راز

شوق پرواز
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٧
 

پيام شماره 360

 

ياران همراه!

 

دل هوس كوي يار دارد و به شوق ديدنش سر از پا نمي‏شناسد. دل بهانه‏اي مي‏خواهد تا خود را براي ملاقات با يار مهيا كند و چه بهانه‏اي بهتر از ملاقات با يار در ماه صيام كه يك شبش از هزار ماه دنيا برتر است. ماه صيام دل را پاكيزه و مطهر كرده، براي ديدن يار آماده مي‏سازد. ماه صيام، صبر و استقامت دل را براي بودن با يار زياد كرده، درس بردباري و ايستادگي مي‏آموزد. ماه صيام، چشم صورت را پاك كرده،‌ زشتي‏ها و ناپاكي‏هاي دنيا را از آن مي‏زدايد.

عاشق مي‏خواهد كه در راه معشوق سر برود، که سر عاقبت رفتنی است، چه امروز باشد چه فردا؛ پس همان به كه در راه يار برود و شروع دل‏باختگي در ماه صيام باشد. بايد در عشق گداخته شد تا قدر عشق دانست و مگر نه آنست كه در ماه صيام، عطش و گداختگي به اوج مي‏رسد، پس همان به كه عطش جسم و نفس را كه مي‏گدازاند و مي‏سوزاند،‌ در بركت اين ماه التيام بخشيد. در ماه صيام،‌ سركشي نفس كنترل شده و طريقت بندگي به آزمون گذاشته مي‏شود. در ماه صيام، به سوي دوست پرواز كرده و با تمام وجود به درگاهش دعا و استغفار فراوان كنيم كه دعا و نيايش در اين ماه، حال ديگري به انسان مي‏دهد؛ پس با معصوم (ع)‌ هم‏آوا و هم‏نوا شده و ندا سر دهيم كه:‌ ......

"معبود من! از تو مي‏خواهم که به‏سوی هر خیری، راهی و از هر آن‏چه دوست نداری، بازدارنده‏ای برایم قرار دهی.

ای رحیم‏ترین رحیمان! اي صاحب كرم و بخشش! ای کسي که از من و از آن‏چه در خلوت مرتکب زشتی‏ها شدم درمي‏گذري؛  ای کسي که به ارتکاب گناهانم مؤاخذه نمي‏فرمایي! با تمام وجود عفو تو را! عفو تورا! عفو تو را! تقاضا مي‏كنم.

معبود من! پندم دادی، پند نگرفتم. بازم داشتی از لغزش‏ها، باز پس نرفتم. پس چه عذری خواهم داشت در پيشگاه تو! از من درگذر ای صاحب کرم. با تمام وجود عفو تو را! عفو تورا! عفو تو را! تقاضا مي‏كنم.

بارخدايا! از تو به هنگام مردن راحتی و به هنگام حساب پس‏دادن، گذشت درخواست می‏کنم. گناه از بندة تو کار بزرگی است ولی گذشت از جانب تو باید که بزرگ‏تر و نيكوتر باشد. ای سزاوار پرهیزگاری! ای شایسته آمرزش! با تمام وجود عفو تو را! عفو تورا! عفو تو را! تقاضا مي‏كنم.

معشوق من! همانا من بندة ناتوان و نیازمند توأم كه به جود و رحمتت محتاج است. تو بی‏نیازی و برکت و رحمت بر بندگانت ارزاني مي‏داري؛ تو قاهری، نیرومندی؛ اما ما بندگان ناتوانت چگونه مي‏توانيم پی به دانش بي‏كرانت برده، قدرتت را اندازه‏گيري كنيم. همه ما نیازمند به رحمت توأیم. پس رویت را از ما برمگردان و ما را جزو بندگان صالح و نيكت قرار ده.

 بارالها! مرا به بهترین پایندگی باقي،‌ به بهترین مردگی مرحمت، به بهترين دوستی با اولیاء‏ت بخشش و به سخت‏ترين دشمنی با دشمنانت رغبت فرما.

