راز

ایستادگی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳٠
 

 

"ایستاده‏ای" که سراسر وجودش را مبارزه‏ای شیرین و دلچسب برای رسیدن به اهداف متعالی پر کرده و لحظه لحظة هستی‏اش را معنی می‏بخشد.

ایستادگی، خصلت مبارزان است و زیبایی حرکتشان؛ تا زمین زیر پایشان افتخار کند و آسمان بالای سرشان بر نگاه‏کردن به آن‏ها مغرور شود.

٭

بر ابرهای باران هرگز اخم نکرده‏ام

و پا بر بال هیچ فرشته‏ای نگذاشته‏ام

تنها جرم من ایستادگی است

اگر ایستادگی جرم است

ابرهای باران

و تمامی فرشتگان

ایستاده‏اند

آری، من مجرمم

و آسمان از این جرم آگاه است.

٭

و امروز نیز علی(ع) ایستاده است تا درس آزادگی، ایستادگی و بندگی به عاشقان و رهروان مسیر فقر و عشق بیاموزد.

علی(ع) ایستاده است تا خفتگان را بیدار؛ مستان را هوشیار؛ گمشدگان را پیدا؛ سرگشتگان را نجات و بی‏پناهان را پناه دهد.

علی(ع) ایستاده است تا همه درهای بسته و نومیدی را باز؛ چهرگان افسرده را شاد و خورشید وجود تمامی انسان‏ها را با گرما و نور الهی از درون تیره و تارشان بیرون آورد.

علی(ع) ایستاده است تا من و تو بیایستیم و راز ایستادگی را نسل به نسل در گوش فلک بخوانیم.  

 

 


 
comment نظرات ()

 
عاشقان ایستاده‏ می‏میرند
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٥
 

 

بر صفحة دل،‌ زیباترین واژه‏های عشق و توکل را با امید به فردای زیبا نوشته و خاطرات دیروز را در دفترچة خاطرات ذهن، ره‏توشة پرواز افکار به‏سوی دنیایی روشن و سراسر از عشق و بالندگی و آزادگی کرده تا مسیر سبز "رفتن" در دشت آرزوها هموار شود.

برای "رفتن" باید "ایستاد" تا جلوه‏های نور در دوردست‏ها نمایان شده،‌ امواج اشراق و دانایی در شبستان قلب هویدا شوند.

"ایستادگی" رمز پرواز است به‏سوی امید و آرزوهای بلند و شاهد مبارز در دشت سبز فتح و ظفر.

می‏روم منزل به منزل در سرای عاشقی

تا شوم محرم به کوی عاشقی

در طریق عاشقی، ایستادگی مردانگی است

گر شوم خسته، نباشد راه و رسم عاشقی

عاشقان ایستاده‏ می‏میرند، مردن نخستین منزل است

از خدا خواهم بمیرم در سرای عاشقی

 


 
comment نظرات ()

 
واژه‏های عاشقی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۳
 

 

................در کویر زندگی با صدای بلند باید از حدیث رفتن گفت و زیباترین واژه‏های عاشقانه را برای یار سرود؛‌

واژه‏های پراحساسی که روی شاخه‏های به‏گُل نشستة‌ دل، خبر آمدن خورشید را در صور اسرافیل بدمند.

واژه‏هایی که جملگی، حرف‏ها و کلمات جاودانه‏ای باشند که در دل روزگار بمانند و توسط امواج عشق، بر تمامی دل‏های منتظر و مشتاق بنشینند.

واژه‏هایی که بوی عشق بدهند و مزة فقر؛ تا تنها برای یار سروده شوند و تمنایی از غیر یار نداشته باشند.

واژه‏های عاشقی، واژه‏های غم و حسرت نیستند تا بوی بی‏کسی و درماندگی بدهند؛

معشوق کجا می‏خواهد که عاشق بی‏کس و غم‏دار باشد؟

واژه‏های عاشقی، واژه‏های تازگی، نوشدن، دلدادگی و پویایی‏اند و اگر مزة فقر می‏دهند برای آن‏ست که وابسته به غیر نباشند،

از غیر طلب نکنند و برای غیر از یار به زیور درنیایند؛

و این نه به آن‏ست که معشوق، همه را برای خود می‏خواهد که او نیازی ندارد؛

بلکه عاشق است که جملگی برای یار می‏خواهد تا به غیر از یار نبیند.

