راز

منتظر:‌ سوزناك‏تر از آتش پرومته
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٥
 

پیام شماره 318

 

یاران همراه!

 

هر کس گمشده‏ای دارد و به دنبال اوست که در پناهش آرام گیرد، خستگی از تن درکند و به آرامش برسد.

یکی سوار بر اسب نفس می‏شود و به تاخت، در سرزمین بیهودگی و سرگشتگی می‏راند؛ می‏تازد و می‏بازد تا عاقبت، پس از لختی در بیابانی برهوت و سخت، گم گشته و سرگردان بماند.

دیگری بر کرسی چوبین استدلال می‏کوبد و از زاویة تنگ لولة آزمایش و معادله‏های چندمجهولی، بر یافته‏هایش می‏نازد تا به آن‏جا رسد که بداند، هیچ نداند. آن یکی بر بام فلسفه و منطق جلوس کرده و متحیر است که چرا فرض حرکت در جوهر، موجب گم‏شدن متحرک می‏شود و چه‏چیز از کجا به کجا در حرکت است! و زمانی‏که می‏پندارد در فرآیند حرکت، نه تنها اعراض و احوال ظاهری اشیاء، بلکه تمامیت و تمامی اجزاء وجود آن‏ها در زوال و حدوث غوطه‏ورند و استمراراً و اتصالاً و دم به دم، نو می‏شوند، به ناگاه درمی‏یابد که آن‏چه موجود است، تنها حوادث‏ و ترتیب وجودی آن‏ها هستند و هر تغییری منبعث از نهاد شیئی و برخواسته از جوهر آنست و حرکت جهان یعنی حدوث تدریجی آن و حدوث تدریجی آن یعنی پدیدشدن آن در هر لحظه. و چون بدین جایگاه رسد، آنگاه در دل می‏شورد و می‏شوراند که: "نه در مسجد گذارندم که رندی

نه در میخانه کاین خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهی است

غریبم، سائلم، این ره کدامست؟"

قلیلی، عمری را بر "ایسم‏های" رؤیایی می‏گذارند و به تفکر در اومانیسم و کمونیسم و سوسیالیسم و مارکسیسم و نهیلیسم و اندیویدوآلیسم و کلکتویسم و رآلیسم و ماتریالیسم و ایده‏آلیسم و سیانتیسم و رویزیونیسم و سوسیال امپریالیسم و..... می‏نشینند و فلسفه و جهان‏بینی غیر از نگرش خود را برنمی‏تابند و بر عالم و آدم غیر از خود، برچسب‏های ناچسب مرتجع و منحرف می‏زنند و تنها راه خود را می‏کوبند و روشنفکرمآبانه و پرطمطراق و پرادعا، ژست آزادمنشی می‏گیرند و از گوشة عینک‏های ذره‏بینی‏شان که جلوتر از بینی‏شان را نمی‏توانند ببینند، گمگشته‏اشان را در لابلای کتاب‏های قطور یا اشعار مهیج جستجو می‏کنند و در آخر، چون هیچ در افکار امثال توماس هابز و جورج بركلي و ديويد هيوم و بیکن و دیدرو و هگل و ايمانوئل کانت و انگلس و مارکس و چارلز داروين و فویر باخ و هنري برگسن و مارتين هايدگر و برتراند راسل و الکسیس کارل و نيچه و هراکلیتوس و.... نمی‏یابند و راز خلقت و تکامل را نمی‏جویند، خود را در چنبره خطایی "استراتژیک- ایدئولوژیک" محصور می‏بینند و سرخورده و منزوی به گوشة تنهایی پناه برده و حداکثر، خاطرات می‏نویسند.

عده‏ای در قطار کالا و تجارت، سیر آفاق کرده، انبار بر انبار اضافه می‏کنند تا صندوقچه‏های طلا و ارز را به تالارهایی با سقف بلند و بانک‏هایی با اعتبار کران بدل کرده، اما در حسرت شبی‏ هستند تا راحت سر بر بالین گذاشته و خوابشان پریشان نباشد و نانی‏ در خون نزنند و آبی که زلال و پاک باشد تا حلقومشان را آتش نزده، معده‏ را نسوزاند.

و اما، او که "منتظر" است؛ نه یار دنیاست و نه دلبر علم و فلسفه؛ نه "فانون" می‏شناسد و نه "ماركس" و "کانت" و "راسل". نه در سودای تجارت است و نه در حسرت دنیا؛ ولی گرم‏تر و سوزناک‏تر از "آتش پرومته‏ای" است که سراسر پویایی و آگاهی و عشق و شور است و با گذشت قرن‏ها از پیام پیام‏آور راستین، منتظر فرزندش است که بسیاری از مکاتب، مژدة آمدنش را داده‏اند و عارفانه و عاشقانه می‏جوید و می‏پوید و می‏بوید و هم‏چنان منتظر است.  

