راز

براي فخرالدين حجازي:‌ بوسه بر لبان يار
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳۱
 

پيام شمارة 329

ياران همراه!

يكي از پاتوق‏هاي جواناني كه آن‏روزها درد دين و مملكت در سر داشتند، براي هم‏صحبتي با "استاد" و با خبرشدن از مسايل روز سياسي در دهة 50 شمسي،‌ طبقة‌ دوم ساختمان "انتشارات بعثت" در خيابان انقلاب فعلي، نرسيده به لاله‏زار بود. سال 56 كه براي نخستين بار به ايران آمدم، نمي‏توانستم به آن‏جا نروم، هرچند عمر سفرم كوتاه و مقدر بود كه چندي بعد، ميزباني استاد و همسرش را در آمريكا داشته باشم. آن‏جا، به خانه‏اش در خيابان يخچال دعوتم كرد و وعده داد كه بزرگان زيادي مي‏آيند. همه بودند. مهندس بازرگان،‌ مطهري و خيلي كسان ديگر كه از اسلام مي‏گفتند و از اوضاع آن‏روز ايران،‌ اما در آن جلسه،‌ "فخرالدين حجازي" كه ميزبان بود،‌ هيچ نگفت. شرط ادب به‏جا مي‏آورد و "نطق‏هاي هيجاني و آتشين" خود را به وقت ديگر مي‏سپرد،‌ يعني او كه خود را هميشه ملزم به گفتن مي‏دانست و زماني‏كه مي‏گفت؛ مي‏خروشيد و بر واژگان سخت و خشك، تازيانه مي‏زد تا رام شده، بهترين صحنه‏ها و فضاهاي آرماني را خلق كنند، آداب سكوت را به نيكي مي‏دانست و اين خصيصه را تا هنگام پرواز به سوي يار حفظ كرد،‌ رازي كه كمتر كسي مي‏دانست،‌ اما او خود بهتر از هر كس بر نگفتن اسرار هم آگاه بود،‌ پس ناگفتني‏هاي بسياري را با خود به سراي دگر برد و بر دل مشتاقان و ياران قديمش افسوس و حسرت برجاي گذاشت. يادش شاد.

اين منم،‌ من

كه عشق را در سينه مي‏كارم

و بر بكارت مرگ بوسه مي‏زنم

تا با داس بي‏رحم خود

گل‏هاي باغچة‌ خانة دلم را، يكايك پرپر نكند

اما

گل هم سرانجامي دارد

و دفترچة خاطرات هم.

بايد رفت

و غنچة‌ زندگي را از درخت آرزوها چيد

و بر قلب عشق هديه كرد.

بايد رفت

و بر بكارت مرگ بوسه زد

و از جام تلخ و شيرين يار نوشيد

اين منم، من

كه امروز بر آسمان ايستاده‏ام

و شوق ديدن يار را انتظار مي‏كشم

تا بر سينه‏اش آرام و مست

لبان ابديت را بوسه‏باران كنم

اما

انتظار هم پاياني دارد

و بوسه بر لبان يار هم.

بايد رفت.

هميشه سبز و آفتابي باشيد.

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
تکرار یک حرف خوب: رمز موفقیتِ توأم با آرامش، پافشاری بر ((اصول اخلاقی)) است.
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳٠
 

پيام شمارة‌ 328

 

ياران همراه!

 

در فرآيند بازنويسي و تدوين نوشته‏هاي پيشين،‌ به مطالب نابي برخورد كرده‏ام كه تذكر مجدد آن‏ها مي‏تواند راه‏گشاي بسياري از مشكلات كنوني جامعه باشد. مشكلاتي كه در صورت بي‏توجهي به آن‏ها،‌ هزينه‏هاي فراواني را بر جامعه وارد كرده،‌ امنيت و آسايش آحاد را به مخاطره خواهد انداخت. اعتقاد دارم كه مقابله با معضلات اخلاقي و رفتاري كنوني كه گريبانگير جامعة ايراني بويژه جوانان شده‏اند، با ابزار پليس و خشونت درمان نمي‏شوند، بلكه ممكن است اثرات معكوس داشته،‌ گرايش‏‏هاي نسل جوان را نسبت به نظام و ارزش‏هاي متعالي آن خدشه‏دار كرده و فاصله ميان آن‏ها و حاكميت را بيشتر نموده و در آينده با عكس‏العمل دستگيرشدگان،‌ اطرافيان و خانواده‏هايشان روبه‏رو شده، بر وسعت معضلات بيافزايد،‌ ضمن آن‏كه روش‏هاي پليسي اگر به‏عنوان تنها راه‏حل مورد استفاده قرار گرفته، استمرار پيدا كند، امنيت و آرامش جامعه را در هر زمان به مخاطره مي‏اندازد. بنابراين، انديشمندان و رهبران ديني و سياسي جامعه بايد به‏فكر ارايه راه‏حل‏هاي علمي كه مورد استفادة‌ جوامع موفق قرار گرفته از يك‏طرف، و درمان فرهنگي معضلات و ناهنجاري‏هاي جامعه از سوي ديگر باشند و ضمن ريشه‏يابي مشكلات كنوني،‌ تغيير ساختارهاي نابه‏هنجار فرهنگي را كه ريشه در تربيت و آموزش نامناسب،‌ ناهنجاري‏هاي اقتصادي و از همه مهم‏تر،‌ رفتارها و آموزه‏هاي غلط رهبران سياسي دارد، در سرلوحة اقدامات قرار دهند.  

********

 

به نظر شما مهم‏ترین خصوصیت کشورها، ملّت‏ها و انسان‏های موفق کدام است؟ عوامل متعددی را می‏توان جستجو كرد که یکی از مهم‏ترین آن‏ها، تمسک به یک ((الگوی رفتاری)) مشخص و پافشاری بر ((اصول)) مورد توافق جامعه است. ملّت‏ها و کشورهای تهی و سرگردان، آن‏هائی هستند که هیچ‏گونه ((اصول اخلاقی)) Principle را رعایت نكرده و برای رسیدن به منافع شخصی از نگرش ((ماکیاولیسم)) تبعیت می‏کنند. به‏طور کلی، رفتار اجتماعی مردم، منبعث از تربيت خانوادگي،‌ آموزش و از همه مهم‏تر، رفتار رهبران سیاسی جامعه با آن‏هاست. فی‏المثل، اگر رهبران سیاسی با مردم صادق نباشند، حرف و عملشان یکی نباشد و مردم فکر کنند که به آن‏ها دروغ گفته می‏شود، پس از مدتی کوتاه، رفتار اخلاقي دولت به بدنة جامعه سرايت كرده و گروهي از مردم همان جامعه، در رفتار اجتماعیشان دروغگوئی را پیشه كرده، به هیچ اصول اخلاقی خود را پای‏بند نمی‏دانند. بالعكس،‌ اگر گروهي از مردم تحت تأثير منافع و اميال شخصي، به‌ طريق صواب و اصول اخلاقي والايي كه رهبران نيك‏كردار ارايه مي‏كنند،‌ ارج ننهاده و خود را به هيچ ضابطة‌ قانوني و اخلاقي پايبند ندانند،‌ جامعه را با تلاطم‏هاي فكري و آشوب و ناهنجاري‏هاي شديد اخلاقي و رفتاري روبه‏رو خواهند كرد.

