راز

اوقات فراغت
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٤
 

پیام شمارة 346

 

ياران همراه!

 

يكي از رموز "چگونه زيستن" در پركردن درست "اوقات فراغت" است،‌ يعني يكي از مهم‏ترين موضوعات اجتماعي- فرهنگي كه بايد ريشه در تربيت خانوادگي و آموزشي افراد داشته باشد. اوقات فراغت اگر به درستي پر نشوند، ممكن است تنهايي و افسردگي به سراغ انسان آمده،‌ يا اگر درست شناخته نشود،‌ ممكن است استفاده‏هاي نابجا از آن به‏عمل آيد. اين‏گونه پنداشته مي‏شود كه اوقات فراغت به سبب رهايي شخص از كار قبلي‏اش به طور موقت حاصل مي‏شود،‌ درحالي‏كه در واقع،‌ همة افراد بايد در تمامي عمر، اوقات فراغت داشته باشند؛‌ حتي كساني‏كه شانزده ساعت در روز كار مي‏كنند! اوقات فراغت را از دو منظر جداگانه مي‏توان مورد بررسي قرار داد:

1- توجه به چگونگی گذراندن ((اوقات فراغت)) را نباید تنها متوجة ((نسل جوان)) کرد که شاید در چنین اوقاتی که فاصلة میان دو ترم تحصیلی بوده، نسبت به ایام دیگر، برایشان اهمیت ویژه‏ای پیدا کرده است؛ بلکه همة آحاد جامعه نیازمند پُرکردن ((اوقات فراغت)) خود هستند. یکی از ویژگی‏های فرهنگی مردم در اروپای شرقی و کشورهای CIS، اهتمامِ جدّی تمامی افراد، به داشتن یک ((مشغولیت)) و فراگیری نوعی از ((کار ذوقی)) hobby است که مطابق با ذوق و سلیقه و استعداد آن‏ها شکل می‏گیرد. همه، از همان دوران طفولیت، باید به فراگیری یک ((کار ذوقی)) پرداخته و در تمامی طول عمر، در کنار خود حفظ کنند و بدین وسیله، نه‏تنها ((اوقات فراغت)) خود را پُر كرده، بلکه در کنار حرفه و شغل روزمره که از طریق آن امرارمعاش می‏کنند؛ ((کار ذوقی)) بخشی از شخصیت اجتماعی و خصوصی‏اشان محسوب می‏شود. کمتر کسی را می‏توان در این کشورها یافت که برای خود ((کار ذوقی)) نداشته باشد. اقتصاددانی را می‏شناختم که ((مشغولیتش)) تعمیر لوازم برقی بود و از انجام این کار- که البته برای دوستانش با کمال میل و به‏طور رایگان انجام می‏داد- عشق می‏ورزید. ((مشغولیت)) دیگری نقاشی بود و آن یکی، کنده‏کاری روی چوب را دوست می‏داشت. خلاصه هرکسی یک ((کارذوقی)) داشت و از انجام آن لذّت می‏برد. بدیهی است که در این جوامع، برنامه‏ریزی برای پُرکردن ((اوقات فراغت)) بی‏معنی است، چراکه همه درطول عمر، دارای یک ((مشغولیت)) هستند که وقتی از کار روزانة خود فارغ می‏شوند، با اشتیاق فراوان خود را با آن مشغول می‏كنند.

2- "اوقات فراغت" را مي‏توان از منظر ديگري نگاه كرد. معمولاً موضوع اوقات فراغت در فصل تابستان كه جوانان از تحصيلات آكادميك فارغ مي‏شوند،‌ مورد توجه بيشتري قرار مي‏گيرد، درحالي‏كه همه بايد بتوانند در تمامي طول سال، بخشي از ساعات روز را فارغ از هرگونه كار و تلاش روزانه، خالي نگه داشته و تنها به ((خود)) اختصاص دهند. لحظه‏هايي كه فقط براي ((خود)) باشد تا بتوان در آن لحظه‏ها، به كشف هر چه بيشتر خويشتن خويش بپردازيم. خويشتني كه به درستي نمي‏شناسيمش و بيشتر از همه با او بيگانه‏ايم.