معبود من! معشوق من! هرچه در دلم از شک و ریب و انکار و نومیدی یا سرخوشی و نخوت و خوش‏گذرانی و خودبینی یا خودنمایی و شهرت‏طلبی یا شکاف‏اندازی یا نفاق‏ورزی یا کفر و فسق و نافرمانی و بزرگ‏بينی یا هرچه مانند این‏ها که دوست نداشته باشی یافت شود، پروردگارا از تو مسئلت می‏کنم که آن‏ها را تبدیل کنی به ایمان به وعده‏ات و وفای به عهد و پیمانت و رضای به قضایت و زهد در دنیا و رغبت در آن‏چه در نزد توست و بازگشت بی‏شائبه و توبه و استغفار از تو ای پروردگار جهانیان تقاضا مي‏كنم."

*

دهان بستم

و در ماه صيام تو به انتظار بنشستم

چشم بستم

و در تماشاخانة تو به تماشا بنشستم

گوش بستم

و در شكوه كلام تو به سكوت بنشستم

كمر بستم

و در شب‏هاي قدر تو به دعا بنشستم

*

اين‏همه شور، اين‏همه شوق،‌ اين‏همه عشق

از شوق لحظة افطار تو،‌ كوزة دل بشكستم

*

زانو بستم

و در روز عيد فطر تو به نماز بنشستم

دل بستم

و در تمناي وصل تو به دريا بنشستم

*

اين‏همه راز، اين‏همه ساز، اين‏همه نياز

از شوق ديدن روي تو، نفس سركش خود بشكستم

*‌

پا بستم

و در راه تو به انتظار بنشستم

*

 اين‏همه پرواز، اين‏همه سوز و ساز، اين‏همه راز و نياز

از شوق غرق در جام تو،‌ ساقي مسكين دل بشكستم  

 

هميشه سبز و آفتابي باشيد.

 


 
comment نظرات ()

 
هفت راز
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٠
 

پيام شماره 358

 

ياران همراه!

 

بر صفحة دل،‌ زيباترين واژه‏هاي عشق و توكل را با اميد به فرداي زيبا نوشته و خاطرات ديروز را در دفترچة خاطرات ذهن، ره‏توشة پرواز افكار به‏سوي دنيايي روشن و سراسر از عشق و بالندگي و آزادگي كرده تا مسير سبز "رفتن" در دشت آرزوها هموار شود. براي "رفتن" بايد "ايستاد" تا جلوه‏هاي نور در دوردست‏ها نمايان شده،‌ امواج اشراق و دانايي در شبستان قلب هويدا شوند. "ايستادگي" رمز پرواز است به‏سوي اميد و آرزوهاي بلند و شاهد مبارز در دشت سبز فتح و ظفر. "بودن" بدون "مبارزه"،‌ پوچي و تباهي است و رمز حيات جاويد در مبارزه‏اي مستمر و پايدار نهفته كه "ايستاده"، آن‏را معني مي‏بخشد. "ايستاده‏اي" كه سراسر وجودش را مبارزه‏اي شيرين و دلچسب براي رسيدن به اهداف متعالي پر كرده و لحظه لحظة هستي‏اش را معني مي‏بخشد. ايستادگي، خصلت مبارزان است و زيبايي حركتشان؛ تا زمين زير پايشان افتخار كند و آسمان بالاي سرشان بر نگاه‏كردن به آن‏ها مغرور شود.  

ايستاده، در بوستان گلي كه تربيت كرده و سراسر زندگيش را دربرمي‏گيرد؛‌ غنچة اميد و آرزو مي‏چيند،‌ درس مقاومت و صبر مي‏دهد، مبارزه را با زيباترين واژه‏هاي دلدادگي مي‏سرايد و سپس محصول باغش را بر سر و روي زمان مي‏پاشد تا ايستادگي و مبارزه و حركت فراگير شده،‌ گل رخسار كائنات عطرآگين شود. ايستاده، پرچم سبز حركت را در سرزمين سكون و افسردگي به اهتزاز درآورده و از عالم و هرچه درآنست، عنصر مبارزاتي ساخته و پيشاپيش به‏سوي قلة توانايي و خواستن، پروازي بلند مي‏كند. پروازي كه وسوسة ماندن را پوچ انگاشته، آشتي پرنده و پرواز را در دشت سبز اميد با نور توكل و نيايش، با سرپنجة‌ بي‏تابي و شيدايي به‏تصوير مي‏كشد. ايستاده،‌ قفس تن را درنورديده،‌ هواي پاك آزادگي را در پرتو صورت مبارز تابانده،‌ ميوة ظفر را در كام مي‏ريزد. ايستاده، ايستاده مي‏زيد و ايستاده مي‏ميرد.