تو را من عارفانه می‏جویم

تو را من عاشقانه می‏بویم

تو را من عالمانه می‏پویم

تو را من عامیانه می‏گویم:

عزیزم، دلبرم، تاج سرم

نیازم، سرورم، روح تنم

تو غایب از نظرها، در دلم حاضر

تو تنها دلخوشی، تنها هستي و زمزمه‏اي      

تو سرچشمه رويش‏ها،‌ آغاز شكفتن‏ها

تو پايان تماشايي،‌ آئينه دنيايي

تو شبنم خورشيدي،‌ گرماي زمستاني

تو سايه نورالله،‌ يك خلقت بي‏همتا

تو زمزمه بادي،‌ لطافت باراني

تو آرامش شب‏ها،‌ لبخند شكفتن‏ها

تو آغازي و پاياني،‌ از جنس رسالاتي

عزیزم، دلبرم، تاج سرم

پا نه بر فرق سرم

سر فداي قدمت

این‏چنین است که فلسفة انتظار؛ سراسر جوش و خروش و حرکت و امید به آینده‏‏ای روشن و فردایی بهتر است و کسی که منتظر است، گمشده‏اش را یافته و در انتظار آمدنش، خانة دنیا را از زشتی‏ها و پلیدی‏ها پاک کرده و خانة دل را یک‏پارچه صفا داده و اسباب آمدن "یار" را فراهم می‏کند. "منتظر"، تنها نیست و یار را همیشه و همه‏جا در کنارش دارد. اگر او را با چشم صورت نبیند، هر لحظه با "چشم دل" دیده و برایش زیباترین کلمات و واژه‏ها را با زبانی ساده و بی‏ریا و بی‏پیرایه می‏سراید، زبانی که نه فلسفه می‏داند، نه علم؛ نه حرف دنیا می‏زند، و نه از پیچیده‏ترین آراء و اندیشه‏ها اطلاعی دارد؛ اما دلنشین است و همه، آن‏را می‏فهمند و می‏‏دانند. "منتظر"، آرام است و به امید یار و دلبرش، عارف می‏شود، عاشق می‏شود، عامی می‏شود، هرچه "یار" بخواهد می‏شود: عاقل می‏شود، "مجنون" می‏شود، حماسه‏سازی می‏کند و.... تا یار را خوش آید. اگر کسی نشانی از "گمشده‏اش" بخواهد، باید آدرس از "مکتب انتظار" بگیرد و به‏راستی به‏جز این آدرس، ملجا و مأوا و مکان بهتری را برای یافتن "یار گمشده" می‏توان نشانی داد؟

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.

 


 
comment نظرات ()

 
نوروز: جشن زايش و آفرينش
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱
 

پیام شماره 315

 

یاران همراه!

 

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول والاحوال

حوّل حالنا الی احسن الحال

اسناد تاریخی نشان می‏دهند که حدود سال 2340 قبل از میلاد حضرت مسیح (ع)، ایرانیان در مراسمی که به "عید آکتیو" موسوم بود، به‏مدت دوازده روز آغاز بهار را جشن می‏گرفتند. ادبیات کهن پارسی، "عید نوروز" را به "جمشید" که در این روز تخت عظیمی ساخت و آن‏را در یک روز از کوه دماوند به بابل رساند، منصوب می‏کنند. پس از آن‏که جمشید به قلع و قمع ظالمان پرداخت و مردم را آسوده ساخت، بر آن تخت نشست و مردم به شکرانة این پیروزی بزرگ، چنین روزی را جشن گرفته و "نوروز" خواندند. مراسم نوروز با فرهنگ اسلامی آن‏چنان عجین گشته که جدایی این‏دو بسیار سخت است. نقل است که نوروز یادگار کیومرث بوده و او نخستین انسان روی زمین بود. بدین‏سان خلقت کیومرث (آدم) را نوروز نامیدند. در همین رابطه، علامه مجلسی در "سماء والعالم" از امام جعفر صادق (ع) روایت می‏کند که روز اول فروردین، روز آفرینش حضرت آدم است که روز مبارکی برای طلب حاجت، برآورده شدن آرزوها و شفای بیماری‏هاست. در روایات آمده است که حضرت ابراهیم (ع) در این روز علیه بتان قیام کرد و علامه مجلسی در کتاب "زادالمعاد" آورده است که رسول‏الله در چنین روزی به پیامبری مبعوث شد. نقل است که چون حضرت سلیمان بن داود، انگشتر خویش را گم کرد، از سلطنت خلع شد ولی پس از چهل روز، در اول فروردین انگشترش را پیدا کرده و سلطنت ازدست‏رفته را دوباره بازیافت، به‏همین مناسبت مردم ندا سر دادند که "نوروز آمد".

