مکتب فقر و عشق، مرز و جغرافیا و نژاد و ملیت و..... نمیشناسد و هرآنکه در این مکتب به جستجو یا تماشا بنشیند، راز آزادگی خواهد آموخت.
فرقی نمیکند، آزادگانی از قلب اروپا یا کشورهای جداشده از بلوک شرق باشند یا شهیدانی از روستای "قانا" در جنوب لبنان؛ که خبر شهادتشان، دل تمامی انسانهای آزاداندیش را به درد و رنج آورده و اشک از دیدگان جاری میکند؛ اشک و رنجی که تنها از دیدگان و دل کسانی جاری میشود که با عشق و فقر دمسازند و خود را بخشی از بدنة جداناپذیر هستی و بشریت میدانند.
برای مثال، هر عاشق منتظری که خبر شهادت فرزندان بوسنی، چچن و "قانا" را میشنود، بهطور یقین از خود بیخود شده، بر زجر و زخم کسانیکه دیگر قادر به دیدن فردایی روشن نخواهند بود، از اعماق وجود میگرید.
در این شرایط اما، کاری از عاشق منتظر ساخته نیست و برای تعدادی از جمله من که بجز این قلم شکستة ناتوان محزون که واژهها را بهدرستی نمیشناسد و عاجز است از بیان ظلم و محنت و دردی که بر مردم بوسنی، لبنان، فلسطین، افغانستان و عراق میرود، سلاحی دیگر برای مقابله با دشمنان بشریت ندارم.
وقتی به درد و زجر و محرومیت این افراد میاندیشم، احساس میکنم که تمامی آنها در کنارم هستند و گوئی همه یکصدا بر جباران حقیر و ستمگران زبون میشوریم و چون سلاحی جز اشک در اختیار نداریم، باهم میگرییم.
راستی چگونه است، زنان و مردان و کودکانی که مظلومانه و در سختترین شرایط زندگی و زیر رگبار موشک و خمپاره، شاخههای صلح و آشتی و دوستی و زیتون را به عالمیان هدیه میکنند، باید قربانی هدفهای شوم جباران حقیر جنایتکار شوند؟
در این لحظات پرشور و حزنانگیز، بر اسب خیال سوار شده و خیلی زود، خود را به خرابههای چچن و بوسنی و دیریاسین و "قانا" میرسانم و در کنار مردم بیدفاع آنجا، آرام گرفته، دستانم را در دستهایشان گذاشته و صدایمان یکی میشود.
هیچ آزادهای باورش نمیشود و اصلاً باورکردن اینهمه ظلم و جنایت، سخت و طاقتفرساست. همه یکدیگر را مینگریستیم. چهرة مبارزان مسیر فقر و عشق نورانی شده بود و پنداری، پیام ظفر از عالم ملکوت دریافت میکردند.
یک لحظه فکر کردم که مجروحان و خونینتنان، یعنی تمام آن کسانیکه در قافلة فقر و عشق ثبتنام کرده و بهسلامت به مقصد رسیده بودند، با عجله میخواهند از لباس دنیا آزاد شوند و لباسی از جنس حریر سفید به تن کنند که با پولکهایی از جنس نور تزیین شده و از خانة دوست هدیه فرستاده شده بود!
تو گویی همه میخواستند هرچه سریعتر در حضور یار حاضر شوند و از اینهمه ستم و حرمان، ناله سر کنند؛ و شاید نه! میخواستند در کنار یار به آرامش ابدی رسیده و از اینکه سرانجام، زمان دوری از یار بهسر آمده، ابراز قدردانی و شکر کنند.
و اما ما که هنوز از قافلة فقر و عشق بهسلامت به مقصد نرسیده و در جامة دنیا باقی مانده و نظارهگر اینهمه ظلم و ستم بودیم؛ رعشه بر انداممان افتاده بود، خشم سراپای وجودمان را دربرداشت و بر زمین چنگ میزدیم، خاک بر سر و صورت میریختیم و با تمام وجود، در آرزوی آن بودیم که، جور روزگار سرانجام بهپایان رسد و غم هجران به سر آید.