 

1   

آنك ايستاه‏ام "تا" با گل شقايق در دل، قامت بلند يار را سبز در سبزينه زنم

آنك ايستاده‏ام "بر" پيشاني ماه، تا بر چشم وسوسه‏گر خورشيد بوسه زنم

آنك ايستاده‏ام "پا" در ركاب اميد،‌ فردا را از شوق دويدن و پرواز فرياد زنم

2

آنك ايستاده‏ام تا شهرة آفاق شوم بر صليب شكستة عمر

آنك ايستاده‏ام بر معصوميت مسيح ز جور يهودا،‌ نرد عشق زنم

آنك ايستاده‏ام پا بر برگ سپهر،‌ دل در ميان صدف،‌ عقل بر فسانه زنم

3

آنك ايستاده‏ام تا تيغ زنم بر پردة‌ سياهي شب،‌ صبح را بيرون كشم

آنك ايستاده‏ام بر چهرة‌ وجود، در سرزمين وحشت،‌ شب را به پايان برم

آنك ايستاده‏ام پا زير خروارهاي زمان،‌ خسته از تهي،‌ فكر عاشقانه زنم

4

آنك ايستاده‏ام تا دوستي را چاره كنم در سرزمين سبز

آنك ايستاده‏ام بر ناموس آشتي، در صحنة نبرد

آنك ايستاده‏ام پا در سراي محبت، در آغوش سحر،‌ سر بر زمانه زنم

5

آنك ايستاده‏ام تا ترس خشك شود در سفالينة چشم

آنك ايستاده‏ام بر رؤياي غريب يك مرد

آنك ايستاده‏ام پا بر شكافت ظلمت يك حرف،‌ شعر عارفانه زنم

6

آنك ايستاده‏ام تا نور، صفحة دل را بشكافد

آنك ايستاده‏ام بر رگباري از باران انديشه در مشت

آنك ايستاده‏ام پا بر ستيغ دانايي و اشراق،‌ عقل را تازيانه زنم

7

آنك ايستاده‏ام تا بيابم و ببينم و بسوزم

آنك ايستاده‏ام بر بلنداي صخرة‌ وجود؛ بر چشم خورشيد و سجود

آنك ايستاده‏ام پا در هواي فراموشي و رفتن،‌ شوق را بهانه زنم

*

آنك ايستاده‏ام با قامتي به بلندي هفت شهر عشق،

"تا بر پا" كنم شهر اساطير عشق و اميد را.

آنك ايستاده‏ام با قامتي به بلندي هفت اقليم،

"تا بر پا" كنم دشت سجادة سجود را.

آنك ايستاده‏ام با قامتي به بلندي هفت پيكر يار،‌

"تا بر پا" كنم خيمة‌ فردا را.

 

هميشه سبز و آفتابي باشيد.

 


 
comment نظرات ()

 
هوس
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٢
 

پيام شماره 356

وسوسة دنيا تمام ناشدني است و دل را كه بايد خانة يار باشد، به اجارة مهتاب اندوه و جذبه‏هاي نفس ترك‏خوردة دنيا رفته و گويي ساز مطرب هوس و طعم مي نفس، هميشگي و جاودانه است. خانة دوست كه نشاني دل دارد بايد در فرصت سبز زندگي با عشق يار آذين‏بندي كرد و شبنم نوازش يار را بر حيات دو روزه نشاند تا خواب طلايي دل تعبير شود. دل را بايد از ساية شوم افسوس و دريغ نجات داد و دام غمي كه ساليان در حجره‏هايش مأوا گزيده، پاره كرد و آزاد و سرخوش در درة آفتابي و سبز يار،‌ به انتظار خورشيد نشست و از لب يار، طعم خوش اشراق نوشيد و سرشار از عشق و اميد، در دشت سبز لبخند يار، شقايق را بوئيد و خود را از تنهايي ژرفي كه شيطان به ارمغان مي‏آورد، رهانيد.

در سراي يار، هرچه هست آزادگي است و تماشاخانه‏اي از نور و نشاط و زيبايي و توكل و اميد. در سراي يار، جهان غمزده و افسرده و نالان،‌ تنهاست و بي‏ياور و بي‏بو و بي‏كس و خسته و ضعيف و مرده. در سراي يار، خورشيد فروزان است و ماه طناز و ناهيد زيبا. در سراي يار، ستاره‏ها عطر اميد و پويايي بر دل‏ها مي‏ريزند و رؤياها را تعبير كرده، آرزوها را عينيت مي‏بخشند.