افرادی ‏که حرف و عملشان یکی باشد و به آن‏چه می‏گویند، متعهد باشند، در زندگی پیشرفت خواهند کرد. اگر حکومت و ملّتی مایل باشد که در زندگی، پیشرفتی توأم با آرامش و سرور را تجربه کند، باید تلاشش منطبق بر گفتارش باشد. رهبران سیاسی و دینی با رفتارشان، الگوئی عملی برای ملّت‏هایشان هستند،‌ چنان‏چه سرپرست خانواده از چنين نقشي براي فرزندان خود برخوردار است. در صورت نهادینه‏شدن کردار، گفتار و رفتار رهبران در جامعه، كثيري از مردم، طریقة آداب اجتماعی را در مظاهر مختلف منطبق با آن، الگوبرداري خواهند كرد،‌ چنان‏چه رفتار سرپرست خانواده تأثير يكساني را بر الگوي رفتاري فرزندان در آينده خواهد گذاشت.

هنگامی که سربازان معاویه قرآن‏ها را بر سر نیزه کردند، خوارج که تا پیروزی و رسیدن به موفقیت تنها چند قدم فاصله داشتند، دست از جنگ کشیدند و بی اعتناء به گفتة مولا علی (ع) که به آنها نهیب می‏زد: ((من خود قرآن ناطقم، دست از مبارزه نکشید و کار را تمام کنید))، به استقبال شکست رفتند. متأسفانه به دلایل سیاسی آن‏زمان که رفتار كثيري از مردم جامعه منبعث از رفتار چهره‏هاي سياسي و سه خلیفة آن عصر بود، ((الگوی اخلاقی)) اميرالمؤمنين (ع) نهادینه نشد و بسیاری از مردم (به‏جز عده‏ای اندک) با پیروی از الگوی رفتاری سایر خلفای عصر، طریقة دیگری را آزمون كردند و عاقبت آن شد كه امروز اكثر جوامع اسلامي با آن دست به گريبانند. یا زمانی‏که مهاتما گاندی در میان خیل عظیم مردم مي‏خواست کلکته را توسط قطار ترک کند، در جواب یادداشتِ فردی که از او خواسته بود قبل از ترک آن‏جا، برای مردم پیامی ارسال كند، به سادگی گفت: ((من خود پیامم)). الگوی رفتاری گاندی، عاقبت هند را از سلطة انگلستان خارج كرد و مردم طعم آزادی و استقلال را چشیدند. کشورهای موفق که مردمشان زندگانی موفق توأم با آرامش را تجربه می‏کنند، از رهبرانی برخوردارند که در عمل، و نه فقط در بیان، الگوئی عملی برای ملّت خود و بلکه سایر ملل در سراسر جهان‏اند و از طرف ديگر،‌ اكثريت مردم ضمن آن‏كه نسبت به قوانين جاري احترام فراواني قائل‏اند، الگوبرداران خوبي از اصول اخلاقي و ارزش‏هاي والاي انساني به شمار مي‏آيند.

چنان‏چه اشاره شد، رعایت ((اصول اخلاقی)) در سطح نهادهاي "خانواده" و "جامعه"، به‏مراتب از اهمیت بالائی برخوردار است که عدم رعایت آن، ناهنجاری‏های اخلاقي و رفتاري متعددی را سبب می‏شود. اجازه دهید که از مثال‏های ساده شروع كنم: آیا شما والدینی را می‏شناسید که وقتی صدای زنگ تلفن را در منزل می‏شنوند، از فرزند خود می‏خواهند که بگوید، آن‏ها در منزل نیستند؟ و در مقابل چنین رفتاری، درس صداقت را به فرزندش می‏دهند و از او می‏خواهند که هرگز دروغ نگوید! پزشکانی که توصیة پیشگیری از بیماری‏های خطرناک ازجمله سرطان، برای بیماران خود می‏کنند، امّا در مطب، جلوی بیمار  سیگار می‏کشند. رهبرانی که مدعی آزادی و حرّیت‏اند، امّا هیچ‏گونه صدای مخالفی را برنمی‏تابند و حتی حکم شکنجه، زندان یا اعدام برای مخالفین خود صادر می‏کنند. سیاست‏مدارانی که به‏طور مرتب به مردم خود دروغ می‏گویند و وعده‏های توخالی می‏دهند و در عوض انتظار دارند که مردم به آن‏ها اعتماد كرده، حرف‏ها و وعده‏هایشان را باور کنند. واقعاً نمونه‏ها فراوانند. وضعيت اخلاقي و رفتاري نظام‏هاي سیاسی در بسیاری از کشورها نیز این‏چنین است. رهبران نظام درحالی‏که هرروز ده‏ها دروغ تحویل مردم می‏دهند، از آن‏ها می‏خواهند که صادق و درست‏کار باشند و رفتار اجتماعی صحیحی را نشان دهند. به‏راستي مقبولیت و مشروعیت نظام سیاسی در این کشورها در سطح داخلی و بین‏المللی با ((راست نگفتن)) و عدم رعایت ((اصول اخلاقی)) زیر سئوال رفته‏است.

باید دانست که عاقبت، تمامی کشورها، ملّت‏ها و تک‏تکِ افرادي كه حرف و عمل‏شان يكي نباشد، زندگی ناگوار توأم با انواع بيماري‏هاي رواني، تشويش،‌ افسردگی و تنگدستي را پیش روی خواهند داشت. اگر ما یاد بگیریم که در مقابلِ حتی کوچک‏ترین موضوعاتِ مبتلا به زندگی و جامعة خود، اقدام عملی كرده و تا رسيدن به نتيجه و مقصود،‌ منتظر و با استقامت بمانيم، چهرة دروني و بيروني يا حرف و عمل‏مان یکی باشد، بهتر از آن‏است که برای مسائل بسیار بزرگ، تنها شعار داده، حرف زده و ايراد بگيريم امّا در مواقع لزوم، از عمل به كوچك‏ترين آن‏ها، عاجز و هراسناک باشیم. اگر بیان و عمل خود را یکی نکنیم، مجبور به تحریف و توجیه واقعیت‏های پیرامون خود می‏شویم و تمامی زندگی خود را با موضوعات غيرواقعي و موهوم، سرگرم كرده، همیشه در تشویش و سردرگمی باقی خواهیم ماند. وضعیتی که فعلاً رهبران سیاسی بسیاری از کشورها و به‏تبع آن مردم، با آن روبه‏رو هستند. بدانيم: مهم نیست که خواستة ما چقدر بزرگ و با اهمیت باشد؛ مهم آنست که برای رسیدن به خواستة خود، چقدر تلاش و پشتکار و صبر از خود به نمایش گذاشته‏ایم و حرف و عمل ما چقدر با هم مطابقت داشته‏اند. به نظر من رمز موفقیتِ توأم با آرامش برای همة افراد و حتی حکومت‏های سیاسی، پافشاری بر اصول اخلاقی و ارزش‏هاي والاي انساني بوده كه متأسفانه چندي است ميان ملت‏ها مغفول مانده است. (پیام شماره 175- (30/1/1385))

 

هميشه سبز و آفتابي باشيد.

