راز

اوضاع همچنان فریبنده است، نازنین
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٥
 

 

عاشق، چون در فکر یار باشد، حال خوشی دارد، چهره‏اش آفتابی‏ست، که چنین احساسی را باید در کوهستان دل عاشق جستجو کرد که آن‏جا هرچه هست، طراوت و پاکی و آرامش و سکون دل است.

در برهوت کویر اما غوغایی از حرف‏ها و نقل‏های مختلف است که همه را گرفتار خود کرده، آرامش و سکون دل را یکسره ازبین می‏برد. عاشق در برهوت کویر،‌ نقل اطرافیان را از نظر گذارنده، با خود نجوا می‏کند:

پیامت را گرفتم نازنین! که می‏خواهی همه چیز و کس را به چالش بکشانی. حتی مرا که فقط برای دلم می‏نویسم تا زنگار نگیرد و به‏این بهانه، بودنم را حداقل به خودم نشان دهم؛ اما اگر نتوانم پاسخگوی تمامی "چراهایت" باشم، بدان که شقایق را در چشمانم کاشته‏ای!

نوشته بودی که:

"چرا اقتصاددان‏های ما بحث جامعه‏شناسی می‏‏کنند؟ ...... چرا اقتصاددان‏ها، سیاست‏های اقتصادی را به چالش نمی‏کشند و بحث‏های بیشتر جامعه‏شناختی می‏کنند؟ جواب مرحوم دکتر عظیمی این بود که: ما اقتصادی نداریم که روی آن بحث کنیم. ساختمانی نیست که بشود روی آن تغییری ایجاد کرد. نظر شما را هم خواستم بدانم."

جالب است، حداقل کسی بر عاشقی می‏شورد و نگرش او را به کنکاش می‏کشاند.

عاشق عمری تلاش می‏کند تا افکارش را به کسانی‏که گمان می‏برد، آن‏ها را می‏شناسد و گوشی برای شنیدن دارند، انتقال دهد، اما نه‏تنها گوشی برای شنیدن پیدا نمی‏کند، بلکه ممکن است به بدترین صورت، هتک حرمت و آبرو شده و روحش را آزرده کنند و اگر همچنان می‏نویسد، نه به آن سبب است که آرزو دارد تا بشنوند. نه! اصلاً این‏طور نیست که می‏داند هنوز گوشی برای شنیدن یافت نمی‏شود، پس می‏نویسد تنها برای عشق و رضای خاطر او که به تجربه دریافته است، بزرگترین سعادتی است که ممکن است نصیب کسی در عالم دنیا شود.

عاشق اکثراً در خواب می‏بیند که از گذرگاه کوهستانی سخت بالا می‏رود، از سربالائی‏ها و شیب‏های خطرناک عبور کرده، به صخره‏ای آویزان است، اما ایمن عبور می‏کند.

مناظر بسیار زیبای کوهستانی اطراف در خواب، دلش را محصور ‏کرده و درختان بلندی که بر حاشیه و دامنه‏های کوه‏ها و تپه‏ها صدها سال است که خودنمائی می‏کنند، سختی راه را پس می‏زنند و خنکی دل‏نوازی، روحش را آرامش می‏دهد.

سپس به "جاده" می‏رسد و با سرعتی سرسام‏آور قصد عبور از آن‏را دارد، اما هم‏زمان، آرامش جاده، شوق ادامة مسیر را برایش مهیا کرده و با سرعت، او را با خود به مقصدی تعیین‏شده می‏برد.

جاده، آغوش گرمش را بدون منّت برایش می‏گشاید و او را که منتظر است؛ در دامن پراز مهرش جای می‏دهد تا احساس آرامش و امنیت کند.

وقتی ماشین از میخ‏هائی که وسط جاده فرو کرده‏اند، می‏گذرد، عاشق با تمامی وجود احساس می‏کند که حواس جاده به‏هم می‏ریزد و دلش را به درد می‏آورد.

در رؤیاهای عاشق، جاده آنقدر طولانی است که گوئی هیچ‏گاه نمی‏خواهد تمام شود و چشمانش قادر به دیدن پایان آن نیستند؛ حس می‏کند که امتداد آن به آسمان می‏رسد.

تنها جاده حال و هوای عاشق را می‏داند و سینه‏اش را برای راحتی و امنیت ‏او، تختی روان کرده است و او، شاید بدون درک واقعی احساسی که جاده برایش تدارک دیده، از روی سینه‏اش می‏گذرد و بدون آن‏که حتی یک لحظه سرش را به عقب برگرداند و از او تشکر و خداحافظی کند، جاده را در مقصد خود ترک کرده، درحالی‏که دلِ جاده هم‏چنان برایش شور می‏زند.

