راز

آخر شهید ما را به حجلة شهادت می‏برند
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٥
 

..................امروز زمین کربلا داغ است؛

ملتهب است و خروشان؛

نبرد آغاز شد.

صورت امام و یارانش از شوق می‏درخشید.

حسین (ع) و یارانش از شوق بندگی و ظلم‏ستیزی و عدالت‏خواهی و آزادی‏خواهی و شهادت، سر ازپا نمی‏شناختند و همه را به تحقیق از اسلام آموخته بودند.

امام به اتفاق یارانش و با شهامتی وصف‏ناپذیر بر دشمن تاختند، هشت هزار و هشتاد نفر از دشمن زبون را به‏هلاکت رساندند و در میدان نبرد، تمامی آیات وارستگی و آزادی‏خواهی را تفسیر کرده و هرکدام با خون خویش، ریشة اسلام را در سرزمین شهادت آبیاری کردند.

صحنة نهایی فرا رسید.

در این‏هنگام، تمامی پهنة خشکی کاغذ شد؛

و تمامی آب‏ها مرکب؛

تا نویسندگانشان عظمت این صحنه را بنویسند؛

و شاعرانشان لطافت آن‏را بسرایند؛

و نقاشانشان زیبایی‏اش را به تصویر درآورند؛

و پیکره‏سازانشان بزرگی و عظمتِ غیوران میدان مبارزه را بتراشند و ......

ناگاه!

حسین (ع)!

مردانه به عظمتی چون کوه؛

و لطافتی زیباتر از نسیم؛

وضوی عشق گرفته؛

جامة امید بر اندام شهادت می‏پوشاند؛

و کفش‏هایش را از گرد و غبار روزگار پاک؛

و قدم‏هایش را آراسته؛

و از صفای باطن پر می‏کند.

و ذوالجنان را زیور می‏بندد تا در میدان عشق طنازی کند؛

و کبوتران حرم عشق را آب و دانه می‏دهد تا پس از او هیچ کبوتری بی‏آشیانه نباشد؛

و بر چشم آسمان خیره می‏شود تا خورشید را از ناپاکی‏ها پاکیزه سازد؛

و نبض زمان را مرتب می‏کند تا ثانیه‏ها از شمارش بازنایستند که بتوانند لحظه‏های شهامت را به‏درستی در دل تاریخ ثبت کنند؛

و خاک نینوا را عطری از وجودش می‏پاشد تا معطر شده که سر از بدن جداشده‏اش را خوش‏بو کند؛

 و در گوش دشت کربلا زیارت دلدادگی می‏خواند تا توان نگهداری بدن پاره‏پاره شده‏اش را داشته باشد؛

و خیمه‏ها را یکایک وارسی کرده تا سرای پیروانش هیچ‏گاه بی‏حسین نباشند؛

و دنیا را درود می‏فرستد که زیباترین لحظة عمرش را مهیا کرده است؛

و آخرت را بشارت می‏دهد که زیباترین صورت را به استقبال بنشیند؛

و مادرش زهرا (س) را نوید می‏دهد که روز انتظار و جدایی به‏سر رسیده است؛

و مرادش علی (ع) را درود می‏فرستد که مكتب آزادگی را به وی آموخته است؛

و سرور و الگوی تمامی آرزوهایش محمد (ص) را خبر می‏کند که هرچه زودتر در آغوشش جای خواهد گرفت؛

و دست‏هایش را به‏سوی آسمان دراز کرده،

و عاجزانه از خدایش می‏خواهد که:

تمامی هستی‏ و خانواده و یارانش را که با عشق در طبق اخلاص گذاشته و پیشکش حریم یار کرده است، بپذیرد.

و به‏یک‏باره؛

و با شوق و هیجان و لبخند؛

به انبوه دشمنان حمله برده، فریاد می‏زند:

"ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی، فیا سیوف خذینی"

"اگر دین محمد (ص) جز با کشته‏شدن من برپا نمی‏ماند، پس ای شمشیرها مرا دربربگیرید."

او می‏خواهد در گوش و دل تاریخ بخواند و بنویسد که قیام تمامی آزادی‏خواهان برای برپایی حق و عدالت و گراميداشت زيبايي‏ها و شادماني‏هاست و بس.