 


 
comment نظرات ()

 
تكرار يك حرف خوب: با حوادث زندگی چگونه برخورد كنیم؟
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٦
 

پيام شمارة‌ 327

 

ياران همراه!

 

درحال نگارش كتاب‏هايي از مطالب متنوع "وبلاگ" هستم. كتابي كه درحال حاضر در دست گرفته‏ام، مربوط به قطعات ادبي و هنري وبلاگ است كه زمان زيادي را از من گرفته تا دوباره‏نويسي و تدوين كنم. اگر عنوان مناسبي براي آن درنظر داريد،‌ خوشحال مي‏شوم برايم ارسال كنيد. در فرآيند تنظيم مطالب كتاب،‌ به مقاله‏اي برخورد كردم كه در فروردين 1385 نگاشته شده بود. فكر كردم تكرار دوبارة آن،‌ در شرايط كنوني جامعه،‌ خالي از لطف نيست؛ هرچند نمي‏خواهم كه مطالب وبلاگ،‌ سرنوشت فيلم‏ها يا سريال‏هاي تكراري تلويزيون را پيدا كنند؛‌ ولي باور كنيد كه هر "تكرار" هم بد نيست،‌ بلكه مي‏تواند از جذابيت‏ها و يادآوري‏هاي بسياري برخوردار شود. اصلاً تكرار و يادآوري حرف‏هاي خوب و خاطرات شيرين، بر زيبايي و طراوت و پويايي زندگي مي‏افزايد. تكرار اصول والاي زندگي،‌ بر عمق و كيفيت زندگي افزوده و انسان را واردار مي‏كند كه مطالعه و تفكر و تدبر جدي در زندگيش كند و گرنه،‌ زندگي بدون درنظرگرفتن ارزش‏هاي والا،‌ واقعاً ارزش زيستن ندارد! چه خوب سقراط مي‏گويد: "يك زندگي مطالعه نشده، ارزش زيستن ندارد." درواقع،‌ يادآوري و تكرار حرف‏هاي خوب،‌ مطالعه‏اي ارزشمند از زندگي است.

 
پیام شماره 166- (16/1/1385)

 

اعتقاد دارم که عوامل متعددی در شکل گیری خلقیات همة‌ انسان‏ها ازجمله ايراني‏ها مؤثرند که مهم‏ترین آن‏ها ((خودمان)) هستیم. هر یک از ما نقش تعیین کننده‏ای در سرنوشتمان داریم و با افکار و کردار و رفتارمان نه تنها شخصیت خود را شکل می‏دهیم، بلکه تصویر حال و آینده خود را بر بوم تاریخ نقش می‏بندیم. از خود بپرسیم که جزو کدام دسته از افراد هستیم؟ کسانی‏که تسلیم حوادث می‏شوند؟ یا کسانی‏که از حوادث مختلفی که در زندگیشان به‏وجود می‏آید، ایجاد فرصت می‏کنند؟ آیا وقتی حادثة ناخوشایندی برای شما اتفاق افتد، سریعاً به دنبال چاره می‏افتید؟ یا این‏که ناامید و دلسرد و پریشان، تسلیم شده، زمین و زمان را عامل پیش‏آمدن آن می‏دانید؟ فی‏المثل، چرا دانشجو نمرة قابل قبول کسب نمی‏کند؟ آیا استاد و دانشکده و دانشجویان و خانواده و نظام آموزشی و دولت و .... مقصرند یا اشکال در خود دانشجو است؟ چرا فکر می‏کنیم در محیط کار، فردی موفق نیستیم و درآمد مکفی کسب نمی‏کنیم؟ چرا می‏پنداریم همیشه با تشویش و اضطراب روبه‏رو هستیم؟ چرا گمان می‏کنیم شادی وشور را کمتر تجربه می‏کنیم؟ و ده‏ها چراهای دیگری که می‏توان در ابعاد خرد و کلان مطرح كرد.

اعتقاد دارم که برای پاسخگوئی به تمامی ((چرا‏ها)) باید ابتدا خلقیات خود را کنکاش كرده، به چگونگی احساس و دیدمان به محیط پیرامونی نظر افکنیم. اجازه دهید که به موضوع مورد مطالعه که همان چگونگی برخورد با حوادث بود، برگردم. آیا ما به استقبال حوادث می‏رویم یا از آن گریزان و هراسناکیم؟ آیا تا کنون این‏گونه اندیشیده‏ایم هر حادثه‏ای که در زندگی ما رخ می‏دهد، دلیل و حکمتی دارد؟ شاید خیر و صلاح ما در آن بوده است. شاید منفعتی که از آن در آینده خواهیم دید، به مراتب بیشتر از نقصانی باشد که امروز فکر می‏کنیم با آن روبه رو شده‏ایم. شاید آن حادثه بتواند به ارتقاء و بلوغ فکری ما کمک كرده، ما را مقاوم‏تر كند. شاید آن حادثه به ما کمک كرده از آن طریق بتوانیم اطرافیان و فضای پیرامون خود را بهتر بشناسیم. شاید اگر آن حادثه اتفاق نمی‏افتاد، حوادث ناگوارتری که مقابله با آن‏ها به‏مراتب سخت‏تر می‏نمود، رُخ می‏داد.