دل كه در انتظار خورشيد باشد،‌ عاشق مي‏شود. دل كه عاشق شد، بيدار مي‏شود. دل كه بيدار شد،‌ هوشيار مي‏شود. دل كه هوشيار شد، بينا مي‏شود. دل كه بينا شد، با صفا مي‏شود. دل كه با صفا شد، با حيا مي‏شود. دل كه با حيا شد، بصير مي‏شود. دل كه بصير شد، حكيم مي‏شود. دل كه حكيم شد، كريم مي‏شود. دل كه كريم شد،‌ رحيم مي‏شود. دل كه رحيم شد، تسليم مي‏شود. دل كه تسليم شد، غني مي‏شود. دل كه غني شد، بسيط مي‏شود. دل كه بسيط شد، انيس مي‏شود. دل كه انيس شد، فنا مي‏شود. دل كه فنا شد، بقا مي‏شود. دل كه فنا شد،‌ عاشق منتظر مي‏شود. دل كه عاشق منتظر شد، يار مي‏شود. دل كه يار شد، او مي‏شود.

*

عقل

در گردابة مهتاب و هوس

دل

در شبستان اشراق ني مي‏زند

ميان غريق و نجات

يك آه است

آن سوي فهم‌

سازي دگر مي‏زند

به خاك افتاده

فهم سنگ را مي‏نوشم

چهرة محراب

از گوشة‌ چشم سر مي‏زند

آبي آسمان

نقش رخ يار مي‏كنم

گودال نارس آرزوها

ترديد بر دل مي‏زند

*

با نسيم سحري

پلك رؤياها سنگين مي‏شوند

در همان لحظة پوچ

از خواب ترديد بيدار مي‏شوم

*

عشق را مي‏شنوم

هوس

با مشتي كابوس هم‏سفر است

راهي در هيچ

پوچي در مشت

-انگار گورستان را مي‏گويم-

آمدم از كنج دلم

به تماشاي چشمة اشك

غرق در انديشة‌ شوق

سيراب از نشئة شك.

*

بايد رفت

ماندن بيهودگي است

پرسه در دشت هوس

آوارگي است.

*

تمناي وسوسه

موج شوق مي‏برد بر باد

حديث دل

ديو هوس مي‏برد از ياد.

بازي‏هاي كودكانه

فريب دنياست

لحظه‏هاي دراز

عمر شاپرك است.

*

دل كوه

باز شد از چهرة ماه

شكوفه

بر برگ خنديد

بايد رفت

اين‏جا تنهايي محض است

ندا آمد

اين‏جا ساية دانايي است

بايد رفت

در انتظار يار نشست

بايد رفت

عاشق منتظر است.

هميشه سبز و آفتابي باشيد.

 

 

*

 


 
comment نظرات ()

 
بايد به انتظار نشست كه خورشيد مي‏آيد
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٥
 

پيام شماره 354

 

ياران همراه!

 

..... و خورشيد مي‏آيد تا به واژه‏ها گرمي بخشد؛ واژه‏هاي مقدسي كه مدت‏هاست سرد شده، رنگ باخته و مردمان با آن‏ها بيگانه شده‏اند. بايد حماسه جاودان خورشيد را كه بر اندام خاك چروكيده، آتش مي‏اندازد تا گرمي و حركت را بر روان‏ها جاري سازد، باور كرد. بايد باور كرد كه واژه‏ها بالاخره گرم خواهند شد و طرحي نو بر تارك زمين و زمان انداخته،‌ اشراق و شور را بر روان‏هاي مصور و ملون جاري خواهند كرد تا همه يكپارچه حركت و پويايي و بشارت شوند.

خورشيد را بايد باور كرد. اين تقدير انسان است كه خورشيد را بفهمد و اگر با او بيگانه شود، روانش سرد شده، درحالي‏كه مي‏پندارد زنده و جاويدان است‌ در سراشيبي سقوط خواهد مرد. اين‏همه غوغاي سياست‏بازان و پول‏مداران، براي خاموش كردن شعله‏هاي سوزان و گرمي‏بخش خورشيد است تا جوانان و پيران، مردان و زنان سر در گريبان روزگار فرو برده،‌ چهره پر نور و گرمي‏بخش خورشيد را بر صورت خويش نبينند و بر حيرت و اندوه‏شان افزوده شود تا فضايل اخلاقي و رفتارهاي طناز اجتماعي تاريك شده، فروغي بر عالم نباشد.