اگر گفته شود بسياري از دوستان و خويشان را بهتر از خويشتن خويش مي‏شناسيم، حرف بيهوده‏اي نگفته‏ايم. چرا؟‌ چون دوست داريم كه اوقات فراغت خود را با آن‏ها بگذارنيم،‌ يا همنشيني با آن‏ها بخش قابل توجهي از زندگي روزانه‏امان را تشكيل مي‏دهد؛ درحالي‏كه كمتر با خود دوستي كرده‏ايم و با خود تنها شده‏، در احوالات خويش نگريسته‏ايم. عادت انسان‏ها،‌ توجه به ديگران است و حتي براي ديگران خود را آراسته كرده،‌ به زيباترين صورت مي‏آرايند،‌ صحبت كرده و كنش نشان مي‏دهند؛ درحالي‏كه "خويشتن" را در وادي تنهايي رها كرده‏ايم و كمترين توجهي به ((او)) داريم.

ياد بگيريم،‌ بخشي از ساعات روزانه را براي خود نگه داشته و آن چيزي را كه دوست داريم، انجام دهيم. چقدر بايد اوقات فراغت ديگران را پر كنيم، درحالي‏كه خود نياز شديد به اوقات فراغت و پركردن آن داريم. ممكن است گفته شود كه عده‏اي به سبب كار اجباري بسيار،‌ اصلاً اوقات فراغتي ندارند تا بخواهند آن‏را پر كنند. بنابراين در اين‏جا شايد شناخت درستي از اوقات فراغت نداشته باشيم. همة‌ افراد بايد بتوانند براي ((خود)) اوقات فراغتي دست و پا كرده، آن‏را به بهترين صورتي كه دوست دارند،‌ پر كنند. باور مي‏كنيد كه اوقات فراغت حتي در حين كاركردن نيز حاصل مي‏شود و مي‏توان آن‏را به زيباترين صورت پر كرد؟ يعني نبايد انتظار داشت تا از كارهاي يوميه خلاص شد، تا اوقات فراغت به‏دست آورد!

دوستي حكايت مي‏كرد در آمريكا شاهد كار طاقت‏فرساي مكزيكي‏هاي مهاجر روي زمين‏هاي كشاورزي بود. بيش از شانزده ساعت كاري سخت و سنگين. او مي‏گفت: با سرخپوستي آشنا شد كه هنگام راه رفتن بر روي زمين، دائم آواز و دعا مي‏خواند و سرخوش بود. گهگاه با چوب‏هاي نازكي كه از روي زمين پيدا مي‏كرد، صورتك‏ها و دست‏ساخته‏هاي زيبايي خلق مي‏كرد و آن‏ها را بدون منت به كارگران خسته و عرق ريزان هديه مي‏داد. حالات و رفتارش سبب شده بود تا انرژي مثبت فراواني پيرامونش تشكيل شده و بدين‏سان، تمام افرادي كه با او بودند،‌ تحت تأثير قرار گرفته، از آرامش خارق‏العاده‏اي برخوردار مي‏شدند. او براي خود دنيايي سرشار از خوشي و سرمستي ساخته و حتي كاري مشقت‏آور را به سرگرمي و بازي تبديل كرده بود. او براي خود زندگي مي‏كرد و لحظه لحظه‏هاي زندگيش متعلق به خودش بود. آيا به نظر شما چنين شخصي در زندگي با افسردگي و تنهايي مواجه خواهد شد؟ هرگز. او ((خود))‌ را به خوبي مي‏شناخت و همين امر باعث شده بود كه هميشه شاد و سرخوش باشد.

اگر بتوانيم در روز،‌ ساعاتي را با خود خلوت كرده و به شناخت خويش بپردازيم، آنگاه به شناخت و معرفت نيروهاي ديگر آگاه خواهيم شد و لحظه لحظه‏هاي زندگي‏مان را با آن‏ها پر خواهيم كرده،‌ كارهايي را انجام خواهيم داد كه هم رضايت خودمان را حاصل مي‏كند و هم موجب رضايت نيروهايي كه با آن‏ها مأنوس شده‏ايم، خواهد شد.

*

زندگي،‌ لحظه‏هاي ناب سرخوشي است

و پريدن بر شاخة معرفت

تا برگ شقايق را حس كنيم

و آرامش شبنم را

*

زندگي،‌ ديدن خواهش پرواز سرشاخه‏هاي نازك تاك است

و آويزان شدنش بر داربست چوبين كنج حياط

و دست كشيدن بر شاخة مو

و چيدن يك شاخه انگور

*

زندگي،‌ ديدن لانة بلبلان لابلاي برگ‏هاي ضخيم تاك است

و شنيدن جيك‏جيك بچه بلبل‏ها با گوش جان

و ديدن آموختن پرواز

و افتادن و دوباره پروازكردن

*

زندگي،‌ چه راحت است

اما كوتاه

و چه زود لحظه‏هاي عمر دير مي‏شوند

و بايد رفت.