واژه‏های عاشقی، واژه‏هایی ماندگارند و با گذر زمان و تغییر شرایط، از بین نمی‏روند؛

بلکه ژرف‏اندیش شده و با وسعتی درحال گسترش در آسمان بی‏نهایت دلدادگی، طراوت و تازگی خود را بر تمامی لحظات زندگانی بشر پخش می‏کنند؛

تا بهترین آفریدة خدا، هیچ‏گاه احساس تنهایی نکند و خود را از رگ گردن به یار نزدیک‏تر ببیند.  

برای عبور از کویر، باید مسلح به واژه‏های دلدادگی شد تا چراغ راهنما و هدایتی باشند برای تن‏های خسته و تشنه‏ای که به‏دنبال گمشده‏ و مرشدی از عالم غیب‏اند تا خستگی از تن بدر کرده، به نجات برسند و تن تشنه را بر آب معرفت واژگان دلدادگی زده، سیراب شوند.

آنکه با فقر آشنایی و مجالست داشته باشد، زودتر از خستگی خلاصی یافته،‌ بر تشنگی فایق آمده و سرانجام به فلاح و رستگاری می‏رسد.

بی‏نیازی از غیر، مرحمی است بر زخم‏های کهنه‏ای که بر جسم و روان خسته و تشنه می‏نشینند و جز سرگذاشتن بر آستان یار و دریافت لطف از درگاهش، داروی شفابخش دیگری یافت نشود.

واژه‏های عاشقی، تن‏های خسته و تشنه را به سلامت از کویر خشک و سوزان دنیا رهانیده،‌ درهای معرفت در سرزمین‏های سبز را یکی پس از دیگری به روی چشم دل باز کرده تا حرکت از پوسته به هسته و تکرار مکرر آن تا فنا و بقا ادامه پیدا کند.

در کویر ماندن بیهودگی است،

روزمرگی است،

مردگی است.

باید رفت،‌

باید حتی از دشت‏های سرسبز و جنگل‏های انبوه گذر کرد؛

و به دریا پیوست؛

و بر قطره قطرة‌ آب‏های پهنة عالم، حرف‏ها و کلمات جاودانه را نقش بست تا برای همیشه بر دل روزگار بمانند و از صحنة‌ عالم محو نشوند....................

 


 
comment نظرات ()

 
فیلسوف‏های واقعی، بوته گل سرخ را لگد نمی‏کنند.
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٩
 

 

زمانی‏که به آخرین صفحات کتاب "دنیای سوفی"[1] رسیدم، به عبارات جالبی برخورد کردم که شایستة‌ تأملی دوباره بودند. کتاب مزبور را مدت‏ها پیش مطالعه کرده بودم ولی مطالعة دوبارة‌ هر کتاب برایم تازگی و طراوت و لذت دیگری را به‏همراه می‏آورد.

اعتقاد دارم که کتاب‏های خوب را باید چندین بار و در فواصل زمانی مختلف مطالعه کرد تا دنیاهای متفاوتی را که در کتاب نهفته‏اند، بلکه آشکار شده، اسرارشان شاید هویدا شوند.

مطالب کتاب دنیای سوفی از آن‏جهت برایم از اهمیت بیشتر برخوردارند که نگارش کتابی پیرامون همین موضوع را تحت عنوان: "سیر تفکر عصر جدید در اروپا" در سال 1366 به پایان رسانده، آن‏را از آمریکا به استاد "فخرالدین حجازی" که از دوستان قبل از انقلاب و یکی از مدیران ارشد "انتشارات بعثت" بود، ارسال کردم که متعاقباً در سال 1368 توسط انتشارات مزبور به زیور طبع آراسته شد.

دو فصل نخست کتاب یادشده با عنوان جدید: "سیر تحول اندیشه و تفکر عصر جدید در اروپا" توسط "شرکت چاپ و انتشارات علمی" در سال 1370 تجدید چاپ مجدد شد ولی متأسفانه نسخه‏ای از هیچ‏کدام در بازار یافت نمی‏شوند.

تمامی استعاره‏ها و تعابیری که در کتاب "دنیای سوفی" توسط نویسنده به‏کار گرفته شده‏اند،‌ ضمن آن‏که خط سیر تاریخ بشریت را به‏شیوه‏ای هنرمندانه به‏تصویر می‏کشاند، اما به‏گونه‏ای می‏خواهد مسیر رسیدن به حق و حقیقت را عیان کرده، داستان عبرت‏آموز مبارزات آزادی‏خواهان را طی تاریخ، بیان کند؛ داستانی که شنیدنش هیچ‏گاه از طراوت و تازگی نمی‏افتد و همیشه حرفی برای گفتن خواهد داشت.

