک مرد است، نجات پیدا کنند؛

هیچ دلی تنها نباشد؛

عید واقعی زمانی است‏که،

لبخند عشق بر صورت‏ها نقش بندد؛

نگاه‏ها از انتظار درآیند؛

چشم‏ها سبز و آفتابی شوند؛

خواب در چشم‏ها تبخیر شود؛‏

روح از مصاحبت آفتاب به سلامت بیرون آید؛

سفر جسم به پایان رسیده، در خانة دوست سکنی گزیند.

 


 
comment نظرات ()

 
سوختن
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٦
 

 

عاشقی که ایستادگی بیاموزد، در مقابل سختی‏ها و پرخاش‏گری، کلک فرو نمی‏بندد؛

و می‏نویسد تا بشوراند؛‌

 می‏شوراند تا بسوزاند؛

می‏سوزاند تا آگاهی بخشد؛

و آگاهی می‏بخشد تا بیدار کند چشم‏های خفته و درمان کند تن‏های خسته و افسرده و نالان و پریشان را.

٭

تو چرا می‏شوری، تو چرا می‏سوزی؟

همسرم می‏پرسد:

تو چرا بیداری، تو چرا نالانی؟

تو چرا در دل خود بی‏تابی؟

تو چرا ننشستی، تو چرا می‏جنگی؟

تو چرا با باد زمان نامده‏ای؟

همسرم بار دگر می‏گوید:

باید از این‏جا برویم

باید از این‏همه غوغا برویم

زندگی را بسازیم از نو

غافل از زندگی ما مشو

٭

من به سر می‏تازم

چشم بر نور خدا می‏دوزم

دست بر شاهد مقصود می‏اندازم

دل بر حرم یار به جد می‏پویم

تا روم منزل به منزل کوی دوست

تا ببینم رمز و راز عاشقی

 تا شوم ساکن در ایستادگی

 

 


 
comment نظرات ()

 
دریغا خواب ماندن
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢
 

 

دل عاشق اما در آرزوی آنست که شرح احوالاتش مرحمی باشد بر زخم‏های کهنه،‌ پس خاموشی را برازندة خود ندانسته و حتی اگر هم رنجور شود، می‏نالد و می‏گوید تا عشق را همیشه و همه‏جا، هم‏نفس و همیار باشد.

او با نوشتن می‏خواهد به هوشیاری و بیداری رسیده،‌ گرد شب و تاریکی را از چهره‏اش پاک کرده، صبح و روشنایی را در آغوش بگیرد.

٭

چشم‏هایم نیز بیدارند

و صبح را

چون جان شیرین،‌ در میان دارند

دریغا بی اثر بودن

دریغا خواب ماندن

دریغا در شب تاریک، آشیان کردن

بیا تا چشم بگشاییم

و صبح را

چون جان شیرین، در میان گیریم

و تا جان در بدن داریم

حریم صبح هوشیاری و رفتن را

پاس می‏داریم

٭

آری، به‏درستی که،

ایستاده،

ایستاده می‏زید

و ایستاده می‏میرد.

 


 
comment نظرات ()