بنابراین اگر نگاهمان به حوادثی که در زندگی با آن‏ها روبه‏رو می‏شویم این‏گونه باشد، آنگاه درخواهیم یافت که حوادث، بخشی جداناشدنی از زندگی تک تک ما را تشکیل می‏دهند؛ و اصلاً زندگی بدون این‏گونه حوادث، سرد و بی روح و خشک و خسته‏کننده خواهد بود. تمامی لحظاتِ لذت بخشی که در زندگی ما پدیدار شده و ما از آن‏ها مسرور و شادمان می‏شویم؛ تمامی زیبائی‏هائی که در اطراف خود مشاهده كرده و از داشتن و ديدن‏شان لذت می‏بریم، بدون حوادثی که آن‏ها را ناگوار فرض می‏کنیم، بی‏معنی می‏شوند. ما می‏توانیم در زمانی که با حادثه‏ای روبه‏رو می‏شویم، با تولید انرژی مثبت، آن‏را به یک فرصت قابل استفاده تبدیل کنیم. فرصتی که امکان پیدائی آن در غیر این صورت، برایمان ممکن نخواهد بود. پس همان‏طور که ملاحظه می‏کنید، بستگی دارد چگونه به مسایل نگاه می‏کنیم و به تولید چه انرژیی مبادرت می‏ورزیم. می‏توانیم در مقابل هر حادثه‏ای حالت تدافعی گرفته، از آن گریزان شده، نالان و مضطرب و پریشان شویم یا به استقبال حوادث رفته و آن‏ها را تبدیل به فرصتي شیرین و خاطره‏انگیز كنیم. آری؛ خلقیات ما این‏گونه ساخته می‏شوند که تماماً به ((خودمان)) بستگی دارد. اطمينان داشته باشيم كه با کمی صبر و ممارست، موفق خواهیم شد از تلخ‏ترین حوادث، شیرین‏ترین فرصت‏ها را بیافرینیم.

 

هميشه سبز و آفتابي باشيد.

 


 
comment نظرات ()

 
آواز مرغ سحر
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٩
 

پيام شمارة‌ 325

 

ياران همراه!

 

من به تاريكي نمي‏انديشم.

دل را بايد از تاريكي‏ها پاك كرد و روشني و نور در آن كاشت. دل خانة‌ زيبائي‏هاست و نبايد جواز ورود زشتي و ناپاكي به آن، داده شود. دل باغچة‌ گل و چمن،‌ صحنة‌ هنرنمايي بلبلان و پرنده‏هاي الوان و محل بازي و شور و جوشش پروانه‏هاست كه اگر تاريك شود،‌ گل‏ها پژمرده،‌ چمن‏ها زرد و بي‏روح شده و پرندگان و پروانه‏ها مي‏ميرند. احساس تنهايي و افسردگي دل،‌ از تاريكي آنست، چراكه اگر غير از زيبايي و پاكي به دل راه يابد، تاريك مي‏شود و به‏قول حضرت حافظ: اگر "سرو چمان من، ميل چمن نمي‏كند؛‌ همدم گل نمي‏شود، ياد سمن نمي‏كند"؛ تاريك است؛‌ بايد نور بر دل افكنده شده، دوباره روشن شود تا مطرب عشق به ساز و نوا بپردازد و بساط شور و نشاط و فرح‏بخشي آن‏را فراهم كند.

"مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد

نقش هر نغمه كه زد راه به جايي دارد

عالم از نالة عشاق مبادا خالي

كه خوش آهنگ و فرح‏بخش هوائي دارد"

 

غم در دلم مي‏لرزد.

كمتر انساني است كه غم در دلش جاي نگرفته، ايامي را به آن مشغول نشده باشد. غم‏ها كه اكثراً از جنس دنيايند، نياز به ظواهر دنيا را جلوه‏گرند،‌ نيازهاي بي‏پاياني كه دائم زياد شده و بر غم‏ها مي‏افزايند. اما اگر "غم عشق" به‏جاي "غم دنيا" در دل بنشيند،‌ دل مصفا شده،‌ از ظواهر دنيا پاك مي‏شود. غم دنيا،‌ دل را مبهوت و آوارة مظاهر دنيا مي‏كند، اما "غم عشق"، دل را مست و شيداي يار كرده، به خودآگاهي و هوشياري مي‏رساند. در پرتو "غم عشق"، غم دنيا در دل مي‏لرزد و مي‏ميرد و طريقة‌ معرفت و بندگي دل براي كسب رضايت يار، مهيا شده و معشوق از پردة "راز" برون آمده و جملگي "ناز" مي‏شود.‌     

"ديدي اي دل كه غم عشق دگر بار چه كرد

چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد

آه از آن نرگس جادو كه چه بازي انگيخت

آه از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد"

 

مرغ قفسم بي‏تاب است.

"جسم خاكي" را قفسي ساخته‏اند تا مرغ باغ ملكوت و عالم معنا در آن، هدف از خلقت را پي گرفته به عبادتِ معشوق پرداخته تا روزي سعادت پرواز به سوي كوي يار پيدا كند. مرغ عاشقي كه نمي‏خواهد در دام قفس همچنان گرفتار مانده و آرزوي ديدن يار،‌ شيفته و واله‏اش كرده است،‌ چون مي‏داند اگر آسايش و آرامشي هم در دنيا يافت شود،‌ تنها در محضر يار است و بدون معشوق، آن‏چه باقي مي‏ماند،‌ دلهره و ترس و اضطراب و افسردگي است. پرواز از قفس تن و حضور در محضر يار را بايد با وضوي عشق و بندگي و عبادت انجام داد،‌ وگرنه دير يا زود، پرواز روح صورت گرفته، همه در محضرش حاضر خواهند شد؛‌ اما پرواز بي وضو،‌ سقوط در حرمان يا نيستي و هلاكت است.

"مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك

چند روزي قفسي ساخته‏اند از بدنم

اي خوش آن‏روز كه پرواز كنم تا بر دوست

به هواي سر و كويش پر و بالي بزنم"

 

من سراپا شورم،‌ عشقم،‌ پنجره‏ام مي‏شكفد. مي‏شنوم آواز مرغ سحر:‌ يار آمده است،‌ آمده‏ام،‌ آمده‏ام.

براي ديدن يار و حضور در كويش،‌ بايد پنجره‏هاي تن و روان، يكي پس از ديگري بازشده، قابليت ديدن و شنيدن راكسب كنند. بايد جسم مردة‌ دنيازده را با اكسير عشق و بندگي و عبادت زنده كرد تا توان برخاستن پيدا كرده و آمادة نوشيدن شرابي از قدح يار شود تا رواق منتظر چشم مست‌ معشوق به‏راستي بتواند پذيراي حضور يار شده و خانة‌ دلش را براي فرود معبود آماده سازد. خانه‏اي با پنجره‏هاي گشوده به باغ‏هاي سرسبز معرفت و آرامش كه در آن، مرغ سحر به نغمه‏سرايي پرداخته و خبر آمدن يار را در خانة دل،‌ به گوش فلك مي‏رساند و معشوق چشم انتظار،‌ با قلبي آكنده از عشق و محبت،‌ كوي دوست را نشانه كرده و با سرمستي و شيفتگي مي‏خواند: آمده‏ام،‌ آمده‏ام.