همیشه می‏خواستم در مورد بازداشت، زندانی شدن و تبعیدی خودساختة استادان دانشگاه،‌ نویسندگان و اندیشمندان مطلبی به رشتة تحریر درآورم،‌ اما فرصت نگارش چنین نوشته‏ای مهیا نمی‏شد، تا این‏که برخی از فیلسوف‏های معاصر، به جرم جاسوسی، با سر و صدای زیاد بازداشت شدند.

موضوع بازداشت این قبیل افراد آن‏قدر برایم تعجب‏آور بود که دائم از خود می‏پرسم مگر یک استاد دانشگاه یا فیلسوف و اندیشمند، به کدامین بخش از اسرار طبقه‏بندی شدة کشور دسترسی دارد که بتواند آن‏ها را در اختیار بیگانگان قرار دهد!

شاید عباراتی را که از کتاب "دنیای سوفی" در "گیومه" نقل می‏کنم، تمامیت بخشی از مطالبی باشند، که در ذهن نهفته دارم و امروز آن‏ها‏را در قالبی نو می‏اندازم.

شاید آن‏چه پیرامون ما می‏گذرد، تنها ((جشنی فلسفی)) باشد که ریشه در تاریخ داشته، امروز ما شاهد برخی از جلوه‏های آن هستیم! مجلسی که در گذشته پایان نیافته، بلکه همچنان ادامه‏اش در آینده و برای نسل‏های بعدی، قابل تکرار و بازگوئی است.

و مگر بررسی تاریخ برای کمک به فهم آینده نیست، آن‏طور که "توکودیدس" یک قرن پیش از ارسطو معتقد بود:

"نیت من برای مطالعه تاریخ به دست دادن شناخت دقیق گذشته است تا کمکى باشد به فهم آینده که در سیر امورانسانى گرچه عیناً بازتاب گذشته نیست، ولى ناگزیر شبیه به آن است."

و "گویتچاردینى" اضافه مى‏کند که:

"هر آن‏چه در گذشته بوده ‏است و اکنون هست، در آینده نیز خواهد بود. فقط نام‏ها و ظواهر چیزها تغییر مى‏پذیرند و لذا آن‏کس که چشم بصیرت ندارد آن‏ها را نخواهد شناخت."

اگر به چنین تعبیرهایی از تاریخ که چندان هم خوشبیننانه نبوده و مورد اعتراض برخی از اندیشمندان ازجمله:‌ "ماکیاولی" قرار گرفته است، اعتقاد داشته باشیم، می‏توانیم ادعا کنیم که تاریخ نمایانگر یک جشن فلسفی بزرگی از گذشته است که سفرة‌ امروز را تدارک دیده و مقدمات سور و سات آینده را فراهم می‏سازد. در این‏جا بی‏مناسبت نیست، نقل‏قولی از ماکیاولی آورده شود. او می‏گوید:

"چه نادرست است به هر بهانه‏ای شاهد از رومیان آوردن. زیرا برای‏آن‏که مقایسه‏ای صحیح و معتبر باشد، ضروری است شهری [کشوری] داشتن مانند آنان و سپس‏حکم راندن بر آن با سرمشق گرفتن از ایشان"، چون "اگر نمونه‏ها از هر جهت مانند یکدیگر نباشند، بی‏فایده‏اند از آنجا که هر تفاوت بسیار کوچکی در هر مورد ممکن است علت انحراف‏های ‏بزرگ در معلولات واقع شود." به‏همین دلیل "بر پایه رویدادهای جاری، گفتارهایی درباره آینده ‏نوشتن" کاری دشوار است، زیرا "هر چیز کوچک خاصی که تغییر کند احتمالاً نتیجه را تغییر می‏دهد. از این‏رو، امور این جهان را باید روزانه مورد داوری قرار داد و حل کرد، از دور نمی‏‏توان‏درباره آن‏ها به قضاوت نشست."[2]

به‏عبارت دیگر، برای تحلیل این "جشن فلسفی" که انسان‏ها طی تاریخ با آن روبه‏رو می‏شوند، باید از نزدیک آن‏را شاهد بود و مصادیقی از آن‏را مشاهده کرد و سپس به قضاوت و داوری نشست. اما باید توجه داشت که داوری در مورد این "جشن فلسفی" اگر با سلاح فقر و عشق صورت نگیرد، ممکن است جهت‏دار باشد و نتواند واقعیات را آن‏طور که هستند، به‏تصویر بکشاند.