امام دوباره اقامة نماز عشق کرد.

غوغایی به پا شد.

امام زیر لب می‏خواند:

"پروردگارا!

مرا تنها مگذار.

تو که به‏تحقیق کافران و انکار آن‏ها را می‏بینی.

برادرم شهید شد، تنها و آغشته به خون در بیابان؛

ولکن تو همیشه در کمین (باطل) هستی!"

اشک خاک سرازیر شد و تمامی رودها و دریاها و اقیانوس‏ها در اشک آسمان غرق شدند.

گویی همه می‏گریستند.

امام یکبار دیگر به دشمن یورش برده و عبیدالله و سپاه 20هزار نفری شام را مورد خطاب قرار داده و نهیب می‏زند:

"ای امت نکوهیده!

چه بد کردار بودید شما.

بعد از من نمی‏کشید کسی را که بیمناک شوید.

بعد از من قتل هیچ‏کس بر شما مشکل نیست. بلکه قتل مسلمانان نزد شما آزاد می‏شود و در آن عیب نمی‏بینید.

سوگند به خدا می‏دانم که پروردگارم ما را بزرگ دارد و شما را کیفر دهد در لحظه‏ای که هرگز گمان نبرید."

آن‏گاه یک‏بار دیگر باقیماندة سپاه اندک خود را نگریست.

چهرة کودکان و زنانی را که بعد از شهادت او به اسارت می‏رفتند، در ضمیر تجسم کرد و از نظر گذارند. اما مگر قلت سپاه و اسارت و زنجیر می‏تواند بر نیروی ایمان و عقیده و شهامت و شهادت غلبه کند؟

هرگز!

گویی در دل این آیه را زمزمه می‏کرد:

"کم من فئة قلیلة غلبت فئه کثیره باذن الله والله مع‏الصابرین"

"چه بسا گروهی اندک که به اذن خدا بر گروهی بسیار پیروز شدند و خداوند با پایداران است."

ذوالجنان به هر سو می‏تاخت،

و امام در میدان سرخ نینوا درس عرفان و معرفت و شناخت داده، عشق را تفسیر می‏کرد؛

و زیباترین واژه‏های دلدادگی و عشق‏بازی را درعمل نشان می‏داد؛

و..............

و به‏یکباره.......

سکوت!

سر از بدن جداشدة امام در خاک معطر نینوا به خون غلطید؛

و خون خدا از ملکوت اعلی جاری شد. 

عمربن سعد، سر مطهر حسین (ع) را در روز عاشورا توسط خولى‏بن يزيد اصبحى و حميدبن مسلم ازدى، نزد عبيدالله‏بن زياد به کوفه فرستاد. به فرمان عمربن‏سعد، سرهاى هفتاد و دو تن از ياران و اصحاب امام را نيز از بدن‏های مطهرشان جدا کرده و همراه شمربن ذى‏الجوشن و قيس‏بن اشعث و عمروبن حجاج به كوفه فرستادند.

زمین و آسمان و تمامی مخلوقات، لباس سیاه بر تن کردند و در سوگ نشستند ولی جملگی لبخند پیروزی می‏زدند چراکه به‏خوبی می‏دانستند، مکتب عاشورا، فلسفة غم نیست و به‏تعبیر زینب (س) که با غرور می‏گفت:

"من به‏جز زیبایی، در دشت کربلا چیز دیگری نمی‏بینم"،

عاشورا حدیث بهجت و غرور و پیروزی حق بر باطل است که باید در آن تفکر کرد و راز آن‏را با جان و دل فهمید.