"سحرم دولت بيدار به بالين آمد

گفت برخيز كه آن خسروشيرين آمد

قدحي دركش و سرخوش به تماشا بخرام

تا ببيني كه نگارت به چه آئين آمد"

 

پاروزنان از مرز خيال بگذريم، اگر طالب عشقيم.

سراپا شور و طلب و اشتياق براي رسيدن به معبود شويم،‌ اگر طالب عشقيم. دل به باغ شقايق زندگي و نرگس عصمت و طهارت و لالة‌ خونين شهادت بسپاريم و زير فوارة عبادت وضوي عشق بگيريم،‌ اگر طالب عشقيم. از قدح يار بنوشيم و مست او شويم،‌ اگر طالب عشقيم. لبخند و محبت و ازخودگذشتگي و وارستگي و دوستي در حق همه روا داريم،‌ اگر طالب عشقيم. از مرز خوددوستي و خودخواهي و خودبيني بگذريم،‌ اگر طالب عشقيم. از خود بگذريم، تا يار را ببينيم اگر طالب عشقيم.

 

پاروزنان از مرز خيال بگذريم

و بر حاشية واقعيت،‌ با جوهر احساس

كلامي از عشق نويسيم

زندگي رؤيا نيست

خوابي تماشايي نيست

مرگ هم افسانه نيست

 

زورق احساس را بر رود خروشان تن برانيم

و بر نخل وجود، با سرانگشت ادراك‌

نقش رخ يار نشانيم

يار آمد و عشق آمد

سبزي به چمن آمد

دلبر به نماز آمد

 

پله‏هاي خيس دل را تا ابديت بالا برويم

و بر رود خروشان قلب، با لفظي مرطوب

ارتعاشي از فكر بپاچيم

محتسب در خواب بود

رنگ خيال هم خواب بود

دل در فكر شكفتن بود

 

صورت را بر قرص ماه گذاشته، انديشه را به پرواز درآريم

و بر ذرات بي‏نهايت شب،‌ با هاله‏اي از نور

طرحي از آفتاب بريزيم

شب تاريك،‌ روشن شد

بوف كور،‌ بينا شد

عاشقي هشيار شد.

 

عاشق منتظر ازكنج دلش،‌ مي‏خواند.

مست و هوشيار و شيفته و منتظر حضور يار،‌ دل را چراغاني و آذين‏بندي كرده،‌ شقايق و نرگس و لاله در سرسرايش بگذاريم و همراه بلبلان و پرنده‏هاي عاشق و عاشقان منتظر، نغمة‌ عاشقي و دلدادگي و بندگي را با طهارت نفس و آرامش روح، به زيباترين صورت و خوش‏الحان‏ترين صوت كه نغمة‌ ملكوتي را در گوش زمين و زمان زمزمه كند،‌ بسرائيم:

عاشق منتظر ازكنج دلش،‌ مي‏خواند:

من به تاريكي نمي‏انديشم

غم در دلم مي‏لرزد

مرغ قفسم بي‏تاب است

من سراپا شورم،‌ عشقم،‌ پنجره‏ام مي‏شكفد

مي‏شنوم آواز مرغ سحر

يار آمده است،‌

آمده‏ام،‌ آمده‏ام.

 

هميشه سبز و آفتابي باشيد.

 


 
comment نظرات ()

 
آرزوها و اميدهای شيرين يک معلم
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۱
 

پيام شمارة 323

 

ياران همراه!

 

كساني‏كه سعادت زيارت خانة‌ خدا نصيبشان شده،‌ مي‏دانند كه هر شوط پيرامون كعبه،‌ حال و هواي خاصي داشته و دنياي خاصي را پيش‏روي چشمان طواف‏كنندگان باز مي‏كند؛‌ دنياي متفاوتي كه در آن، چهره‏ها،‌ صداها،‌ حركات،‌ رفتار و.... با شوط قبلي يكسان نيستند كه رمز و راز فراواني در آن است! اما وقتي به گذر زمان مي‏انديشم كه مملو از لحظه‏هاي خاص و بديع است و پنجره‏هاي متفاوتي را به روي ما بازمي‏كند كه هر پنجره به دنياي ديگري گشوده مي‏شود،‌ حديث دلدادگي طواف خانة‌ معبود را از نظر عبور داده كه چگونه براي انسان‏هاي هوشيار مي‏تواند تذكر و آئينه‏اي باشد از رفتار دنيوي تا شايد پس از آن،‌ اعمال و كردار و نيت خويش را بازسازي كنند. اكنون كه از مرز پنجاه سالگي عبور كرده‏ام و پنجاه و يكمين شمع زندگيم روشن شده است،‌ احساس دگرگوني روحي عجيبي سراسر وجودم را فراگرفته و انگار كه تمامي مظاهر دنيا برايم رنگ و بوي ديگري پيدا كرده‏اند. نمي‏دانم كه اگر بتوانم شمع‏هاي ديگري از عمرم را در آينده روشن كنم، چنين احساسي را دوباره مي‏توانم آزمون كنم؟ اما به‏راستي چنين آرزويي را در سر ندارم و در آرزوي فهم دنياهاي ديگري هستم كه فعلاً از دركشان عاجزم. اما دنياي كنوني كه ذهنم را احاطه كرده، اميد و آرزوهاي رنگارنگي را در خود جاي داده است. بهترين آرزويي كه مي‏توانم در اين روزهاي عزيز بهاري طرب‏انگيز و بانشاط كه با روز معلم نيز مصادف شده‏اند،‌ خوشبختي و نيك‏بختي ديگران است. به‏قول "لرد تنيسون": "راز خوشبختى در اين است‏كه بدانيد ديگران دليل خوشبختى شما هستند." و به‏تعبير "بودا": "اشك‏هاي ديگران را مبدل به نگاه‏هاي پر از شادي كردن، بهترين خوشبختي‏هاست." امروز هم آرزوي چنين انديشه‏اي را درسر مي‏پرورانم و عبارات و واژه‏هاي اين نوشته را با چنين نيتي آذين‏بندي مي‏كنم:   

آرزو مي‏كنم كه عظمت ايران دوباره احيا شود و كساني‏كه در صندلي رهبري جامعه قرار گرفته و توفيق خدمت به مردم را پيدا كرده‏‏اند،‌ تنها به چنين آرزويي انديشه كرده و براي رسيدن به آن،‌ از هيچ كوششي دريغ نكنند. رهبران بايد بدانند كه تنها با راستگويي به مردم و سخاوت مي‏توانند نيك‏بختي و سعادت را براي جامعه به ارمغان آورند و به گفتة "بزرگمهر حكيم": "آن‏كه كردار به سخاوت بيارايد و گفتار به‏راستي؛ در اين جهان نيك‏بخت است."    