آوردن استعاره‏های کتاب سوفی در این‏جا به این خاطر است که گفته شود، همة انسان‏های آزاداندیش در اقصاء نقاط دنیا، به‏دنبال حقیقت و کشف واقعیت‏اند؛ اما "جباران حقیر" با تمامی توان سعی در پنهان‏کردن حقیقت‏اند و بسیاری از آن‏ها می‏پندارند که مالک همة انسان‏ها بوده و می‏توانند مشیت و سرنوشت آن‏ها را رقم بزنند.

-"..... ما در این‏جا در یک جشن فلسفی دور هم جمع شده‏ایم. به همین خاطر می‏خواهم درباره یک نکته فلسفی برای مهمانان عزیز صحبت کنم.......

.........من و سوفی طی چند هفته گذشته، تحقیقات فلسفی مهمی انجام دادیم و اکنون فرصتی است تا من نتیجه کارمان را برایتان بازگو کنم. ما پیچیده‏ترین راز هستی‏مان را برای شما عزیزان فاش خواهیم کرد.........

........پس از تحقیقات و بررسی‏های دقیق فلسفی که از فیلسوفان یونان باستان تا امروز را شامل می‏شود، ما به این نتیجه رسیدیم که در ((ذهن)) یک ((سرگرد)) زندگی می‏کنیم....."

شاید هم به همین دلیل باشد که "کارلوس کاستاندا" از قول "دون خوان ماتیوس" در کتاب "تعلیمات دون خوان" نجوا می‏کند: "دنیا مستقیماً با حواس ما درک نمی‏شود، بلکه حایلی میان ماست. در واقع ما همیشه یک قدم از تجربة زمان حال خود عقب‏تریم. لذا ما همیشه آن‏چه را که احساس می‏کنیم، در حقیقت داریم به یاد می‏آوریم."

آن‏دسته از رهبران سیاسی که رفتار مردم را همیشه با عینک شک و امنیتی نظاره کرده و مردم از ترس گرفتار شدن،‌ دوگانگی در رفتار و گفتار از خود به نمایش می‏گذارند، نمادی از زیستن در ذهن یک نظامی امنیتی را عیان می‏سازند که می‏خواهند همه را در کنترل و انقیاد ذهنی و ایدئولوژیکی خود قرار دهند.

کسانی‏که تحت تأثیر رفتار امنیتی رهبران سیاسی روزگار می‏گذرانند و به اجبار از خواسته‏های آن‏ها تمکین می‏کنند، لاجرم از اندیشة فقر و عشق فاصله گرفته؛ یعنی از مفهوم بی‏نیازی فاصله می‏گیرند، چراکه به آن‏ها تلقین می‏شود که حیات و مماتشان در دست قدرت حاکمه است و سرپیچی از فرامین دنیاپرستانه و سلطه‏طلبانة آن‏ها، می‏تواند مجازات سنگینی درپی داشته باشد.

بی‏اعتنائی به جلوه‏های دنیا و آزادمنشی اما برای اهل تفکر و کسانی‏که هنوز در مکتب فقر و عشق درس آزادگی و دلدادگی می‏گیرند، همان اندازه معتبر و واقعی است که برای دنیاپرستان جنون تلقی می‏شود و اگر کسانی بخواهند اسراری را هویدا سازند، باید هزینه پرداخت کرده، در مقابل قدرت‏جویان پاسخگو باشند.

بزرگترین هدیه و پیامی که اندیشة فقر و عشق برای آدمیان به‏همراه دارد، رهایی از اذهان جبارانی است که می‏خواهند آدمیان را به انقیاد کشیده، طوق وابستگی بر گردنشان آویزان کنند. یعنی، فقر و عشق با خود "آزادی" به‏همراه می‏آورد و "استقلال" واقعی به رهروان هدیه می‏کند، دو مفهومی که در طول تاریخ مورد خشم و مخالفت "جباران حقیر" قرار گرفته و آن‏ها مدام درصدد تحدید آزادی و استقلال انسان‏ها بوده‏اند.

"آزادی" به‏معنای رهایی از اذهان تمامی بت‏ها و الهه‏های زر و زور و تزویر بوده که ذهن آدمی را متقابلاً به انقیاد و زنجیر کشیده تا انسان از معشوق و خالق خود فاصله گرفته و سودای عشق غیر را در ذهن بپروراند.