*

لحظه لحظه‏های عمر، پراست از یاد تو

و تو

در کنار ما می‏مانی

در یادمان می‏مانی

تو امروز،

خاموشی و لبخند نمی‏زنی

               بر صورت آب و چهرة مهتاب

و شمع سرخ زندگی در سینه‏ات روشن نیست

و سلاح نمی‏خواهند دستانت

و لب تشنه‏ات منتظر آب نيست

و نبض نینوا تشنه است

در كربلا آب نيست؟

ای ستارة پرفروغ شب‏های محزون ما

از خیمه‏هایت آهنگی به گوش نمی‏رسد

آيا كسي بيدار نيست؟

ای تجلی نشاط

تو

همیشه در نگاه ما هستی

و در سینه‏هامان می‏جوشی

نمی‏خواهیم به انتظار بنشینیم شام غریبانت را

با اندوه

در وسعت مکدر سینه‏های سوگوار

تو

نور حرکت می‏ریزی

تو

تور شعف هستي

تو

پيروزي نسل‏هايي؛ غم نيستي،‌ شادي و شرر هستي

تو

همیشه با نسل‏ها هستی، با نسل‏ها رفتی،‌ با عاشقان مي‏ماني

و برایشان آیه‏های آزادی و آزادگی مي‏خواني

گنبد آسمان از رنگ خون تو می‏گیرد رنگ

و خط چشم کهکشان، امتداد خط خون توست

نرمي ارادة ما از قوت راه تو مي‏شود سنگ

و كران زمین و زمان،‌ از بلندای نگاه توست 

و آزادی تنها می‏زند در نبض تو

آن‏ها که سوختند و رفتند پروانه‏وار

و اگر یادشان باقیست، با یاد توست

و اگر حرفشان هست، از نقل توست.

*

امام در زمان خیره شد.

عشق و آزادی در برابر او به خشوع رسیدند.

آزادی، درعین عظمت و بزرگی، چقدر بی‏معنی و بی‏مسمی می‏شود اگر با تكفير كفر (يعني: خودآگاهي) و برخورداري از ایمان همراه نباشد.

آزادی از اسارت زنجیر اگر همراه با خودآگاهی و ایمان نباشد، سازندة زنجیرها می‏شود و بر گردن آزادی می‏افتد.

 امام دوباره در زمان خیره شد.

ثانیه‏ها و لحظه‏ها خود را می‏شمارند و بر تارك زمان حك مي‏شوند تا حدیث نینوا در تایخ گم نشود.

عشق با آزادی در تیغ آفتاب و اذان ظهر همراه با پروانة عرفان و شناخت در نماز جماعت امام به‏معراج رسیدند که ناگاه پس از ثانیه‏ای، شهامت جای خود رابه شهادت سپرد.

امام شهید شد.

خودآگاهی و ايمان جان تازه‏ای به آزادی دادند و آن‏را از قید تمامی زنجیرهای موجود آزاد و خلاص کردند............

ابدیت جان تازه‏ای گرفت.

 از شوق تمامی پدیده‏ها گریستند و آواز پیروزی سردادند، زیرا یک‏بار دیگر دیدند که حق در معنا بر باطل پیروز شد.

آب می‏گریست و می‏خواند.

کوه می‏غرید و می‏گریست.

زمین و آسمان از خود نور می‏دادند.

چه بزرگ روزی‏ست عاشورا!

گویی تمامی کائنات به انتظار چنین روزی نشسته‏اند تا آن واقعة مهم را نظاره‏گر باشند.

آخر شهید ما را به حجلة شهادت می‏برند..........................

(( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "عشق يار"))

 


 
comment نظرات ()

 
تفسير عشق
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٤
 

...........گذر از برهوت كوير و يافتن رمز بهتر زيستن و تلاش براي پيدا كردن نشاني از خانة دوست،‌ مسيرهاي پر پيچ و خمي دارد كه درك محضر الگوهاي برتر، راه را بر مسافر آسان‏تر خواهد كرد؛ راهي كه تا صفاي بيكران، ادامه مي‏يابد تا رهرو عاقبت صداي دوست را بشنود و دلش آرام گيرد.

كسي‏كه الگوي خود را افراد برتر قرار مي‏دهد و به مفهوم فقر و عشق آگاهي پيدا مي‏كند، نگرش جهان‏شمولي پيدا كرده و غم و مشكلات ابناء بشر را بخشي از مصائب روحي خود مي‏پندارد.

ژرف‏نگري در زندگي و منش الگوهاي برتر اگر در كنار بررسي مبارزات عاشقان قرار گيرد كه براي رهايي از بند ستمگران مبارزه مي‏كنند و درواقع، تماميت فلسفة‌ فقر و عشق را به تصوير مي‏كشند، آن‏گاه معني بهتري پيدا مي‏كند.

كسي‏كه با فلسفة فقر و عشق آشنا نباشد، هرگز نخواهد توانست با جباران حقير به مبارزه برخواسته، عطر آزادي و آزادگي را بر پيكره زمان بپاشد.