اساس نورور بر نوزایی طبیعت است که ملاکی برای احیای نيکی‌هــا و زيبـايی‏ها و محو پلیدی‏ها و زشتــی‌هــاست. به‏عبارت دیگر می‏توان گفت که نـوروز، جشن زايـش و آفـرينـيش طـبـيعت است که با خود خوبی و راستی و درستی و زیبایی و آرامش و صفا و محبت و دوست‏داشتن را به ارمغان می‏آورد. اما نيکی و زیبـايی پرورش‏دهندة هـنر، شعر و موسیقی است که رابطه میان انسـان و طـبـيعت را باقوام و استوار می‏کند، پس اغراق نیست اگر گفته شود در آئین و فرهنگ نوروزی، مؤلفه‏ها و عناصر هنر ازجمله شعر و ادبیات، پرورش یافته و در عالی‏ترین صورت، متجلی می‏شوند. نوروز جایگاه ویژه‏ای میان پارسی زبانان و ملت‏هایی که هنوز فرهنگ ایرانی را فراموش نکرده‏اند، از جمله: افعانستان، آذربایجان، تاجیکستان، ترکمنستان، ازبکستان، قرقیزستان، قزاقستان و بخش‏های کردنشین کشورهای ترکیه، عراق و سوریه  دارد و مردم در چنین روزی به شادی و پایکوبی و نیایش می‏پردازند، به‏علاوه خواندن قرآن، دعا و اشعار شاعران بزرگ از سنت‏های مرسوم تحویل سال نو است. شاعران بزرگی از جمله: حافظ، سعدی، فردوسی، منوچهری، مولوی، عنصری، فرخی، خیام، ابوریحان بیرونی و.... و شاعران هم‏عصر چون: پروین اعتصامی، اخوان ثالث، فریدون مشیری و.... اشعار زیبا و فراوانی در مدح نوروز سرائیده‏اند، بویژه گرفتن فال حافظ در این ایام میان ایرانیان رواج بسیاری دارد. ایرانیان هیچ‏گاه نوروز را بدون شعر و موسیقی برگزار نکرده‏اند و درواقع، بخش قابل توجهی از هنر پارسی زبانان، مرهون نوروز است.

ابـوريحـان بـيرونی، نوروز را نخـستين روز از فـروردين‏مـاه می‏داند و آن‏را روز نـو نـامیده چون پيـشانی سـال نـو است. فردوسی در شاهنامه می‏سراید:

به جمشید بر گوهر افشاندند         مرآن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فرودين               بر آسوده از رنج روي زمين

بزرگان به شادي بياراستند                        می و جام و رامشگران خواستند

چنين جشن فرخ از آن روزگار          به‏ما ماند از آن خسروان يادگار

فردوسی، نوروز را عید جمشید می‏نامد و بهترین‏ها و خوش‏ترین آرزوها را برای اهل زمین آرزو کرده و سستی و رنج و رخوت را با آمدن روزنو زوال‏پذیر می‏داند.

 

مولانا نیز در وصف نوروز می‏سراید:

آب زنید راه را هین که نگـار می‌رسد            مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد

راه دهید یار را آن مه ده چهار را                  کز رخ نــوربخش او نور نثار می‌رسد

 

حافظ، نوروز را حکمت و عبرتی برای انسان‏ها دانسته و می‏سراید:

زكوى يار مى‏آيد نسيم باد نوروزى       از اين باد ار مددخواهى چراغ دل برافروزى

سخن در پرده مى‏گويم چو گل از غنچه بيرون آى  كه بيش از پنج روزى نيست حكم مير نوروزى

 

سعدی، نوروز را در بهار به زیباترین صورت به تصویر کشانده و می‏گوید:

بامدادی که تفاوت نکند ليل و نهار                خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

صوفي، از صومعه گو خيمه بزن بر گلزار         که نه وقت است که در خانه بخُفتي بيکار

بلبلان، وقت گل آمد که بنالند از شوق          نه کم از بلبل مستي تو ، بنال‏ی هشيار

 

منوچهرى دامغانى شاعر سده پنجم هجرى با طبعی لطیف، نوروز را این‏چنین توصیف می‏کند:

آمده نوروز ماه با گل سورى به هم   باده سورى بگير، بر گل سورى بچم

نوروز روزگار مجدد كند همى           وز باغ خويش باغ ارم رد كند همى

 

فرخى سيستانى شاعر اواخر قرن چهارم و اوايل پنجم هجری، نوروز را با فرخندگی مى‏سرايد:

از اين فرخنده فروردين و خرم جشن نوروزى    نصيب خسرو عادل سعادت باد و پيروزى

عشق نو و يار نو و نوروز سرسال     فرخنده كناد ايزد بر مير من اين حال

 

خیام نیشابوری در وصف نوروز به زیباترین حالت، می‏سراید:

چون ابر به نوروز، رخ كاله بشست   برخيز و به جام باده كن عزم

اين سبزه كه امروز تماشاگه تست   فردا همه از خاك تو بر خواهد رست

بر چهره گل نسيم نوروز خوش است            در صحن چمن روى دل افروز خوش است

از دى كه گذشت هرچه گويى خوش نيست  خوش باش و ز دى مگو، كه امروز خوش است

 

و هاتف اصفهانی به زیبایی می‏گوید:

نسيم صبح عنبر بيز شد بر توده‏ي غبرا         زمين سبز نسرين خيز شد چون گنبد خضرا

ز فيض ابر آزاري زمين مرده شد زنده ز لطف باد نوروزي جهان پير شد برنا

 

در میان شاعران معاصر، پروین اعتصامی با طبعی حساس، می‏گوید:

سپيده دم، نسيمى روح پرور          وزيد و كرد گيتى را معنبر

تو پندارى ز فروردين و خرداد            به باغ و راغ بر پيغام آور

«مبارك باد» گويان، درفكندند           درختان را به تارگ، سبز چادر

 

ملک الشعري بهار در وصف بهار و نوروز می‏گوید:

نوبهار است، گل به بار است

ابر چشمم ژاله بار است

اين قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فکن در قفس اين آه آتشين

دست طبيعت گل عمر مرا مچين

           

و شاعر نامی و بلندآوازة معاصر، مهدی اخوان ثالث می‏سراید:

عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم

گردى نسترديم و غبارى نفشانديم

ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز

از بيدلى او ز در خانه برانديم

 

فریدون مشیری، اشعار فراوانی در وصف نوروز دارد، ازجمله:

بوی گل نرگس؟

- نه،

که بوی خوش عید است!

شو پنجره بگشا،

که نسیم است و نوید است.

رو، خار غم از دل بکن، ای دوست، که نوروز

هنگام درخشیدن گل‏های امید است.

 

به‏‏راستی، این‏همه شور و شیدایی که نثار نوروز شده و در وصف زیباترین ایام سال به‏کار رفته است، بی‏مثال و بی‏بدیل و بدیع است که نکته‏سنجان به رازهای پیدا و نهان آن آگاهی خواهند یافت. هرچند تمامی فصل‏ها از زیبایی منحصر به‏فردی برخوردار و یگانه‏اند و هرکدام دارای نکته‏ها و رمزهای فراوانی‏اند اما نوروز، فصل عشق است و دلبری و دلدادگی و زیبایی و نیکی و رستگاری و آزادگی که بهتر از آن، یزدان دادار کردگار نیافریده و به انسان و طبیعت هدیه نکرده است.

 

******

دل شور می‏زند عید را

سینه سرخ‏ها در انتظار جوانة درخت

بوی بهار پر شده در آبی آسمان شهر

زمان فریاد می‏زند تازگی را

 

بهار مزة طراوت می‏دهد

طعم حیات

زیر زبان شاخه‏های خوب‏‏آلودة درختان موج می‏‏‏زند

خاک هم بیدار شده

و بوی نمناکش بذر گل را

            به رقص درآورده است

 

چه غروری در دل شن‏ریزه‏ها

و چه لبخندی در چشم‏های آب

و چه سروری در صورت خزه‏‏های کنارة نهر کوچه باغ‏ها

و چه رقصی دارد بازشدن شکوفه‏های آویزان بر دیوارهای گلی

کوچه‏های تنگ

بهار را به خنده آورده

و سرما را خجل کرده

و توانش را گرفته است

 

بوی سنگ و بوی آب

بوی سبزه، بوی ماهی

بوی برگ و  بوی خاک

بوی آسمون آبی

بوی کوه و بوی قله

بوی دره، بوی غار تنهایی

بوی بارون، بوی نم

بوی سقف بارون‏زدة خونة خالی

بوی رفتن زمستون، بوی قلیون توی ایون

بوی گل‏های بهاری

جلوه‏ای‏ از شکفتن طبیعت

و نو شدن دل‏های غبارگرفتة سرمازده

تا بوی زندگی از ناودان دل‏‏ آسمان سرازیر شود

و ضرب آهنگ عشق از حنجرة پروانه‏ها

 

تا بوی بهار است

زندگی روان است

و عشق جاری است

در دل‏ها

و درختان شکوفه می‏دهند

و بنفشه‏ها باز می‏شوند

و یخ‏ها آب خواهند شد

            در دل‏ها

 

چه شورانگیز است

شنیدن صدای پای آمدن نوروز

            و شور‏زدن دل برای عید

و انتظار سینه سرخ‏ها برای جوانة درخت

بوی بهار پرشده در آبی آسمان شهر

زمان فریاد می‏زند تازگی را

 

همیشه سبز و آفتابی باشید


 
comment نظرات ()