دلش شور می‏زند تا عاشق حرفی نزند و کلمه‏ای ننویسد تا دیگربار، سبب گرفتاریش به دست‏ "جباران حقیر" شود.

اوضاع فریبنده‏ای است نازنین. اقتصاددان باید جامعه‏شناس که نه، چون آن‏جا هم ویرانه است، شاید "عارف" شود تا افکارش را عیان سازد، چراکه در خانة ویرانة اقتصاد، محلی برای نشستن نیست تا فرصت تأمل و تفکر فراهم آید؛

پس باید در خانة دل نشست و از آن‏جا اوضاع را نظاره کرد.

مضحک است نازنین که اقتصاددان، کتاب و مقاله برای "نان" یا "ارتقای علمی" بنویسد، کاری که اگر متفکران سایر رشته‏ها مرتکب ‏آن شوند، خانة آن‏ها نیز ویران خواهد شد.

"لئونارد سیلک" از قول "فون میزز" اقتصاددان اتریشی می‏گوید:

"درست است که من اقتصاددان‏ام، ولی هیچ‏کس نه به توصیه‏های من عمل کرد و نه به هشدارهایم توجه نمود."

یاد سخن نغز "لنین" می‏افتم که می‏گفت:

"به من بگویید اقتصاددان چه می‏گوید، تا عکس آن عمل کنم!"

این‏گونه است که این‏همه کتاب و مقالة اقتصادی، گره‏ای از کلاف کور اقتصاد باز نمی‏کنند، چون برای حضور دل و خاطر عشق نوشته نشده‏اند، که اگر نوشته شوند، آشوب‏ها به‏دنبال دارند و خاطرها تیره می‏کنند و باید در پای میز محاکمه، حرفی و دفاعی برای همان جبار حقیر داشته باشی که "تهمت‏های" رنگارنگ بر پیشانی می‏زند تا تو، با دفاع از حیثیت و آبرویت، دیگر فرصت تأمل و اندیشیدن نداشته باشی یا اندیشه را در پستوی ذهنت پنهان کنی.

اوضاع فریبنده‏ای است نازنین؛

وقتی می‏بینی گروهی بر ارزش‏های دینی‏ات سوار شده‏اند تا خود، اقتصاد بهتری داشته باشند و مردمی با مشت‏های گره‏کرده در میادین و خیابان‏ها، حتی نمی‏دانند "حق مسلم‏شان" چیست!

یاد سرودة زنده یاد احمد شاملو می‏افتیم که به زیبایی می‏گفت:

"در این بن‏بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوخت بار سرود و شعر

فروزان می‏دارند

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی است نازنین

آن که بر در می‏کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد."

*

این روزها به‏جز جاده آن‏هم تنها در رؤیاهایت، چه کسی را داری که دلش برایت شور بزند؟

عاشق زیباترین قصیده‏هایش را در رؤیاهایش می‏سراید و اگر هم توان نوشتن داشته باشد، صفحات کاغذ را با بخشی از آن‏ها، مکدر کرده و می‏داند کمتر کسی یافت می‏شود که چنین نوشته‏های خسته‏کننده و برای بعضی‏ها ملال‏آور را تا به انتها و با دقت بخواند و دلش برایش شور بزند!

اوضاع فریبنده‏ای است نازنین؛

اگر می‏شنیدی که معاویه، "نماز جمعه" را چهارشنبه ادا می‏کرد، شاید تعجب می‏کردی اما انتظارش را داشتی که سیاسی باید نان را به مصلحت خویش بپزد و بخوراند، حکایتی است از بسیاری از تأملات و تدابیر حاکمیت در روابط اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و البته این قصه‏ای طولانی است که تا هست، اوضاع همچنان فریبنده است، نازنین.

*

اوضاع همچنان فریبنده است، نازنین!

وقتی از مرز عشق می‏گذری،

آن‏روز، بهترین روز خداست، هوای تازه می‏خواهی

*

اوضاع همچنان فریبنده است، نازنین!