زندگي مبارزاتي اين افراد سراسر درس و جوش و خروش است كه مي‏تواند پيام‏آور بي‏نيازي و رهايي از وابستگي به وسوسه‏هاي دنيايي باشد كه جباران حقير براي انسان‏ها طراحي مي‏كنند.

درواقع كساني‏كه با خون سرخ خود، فلسفة‌ فقر و عشق را در كتاب زندگي آدميان نقش مي‏بندند، اسطورهايي هستند كه والاترين و متعالي‏ترين پيام عشق را به ارمغان آورده، آن‏را براي هميشه در دل زمين و زمان به يادگار خواهند گذاشت.

آن‏ها نشان داده‏اند كه براي تفسير و تبيين واژه‏هاي فقر و عشق بايد از خامة خون مدد جست تا طرحي ماندگار بر صفحة روزگار به يادگار مانده و بر تمامي دل‏ها، بويژه دل‏هاي عاشق منتظر نقش بندد؛ نقشي كه هرگز پاك نخواهد شد و حوادث روزگار كوچكترين خللي در رنگ پرفروغش نمي‏توانند وارد كنند.............

 

 

(( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "فقر و عشق"))


 
comment نظرات ()

 
حريت
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٢
 

...........آنان كه قادر به قبول مسؤوليت نيستند، نياز به آقا بالاسر داشته و هرگز طعم آزادي و دموكراسي را نخواهند چشيد و درواقع،‌ آنان علاقه‏اي به آزادي ندارند، چون از پذيرش "مسؤوليت" اعمال خود در هراسند. يعني،‌ كسي‏كه مسؤوليت‏پذير است،‌ زنده است وگرنه مرده‏اي در جسمي متحرك بوده كه از آزادي و آزادگي فاصلة زيادي خواهد گرفت و هميشه بندة ديگران و ظواهر دنيا باقي خواهد ماند.

آزادي يعني بي‏نيازي از دنيا. آن‏كس كه در دام دنيا فرو مي‏افتد،‌ هرگز آزاد نيست. اگر قرار باشد درس آزادي و آزادگي داده شود،‌ معتبرترين مكتبي كه مي‏تواند انسان‏هاي آزاد و آزاده بسازد،‌ مكتب فقر و عشق است؛ چراكه مكاتب و انديشه‏هاي ديگر همگي طوقي از اسارت بر گردن انسان‏ها آويخته و آن‏ها را به بهانة‌ آزادي، اسير افكار خويش مي‏كنند.

آزادي يعني داشتن حق انتخاب و قبول مسؤليت براي انتخابي كه در هر مرحله از عمر صورت مي‏گيرد.

كسي‏كه حق انتخاب دارد، در مقابل خود،‌ خانواده، جامعه و كل بشريت مسؤول بوده و نمي‏تواند چنين مسؤوليتي را به گردن ديگران انداخته و خود را در مقابل شرايط تحميلي،‌ بي‏اختيار و عاجز دانسته، مجبور به پذيرش شرايط نامطلوب شود.

تمامي زنان و مردان بزرگ در صحنه‏هاي مختلف زندگي، با مبارزه‏اي بي‏امان، سهم به‏سزايي در ترسيم آيندة بشريت داشته‏اند و با خدمات ارزنده‏اشان، نام خود را براي هميشه در دل تاريخ به يادگار باقي گذاشته‏اند........

 

(( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "فقر و عشق"))


 
comment نظرات ()

 
دست غيب
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٥
 

 

............ماندگاري عاشق به ايستادگي او در تمامي شرايط و اوقات زندگي بستگي دارد؛ يعني او مي‏داند كسي كه فقر و عشق را مي‏شناسد، بايد توان ايستادگي داشته باشد؛‌ درغيراين‏صورت نيازمند است و به پرستش الهه‏ها مشغول.

عاشق بايد بتواند در سخت‏ترين شرايط زندگي كه جباران حقير احاطه‏اش مي‏كنند، ايستادگي كرده، اميد و توكل خود را به يار از دست ندهد.

اگر دل آشفته‏اي پيدا مي‏كند، با ياد يار التيام داده، آرامش و امنيت خود را در دامان يار جستجو كرده،‌ بي‏نيازي نسبت به غير را از دست ندهد.

