پیام شماره 318
یاران همراه!
هر کس گمشدهای دارد و به دنبال اوست که در پناهش آرام گیرد، خستگی از تن درکند و به آرامش برسد.
یکی سوار بر اسب نفس میشود و به تاخت، در سرزمین بیهودگی و سرگشتگی میراند؛ میتازد و میبازد تا عاقبت، پس از لختی در بیابانی برهوت و سخت، گم گشته و سرگردان بماند.
دیگری بر کرسی چوبین استدلال میکوبد و از زاویة تنگ لولة آزمایش و معادلههای چندمجهولی، بر یافتههایش مینازد تا به آنجا رسد که بداند، هیچ نداند. آن یکی بر بام فلسفه و منطق جلوس کرده و متحیر است که چرا فرض حرکت در جوهر، موجب گمشدن متحرک میشود و چهچیز از کجا به کجا در حرکت است! و زمانیکه میپندارد در فرآیند حرکت، نه تنها اعراض و احوال ظاهری اشیاء، بلکه تمامیت و تمامی اجزاء وجود آنها در زوال و حدوث غوطهورند و استمراراً و اتصالاً و دم به دم، نو میشوند، به ناگاه درمییابد که آنچه موجود است، تنها حوادث و ترتیب وجودی آنها هستند و هر تغییری منبعث از نهاد شیئی و برخواسته از جوهر آنست و حرکت جهان یعنی حدوث تدریجی آن و حدوث تدریجی آن یعنی پدیدشدن آن در هر لحظه. و چون بدین جایگاه رسد، آنگاه در دل میشورد و میشوراند که: "نه در مسجد گذارندم که رندی
نه در میخانه کاین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است
غریبم، سائلم، این ره کدامست؟"
قلیلی، عمری را بر "ایسمهای" رؤیایی میگذارند و به تفکر در اومانیسم و کمونیسم و سوسیالیسم و مارکسیسم و نهیلیسم و اندیویدوآلیسم و کلکتویسم و رآلیسم و ماتریالیسم و ایدهآلیسم و سیانتیسم و رویزیونیسم و سوسیال امپریالیسم و..... مینشینند و فلسفه و جهانبینی غیر از نگرش خود را برنمیتابند و بر عالم و آدم غیر از خود، برچسبهای ناچسب مرتجع و منحرف میزنند و تنها راه خود را میکوبند و روشنفکرمآبانه و پرطمطراق و پرادعا، ژست آزادمنشی میگیرند و از گوشة عینکهای ذرهبینیشان که جلوتر از بینیشان را نمیتوانند ببینند، گمگشتهاشان را در لابلای کتابهای قطور یا اشعار مهیج جستجو میکنند و در آخر، چون هیچ در افکار امثال توماس هابز و جورج بركلي و ديويد هيوم و بیکن و دیدرو و هگل و ايمانوئل کانت و انگلس و مارکس و چارلز داروين و فویر باخ و هنري برگسن و مارتين هايدگر و برتراند راسل و الکسیس کارل و نيچه و هراکلیتوس و.... نمییابند و راز خلقت و تکامل را نمیجویند، خود را در چنبره خطایی "استراتژیک- ایدئولوژیک" محصور میبینند و سرخورده و منزوی به گوشة تنهایی پناه برده و حداکثر، خاطرات مینویسند.
عدهای در قطار کالا و تجارت، سیر آفاق کرده، انبار بر انبار اضافه میکنند تا صندوقچههای طلا و ارز را به تالارهایی با سقف بلند و بانکهایی با اعتبار کران بدل کرده، اما در حسرت شبی هستند تا راحت سر بر بالین گذاشته و خوابشان پریشان نباشد و نانی در خون نزنند و آبی که زلال و پاک باشد تا حلقومشان را آتش نزده، معده را نسوزاند.
و اما، او که "منتظر" است؛ نه یار دنیاست و نه دلبر علم و فلسفه؛ نه "فانون" میشناسد و نه "ماركس" و "کانت" و "راسل". نه در سودای تجارت است و نه در حسرت دنیا؛ ولی گرمتر و سوزناکتر از "آتش پرومتهای" است که سراسر پویایی و آگاهی و عشق و شور است و با گذشت قرنها از پیام پیامآور راستین، منتظر فرزندش است که بسیاری از مکاتب، مژدة آمدنش را دادهاند و عارفانه و عاشقانه میجوید و میپوید و میبوید و همچنان منتظر است.
