راز

سفر به ديار يار (1)
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۳٠
 

پيام شماره 351

ياران همراه!

به راستي اين‏همه شور و شوق كه بسياري را براي ديدن يار به شورش و غوغا انداخته و دل‏هاي خسته را (و مگر دلي يافت مي‏شود كه خسته نباشد؟) با تمامي وجود به سوي خود كشانده و فقير و غني و آقا و برده را در كنار هم در دو حولة ندوخته پيچانده، به حركت درمي‏آورد، از كجاست؟ دوستي برايم نوشت كه از ديدن مسجدالنبي و آن مكعب سنگي با پرده‏هاي مشكي چيز غريبي را احساس نكرد. وقتي جملاتش را مي‏خواندم قلبم آزرده شد و اشك از ديدگانم سرازير گشت و با تمام وجود برايش تمناي كشف شهود و قدرت بينايي آرزو كردم. اگر حضور پرقدرت يار را پشت درب پنهان فاطمه زهرا (س) نتوان ديد و مظلوميت و معصوميت اهل بيت را در خرابه‏هاي بقيع نتوان يافت و شعاع‏هاي نوري كه از بيت‏الله الحرام بر اندام آدميان احاطه مي‏شوند، نتوان حس كرد و رمز و راز طواف را كه هر لحظه‏اش سراسر از شگفتي و شيدايي است، نتوان فهميد و فلسفة سعي را كه تعبيركنندة حركت ما در همين دنياي فاني است، نتوان درك كرد،‌ بايد به خانه تكاني دل پرداخته كه به‏طور قطع از دنيا زنگار گرفته و بازي‏هاي ناتمام دنيا احساس شيدايي و جنون و ذوب شدن در يار را به يغما برده تا دل نتواند سفر دانه به گل را فهميده و همچنان در حسرت ديدن يار مانده و به دنبال گمشده در هر كوي و برزن حيران بماند.

در آن‏جا،‌ در آن گرماي سوزناك و صحراي خشن با مردماني باديه نشين كه خشونت رفتار را از باديه‏هاي خشك و داغ به ارث برده‏اند،‌ گذر عشق از پشت پرده‏هاي مشكي كعبه را نه تنها با چشم دل، كه با چشم سر هم مي‏توان ديد تا عشق سوزناك باشد و عاشقان را بسوزاند تا بارش شبنم از ناودان طلا بر گونه‏هاي سوخته‏اشان،‌ نقش الهي برجاي گذاشته و به جز يار، كسي ديگر نبينند.

در آن‏جا، كه همه به دور يار مي‏گردند و تاريخ و زمان توقف گردش به دور كعبه را هرگز سراغ ندارند و تا زمان بوده، طواف و گردش به دور يار ادامه داشته و هيچ‏گاه از حركت بازنايستاده،‌ پويايي و حركت معني پيدا مي‏كند تا آدميان بفهمند كه سكون، مرگ است و تا آن مكعب سنگي است، حركت بايد كرد؛‌ حركتي كه گل جنون و شيدايي از دل سخت و زنگارگرفته فوران كرده تا زنگار دل را با لطافت و پاكي و محبت و دوستي و نوعدوستي و ايثار و بخشش پاك كرده و جريان گل شقايق را در همان گرماي سوزناك در دل زنده نگه داشته تا طواف كننده بداند،‌ زندگي بايد كرد!

در آن‏جا....... (ادامه دارد)‌

هميشه سبز و آفتابي باشيد.

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
براي بچه‏هاي عراقي: خاك تشنه
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢
 

پيام شماره 349

 

به‏راستي چرا وقتي شاهد اين‏همه ظلم و جنايت در سرزمين به خون كشيده شدة عراق هستيم، هر روز به خون زار نمي‏زنيم و چنگ بر سينه نمي‏اندازيم؟ جان انسان‏هاي بيگناه و بي‏خبر از سياست، چه بي‏ارزش شده در اين گوشة بي‏كس كه هر روز و شب را بايد با ديو پليد زشتي بستيزند تا جان و آبروي‏شان به يغما نرود و تاريكي و خون بر سفره‏هاي تهي از طعام‏شان ننشيند. پدران و مادراني كه جان فرزندانشان را در آغوش گرفته و معلوم‏شان نيست كه سحر، صبح خواهد شد و روزشان،‌ شب را خواهد ديد؟ آن‏ها چگونه مي‏توانند انديشه كنند تا بوي بهار است،‌ زندگي روان است،‌ وقتي هر روز و شب‏شان بوي باروت و خون مي‏دهد؟ در آنجا سخن از بهاران و ديدن شقايق در دشت نيست تا تفسيري شاعرانه باشد براي زندگي؛ سخن از امروز نمردن است و نديدن جزغاله و پرپرشدن بچه‏ها در آتش و خون. سخن از زنده بودن است و نجات نسلي كه روزي آزادگي را فرياد مي‏زد.

*   

سخن از باران نيست

ابرها گم شده‏اند

پرپر شده‏اند.

خاك لب‏هايش را مي‏ليسد

خشك و ترك خورده است

جاي كرم‏هاي باران خاليست.

آفتاب بي‏نورست

سرزمين افسرده‏ست

                   دجله پر از خون است.

خانه‏ها بي‏نان‏اند

كوزه‏ها بي‏آب‏اند

دل‏ها بيمارند.

همه جا سرد و تهي

همه جا مرگ و عزا

همه جا درد و فغان.

نينوا مي‏سوزد

كربلا مي‏سوزد

شش گوشه‏اش مي‏سوزد.

رودها تشنه شدند

پنجره‏ها بسته شدند

بچه‏ها خسته شدند.

شيطان مي‏نازد

عفريت مي‏تازد

آدمي مي‏بازد.

*

سخن از باران نيست

همه جا خون و شهيد

همه جا رخت سياه

در بن خاطره‏ها

يادشان جاري بود،‌ حرف‏شان پيدا بود

ما جدا افتاده،‌ خسته و درمانده

تكه سنگي خاموش،‌ پشت هيچستاني مدهوش

مانده تا رسولاني از جنس فلز، سينة خصم سفالينة‌ تاريكي كنند

*

سخن از باران نيست

اينجا آبشارها مي‏شكفند

          از خون

بچه‏ها غرق شده‏اند

          در خون.

 

هميشه سبز و آفتابي باشيد.


 
comment نظرات ()