كوچك‏ترين غفلت در برهوت كوير، برابر است با گرفتارشدن در چنبرة الهه‏هاي وسوسه‏گر كه هر لحظه مترصد گرفتاركردن عاشق‏اند؛ حديث تلخي كه اكثر انسان‏ها گرفتار آنند و عمري مي‏گذرد اما هرگز از خواب غفلت بيدار نخواهند شد.

كسي‏كه گرفتار الهه‏هاي دنيا مي‏شود، تاب و توان ايستادگي از كف داده، نيازمند به دنيا و ظواهر آن شده، در خانة بيگانه مأوا مي‏گزيند. خانه‏اي كه از بيت عنكبوت سست‏تر است و هرلحظه آمادة فروپاشي است.

دنياي سرخوشي كه مي‏تواند به ناگاه با يك مريضي يا ورشكستگي يا ازدست‏دادن آبرو يا ازدست‏دادن عزيزي يا غفلت و لغزشي يا..... توأم شود، آن‏گاه سقف و بناي خانه آن‏چنان بر سر ساكنينش فرو مي‏ريزد كه كسي را امان و نجاتي نخواهد بود.

خانة‌ دوست اما امن و ايمن و مجكم و استوار است. كسي را در آن‏جا گزندي نمي‏رسد و ناخوشي و افسردگي و گرفتاري و.... به سراغ اهالي نمي‏آيد.

*

مدعي خواست بداند

خانة دوست كجاست؟

خانة‌ فقر كجاست؟

خانة عشق كجاست؟

دست غيب آمد و سينه را محرم كرد

سينه كه محرم شد

لبخند يار بر آيينة‌ دل افتاد

مدعي عاشق شد

خواب چشمانش شكست

كل عالم خانه دوست بشد

كل عالم خانه فقر بشد

كل عالم خانه عشق بشد

 

(( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "فقر و عشق"))


 
comment نظرات ()

 
واهمه
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۱
 

...........گاهي وسوسة ننوشتن آن‏چنان در عاشق شدت مي‏گيرد كه مي‏پندارد،‌ هرچه مي‏نويسد و نواي دل سر مي‏دهد، همه از ديوانگي است. در جايي خواندم كه:

"در سرزميني دور كه مردمان همه وسوسة دنيا داشتند، پيشگويي ماهر به پادشاه خبر رساند که به‏زودي بادي مسموم به كشورش خواهد وزيد و هر که در معرض آن قرار گيرد، ديوانه مي‏شود. شاه چون مي‏دانست به‏اندازه كفايت براي تمامي مردمان پناهگاه ندارد، تصميم گرفت به همراه وزيران در پناهگاه امني مأوا گزيده تا حداقل آن‏ها از اين مصيبت رهايي يافته و سپس، براي مردم چاره‏انديشي كنند. باد آمد و هرکه در معرض آن بود ديوانه شد. شاه و وزيران هم  بيرون آمدند تا به مردم کمک کنند؛ اما ديدند همه برهنه‏اند و با خيالي آسوده در حال عبور و مرور. مردم با ديدن ايشان که لباس بر تن داشتند فرياد کنان به دنبالشان افتادند که ديوانگان را ببينيد لباس پوشيده‏اند. شاه و اطرافيان هرچه مي‏گفتند اصل بر پوشيدن است و مردمان براي رعايت آن بايد لباس بر تن کنند، آنان بيشتر خنديده و استهزاء مي‏کردند."

ترس و واهمه از ديوانگي و برهنگي و سرگشتگي در برهوت زندگي براي نويسندة عاشق آن‏چنان دردآور است كه گه‏گاه، وسوسة ننوشتن را به نوشتن رجحان داده،‌ مي‏خواهد قلم را در سينه پنهان كند تا مبادا سرنوشت مجنوني را پيدا كند كه ترس هرگز به معشوق نرسيدن او را آشفته و ديوانه كرده است...........