"استقلال" به‏معنای رهایی از "وابستگی" از نیازهایی است که الهه‏های دروغین در ذهن آدمی به‏وجود آورده تا از مفهوم فقر و وارستگی فاصله گرفته و به‏جای بندگی خالق، عمری در خدمت جباران حقیر قرار گرفته و بندگی آن‏ها را نماید.

فقر و عشق با وابستگی و تملق و چاپلوسی و سیاسی‏بازی و تمامی ظواهر و ابزاری که بعضی از آدمیان برای سلطه‏جویی و قدرت‏طلبی اتخاذ می‏کنند،‌ سازگاری نداشته و گویی این سرنوشت تمامی عاشقان است که عمری را به مبارزه علیه زشتی و تاریکی هزینه کنند تا زیبایی و نور هویدا شود؛ چراکه آن‏ها نمی‏خواهند فروافتادن زیبایی را شاهد باشند. 

"((رئیس خزانه‏داری شهر)) که از عصبانیت سرخ شده بود، فریاد زد:"

-"این حرف‏ها جنون محض است. تمامش بی‏معنی است و بس.....

هرکس سعی می‏کند وظیفه‏اش را به‏نحو احسن انجام دهد و علاوه بر این باید توجه داشته باشیم که در برابر هر چیز و هر کسی هم خود را بیمه کنیم؛ ولی یک دفعه بیکاره‏ای احمق از راه می‏رسد و با ادعاهای فلسفی مسخره‏اش، همه چیز را پوچ و بی‏اساس می‏سازد!"

حال به نظر شما در مقابل چنین هیاهوهائی چه باید گفت؟ طرفداران مکتب فقر و عشق عهد بسته‏اند که تا جان در بدن دارند، پرچم حریت و بندگی عشق را برافراشته داشته و با بی‏نیازی و وارستگی در جهت ابقا کلمة حق و پاسداری از نور و زیبایی از هیچ کوششی دریغ نورزند.

یا همان مطلبی که ((آلبرتوی فیلسوف)) با تکان دادن سر می‏گوید؟

-" شما باید توجه داشته باشید که در برابر این شناخت فلسفی هیچ نوع بیمه‏ای پیش‏بینی نشده است......

ما نمی‏توانیم در برابر چیزی که هستی‏مان را تشکیل می‏دهد، خودمان را بیمه کنیم. آدم نمی‏تواند خودش را در برابر غروب آفتاب بیمه کند.....

وقتی آدم بفهمد که فقط تصوری از ذهن کس دیگری است، بهترین کار سکوت است. دیگر حرفی برای گفتن نمی‏ماند. به‏هرحال تنها کاری که از دست من ساخته است، آموزش برخی نکات فلسفی به شماست. شماها به کمک فلسفه می‏توانید نسبت به جهان دیدی انتقادی به دست آورید. مهم‏تر از همه، این است که بتوانید در برابر ارزش‏های مورد نظر پدر و مادرهایتان نیز به تفکر بپردازید و نسبت به آن ارزش‏ها دیدی انتقادی داشته باشید......."

"((رئیس خزانه داری شهر)) هنوز ایستاده بود و با انگشتانش روی میز می‏زد:"

-" این مردک تبلیغات‏چی سیاسی می‏خواهد کاری کند تا آرا و عقاید سالمی را که ما، مدرسه و کلیسا به جوانانمان یاد می‏دهیم، از بین ببرد. اینان جوانانی هستند که در اصل، نسل آینده را می‏سازند و روزی خواهد رسید که این‏ها وارثان ما باشند. اگر این مرد مزاحم همین حالا مجلس ما را ترک نکند، من به وکیلم تلفن می‏کنم تا تکلیف ما را روشن کند."

اما کسی‏که با فقر و عشق درآمیخته و تمامی سلول‏های بدنش لبریز از آنست،‌ نه‏تنها غوغاسالاری امثال خزانه‏دار شهر را برنمی‏تابد، بلکه در دل بر آن می‏خندد. عاشق، رهرو، فیلسوف و اندیشمند آزادمنش و آزاداندیش در برابر این‏همه هیاهو، به حرکت تاریخ و تغییرات نهفته در آن اشاره کرده، با تمامی وجود به روشنگری پرداخته و می‏گوید:

- "دنیا دایماً تغییر می‏کند. البته زیاد هم تعجبی ندارد."