فریادمان در گلو خفه شده و دستانمان از رمق افتاده بودند. یا شاید فریاد میزدیم، اما تنها در صورت خودمان پخش میشد و صدایمان به جایی نمیرسید
احساس "خون" میکردیم.
نشستیم و به مهتاب و شب خونین نگه کردیم.
ستارگان سوسو میزدند، آسمان لباس سیاه بر تن کرده بود، پرندگان، هایهای میگریستند، باد از خشم نعره میزد و درختان میلرزیدند.
لحظهای احساس کردم یکی از یارانم با چشمانی گریان و صورتی همچون خورشید، در چشمانم خیره شده، میگوید: زمان موعود فرا رسیده، وقت حرکت است.؛ شتاب کنیم تا از قافلة فقر و عشق عقب نمانیم. جاماندگان را فرجی نیست و محزون در سرای دنیا، ویلان خواهند شد.
ما که از قبیلة مجنونیم و سودای یار در سر داریم، چرا جا بمانیم. باید کاری کرد!
صور اسرافیل دمیده و هل من ناصر ینصرنی در فضا پیچیده شده بود. یکی میگفت:
"ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود"
یکی آه میکشید، بر سر میکوبید و ناله میکرد که:
جا ماندهام، وا ماندهام،
از کاروان جا ماندهام
یارب بگیر دست مرا
سرگشتهام، وا ماندهام
یکی کتاب باز میکرد و از فقه و حدیث میگفت و واژهها را تا در آب وضو نمیشست، بر زبان نمیگذاشت و آنچنان در فروع غرق شده که از اصل رفتن باز مانده بود و تو گویی چه "سنگین" میرفت و به یک چشم برهم زدن، از قافله جا میماند.
یکی بر تصوف میکوبید و اناالحق گویان و بهخیال آنکه منصور حلاج است، چوب دار خویش را بر شانه گذاشته و منزل به منزل از سربالایی هولناک بالا میرفت و زیر لب میخواند:
"روا نباشد انا الحق از درختی
روا نبود چرا از نیکبختی؟"
غافل از آنکه رهروان مسیر فقر و عشق رفتهاند و او هنوز اناالحق میخواند و بر پوشیدن و ماندن در خرقة درویشی اصرار دارد.
و اما
آنکه بی هیچ کنایه و کتابی و تنها به امید حضور در محضر یار،
رفت،
به عافیت رسید،
و در کنار یار، جا خوش کرد،
و با آوازی خوش و نیکو، جاماندگان و واماندگان را ندا سر داد:
"عشاق وفا پیشه اگر محرم مایید
از خود بدر آیید و در این بزم در آیید
در بزم احد غیر یکی راه ندارد
با کثرت موهوم در این بزم میایید"
از آن طرف، جباران حقیر بدون اعتناء به این همه هیاهو و جنبش رهروان، بر طبل ظلم و ستم همچنان میکوبند و با دندانهایی آغشته به خون شهیدان، قربانیان بیشتری را فریاد میزنند و درندهخو به هر طرف هجوم آورده، تو گوئی تمامی سازمانهای بینالمللی هم خفقان گرفتهاند و همه بهدنبال محو فرهنگ اصیل فقر و عشق و قلع و قمع مبارزان مسیر آن هستند، اما زهی خیال باطل!................
نظرات ()
آنکه برای عشق و عاشقی مینویسد، رمز ایستادگی آموخته، از اندیشة فقر و عشق، ابزار برندهای برای سیر و سلوک و حرکت بهسوی معشوق ساخته و امیدوار است که با همان نشئه، از برهوت کویر زندگی به سلامت گذر کند.