خورشيد اما مي‏آيد. اين‏را همه مي‏دانند. و در انتظارش، خانة دل را چراغاني كرده و روح و روان را آب و جاروب كرده‏اند.

خورشيد مي‏آيد تا راستي و مستي و نيستي به انسان‏ها بياموزد،‌ انسان‏هايي كه واژه‏ها را گم كرده‏اند و راستي و مستي را!

خورشيد مي‏آيد تا نهال راستي را در گهواره بر خردسال بياموزد تا همانجا نشئة‌ مستي را بچشد و نقش غمي را كه شيطان برايش در بوم زندگي طراحي كرده،‌ در عالم مستي و جنون،‌ برهم زده و پيچك‏وار بر اندام راستي تا فلك بالا رود.

خورشيد مي‏آيد تا كشتزارها خشك نشده، آفت بر زمين دانايي نيفتد و گمراهي بر مسير دانه كه بايد سبز شده،‌ به بار بنشيند،‌ مستولي نشود.

خورشيد مي‏آيد تا نهال تنومند شود؛ قطره دريا شود؛‌ مستِ هوشيار، مجنون شود؛ زمين تشنة خواب، بيدار شود؛ بال عقاب فراخ شود؛‌ پنجرة عقل و دل باز شود؛ كوه روان شود؛ رود شاعر شود؛ جنگل‏ متجلي  شود و........ انسان آدم شود.

خورشيد در غروب جمعه‏اي سرد و بي‏روح كه زاغ‏ها با تاريكي شب يكي شده‏اند،‌ مي‏آيد و انوار پرفروغش را بر سينه‏هاي منتظر و خسته و نالان پخش خواهد كرد تا واژه‏هاي غمگين و بي‏روح، آوازه‏خوان و مطرب شوند و لب‏ها را به رقص درآورند.

..... و خورشيد مي‏آيد تا به اميد معني دوباره بخشد. افسردگي و نوميدي را يكسره بزدايد و روح نشاط و پويايي و طراوت را ارزاني كند. افسردگي و دلسردي هدية شيطان است بر روح كه از سراي جباران و زورمداران شعله كشيده، آسمان صاف دل‏ها را تاريك كرده تا خزان بر افكار مستولي شده و شاخه‏هاي تفكر و انديشه بي‏برگ و بر شوند. خورشيد اما مي‏آيد تا تاريكي‏ها را نابود و اندوه شب تيره و سرد را به شادابي و اميد بدل كند. و اين همان هديه خورشيد است در جمعه‏اي كه مي‏آيد و "عشق" را در دل‏ها بارور خواهد كرد.

بايد به شوق و شور به انتظار نشست كه خورشيد مي‏آيد

با

طنين بال كبوتر

و غوغاي پرندگان سروهاي بلند

و هياهوي ابرها

و همهمة باران

و كشاكش بلند و فراخ رنگين كمان

و طراوت يك گل سرخ

و لبخند پدر

و زيبايي رخ مادر

و عشوة شاه‏پرك‏هاي دشتِ دل‏هاي منتظر

و سرود صبح‏هاي ندبه

و شيهة اسبان

و مداراي ساحل با دريا

و عطسة رود

و خميازة جنگل

و جوشش كوه

و سكوت سنگ

و ضربه‏هاي دانه بر دل زمين

و سبزي چمن‏زارها

و عطر بهارنارنج

و شمارش ثانيه‏ها توسط ساعت زمان

و بوي باغچة زندگي

و موسيقي پر طراوت بلوغ يك دختر

و رؤياي سبز پسر

و امتداد خيابان يكطرفة‌ عمر

و شكوه و عظمت مرگ

و ..... كسي چه مي‏داند

با

همة وجود و همة خواستن و همة اميد

مي‏آيد.

بايد به انتظار نشست كه خورشيد مي‏آيد.

 

هميشه سبز و آفتابي باشيد.

 


 
comment نظرات ()

 
سفر به ديار يار (بخش پاياني)
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٤
 

پيام شماره 353

ياران همراه!