 

هميشه سبز و آفتابي باشيد.


 
comment نظرات ()

 
زيباترين شعر زندگي
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٦
 

پيام شمارة 340

 

ياران همراه!

 

طي چند پيام پيشين به بررسي موضوعات اقتصادي- سياسي پرداختيم كه آن سلسله بحث‏ها تا رسيدن به سرانجامي مطلوب ادامه خواهد داشت، انشاءالله. دوستان فراواني از طريق ارسال نامه‏هاي الكترونيكي خواستار پرداختن به موضوعات ديگري در خلال مباحث خشك علمي شده‏اند كه گمان مي‏كنم، كاملاً‌ حق با آن‏هاست. روح را بايد با عطر واژه‏هاي دلنشين جلا داد و با نسيم مرطوب واژه‏هاي دلدادگي نوازش كرد تا تحمل پذيرش عبارات سخت را پيدا كند. از چنته،‌ قطعة روح‏نوازي را تحت عنوان "زيباترين شعر زندگي" انتخاب كردم كه همين عنوان را براي كتابم برگزيده‏ام. من نيز علاقة فراواني به اين قطعه دارم و هربار آن‏را مطالعه مي‏كنم، دنيايي سرشار از اميد و زيبايي را روبروي خويش مي‏بينم، دنيايي كه در آن، چگونه زيستن معني پيدا كرده، ظرايف خلقت و بودن در اين دنياي فاني هويدا مي‏شود. دنياي پر از رمز و رازي كه هر لحظه‏اش مملو از نشاط و شور و اميد است اگر بتوان گوش جان را با موسيقي اسرارآميز خلقت آشنا كرد و با آن شاد زيست و بالعكس، چون گوش جان نشنود و دل را زنگار دنيا پر كند، زندگي تار شده، اندوه و فغان سر خواهد كشيد. هميشه گفته‏ام، روح چون خسته شود، تن خسته مي‏شود؛ پس تن خسته را همچون روح خسته، بايد با طراوت واژه‏هاي دلدادگي و عشق شستشو داد تا آرام شود. آيا به راستي تا كنون از خويش پرسيده‏ايم،‌ چگونه و چقدر زندگي كرده‏ايم و ظرف زندگاني خود را از چه عناصري پر كرده‏ايم؟

**

 

آیا تاکنون اندیشیده‏ای که چگونه و چقدر زندگی کرده‏ای؟ 

                                     *      

آیا تا کنون صدای آهنگ روح‏نواز قلبت را با گوش جان شنیده‏ای و از پنجره‏اش، عشق‏بازی پروانه را با پرچم‏ گل ِکاشی سقاخانة آرزوها دیده‏ای که چگونه موسیقی قلبت را در گلبرگ‏هایش نقاشی می‏کند؟

**

آیا با دلت گه‏گاه خلوت کرده‏ای و رازهای نهفتة سینه‏ات را در گوشش زمزمه کرده‏ و بر چهره‏اش قطره‏ای از بلورین اشک چشمت را ریخته‏ای و اجازه داده‏ای که گرمی وجودت را بچشد تا بتوانی آن‏را را با همسایه تقسیم کنی؟

**

آیا صدای باطن خود را با قلبت درمیان گذاشته‏ و از او راه صواب را جویا شده‏ای و در امتداد سایة خیال، بیداری را از او پرسیده‏ای و از پشت الفاظ دفتر شعرت، در آئینه‏اش خیره شده‏ای تا معرفت و آگاهی را دریابی؟

**

آیا تاکنون طپش قلبت را با ضربان نبض پرنده‏ای در سحرگاهان پیوند زده‏ای تا راز خلقت را از زاویة چشمان او نظاره‏گر باشی و جیک‏جیک گنجشک‏های درخت همیشه سبز دلت را بر پهنای افکارت ریخته‏ای تا سرزندگی و سرور و نشاط و پرواز به سرزمین معرفت و کرامت، بر وجودت مستولی شود؟