نشئةای که هرلحظهاش سرشار از یاد معشوق است و به تعبیر قرآن، از میان تمامی بندگان خدا، تنها صاحبان قلم از چنین خصوصیتی برخوردارند.[1]
٭
مینویسم، مینویسم اسطوره پایداری را
مینویسم فصل روشن زندگانی را
مینویسم، مینویسم آیین شادمانی را
مینویسم واژة گرم پهلوانی را
مینویسم، مینویسم سرنوشت مبارزی را
مینویسم پرتاب سنگ فلسطنی را
مینویسم، مینویسم داستان مرد و زنی را
مینویسم حدیث تکرار مردانگی را
مینویسم، مینویسم، مینویسم، مینویسم
مینویسم حرمت از قلم پاسداری را
٭
قلم که واژههای دلدادگی را پشت سر هم ردیف میکند، به طراحی دنیای شورانگیزی میپردازد که رهروانش همه درس ایستادگی و آزادگی میآموزند؛
و مسافرانش، رؤیاییترین خاطرهها را از سفر بهیادماندگی عاشقی، در دفتر زندگانی ثبت خواهند کرد.
پس، باید چنین قلمی را حرمت نگه داشت و در برابرش بهترین صفحات از دفتر زندگانی را برای ثبت عالیترین واژههای عاشقی گشود.
نظرات ()
از هجوم تاریکی برهوت کویر اگر راه نجاتی نیابی، مثل آنست که زنده در هلاکت و نیستی زندگی میکنی که همان معلولیت روح و روان است که بر آدمی چیره میشود.
کسیکه معلولیت در افکار و اندیشه داشته باشد،
هرگز به فقر و عشق نخواهد رسید؛
مفهوم سبز آفتاب را درک نخواهد کرد؛
حرف پرنده را نخواهد فهمید؛
صدای جاری رود را نخواهد شنید؛
طراوت نسیم سحرگاهی را لمس نخواهد کرد؛
هوای صاف و طنازی ابرها را نخواهد دید؛
از لحظههای خوش و سادة زندگی لذت نخواهد برد؛
شنهای تر و تازة ساحل آرزوها را نخواهد فهمید-
نخواهد بویید؛
در نهر رؤیاها شنا نخواهد کرد؛
طنین برف را با سرانگشتان عاطفه نخواهد بوسید-
نخواهد بویید؛
عاشقی را وجدان نخواهد کرد .........
و در برهوت کویر زندگی-
تا ابد گرفتار خواهد ماند.
نظرات ()
اضطراب را در چهرة انسانی دیدن و بر آن نشوریدن، به معنای دوری جستن از خانة یار است و گرفتار شدن در برهوت زندگی که ثمری بجز تشنگی و هجران ابدی دربر نخواهد داشت.
کسیکه در فکر انسانهای دیگر نباشد و خود را در غم و شادی آنها شریک نداند، هرگز طعم فقر و عشق را نخواهد چشید و اسیر برهوت کویر زندگی خواهد شد؛ اسارتی که تا ابد در دو دنیا همراه و همنشین او خواهد بود.
کسیکه با فقر و عشق آشناست، نه زیر بار ظلم میرود و نه بر کسی ظلمی روا میدارد، چراکه میداند ظلم، مسیر ظلمت و تباهی است و در جادهای که تاریک است، چگونه میتوان راه پیدا کرد، به خانة یار رسید؟
کسیکه محنت و گرسنگی و تشنگی انسانها را میبیند اما قدمی برای رفع محرومیت و تنگدستگی همنوعان خود برنمیدارد، نهتنها با واژة فقر بیگانه است، بلکه خود واله و محروم و بینوایی استکه نیاز به پالایش روح و روان دارد.
کسیکه بر یتیمشدن کودکان و بیوهشدن زنان و معلولشدن یا کشتهشدن مردان و زنان بیگناه نمیشورد و بیاعتناء از کنار اینهمه ناله و فغان میگذرد، آیا خود بیش از یک معلول ذهنی است؟
کسیکه مست دنیا شده، جلوههای آن روانش را مسخر کرده و هر صبح تا شام، بهدنبال دنیا دویده و تنها غم خویش میخورد؛ چگونه میتواند از جام یار سیراب شده، مزة مستی یار را چشیده و طعم شیرین خوردن غم دیگران را بفهمد؟
نظرات ()
"عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت"
عید، رستاخیز عاشقان است.