تو را من عارفانه میجویم
تو را من عاشقانه میبویم
تو را من عالمانه میپویم
تو را من عامیانه میگویم:
عزیزم، دلبرم، تاج سرم
نیازم، سرورم، روح تنم
تو غایب از نظرها، در دلم حاضر
تو تنها دلخوشی، تنها هستي و زمزمهاي
تو سرچشمه رويشها، آغاز شكفتنها
تو پايان تماشايي، آئينه دنيايي
تو شبنم خورشيدي، گرماي زمستاني
تو سايه نورالله، يك خلقت بيهمتا
تو زمزمه بادي، لطافت باراني
تو آرامش شبها، لبخند شكفتنها
تو آغازي و پاياني، از جنس رسالاتي
عزیزم، دلبرم، تاج سرم
پا نه بر فرق سرم
سر فداي قدمت
اینچنین است که فلسفة انتظار؛ سراسر جوش و خروش و حرکت و امید به آیندهای روشن و فردایی بهتر است و کسی که منتظر است، گمشدهاش را یافته و در انتظار آمدنش، خانة دنیا را از زشتیها و پلیدیها پاک کرده و خانة دل را یکپارچه صفا داده و اسباب آمدن "یار" را فراهم میکند. "منتظر"، تنها نیست و یار را همیشه و همهجا در کنارش دارد. اگر او را با چشم صورت نبیند، هر لحظه با "چشم دل" دیده و برایش زیباترین کلمات و واژهها را با زبانی ساده و بیریا و بیپیرایه میسراید، زبانی که نه فلسفه میداند، نه علم؛ نه حرف دنیا میزند، و نه از پیچیدهترین آراء و اندیشهها اطلاعی دارد؛ اما دلنشین است و همه، آنرا میفهمند و میدانند. "منتظر"، آرام است و به امید یار و دلبرش، عارف میشود، عاشق میشود، عامی میشود، هرچه "یار" بخواهد میشود: عاقل میشود، "مجنون" میشود، حماسهسازی میکند و.... تا یار را خوش آید. اگر کسی نشانی از "گمشدهاش" بخواهد، باید آدرس از "مکتب انتظار" بگیرد و بهراستی بهجز این آدرس، ملجا و مأوا و مکان بهتری را برای یافتن "یار گمشده" میتوان نشانی داد؟
همیشه سبز و آفتابی باشید.
نظرات () پیام شماره 315
یاران همراه!
یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر الیل و النهار
یا محول الحول والاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال
اسناد تاریخی نشان میدهند که حدود سال 2340 قبل از میلاد حضرت مسیح (ع)، ایرانیان در مراسمی که به "عید آکتیو" موسوم بود، بهمدت دوازده روز آغاز بهار را جشن میگرفتند. ادبیات کهن پارسی، "عید نوروز" را به "جمشید" که در این روز تخت عظیمی ساخت و آنرا در یک روز از کوه دماوند به بابل رساند، منصوب میکنند. پس از آنکه جمشید به قلع و قمع ظالمان پرداخت و مردم را آسوده ساخت، بر آن تخت نشست و مردم به شکرانة این پیروزی بزرگ، چنین روزی را جشن گرفته و "نوروز" خواندند. مراسم نوروز با فرهنگ اسلامی آنچنان عجین گشته که جدایی ایندو بسیار سخت است. نقل است که نوروز یادگار کیومرث بوده و او نخستین انسان روی زمین بود. بدینسان خلقت کیومرث (آدم) را نوروز نامیدند. در همین رابطه، علامه مجلسی در "سماء والعالم" از امام جعفر صادق (ع) روایت میکند که روز اول فروردین، روز آفرینش حضرت آدم است که روز مبارکی برای طلب حاجت، برآورده شدن آرزوها و شفای بیماریهاست. در روایات آمده است که حضرت ابراهیم (ع) در این روز علیه بتان قیام کرد و علامه مجلسی در کتاب "زادالمعاد" آورده است که رسولالله در چنین روزی به پیامبری مبعوث شد. نقل است که چون حضرت سلیمان بن داود، انگشتر خویش را گم کرد، از سلطنت خلع شد ولی پس از چهل روز، در اول فروردین انگشترش را پیدا کرده و سلطنت ازدسترفته را دوباره بازیافت، بههمین مناسبت مردم ندا سر دادند که "نوروز آمد".