و از مخاطبان خود بویژه جوانان که سازندگان بنای فردا هستند، خواهد پرسید:

- "تعجب نمی‏کنی که برایت این تغییرات تعجبی ندارد؟"

جای افسوس است که بسیاری، تمامی تغییرات پیرامونی را می‏بینند ولی همچون کثیری از گذشتگان، بی‏تفاوت از کنارشان عبور کرده تا سنت تاریخ محفوظ بماند تا نسلی دیگر هویدا شود.

اما آن‏هائی که می‏بینند و در برابر تغییرات احساس مسؤولیت می‏کنند، اعتراض و مبارزه را پیشه کرده، در برابر ارزش‏های سنتی پدر و مادرها به تفکر می‏پردازند و نسبت به آن ارزش‏ها دیدی انتقادی ابراز می‏دارند تا دیگران را به هوش آورده و نسبت به تغییرات پیرامونی آگاه سازند.

متفاوت دیدن جهان پیرامونی را باید از الزامات جوانی بلکه روشنفکری دانست؛ چراکه جهان به‏طور مرتب درحال تغییر است و برای درک چنین تغییراتی باید نگاهی متفاوت نسبت به گذشتگان داشت تا فهم جهان میسر شود.

این نکتة ظریف اما ساده را بسیاری از نسل‏های پیشین قادر به فهم نیستند، پس با فرزندان خود مخالفت کرده، می‏خواهند آن‏ها را به اجبار به همان مسیری هدایت کنند که خود و پدرانشان طی طریق کرده‏اند. بویژه مادران حساس، با نگرانی فرزندان خود را نظاره کرده، نجوا می‏کنند:

-"نه. این تظاهرکنندگان رفتار خشونت‏آمیزی ندارند. فقط خدا کند بوته‏های گل سرخ را لگد نکرده باشند. البته اصلاً سر درنمی‏آورم، تظاهرات؛ آن‏هم در یک کوچه دورافتاده و جلوی باغچه خانه ما چه اهمیتی می‏تواند داشته باشد و به چه درد می‏خورد؟....."

اما جوانان رشید این مرز و بوم که مام وطنشان را عزیزتر و شیرین‏تر از جان می‏دانند و حاضرند خون سرخشان را برای آبیاری بوته‏های گل سرخ وطن هدیه کنند، با آرامش و متانت یک متفکر،‌ اندیشمند، فیلسوف و استاد پاسخ خواهند داد:

-"این یک تظاهرات فلسفی است. فیلسوف‏های واقعی، بوته گل سرخ را لگد نمی‏کنند."

تمامی عاشقان، روشنفکران، اندیشمندان، نویسندگان، هنرمندان و رهبران سیاسی- اجتماعی و فرهنگی که درد دین داشته و عشق وطن در سینه نهفته دارند، گوهر مشترکی در کف دارند که با وجود تمامی اختلاف‏های ظاهری، با یکدیگر در فقر و عشق مشترک‏اند.

 



[1] - "یوستاین گاردر" با ترجمه "کورش صفوی" (1379)

[2] -  "فلسفه و تاریخ"، "رابرت برنز"، ترجمه: "عزت الله فولادوند"


 
comment نظرات ()

 
غم یار
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٧
 

 

عاشق منتظر، یاد گرفته که تمامی غم‏های دنیا را یکسره از روان خویش پاک کرده و جای آن، غم یار را در دل بنشاند.

غم یار که در دل نشیند، تمامی ظواهر دنیا از کمترین ارزشی برخوردار نمی‏شوند و غمی از دنیا بر دل باقی نمی‏ماند.

شیرینی غم یار چنان است که عاشق آن‏را با هیچ کدام از ظواهر فریبنده و طناز دنیا عوض نکرده و تا دیدن رخ یار، غمش را از دل برون نخواهد کرد.

٭

"سه درد آمد به جانم هر سه یکبار         غریبی و اسیری و غم یار

غریبی و اسیری چاره داره             غم یار و غم یار و غم یار"- بابا طاهر  

٭

غم یار که بر دل نشیند، عاشق به‏صورت یار درآمده، تمامی خصایص و رفتارها و پندارهای ناروا را از خود پاک کرده، آمادة ملاقات با یار می‏شود.

غم یار که بر دل نشیند، پاکی و طهارت نفس بر عاشق مستولی شده، خانة دلش را از تمامی گرد و غبارهای دنیا پاک کرده، آمادة ملاقات با یار می‏شود.

غم یار که بر دل نشیند، سینة عاشق فراخ، نفسش مطهر و نیتش پاک می‏شود و تمامیت سرور و شادمانی را که در رخ یار می‏بیند، بر دل نشانده، آمادة ملاقات با یار می‏شود.  