عید عاشقان روزیست که یار، لباس بینیازی بر اندامشان پوشانده و بهراستی، زیباتر از این "لباس عید"، کدامین لباس است؟
عید عاشقان روزیست که یار، نقل عاشقی بر کامشان ریخته و بهراستی، شیرینتر از این "نقل عید"، کدامین نقل است؟
عید عاشقان روزیست که یار، فقر و عشق برای عاشق بخواهد و بهراستی، بهتر از این "روز عید"، کدامین روز است؟
عید واقعی زمانی است که،
دلها شکوفه کنند؛
آسمان دلها صاف و آفتابی شود؛
دلها باز شده از دلتنگی خلاصی یابند؛
دلها پاک و مطهر شوند؛
بذر عشق در دلها سبز شود؛
گل شببو و شقایق در دلها بروید؛
دلها از "هجوم خالی اطراف" رهایی یابند؛
دلها قرار گیرند؛
دلها از "وسعت اندوه زندگی" که پهنایش به اندازة تفکر یک مرد است، نجات پیدا کنند؛
هیچ دلی تنها نباشد؛
عید واقعی زمانی استکه،
لبخند عشق بر صورتها نقش بندد؛
نگاهها از انتظار درآیند؛
چشمها سبز و آفتابی شوند؛
خواب در چشمها تبخیر شود؛
روح از مصاحبت آفتاب به سلامت بیرون آید؛
سفر جسم به پایان رسیده، در خانة دوست سکنی گزیند.
نظرات ()
عاشقی که ایستادگی بیاموزد، در مقابل سختیها و پرخاشگری، کلک فرو نمیبندد؛
و مینویسد تا بشوراند؛
میشوراند تا بسوزاند؛
میسوزاند تا آگاهی بخشد؛
و آگاهی میبخشد تا بیدار کند چشمهای خفته و درمان کند تنهای خسته و افسرده و نالان و پریشان را.
٭
تو چرا میشوری، تو چرا میسوزی؟
همسرم میپرسد:
تو چرا بیداری، تو چرا نالانی؟
تو چرا در دل خود بیتابی؟
تو چرا ننشستی، تو چرا میجنگی؟
تو چرا با باد زمان نامدهای؟
همسرم بار دگر میگوید:
باید از اینجا برویم
باید از اینهمه غوغا برویم
زندگی را بسازیم از نو
غافل از زندگی ما مشو
٭
من به سر میتازم
چشم بر نور خدا میدوزم
دست بر شاهد مقصود میاندازم
دل بر حرم یار به جد میپویم
تا روم منزل به منزل کوی دوست
تا ببینم رمز و راز عاشقی
تا شوم ساکن در ایستادگی
نظرات ()
دل عاشق اما در آرزوی آنست که شرح احوالاتش مرحمی باشد بر زخمهای کهنه، پس خاموشی را برازندة خود ندانسته و حتی اگر هم رنجور شود، مینالد و میگوید تا عشق را همیشه و همهجا، همنفس و همیار باشد.
او با نوشتن میخواهد به هوشیاری و بیداری رسیده، گرد شب و تاریکی را از چهرهاش پاک کرده، صبح و روشنایی را در آغوش بگیرد.
٭
چشمهایم نیز بیدارند
و صبح را
چون جان شیرین، در میان دارند
دریغا بی اثر بودن
دریغا خواب ماندن
دریغا در شب تاریک، آشیان کردن
بیا تا چشم بگشاییم
و صبح را
چون جان شیرین، در میان گیریم
و تا جان در بدن داریم
حریم صبح هوشیاری و رفتن را
پاس میداریم
٭
آری، بهدرستی که،
ایستاده،
ایستاده میزید
و ایستاده میمیرد.
نظرات ()