عاشقانه‏ترین سرودها را بخوان، بی‏نفرت

                  با سرزندگی؛

عشق پرکشیده با بالهایی از نور، بر دل

                  با دیوانگی؛

آسمان دل‏ رنگین کمان عشق شده، در ساحل یار     

                  با دلباختگی؛

پنجرة ایثار بازشده بر چهرة دشت، در بوسة خون 

                  با مردانگی؛

روح گمگشته به خانه بازآمده، با سرور و شیدایی

                  با شیفتگی؛

دولت عشق ارزانی‏ دوست شده، در نگاه ماه

                  با فرزانگی؛

آیین عشق لبریز ‏شده از مهر الهی، زندگی زیباست

                  با دلدادگی؛

لبخند را هدیة خانة دوست باید کرد، بی‏منت

                  با افتادگی.

*

هر روز، زیباترین روز خداست، آهنگ خفتن نمی‏سرایی

وقتی با فقر هم‏نوا می‏شوی،

اوضاع همچنان فریبنده است، نازنین!

*

هر روز برای عاشق، زیباترین روز خداست؛

او می‏خواهد در آن روز، تمرین ایستادگی کند؛

آهنگ رفتن را با نوای مورد پسند معشوق به صدا درآورده؛

بربط‏های محزون را شاداب کند.

سفری پر از سیلان و تلاطم،

که اگر یاد یار نباشد؛

رهرو خود را بی‏پنها و تنها در برهوت کویر یافته؛

حرکتش متوقف شده؛

توان ایستادگی و مقاومت از دست داده؛

و سرانجام، جبار حقیر پیروز خواهد شد.

عاشق اما می‏ایستد و می‏تازد و به مبارزه ادامه داده تا میدان از دست ندهد،‌ نشانی و راه گم نکرده و بر تارک زمین و زمان ماندگار بماند.

ماندگاری عاشق به ایستادگی او در تمامی شرایط و اوقات زندگی بستگی دارد؛ یعنی او می‏داند کسی که فقر و عشق را می‏شناسد، باید توان ایستادگی داشته باشد؛‌ درغیراین‏صورت نیازمند است و به پرستش الهه‏ها مشغول.

ماندگاری عاشق به ایستادگی او در تمامی شرایط و اوقات زندگی بستگی دارد؛

یعنی او می‏داند کسی که فقر و عشق را می‏شناسد، باید توان ایستادگی داشته باشد؛‌

درغیراین‏صورت نیازمند است و به پرستش الهه‏ها مشغول.

عاشق باید بتواند در سخت‏ترین شرایط زندگی که جباران حقیر احاطه‏اش می‏کنند، ایستادگی کرده، امید و توکل خود را به یار از دست ندهد.

اگر دلِ آشفته‏ای پیدا می‏کند،

با یاد یار التیام داده،

آرامش و امنیت خود را در دامان یار جستجو کرده،‌

بی‏نیازی نسبت به غیر را از دست ندهد.

کوچک‏ترین غفلت در برهوت کویر، برابر است با گرفتارشدن در چنبرة الهه‏های وسوسه‏گر که هر لحظه مترصد گرفتارکردن عاشق‏اند؛

حدیث تلخی که اکثر انسان‏ها گرفتار آنند و عمری می‏گذرد اما هرگز از خواب غفلت بیدار نخواهند شد.

کسی‏که گرفتار الهه‏های دنیا می‏شود،

تاب و توان ایستادگی از کف داده،

نیازمند به دنیا و ظواهر آن شده،

در خانة بیگانه مأوا می‏گزیند. خانه‏ای که از بیت عنکبوت سست‏تر است و هرلحظه، آمادة فروپاشی است.

دنیای سرخوشی که می‏تواند به ناگاه با یک مریضی یا ورشکستگی یا ازدست‏دادن آبرو یا ازدست‏دادن عزیزی یا غفلت و لغزشی یا..... توأم شود؛

آن‏گاه سقف و بنای خانه آن‏چنان بر سر ساکنینش فرو می‏ریزد که کسی را امان و نجاتی نخواهد بود.

خانة‌ دوست اما امن و ایمن و مجکم و استوار است؛

کسی را در آن‏جا گزندی نمی‏رسد؛

و ناخوشی و افسردگی و گرفتاری و.... به سراغ اهالی نمی‏آید.

*

مدعی خواست بداند

خانة دوست کجاست؟

خانة‌ فقر کجاست؟

خانة عشق کجاست؟

دست غیب آمد و سینه را محرم کرد

سینه که محرم شد

لبخند یار بر آیینة‌ دل افتاد

مدعی عاشق شد

خواب چشمانش شکست

کل عالم خانه دوست بشد

کل عالم خانه فقر بشد

کل عالم خانه عشق بشد.