آرزو مي‏كنم كه سليقه و ارادة شخصي‌ رهبران سياسي – مذهبي بر سرنوشت كشور حاكم نشده و هيچ‏گاه فضاي كنترلي و دستوري بر كشور حاكم نشود. مردم زماني طعم سعادت و آرامش و صلح را خواهند چشيد كه به‏درستي ببينند رهبرانشان بر "قدرت عشق" به مردم ‌تكيه زده‏اند و خواهان برقراري نظامي مردم‏سالارانه‏اند و نه بر "عشق به قدرت" به مردم كه تنها از طريق نظام كنترلي قابل دست‏يابي است. فشار و كنترل هرگز نخواهد توانست دوستي و مودت به‏همراه آورد،‌بلكه تنفر و جدايي را شدت خواهد بخشيد. به‏قول "گاندي": "هيچ‏وقت نمي‌توانيد با مشت گره‌كرده دست كسي را به گرمي بفشاريد."

آرزو مي‏كنم كه اسلام بازيچة‌ دست عده‏اي قرار نگرفته تا از آن پلي براي رسيدن به اهداف شخصي،‌ آرماني و ايدئولوژيكي خود بسازند. درحالي‏كه اكثر علماي اسلام استفادة ابزاري از دين را مردود اعلام كرده و به صراحت گفته‏اند كه:‌ "استفاده ابزاري از دين در امور سياسي و اجتماعي امري خلاف است. مسوولين به‏جاي پرداختن به بازي‌‏هاي سياسي، عزم خود را براي حل مشكلات به‏كار بندند." اما هنوز استفاده ابزاري از دين در بسياري از زمينه‏ها مورد استفادة مسئولين سياسي قرار مي‏گيرد كه باورهاي ديني مردم را به چالش كشانده است.   

آرزو مي‏كنم فرهنگ صحيح اسلام دوباره احيا شده،‌ خرافات،‌ جزم‏انديشي و يك‏سو نگري نسبت به انديشه‏هاي ديني كه بخش اعظم آن‏را متوليان سياسي دامن مي‏زنند، براي هميشه از جامعه رخت بربندد و نسل جوان با تمامي وجود،‌ درك كند كه در پناه قرآن و اهل بيت مي‏تواند مسير پيشرفت و تعالي را طي كرده و توشة‌ مناسبي براي آخرت ذخيره كند. گل اسلام داراي آن‏چنان عطري است كه فضاي عالم را عطرآگين كرده و برفرض پاگذاشتن بر گل با شيوع خرافات و انديشه‏هاي باطل،‌ هرگز عطر آن از بين نرفته و همچنان فضاي عالم با آن خوشبو و معطر شده است. به‏تعبير "ولتر": "شما ممكن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال كنيد، اما محال است بتوانيد عطر آن‏را در فضا محو سازيد."  

آرزو مي‏كنم كه فرهنگ عشق و مودت جايگزين تفكر تقابل و جدايي قرار گرفته و تمامي افراد جامعه در كنار هم به ساختن ايراني آباد،‌ قدرتمند، عزت‏مند،‌ پيشرفته و سربلند اهتمام ورزند. نبايد تنها در انديشة خود بود و بايد از صميم قلب درك كنيم كه پيشرفت و خوشبختي ما در گرو پيشرفت و خوشبختي ديگران است. رمز موفقيت و تعالي يك جامعه،‌ مشاركت و همدلي همه آحاد است و به تعبير پرمعني "ماري كوري": "نمي‌توانيد به ساختن دنياي بهتر اميد داشته باشيد؛ مگر آن‌كه تك‌تك افراد اجتماع، پيشرفت كنند. به‏اين منظور، هر يك از ما بايد علاوه بر اين‌كه به پيشرفت خود بيانديشيم، در برابر عموم افراد بشر نيز احساس مسؤليت كنيم. وظيفة ما اين است‏كه براي كساني‏كه مي‌توانيم؛ مفيد واقع شويم."

آرزو مي‏كنم كه انديشة بي‏تفاوتي و لاقيدي از ميان جوانان ازميان رفته و ديو فساد و افيون كه قاطبه كثيري از جوانان اين مرز و بوم را تهديد مي‏كند، به‏كلي زايل شده و جوانان ايراني با عزمي راسخ و اراده‏اي پولادين، به خودآگاهي و خودشناسي ملي- ديني رسيده و با انديشه‏اي پويا در تمامي صحنه‏هاي اجتماعي- اقتصادي- سياسي- فرهنگي و.... مشاركت كنند. ما مي‏توانيم جوانان را به فراگيري دانش رهنمون كنيم، اما هرگز نخواهيم توانست آن‏ها را وادار به انديشيدن،‌ تأمل و كسب خودآگاهي نمائيم. جوانان بايد خود به‏پا خيزند و خويشتن حقيقي خويش را به‏دست آورند و با عزمي راسخ،‌ به ساختن دنيايي جديد و متعالي بپردازند. به تعبير "گوته": "كسي‏كه داراي عزمي راسخ است، جهان را مطابق ميل خويش عوض مي‏كند."

آرزو مي‏كنم كه عقل سياسي دستگاه ديپلماسي كشور فزوني يافته و حفظ منافع ملي، يگانه شاخص براي تصميم‏سازي‏هاي سياست خارجي باشد.

آرزو مي‏كنم كه عقل اقتصادي دولت بر ارادة‌ مردمي استوار شده و ساية شوم اقتصاد دولت‏سالار براي هميشه از سر اقتصاد كشور برداشته شود.

آرزو مي‏كنم كه شادي و سرور، دوباره به خانواده‏هاي ايراني برگردد و همه با دلي خوش و رواني شاد، روزگار بگذرانند.

آرزو مي‏كنم كه تحمل دولت،‌ گروه‏هاي سياسي و قاطبة‌ مردم در مواجه شدن با مخالفان و انديشه‏هاي متفاوت فزوني يابد و همه دركنار هم، بدون بغض و كينه در فكر ساختن ايراني آباد و سربلند باشند. دولت هم بايد بداند كه از مردم بيشتر نمي‏داند و به‏قول آن ضرب‏المثل مشهور: "مشکل بسیاری از حکومت‏های جهان در این است‏که ضریب هوشی‏شان از ضریب هوشی مردم پایین تر است." پس، دولت بايد تحمل شنيدن صداهاي مخالف را داشته باشد تا بتواند به مردم خدمت كند.

آرزو مي‏كنم كه سانسور و تحديد آزادي‏هاي اجتماعي- سياسي، براي هميشه از فرهنگ سياسي اين مرز و بوم حذف شده و همه بتوانند در پناه قانون زندگي توأم با آرامش و دور از التهاب و تشويش را سپري كنند.