**

آیا بر پوست خود خیره شده‏ای و مویرگ‏هایی که هرکدام مسیری را نشانه گرفته‏اند تا پاکی و طراوت و شادابی جسمت را ارزانی کنند، دنبال کرده‏ای و باور داشته‏ای که در سرزمین ناپاکی و اندوه و سستی، گل سرخ نمی‏توان رویاند؟

**

آیا رنگ خون خود را دیده‏ای و فکر کرده‏ای که با رنگ خون بقیه چه تفاوتی دارد و هرگز تأمل نموده‏ای که رنگ آبرو که لعاب دل است، از رنگ خون مقدس‏تر است و اگر آبروی کسی ریخته شود، عرش الهی می‏لرزد، چراکه رگ‏ها تشنة خون‏اند و اگر ریخته شود، دوباره خون می‏سازند، اما آبروی رفته را کجا می‏توان برگرداند و لعاب دل شکسته را چگونه بند انداخت؟

**

آیا به موسیقی حرکت موهای سرت در نسیم صبحگاهی یا حتی در طوفان زندگی گوش داده‏ای و از شنیدن نوای دل‏انگیزش آرامش یافته‏ای و از جویباری که از پای شمشادهای سرت، انسانیت و معرفت و دانش را عبور می‏دهند، قطره‏ای چیده‏ای و حرمت رشد و بلوغ فکری را هرگز پاس داشته‏ای؟

**

آیا کلبة حصیری اندام خود را بو کرده‏ای و عطرش را سخاوت‏مندانه هر روز بر دیگران پاچیده‏ای و اشراق ذهنت را در سایة آفتاب بر فکرهای منتظر ریخته‏ای و حنجرة جوی عشق و دوست‏داشتن را، از رایحة ادراک و خواستن پر نموده‏ای و بر سرشاخه‏های سقف کلبة حصیری‏ات آویزان کرده‏ای تا در زمستان فصل عمرت، بی‏بهره نمانی؟

**

آیا آب دهان خود را مزه کرده‏ای و طعم بهشتی آن‏را با نزدیک‏ترین و عزیزترین کسی که با تمامی وجود دوستش داشته‏ای، قسمت کرده‏ای و قطرات باران قلبت را در قاب خالی دیوار همسایه ریخته‏ای تا جوانه‏های سبز در آن بروید و کوزة خالی قاب عکس، پر از طراوت و زندگی شود؟

**

آیا آواز احساست را برای گل‏های اطاق تنهائی‏ات خوانده‏ای تا فضای خانة دلت را فرحبخش و شاداب کرده و زندگی‏ات بوی گل بگیرد و مشک وجودت را از آب مشاء که از سرچشمة ایثار و وفا و موهبت‏های گمنام گرفته می‏شود، پر و با آن تمامی گلدان‏های باغچة اطاق همسایه‏ات را سیراب و لحظات بودن را تا آخرین امتداد، با او تقسیم کرده‏ای؟

**

آیا نور دیدگانت را چراغ راه مستمندان خواب‏آلودة خرابة دل مهتاب در افق آفتاب کرده‏ای تا گرد خواب و خیال از صورتشان بیفشانند و از جادة رؤیا به دشت بیداری قدم نهند و از سرشاخه‏های اساطیری، برگ آگاهی و حضور چیده‏ای و میان رهروان جادة انتظار قسمت کرده‏ای؟

**

آیا صدای اعتراضت را از مرز خاموشی دهان، به گلوی نور فریاد زده‏ای و تالاب تاریکی را در گردونة خورشید شستشو داده‏ای تا سمفونی اعجاب‏انگیز آزادی‏خواهی‏، گوش فلک را نوازش دهد و قلب شقایق را به نور زندگی روشن کند و فک اسارت را با رایحة دلنشین آزادی ببند تا زندگی، تمرینی برای آزادگی باشد و بندگی، تنها برای عشق باشد و بس؟

**

آیا زیباترین شعر زندگیت را با نوای پرنده‏های دشت لاله‏های واژگون و شقایق‏های وحشی، شبنم مهتاب، حضور دل عاشق منتظر، عشوة نیلوفر تالاب مرغان مهاجر، بوی بیابان‏های بی‏کس و تنها، عطر پیالة می‏فروش مهر و محبت،  و عطش کلام طفلی گنگ سروده‏ای؟

**

آيا به‏راستی چگونه و چقدر زندگی کرده‏ای؟

 

هميشه سبز و آفتابي باشيد.


 
comment نظرات ()