 

 


 
comment نظرات ()

 
هفت راز
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱
 

 

بر صفحة دل،‌ زیباترین واژه‏های عشق و توکل را با امید به فردای زیبا نوشته و خاطرات دیروز را در دفترچة خاطرات ذهن، ره‏توشة پرواز افکار به‏سوی دنیایی روشن و سراسر از عشق و بالندگی و آزادگی کرده تا مسیر سبز "رفتن" در دشت آرزوها هموار شود.

برای "رفتن" باید "ایستاد" تا جلوه‏های نور در دوردست‏ها نمایان شده،‌ امواج اشراق و دانایی در شبستان قلب هویدا شوند.

"ایستادگی" رمز پرواز است به‏سوی امید و آرزوهای بلند و شاهد مبارز در دشت سبز فتح و ظفر.

*

"می‌برم منزل به منزل چوب ‌دار خویش را‏

تا کجا پایان برم آغاز کار خویش را

در طریق عاشقی مردن نخستین منزل است

می‌برد بر دوش خود، حلاج دار خویش را"- حسین اسرافیلی

"بودن" بدون "مبارزه"،‌ پوچی و تباهی در کویر زندگی است و رمز حیات جاوید در مبارزه‏ای مستمر و پایدار نهفته که "ایستاده"، آن‏را معنی می‏بخشد؛

"ایستاده‏ای" که سراسر وجودش را مبارزه‏ای شیرین و دلچسب برای رسیدن به اهداف متعالی پر کرده و لحظه لحظة هستی‏اش را معنی می‏بخشد.

ایستادگی، خصلت مبارزان است و زیبایی حرکتشان؛ تا زمین زیر پایشان افتخار کند و آسمان بالای سرشان بر نگاه‏کردن به آن‏ها مغرور شود.

*

"نه ابرهای خدا را سنگ زده‌ام

نه پا بر خواب فرشته‌ای نهاده‌ام

تنها

جهان را به تماشای گ‍ُلی برده‌ام

که از هیچ توفانی

خم بر ابرو نمی‌آورد"- مجید زمانی اصل

ایستاده، در بوستان گلی که تربیت کرده و سراسر زندگیش را دربرمی‏گیرد؛‌ غنچة امید و آرزو می‏چیند؛

درس مقاومت و صبر می‏دهد؛

مبارزه را با زیباترین واژه‏های دلدادگی می‏سراید؛

و سپس محصول باغش را بر سر و روی زمان می‏پاشد تا ایستادگی و مبارزه و حرکت فراگیر شده،‌ گل رخسار کائنات عطرآگین شود.

*

"نان رفته

فشنگ رفته

برای پرکردن تفنگ‏هاشان

فقط دل مانده

محصور زمین و دریا

به سال‏ها و سال‏ها

همه گرسنه

و همه از پا افتاده

اما هیچ‌یک تن به مرگ نداده"- یانیس ریتسوس،‌ شاعر یونانی

ایستاده، پرچم سبز حرکت را در سرزمین سکون و افسردگی به اهتزاز درآورده و از عالم و هرچه درآنست، عنصر مبارزاتی ساخته و پیشاپیش به‏سوی قلة توانایی و خواستن، پروازی بلند می‏کند؛

پروازی که وسوسة ماندن را پوچ انگاشته، آشتی پرنده و پرواز را در دشت سبز امید با نور توکل و نیایش، با سرپنجة‌ بی‏تابی و شیدایی به‏تصویر می‏کشد.

*

"من او را شناختم

سال‏ها با او سر کردم

با ذات زرین و سنگی او

در پاراگوئه پدر و مادر خویش را ترک گفت

پسرانش، عموزاده‌‌هایش

نو دامادهایش

خانه‌اش، مرغانش

و کتاب‏های نیمه‌باز را

گزمگان گرفتندش

و آن‌قدر زدندش

تا خون بالا آورد

در سرزمین فرانسه

در دانمارک

در اسپانیا

در ایتالیا"- پابلو نرودا؛ شاعر نام‌آور شیلیایی

ایستاده،‌ قفس تن را درنوردیده،‌ هوای پاک آزادگی را در پرتو صورت مبارز تابانده،‌ میوة ظفر را در کام می‏ریزد.

ایستاده، ایستاده می‏زید و ایستاده می‏میرد.