آرزو مي‏كنم كه مقدمات ظهور يار فراهم شود و دنياي زيباي عدل و داد براي همه صلح‏جويان و آزادي‏طلبان و آزادانديشان فراهم شود.

و ده‏ها آرزو و اميد زيباي ديگر براي مردم و ايران عزيز،‌ هديه از معلمي در روز تولدش كه برف سپيدي محاسنش را پوشانده است. اما به‏خوبي مي‏دانم كه چنين آرزوهايي، آرزوي تمامي ايرانيان از خرد و كلان است و همه در تمامي سنين به‏دنبال رسيدن به آن‏ها هستند. من خود نيز از همان دوران نوجواني و جواني به اميد چنين آرزوهايي روزگار مي‏گذراندم و هنوز در حسرت رسيدن به آن‏ها روز را به شب مي‏رسانم. اما چرا اين‏ها را به‏مناسبت ورود به دنياي پنجاه و يك‏سالگي انگاشتم،‌ شايد دليلش شوق اشتياق فراوان براي ديدن آن‏هاست كه مي‏دانم وقت تنگ است و نمي‏خواهم با حسرت نديدن آرزوهايم، چشم فرو بندم. اين روزها،‌ دايم در فكر سفر و ديدن يارم و آن‏قدر دستپاچة رسيدن به معبودم كه مي‏خواهم همة حرف‏هايم را تا دير نشده، بزنم تا دنياي امروزم را رنگين كنم و به اميد دنيايي بهتر،‌ فردا را صدا زده و گل‏هاي نيايش را يك‏به‏يك در گلداني بلورين گذاشته و به نسل آينده پيشكش نمايم. بسيار سخت است كه تصور كنيم،‌ در آينده با دنيايي بهتر روبه‏رو نيستيم و به اميد رسيدن به جهاني بدون وحشت و ترس و ظلم و ستم و جنگ و خونريزي و اختناق،‌ روزشماري كرده تا بلكه آرزوهامان تعبير شده،‌ درختان پائيزي پنجرة خانه‏امان برگ دهند و شكوفه‏هاي وجودمان به‏بار نشيند. آيا آرزوها و رؤياهاي شيرين مرغ مهتاب دل‏هاي عاشق بالاخره تعبير خواهند شد و ساية شاخه‏هاي شكستة افكار پوسيده براي هميشه محو مي‏شوند تا آرامش ابدي بر دل‏ها حاكم شود؟ نمي‏خواهيم فرصت‏هاي خوب را از كف بدهيم و تنها با رؤياهاي شيرين،‌ دل‏مشغولي كنيم،‌ چرا كه لحظه‏ها به‏سرعت از پي لحظه‏ها مي‏گذرند و به‏زودي بايد شمعي ديگر را براي خود روشن كنيم، شمعي كه مي‏تواند "كيك تولد" را روشن كند يا "سنگ قبر" را كه اگر تغييري در اوضاع نباشد، به‏راستي چه فرقي خواهد كرد آن شمع كجا روشن شود؟ همچنين نمي‏خواهيم به قول "جين كاكتيو" از تاريخ حقيقتى بسازيم كه سرانجام به افسانه منتهي شده و افسانه هم دروغى باشد كه سرانجام به تاريخ بپيوندد،‌ بلكه مي‏خواهيم بار ديگر متولد شده و دنيايي سرشار از آرامش و نيكبختي براي همنوعان خود بسازيم. اگر شمعي براي تولد دوباره‏امان روشن مي‏كنيم به اميد پيروزي و رسيدن به آرزوهاي بزرگ باشد، هرچند در راه رسيدن به آن‏ها نابود شويم. به‏قول‌ "ارنست همينگوي": "انسان براي پيروزي آفريده شده است، او را ميتوان نابود كرد ولي نمي‏توان شكست داد." در طواف و مبارزة بي‏امان زندگي،‌ دنياهاي بهتر را بايد تجربه كرد و آرزوهاي شيرين از سرشاخه‏هاي اميد چيد. شايد راز رؤيت دنياهاي متفاوت پيرامون طواف كعبه، تفكر و تعمق در كار دنيا باشد كه سرگردان نباشيم، پشت "ديوار دانايي اردو بزنيم‌ "، "پي آواز حقيقت بدويم" و خوشبختي و نيك‏بختي ديگران را آرزو كنيم.


هميشه سبز و آفتابي باشيد.         

 


 
comment نظرات ()

 
خواب پروانه
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۸
 

پيام شماره 322

 

ياران همراه!

 

پروانه در خواب ديد، گل پژمرده و اشك شمع تمام شده؛ بر چشمان شمع گريست، شمع شعله کشید؛ لبانش را بر گلبرگ‏هاي گل گذاشت و شهد حيات را بر جانش ريخت، گل تازه شد و شهد شیرینی از طراوت و عاشقی وجودش را به پروانه هدیه داد. پروانه زندگی را با معشوق می‏خواهد و مهر دلدار آن‏چنان در دلش جا گرفته که بدون یار زیستن نداند و برای بودن با معشوق، از سر و جان می‏گذرد تا دل دایم با دلدار باشد.

"آن‏چنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت

كه اگر سر برود از دل و جان نرود"

 

حديث انسان‏هاي دردمندي است كه با اشتیاق و شتاب، به‏دنبال شمع راه و گل زندگي‏اند و ایامی در "گره کور کمار" حيرانند. دلی تشنه دارند که تنها با چشمة جوشندة معرفت یار سیراب و مست می‏شوند و تنی خسته که زیر سایة لاله‏های سرخ واژگون کوی یار، آرام می‏گیرند و تا در آغوش معبود نلغزند، نشکفند. اگر به خانة معشوق نرسند، خود را در قفس زندگي محبوس می‏بینند و با دلی سرشار از غم و اندوه در سینه، با همة وجود، رهايي را فرياد مي‏زنند.

"گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد

گفتم كه ماه من شو گفتا اگر برآيد

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بياموز

گفتا ز خوبرويان اين كار كمتر آيد"

 

انتظار ديدن يار،‌ وجودشان را لبريز از اشتیاق كرده و بر سر پيماني كه در ازل با معشوق خود بسته‏اند، پافشاری می‏کنند‏. درعین‏حال، دست دعا و تضرع به‏سوی معبود دراز کرده و بر پیمان‏شکنی‏های سهوی که ناشی از غفلت بوده، اظهار ند‏امت می‏کنند؛ و چون به رحمت معشوق امیدوار و مطمئن‏اند، پیمانی محکم‏تر با معبود بسته و با دلی آرام و چهره‏ای متبسم، محبوب خویش را عاشقانه ندا سر می‏دهند که الهی! ما را در آغوش گرم و پرمهر خود ایمن فرما و هیچ‏گاه به خودمان وامگذار و ما نیز عهد می‏بندیم که تا ابد بر سر پیمان عاشقی و دلدادگی باقی بمانیم.