 


 
comment نظرات ()

 
پیمان عاشق
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۳
 

 

...........حدیث انسان‏های دردمندی است که با اشتیاق و شتاب، به‏دنبال شمع راه و گل زندگی‏اند و ایامی در "گره کور کمار" حیرانند؛

دلی تشنه دارند که تنها با چشمة جوشندة معرفت یار سیراب و مست می‏شوند و تنی خسته که زیر سایة لاله‏های سرخ واژگون کوی یار، آرام می‏گیرند و تا در آغوش معبود نلغزند، نشکفند.

اگر به خانة معشوق نرسند، خود را در قفس زندگی محبوس می‏بینند و با دلی سرشار از غم و اندوه در سینه، با همة وجود، رهایی را فریاد می‏زنند.

٭

گفتی عزیز من باش، گفتم عزیزترینم

گفتی نوای من باش، گفتم که کمترینم

گفتم به شهر خوبان، دلداده‏ای ندارم

گفتی ترا صد افسوس، عمریست در کمینم

٭

اگر مجنون می‏دانست که یار مدام معشوق را به‏سوی خود می‏خواند و گویی عمری منتظر دلداده است که بیاید و به نوای او گوش فرا دهد، قلبش از سینه بیرون می‏جهید و آنی دعوت حق را لبیک می‏گفت. اما معشوق از ترس آن‏که لبیکش با لالبیک مواجه شود، شیفته در کویر، سرگردان مانده، منتظر گوشة چشمی از طرف یار می‏ماند.

٭

سحرم گوش فلک پر شده از نغمة مرغ

گفت که غم هجران یار بسر آمد

نسیم صبح سعادت به در برد درد فراغ

رفیق روز وصالم به سلامت آمد

٭

انتظار دیدن یار،‌ وجود عاشق را لبریز از اشتیاق کرده، بر سر پیمانی که در ازل با معشوق خود بسته، پافشاری می‏کند‏. درعین‏حال، دست دعا و تضرع به‏سوی معبود دراز کرده و بر پیمان‏شکنی‏های سهوی که ناشی از غفلت بوده، اظهار ند‏امت کرده و چون به رحمت معشوق امیدوار و مطمئن است، پیمانی محکم‏تر با معبود بسته و با دلی آرام و چهره‏ای متبسم، محبوب خویش را عاشقانه ندا سر می‏دهد که:

الهی! مرا در آغوش گرم و پرمهر خود ایمن فرما و هیچ‏گاه مرا به خود وامگذار و من نیز عهد می‏بندم که تا ابد بر سر پیمان عاشقی و دلدادگی باقی بمانم.

٭

"در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند

تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود"- حافظ

٭

 


 
comment نظرات ()

 
ایام وصل
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۱
 

 

..............و اما عاشقی که این‏همه شیدایی و دلربایی و زیبایی فقر و عشق را به‏تصویر می‏کشد؛

برای رهایی از کویر زندگی و نجات روح و روان از تشنگی آن، پناهی جز یار ندارد تا در پناه لطفش؛ پنجرة آرزوهایش را باز کرده، به امید عفو و بخشش در کوی یار به توبه و گدایی نشسته؛

منتظر می‏ماند؛

و منتظر بهترین ماه یا ایام خدا می‏ماند که کلام عشق در آن نازل شده، تا شاید به لطف یار، از بهترین رزق برخوردار شود و دوباره منتظر می‏ماند؛

تا درد و حاجت خویش را با کمک نسیم سحر و آواز پرندگان خوش‏الحان به گوش یار رسانده، طلبش را برای وصل آشکار ساخته و از دوری و هجران شکایت کند و با تضرع و التماس ناله برآورد که:

"الهی! من لی غیرک"؛‌ "الهی! صبرت علی عذابک،‌ فکیف اصبر علی فراقک"؛

و این‏همه را می‏خواهد تنها با صدای قلم (که عقل اول و روح اعظم بوده و از خون شهدا برترش دانسته‏اند) و حدیث جانسوزش عیان کرده،؛

بلکه دل یار به رحم آمده او را از کویر سوزان و ملتهب به خانة امن و آسایش خود دعوت کند.

"الهی! صبرت علی حر نارک، فکیف اصبر عن‏النظر الی کرامتک"؛

و به‏راستی، کدامین ایامی بهتر از ماه مبارک صیام که انسان می‏تواند در آن روح و روان خویش را صیقل داده، به درگاه احدیت نزدیک شود؛

ایام وصل بر عاشقان درگاه باریتعالی مبارک!