 

 

(( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "فقر و عشق"))


 
comment نظرات ()

 
اسطوره پايداری
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٩
 

..........نويسندة عاشق مي‏داند كه استفاده از هر واژه‏اي برايش مسؤوليتي عظيم بهمراه دارد و اگر استفادة‌ درست از واژگان به‏عمل آيد، رمز ايستادگي آموخته و بدانچه مي‏داند، عمل خواهد كرد، چراكه علم بدون عمل نزد ارادة برتر كمترين ارزشي ندارد. از عيسي مسيح نقل مي‏كنند كه:

"سـنـگـى را ديدم كه بر رويش نوشته بود: مرا برگردان؛ وقتى‏كه برگرداندم ديدم در اندرونش نوشته شده: كسى‏كه به دانسته‏ها و علومش عمل نمى‏كند، علم‏آموزيش به ضررش تمام مى‏شود و هرچه مى‏داند عليه او به‏كار گرفته خواهد شد."

رمز ايستادگي به عاشق، چگونه بودن در كوير زندگي را نشان مي‏دهد تا با توسل به فقر و عشق، حديث دلدادگي در بوم كوير ترسيم كرده،‌ مسير رفتن را در اعماق درياي وجود براي يافتن مرواريد هستي،‌ همچنان‏كه مردانه ايستاده است، طي كند.

او مي‏نويسد تا بر "راز" آگاهي يافته،‌ در كوير، مسير بيهودگي نرود و اميدوار و شاداب،‌ فردا را در چشمان خورشيد جستجو كند؛‌ بلكه مي‏خواهد بنويسد تا خورشيد را در مشت گرفته، سراسر وجودش را آفتابي كند تا رخسار همراهان خطوطش را سرخ و سبز و زنده نگه دارد.

نويسندة عاشق، قلم را در خدمت كرامت انسان‌‏ها قرار داده، از آن پرچم ايستادگي و مبارزه ساخته و مي‏خواهد تمامي انسان‏ها را به سرزمين علم و معرفت و ادب و هنر رهنمون كرده،‌ تا رمز و راز خلقت و بندگي را هويدا سازد.

راز خلقت، عبادت است[1]، اما قلم را افضل از عبادت دانسته‏اند و كسب علم را پر فضيلت‏تر از عبادت به‏حساب آورده‏اند كه اين همان رمز و راز خلقت است. رسول‏الله مي‏فرمايد:

"فضيلت علم نزد خداوند سبحان،‌ محبوب‏تر است از فضيلت عبادت"[2]  و  "برترى عالم بر عابد مانند برترى مهتاب است بر ستارگان در شب بدر."[3]

تمامي فضيلت علم، از قلم است كه پيام و سخن معشوق را بر صفحة كاغذ نقش مي‏بندد و دل‏هاي عاشق را اسير و دربند خود ساخته، اسرار بر محرمان درگاهش هويدا كرده و آدرس كوي يار را افشا مي‏كند.

آن‏كه براي عشق و عاشقي مي‏نويسد، رمز ايستادگي آموخته، از انديشة فقر و عشق، ابزار برنده‏اي براي سير و سلوك و حركت به‏سوي معشوق ساخته و اميدوار است كه با همان نشئه، از برهوت كوير زندگي به سلامت گذر كند. نشئة‏اي كه هرلحظه‏اش سرشار از ياد معشوق است و به تعبير قرآن، از ميان تمامي بندگان خدا، تنها صاحبان قلم از چنين خصوصيتي برخوردارند.[4] 

*

بنويس! بنويس! بنويس! اسطوره پايداري

تاريخ اي فصل روشن زين روزگاران تاري

بنويس ايثار جان بود، غوغاي پير و جوان بود

فرزند و زن خانمان بود، از بيش و كم هر چه داري

بنويس پرتاب سنگي حتي ز طفلي به بازي

بنويس خم كلنگي حتي ز پيري به ياري

بنويس قنداق نوزاد بر ريسمان تاب مي خورد

با روز با هفته با ماه بر بام بي انتظاري

نستوه نستوه مردا اين شير دل اين تكاور

بشكوه بشكوه مرگا اين از وطن پاسداري...- سيمين بهبهاني

(( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "فقر و عشق"))



[1] - و ما خلقت‏الجن والا نس الا ليعبدون

[2] - فضل العلم احب الى اللّه من فضل العبادة

[3] - فضل العالم على العابد كفضل القمر على سائر النجوم ليلة البدر

[4] - انما يخشى‏اللّه من عباده العلماء

 


 
comment نظرات ()