"در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند

تا ابد سر نكشد وز سر پيمان نرود"

 

آن‏ها تجلي عشق‏اند و نشانة يار كه هرچه دارند از ياراست و مصلحت و موهبت‏شان نيز از اوست. خير و صلاحشان از عشق است و رشد و بركت زندگي‏شان،‌ از ارادة‌ عشق. یاد محبوب همیشه و همه‏جا در روان و ذهنشان نقش بسته و آنی از فکر دلدار بیرون نروند. شب را با عشق یار سر بر بستر گذاشته و روز را با یاد و امید به او، آغاز کرده و در تمامی حالات، شوکت و عافیت را از او طلب کرده و درخانة غیر را نمی‏زنند، چراکه تجلی عشق‏‏اند و نشانة یار.

"هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود"

 

رهروان مسیر دلدادگی، بدون عشق،‌ آرزوي زيستن در سر نداشته و راه و نيت بندگی را با ارادة عشق كوك مي‏كنند. تمامي دنيا را در مقابل معشوق،‌ پوچ مي‏دانند و امروز را با ياد عشق سپري كرده و فردا را به اميد يار در انتظارند. آن‏ها میدانند که همة بهانة عالم از عشق است و سِرّ جاودانگی در اوست. عاشقان، درس عاشقی را با وضو و طهارت نفس به پروانه‏‏های دشت شقایق‏های واژگون می‏آموزند تا خواب همة پروانه‏ها تعبیر شده و در کنار شمع راه امامت و گل زندگی شهادت، حدیث دلدادگی و بندگی را در محضر یار به نمایش گذارند.

 

در دالان عمر كه عشق رخ مي‏نمود

پنجرة دل بر سبزي زمين باز شد

شادي و سرور بر برگ درختان آويزان ماند

برخيز و تماشا كن

پروانه بيدار است

زندگي زيباست

 

از شبكة دهليز نور كه عشق فرو مي‏ريخت

چشم دل از كرانة‌ لذت رؤياي شيرين معشوق

سيبي از محراب نماز يار چيد و بر سجادة عشق گذاشت

از ساية غم بگذر

گل به گلستان شد

لبخند به شور آمد

 

از مرز هستي و روشني كه عشق عبور مي‏كرد

گوش جان از خوابي سنگين پريد

و طنين گمشده‏اي را بر صور اسرافيل دميد

شمع راه روشن شد

دل،‌ خوشة پروين آورد

عطر یاس بر آن ریخت.

 

در غبار نيلي شب كه ردپاي عشق نقش مي‏بست

اشك مهتاب صورت ماه را تر كرد

و نسيم از سرشاخه‏هاي آرزو بر ستاره‏ها وزید

خانة دل را جاروب كن

آب بر خاك بريز

يار از راه رسيد.

 

همیشه سبز و آفتابی باشید. 

 


 
comment نظرات ()

 
فراق یار و درد هجران
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱
 

پيام شمارة 320

 

یاران همراه!

 

دل در لحظاتی غبار غربت می‏گیرد، بی‏قرار می‏شود‏‏ و سر را به‏سوی خود می‏کشاند تا آرام گیرد. نباید دل را به‏حال خود رها کرد که مصیبت‏ها به‏دنبال می‏آورد و اگر با امید رسیدن به کوی یار و نسیم ولایت اهل بیت نوازش داده نشود، از آرامش واقعی لبریز نمی‏شود. سرگردانی سر از بی‏قراری دل است که به‏دنبال خم ابروی یار به هر کوی و برزن می‏رود و می‏دود و می‏جوید و اگر نشانی درست نداشته باشد، تا ابد سرگردان و حیران در وادی نفس باقی خواهد ماند.

"در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد."

 

‏سر در جستجوی منطق است و دل، احساس را فریاد می‏زند اما هیچ‏کدام فراق یار نمی‏خواهند و هجران را برنمی‏تابند. فراق یار و درد هجران را با چه زبان و کلامی می‏توان گفت که گفتنی نیست و حتی قوی‏ترین واژه‏ها و عبارت‏‏های ادبی، توان بیان ندارند و تنها دل باید آن‏را بفهمد و با ممارست و توسل به معصوم، نشانی پیدا کند و اگر راه غیر رود و آدرس اشتباه پیدا کرده و دنیا را به‏جای کوی یار بگیرد و در احوال آن غرق شود، پریشان احوال، روزگار سپری کند.

"شنیده‏ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

فراق یار نه آن می‏کند که بتوان گفت

نشان یار سفر کرده از که پرسم باز

که هرچه گفت برید صبا پریشان گفت."‏

 

شفای درد روزگار، بوی وصال یار است که در هوای دل باید جست و آواز بلبل مست است که با گوش جان باید شنید. اگر غبار دنیا بر دل باشد، از تن برون باید کرد و اگر حجاب غرور بر گوش جان افتد، از جان برون باید کرد تا دنیا و غرور نفس، دیوار بلندی بر سر راه پرواز روح نباشد برای رسیدن به کوی یار که وقت تنگ است و زمان به‏تندی باد می‏گذرد، پس امروز را باید مغتنم شمرد و خود را از درد هجران و غیبت خلاص کرد که یار حاضر و منتظر است که ما از حجاب غفلت برون آئیم.

امروز

در هواي شرجي دل عاشق قدم بردار

تا غرورت خيس شود

و چشم‏هايت را به‏سوي آسمان دل منتظر پرتاب كن

تا نگاهت بياموزد پرواز را

 

شايد امروز

 

روز ديگري باشد،‌ شقايق را

در دشت بيكران آرزو

تا ديرتر پرپر شود

 

و پروانه را

در آرزوي لبخند شمع

تا ديگر اشكش نبيند

 

و شكوفه‏هاي بهاري را

بر تن درختان مست از رگبار

تا آسوده بمانند

 

شايد امروز

 

روز ديگري باشد،‌ درد را

در رؤياي قامت زمان

تا آرام گيرد

 

و مردان خسته را

در انديشة رهايي از آوار زندگي

تا کمر راست کنند

 

و زنان نالان را

در آرزوی شبی بی درد

تا از ناف سیاهی بچینند

 

شاید امروز

 

هواي دل با نفس یار گرم شود

و چشم‏ها، مژه‏های بلند ستاره‏ها را ببینند

و دل بر بال نور

به کوی یار پرواز کند

 

شاید امروز

 

روز دیگری باشد

روز خلاصی از درد

روز گذر از هجران

روز دیدن یار

 

شاید امروز

روز دیگری باشد.

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.

 


 
comment نظرات ()