در آن‏جا همه چيز آن‏طورند كه بايد باشند،‌ مثل باغ گل. كينه‏ها و جدايي‏ها به دوستي و محبت بدل شده،‌ راستي و صداقت در گفتار و كردار هويدا مي‏شوند و پروانه‏هاي عاشق از شراب و آب تجلي يار نوشيده، مست شده و هوشيار در طواف شمعي كه شعاع انوارش تا ابديت ادامه دارد، ذوب مي‏شوند. مي‏پيچند و مي‏سوزند،‌ مي‏رقصند و مي‏نازند تا باغ، فنا و پروانه‏ها نيست شوند.

آن‏جا از هياهوي دنيا خبري نيست. كسي سوداي سياست و اقتصاد در سر ندارد و هول و هواي مال و فرزند،‌ كسي را نيست. هر چه هست، حرف يار است و بس. عطر يار همه جا پيچيده و مشام عاشقان را معطر كرده تو گويي همه بوي يار گرفته،‌ روح و روانشان عطرآگين شده،‌ چهره‏اشان نمادي از زيبايي يار مي‏شود. هر جا مي‏روي با يار مي‏روي و هر چه مي‏كني براي يار است و بس. در آن‏جا بغض و كينة بدخواهان به خودشان واگذار شده و عاشقان تنها سوداي همنشيني با يار را در سينه مي‏پرورانند. گمشده را آن‏جا مي‏توان يافت و با او عمري زندگي كرد.

آن‏جا سرچشمة رويش‏هاست و شروع تولدي دوباره براي غنچه‏هايي كه پيرامونش مي‏شكفند. عاشقان حركتي از نو آغاز كرده،‌ در ايوان تماشاي يار نشسته،‌ از لب رود يار نوشيده و از مرز پريدن‏ها و ديدن‏ها گذر كرده،‌ طرحي نو در آئينة زمان و زندگي انداخته،‌ از پس ميدان نفس،‌ به ديدار يار رسيده و مكاشفه با دل مي‏كنند؛‌ مكاشفه‏اي كه پيرامون طواف، لحظه لحظه‏اش سراسر از مستي و شيدايي و جنون است.

آن‏جا بيهودگي بي‏معناست و لحظه لحظة انبوه زمان،‌ طراوت و زيبايي برگ‏هاي نو را تداعي كرده و جوي زمان كه از پاي بوته‏هاي گل‏هاي رنگارنگ كه از سراسر گيتي جمع شده‏اند، گذشته و سينه‏ها را از عطر آگاهي و شناخت لبريز كرده،‌ با شبنم افشان روي يار معطر شده،‌ توان مشاهدة‌ يار را فراهم كرده و رضاي دوست را استجابت مي‏كند.

آن‏جا يك نشانه است كه آدمي راه پيدا كرده به يار برسد، نشانه‏اي بي همتا كه مثلش را در عالم فاني نمي‏توان يافت،‌ نشانه‏اي كه طريقت راستي عيان كرده،‌ شهد مستي بر كام ريخته و منش ذوب شدن و فنا شدن در دوست را مي‏آموزد. نشانه‏اي كه به آدمي ياري مي‏رساند، روح را از ناپاكي‏هاي دنيا آراسته كرده،‌ در مسير بندگي گام برداشته و انساني متعالي براي رضاي دوست شود. به‏راستي آن‏جا همه چيز آن‏طورند كه بايد باشند،‌ مثل خانة امن و راحت خويشتن كه جايي بهتر از "خانه" يافت نشود،‌ حتي اگر در زيباترين مكان‏هاي دنيا سرگرم باشي، باز مي‏خواهي به خانه‏ات بازگردي و چون از كعبه بازمي‏گردي به شهرت، گويي از خانه‏ات دور شده‏اي و دوباره مي‏خواهي به آن‏جا برگردي تا دوباره در كنار يار آرامش يابي و در نهايت راستي، مست و مجنون با او يكي شوي. كمتر كسي يافت مي‏شود كه با پيداكردن آن "نشانه"، تمناي دوبارة وصل نداشته باشد و با بهانه، دنبال يار در خانه‏اش نرود

آن‏جا گل، گل است و پروانه،‌ پروانه و شمع بر اين راز به خوبي آگاه است. كسي نمي‏خواهد ديگري باشد و همه تمناي وصل دارند و سوداي "كل شيء هالك الا وجهه" در دل مي‏پرورانند تا قطره‏اي شده به دريا رفته، در او فنا شوند و چون فنا شوند، خويشتن به درستي شناسند و راه و رسم روزگار به رضاي يار تدبير كرده،‌ رسم راستي و مستي و نيستي نيكو به جا آورده كه همان راز و رمز دوستي و محبت و طريقت طواف خانه يار است.