 


 
comment نظرات ()

 
حدیث زندگی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٩
 

 

آیا به‏راستی چگونه و چقدر زندگی کرده‏ای؟

کسی‏که بتواند زیباترین شعر زندگیش را عاشقانه در گوش آفتاب بخواند، می‏تواند حدیث زندگی را با احساسی سوزان‏تر از خورشید،‌ در دل دریایی یار بسراید.

کمتر کسی تمنا دارد که حدیث زندگیش با تکرار روبه‏رو باشد و حالت یکنواختی پیدا کند.

زندگی با شور و هیجان و پویایی و تلاش، لطف دارد و زنده است.

زندگی با آواز پرندگان و صدای خروشان رودهای دشت‏های سبز و تمامی مظاهر زیبایی خلقت که جملگی برگرفته از نور معشوق‏اند، به حرکت درمی‏آید و در کویر تنهایی آدمی به جریان می‏افتد تا او هیچ‏گاه احساس تنهایی و بی‏کسی نکند و همیشه یار را در کنار داشته باشد.

عاشق به‏خوبی می‏داند که در میان جمعیتی انبوه، اگر یار نباشد تنهاست؛‌ یار که در کنار باشد، عالم به کام خواهد بود.

حدیث زندگی عاشق، حدیث فقر و عشق است؛‌ او که تنها از یار می‏خواهد، برای یار می‏خواهد و غیر از آن نخواهد.

حدیث زندگی را باید با نوای عشق سرود،‌ بر گوش یار سرود، با زبان معشوق سرود و سرانجام، بر نفس خویش جاری کرد تا آن شویم که یار می‏خواهد.

عاشقِ فقیر،‌ حدیث زندگی خویش را از عالم ملکوت به گوش جان شنیده؛

و انوار وحدانیت بر کل عالم هستی را با چشم دل مشاهده کرده؛

و صفحات کتاب مسطور را بر دل نقش بسته؛

و تمنا دارد که اعمال و پندار و رفتارش را با سطرسطر لوح محفوظ منطبق کرده،‌ به چهرة یار درآید؛

و این‏همه ممکن نخواهد شد مگر آن‏که یار گوشة چشمی بر معشوق اندازد و لطف و کرمش را شامل حال او کند.

اگر لطف یار نباشد، کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد.

 


 
comment نظرات ()

 
سروش
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٤
 

 

باید در سفر زندگی؛

قبل از آن‏که رخت بربندیم و آمادة ملاقات با یار شویم،

حتی برای یکبار هم که شده، زیباترین شعر زندگی خود را سروده؛

آن‏را بر پهنة کویر زندگی‏مان با زیباترین واژه‏هایی که تمامی از جنس احساس باشند، نقش بندیم؛

تا بر تشنگی و خشکی کویر، آب حیات پاشیده؛

و چشمان خستة عمر را با عطری از یاس و شقایق و لاله و سوسن و زنبق نوازش داده؛

 به نشئة بیداری رسیده؛

تا چگونه دیدن را برای رفتن به سوی دوست بیاموزد..............

زیباترین شعری که همنشین وفاداری باشد در صندلی خالی عمرمان که هرگز احساس تنهایی و بی‏کسی و درماندگی نکنیم.

زیباترین شعری که آن‏را همه دوست داشته باشند و وقتی زیر لب زمزمه می‏کنند، فطرت پاک و زلال خویش را در آیینة دنیا ببینند.  

زیباترین شعری که طعم فقر را در کام‏مان بنشاند و دنیا را با تمامی ظواهرش، پوچ دانسته تا بدانیم که در واقع، خود در برابر خالق بی‏همتا هیچ بوده و هر چه هست، از اوست و هرچه داریم، متعلق به اوست.

زیباترین شعری که تنها برای یار سروده شود و تمنا و وسوسة دنیا در آن حضور نداشته باشد؛ یعنی شعر زندگی‏ای که رنگِ فقر را داشته و متعلق به خود نباشد.

زیباترین شعری که نگرش وحدانیت را در سطرسطر آن بتوان دید و عظمت خالق یکتا را توسط آن بتوان درک کرد.

زیباترین شعری که آدرسی از خانة دوست برایمان آورده و مسیر سبز رفتن را به‏سوی معشوق با واژه‏های نورانی خویش،‌ روشن کند.  

 


 
comment نظرات ()