 
سفر
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٤
 

...........این‏همه وسوسه و تشویش در دنیایی که درازایش به‏اندازة یک چشم به‏هم‏زدن نمی‏رسد، از کجا سرچشمه می‏گیرند؟

در دهلیز قلب بنشینیم،

و زیباترین شعر زندگی را

با

سروشي از هفت آسمان معرفت؛

و آهنگ حركت ابرهاي دانايي؛

و نواي دل فرشتگان نگهبان نفْس؛

و صداي آبشار كوهستان‏هاي سبز و بلند اشراق؛

و وزش بادهاي عرفان در سرزمين شوق؛   

و آواز خاك در بيابان‏هاي تنها و نگران سكوت؛

و لرزش بال پرندگان عاشق در سرزمين شيدايي و جنون؛

و زمزمة‌ مرغان در دشتِ اشتياق؛

و پژواك نقش خيال در پردة واقعيت؛

و ترنم بازشدن گل سرخ در گل‏خانة‌ وجود؛

و آواي صخرة وجود در گوش زمان؛

و خروش درياي اميد و آرزو؛

و هياهوي دلهره‏آور جنگل‏هاي انبوه تنهايي؛

و سرود خون در رگ‏هاي وجود؛

و همهمة نيايش در سجادة‌ سجود؛

و اذان گلدسته‏هاي وجود؛

و تكبير لب‏هاي خشك در طواف كعبة يار؛

و موية ققنوس بر شبنم برگي از شاخة هستي؛

و ضربان نَفَس در جادة عشق‌؛

و سوز و گداز دل تمامي عاشقان منتظر؛

و شيهة امتداد سرخي سحر در يك روز جاري؛

‌ و چكچك چكاوك در چلة‌ نور افق؛

و تپش قلب سينه‏هاي سوخته؛

و طنين نگاه‏هاي منتظر؛

و

بسرائیم؛

آن‏گاه خواهیم دید که دنیا رنگ و بوی دیگری پیدا خواهد کرد و عشق از حجاب بیرون آمده، رخ می‏نماید.

باید از خود و حجاب خویش رهید تا عشق را دید.............

(( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "فقر و عشق"))

 


 
comment نظرات ()

 
فراق
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱
 

.........كلمات كه جاودانه شدند، باطن اشياء بر دل عاشق منتظر نقش مي‏بندد و سير سلوك از ظاهر به باطن، بخشي از رفتار عادي نويسندة عاشق مي‏شود.

آن‏جا كه عاشق منتظر به باطن برسد، ظاهر و پوسته‏اي ساده مي‏بيند و ميل رسيدن به باطن ديگري پيدا مي‏كند؛

و در فرايند سير و سلوكي دوباره، پوسته و ظاهري مي‏بيند تا باطن ديگري را طلب كند تا عاقبت در باطني كه خود پوستة ديگري باشد، فنا شده، ميل به بقا پيدا كند؛

و اين‏همه براي خلاصي از كوير زندگي و رهايي از تشنگي آنست كه تمامي لايه‏هاي تو در توي آن، پوسته و ظاهرند؛

عاشق منتظر مي‏داند تنها يار مي‏تواند درمان تشنگي و هجران باشد و خلاصي از سرگشتگي و فراق؛‌ يعني باطن را بايد در يار جستجو كرد.

"شنيده‌ام سخنی خوش که پير کنعان گفت

فراق يار نه آن می‌کند که بتوان گفت

حديث هول قيامت که گفت واعظ شهر

کنايتي‏ست که از روزگار هجران گفت

نشان يار سفرکرده از که پرسم باز

که هر چه گفت بريد صبا پريشان گفت"- حافظ

*

آن‏جا كه باطن در يار بر عاشق معلوم شود،‌ ميل به يكي‏شدن و ذوب‏شدن در معشوق پيدا شده و تا وقتي‏كه عاشق به نيستي و پوچي كامل نرسد و وجود خود را در يار خراب نكند؛‌ آرام نخواهد گرفت و آن‏قدر به رفتن و جوشش و سلوك ادامه خواهد داد تا ديگر نفْس و مني نباشد تا بخواهد او را نابود كند..........

(( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "فقر و عشق"))  


 
comment نظرات ()