هميشه سبز و آفتابي باشيد.

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
سفر به ديار يار (2)
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۳
 

پيام شماره 352

 

ياران همراه!

 

در آن‏جا هر چه هست بخشش و ايثار و ازخودگذشتگي است. كسي را نبايد امر يا نهي كرد. كسي را نبايد بد گفت و دلي را نبايد شكست. بر صورت‏ها بايد خنديد و گل خنده را بر چهره‏ها كه بر قلب‏ها هديه داد. آن‏جا خانة‌ خداست كه همان خانة انسان‏ست. در خانة دوست بهترين‏ها به ارمغان آورده مي‏شوند. هر چه هست،‌ صلح و دوستي و يكرنگي و يكدلي است. كسي را با كسي دشمني و عداوت نيست. همه با هم برابرند و هم‏دوش و هم‏قوارة هم به گرد يار مي‏چرخند. پيام طواف، پيام آشتي و صفاست و هركس طواف بيشتري كند، ثواب بيشتري نصيب خود كرده، به سرزمين سبز دوستي نزديكتر مي‏شود. همه جا زيبايي است. همه جا عطر گل است. تابش آبي آسمان در نگاه‏ها پيداست و نگاه‏ها سرشار از عشق و بخشش و ايثار و ازخودگذشتگي.

در آن‏جا حرف،‌ حرف عقل و منطق نيست كه حرف دل است و اگر دلي آماده نباشد،‌ سفر دوباره بايد آغازيد. "بايزيدي" از كعبه پرسيد تو از خاكي و من نيز. چرا بايد مني ترا طواف كند؟ كعبه خنديد و گفت: تو با پا مي‏‏آيي و به گرد من مي‏چرخي. با دل بيا؛ من به گردت مي‏چرخم. اگر دلي قادر به ديدن نباشد،‌ بايد صاحب دل به آراستن و پيرايش آن مشغول شود،‌ قبل از آن‏كه كسي را متهم به آلودگي دل كند. اگر در دل، عشق ماوآ گزيند، اغيار بيرون خواهند رفت و چون دل پاك شود، مي‏بيند. آيينة دل،‌ نقش خدا بر سينه اندازد،‌ شيطان از دل برون رود و كعبة خاكي گرداگرد دل طواف كند، اما نه در خواب كه در بيداري. در صبحي روشن كه به تصوير كشيده‏ايم و نقاش شده‏ايم تا بهترين جلوه‏هاي هستي را براي خود رقم زده، نه سياست را و نه جامعه و خانواده را مسئول آلودگي دل ندانسته، در كوه سنگي سحر (در لغت مكه به معناي سنگ است) و در افق روشنايي و بينايي،‌ پاكي و سلامت را در دل آذين بسته، به استقبال يار برويم كه اين‏ها،‌ حرف عقل و منطق نيستند كه حرف دل است.

در آن‏جا همه چيز آن‏طورند كه بايد باشند،‌ مثل بهشت. رؤيا بي آغاز نيست و دعا بي‏جواب نباشد. اوج من در آن‏جا هويداست و درة‌ يار پيدا. كسي را اسير نفس نيست و دنيا را آن‏گونه مي‏بيند كه هست و اگر نمي‏پسندد، به سعي مي‏رود و مي‏رود و مي‏رود و مي‏رود و مي‏رود و مي‏رود و مي‏رود و در انتها تقصير مي‏كند تا از احرام برون آمده، تولدي دوباره و زندگي تازه را از نو شروع كند. از اوج صخرة صفا كه خود بر آن نشسته‏اي،‌ درة يار پيداست تا سفري تازه آغاز كني و رؤيايي شيرين دنبال و در آن‏جا هرچه بخواهي و دعا كني،‌ همان شود، اگر با پاي دل از كوه صفا بالا روي و با چشم دل درة‌ يار را نظاره‏گر باشي. آري! در آن‏جا همه چيز آن‏طورند كه بايد باشند،‌ مثل بهشت.

در آن‏جا....... (ادامه دارد)

 

هميشه سبز و آفتابي باشيد.  

 


 
comment نظرات ()