*

1  

آنک ایستاه‏ام "تا" با گل شقایق در دل،

قامت بلند یار را سبز در سبزینه زنم

آنک ایستاده‏ام "بر" پیشانی ماه،

تا بر چشم وسوسه‏گر خورشید بوسه زنم

آنک ایستاده‏ام "پا" در رکاب امید،‌

فردا را زشوق دویدن و پرواز، فریاد زنم

2

آنک ایستاده‏ام تا شهرة آفاق شوم بر صلیب شکستة عمر

آنک ایستاده‏ام بر معصومیت مسیح ز جور یهودا،‌ نرد عشق زنم

آنک ایستاده‏ام پا بر برگ سپهر،‌ دل در میان صدف،‌ عقل بر فسانه زنم

3

آنک ایستاده‏ام تا تیغ زنم بر پردة‌ سیاهی شب،‌ صبح را بیرون کشم

آنک ایستاده‏ام بر چهرة‌ وجود، در سرزمین وحشت،‌ شب را به پایان برم

آنک ایستاده‏ام پا زیر خروارهای زمان،‌ خسته از تهی،‌ فکر عاشقانه زنم

4

آنک ایستاده‏ام تا دوستی را چاره کنم در سرزمین سبز

آنک ایستاده‏ام بر ناموس آشتی، در صحنة نبرد

آنک ایستاده‏ام پا در سرای محبت، در آغوش سحر،‌ سر بر زمانه زنم

5

آنک ایستاده‏ام تا ترس خشک شود در سفالینة چشم

آنک ایستاده‏ام بر رؤیای غریب یک مرد

آنک ایستاده‏ام پا بر شکافت ظلمت یک حرف،‌ شعر عارفانه زنم

6

آنک ایستاده‏ام تا نور، صفحة دل را بشکافد

آنک ایستاده‏ام بر رگباری از باران اندیشه در مشت

آنک ایستاده‏ام پا بر ستیغ دانایی و اشراق،‌ عقل را تازیانه زنم

7

آنک ایستاده‏ام تا بیابم و ببینم و بسوزم

آنک ایستاده‏ام بر بلندای صخرة‌ وجود؛ بر چشم خورشید و سجود

آنک ایستاده‏ام پا در هوای فراموشی و رفتن،‌ شوق را بهانه زنم

*

آنک ایستاده‏ام با قامتی به بلندی هفت شهر عشق،

"تا بر پا" کنم شهر اساطیر عشق و امید را.

آنک ایستاده‏ام با قامتی به بلندی هفت اقلیم،

"تا بر پا" کنم دشت سجادة سجود را.

آنک ایستاده‏ام با قامتی به بلندی هفت پیکر یار،‌

"تا بر پا" کنم خیمة‌ فردا را.

*

عاشقی که ایستادگی بیاموزد، در مقابل سختی‏ها و پرخاش‏گری، کلک فرو نمی‏بندد و

می‏نویسد تا بشوراند؛‌

 می‏شوراند تا بسوزاند؛

می‏سوزاند تا آگاهی بخشد؛

و آگاهی می‏بخشد تا بیدار کند چشم‏های خفته و درمان کند تن‏های خسته و افسرده و نالان و پریشان را.

*

"تو چرا می‌جنگی؟
‌پسرم‌ می‌پرسد:
من‌ تفنگم‌ بر دوش‌
کولبارم‌ بر پشت‌
بند پوتینم‌ را محکم‌ می‌بندم.
مادرم‌
آب‌ و آیینه‌ و قرآن‌ در دست‌
‌روشنی‌ در دل‌ من‌ می‌بارد.
پسرم‌ بار دگر می‌پرسد:
تو چرا می‌جنگی!
با تمام‌ دل‌ خود می‏گویم:
تا چراغ‌ از تو نگیرد دشمن"- محمدرضا عبدالملکیان

دل عاشق اما در آرزوی آنست که شرح احوالاتش مرحمی باشند بر زخم‏های کهنه،‌ پس خاموشی را برازندة خود ندانسته و حتی اگر هم رنجور شود، می‏نالد و می‏گوید تا عشق را همیشه و همه‏جا، هم‏نفس و هم‏یار باشد.

او با نوشتن می‏خواهد به هوشیاری و بیداری رسیده،‌ گرد شب و تاریکی را از چهره‏اش پاک کرده، صبح و روشنایی را در آغوش بگیرد.

*

".......
من‌ اما،
چشم‌هایم‌ خفته‌ در خواب‌ گرانباری‌
دریغا صبح‌ هشیاری‌
دریغا روز بیداری"- حمید مصدق

آری، به‏درستی که،

ایستاده،

ایستاده می‏زید

و

ایستاده می‏میرد.

 


 
comment نظرات ()