اساس نورور بر نوزایی طبیعت است که ملاکی برای احیای نيکیهــا و زيبـايیها و محو پلیدیها و زشتــیهــاست. بهعبارت دیگر میتوان گفت که نـوروز، جشن زايـش و آفـرينـيش طـبـيعت است که با خود خوبی و راستی و درستی و زیبایی و آرامش و صفا و محبت و دوستداشتن را به ارمغان میآورد. اما نيکی و زیبـايی پرورشدهندة هـنر، شعر و موسیقی است که رابطه میان انسـان و طـبـيعت را باقوام و استوار میکند، پس اغراق نیست اگر گفته شود در آئین و فرهنگ نوروزی، مؤلفهها و عناصر هنر ازجمله شعر و ادبیات، پرورش یافته و در عالیترین صورت، متجلی میشوند. نوروز جایگاه ویژهای میان پارسی زبانان و ملتهایی که هنوز فرهنگ ایرانی را فراموش نکردهاند، از جمله: افعانستان، آذربایجان، تاجیکستان، ترکمنستان، ازبکستان، قرقیزستان، قزاقستان و بخشهای کردنشین کشورهای ترکیه، عراق و سوریه دارد و مردم در چنین روزی به شادی و پایکوبی و نیایش میپردازند، بهعلاوه خواندن قرآن، دعا و اشعار شاعران بزرگ از سنتهای مرسوم تحویل سال نو است. شاعران بزرگی از جمله: حافظ، سعدی، فردوسی، منوچهری، مولوی، عنصری، فرخی، خیام، ابوریحان بیرونی و.... و شاعران همعصر چون: پروین اعتصامی، اخوان ثالث، فریدون مشیری و.... اشعار زیبا و فراوانی در مدح نوروز سرائیدهاند، بویژه گرفتن فال حافظ در این ایام میان ایرانیان رواج بسیاری دارد. ایرانیان هیچگاه نوروز را بدون شعر و موسیقی برگزار نکردهاند و درواقع، بخش قابل توجهی از هنر پارسی زبانان، مرهون نوروز است.
ابـوريحـان بـيرونی، نوروز را نخـستين روز از فـروردينمـاه میداند و آنرا روز نـو نـامیده چون پيـشانی سـال نـو است. فردوسی در شاهنامه میسراید:
به جمشید بر گوهر افشاندند مرآن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودين بر آسوده از رنج روي زمين
بزرگان به شادي بياراستند می و جام و رامشگران خواستند
چنين جشن فرخ از آن روزگار بهما ماند از آن خسروان يادگار
فردوسی، نوروز را عید جمشید مینامد و بهترینها و خوشترین آرزوها را برای اهل زمین آرزو کرده و سستی و رنج و رخوت را با آمدن روزنو زوالپذیر میداند.
مولانا نیز در وصف نوروز میسراید:
آب زنید راه را هین که نگـار میرسد مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد
راه دهید یار را آن مه ده چهار را کز رخ نــوربخش او نور نثار میرسد
حافظ، نوروز را حکمت و عبرتی برای انسانها دانسته و میسراید:
زكوى يار مىآيد نسيم باد نوروزى از اين باد ار مددخواهى چراغ دل برافروزى
سخن در پرده مىگويم چو گل از غنچه بيرون آى كه بيش از پنج روزى نيست حكم مير نوروزى
سعدی، نوروز را در بهار به زیباترین صورت به تصویر کشانده و میگوید:
بامدادی که تفاوت نکند ليل و نهار خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
صوفي، از صومعه گو خيمه بزن بر گلزار که نه وقت است که در خانه بخُفتي بيکار
بلبلان، وقت گل آمد که بنالند از شوق نه کم از بلبل مستي تو ، بنالی هشيار
منوچهرى دامغانى شاعر سده پنجم هجرى با طبعی لطیف، نوروز را اینچنین توصیف میکند:
آمده نوروز ماه با گل سورى به هم باده سورى بگير، بر گل سورى بچم
نوروز روزگار مجدد كند همى وز باغ خويش باغ ارم رد كند همى
فرخى سيستانى شاعر اواخر قرن چهارم و اوايل پنجم هجری، نوروز را با فرخندگی مىسرايد:
از اين فرخنده فروردين و خرم جشن نوروزى نصيب خسرو عادل سعادت باد و پيروزى
عشق نو و يار نو و نوروز سرسال فرخنده كناد ايزد بر مير من اين حال
خیام نیشابوری در وصف نوروز به زیباترین حالت، میسراید:
چون ابر به نوروز، رخ كاله بشست برخيز و به جام باده كن عزم
اين سبزه كه امروز تماشاگه تست فردا همه از خاك تو بر خواهد رست
بر چهره گل نسيم نوروز خوش است در صحن چمن روى دل افروز خوش است
از دى كه گذشت هرچه گويى خوش نيست خوش باش و ز دى مگو، كه امروز خوش است
و هاتف اصفهانی به زیبایی میگوید:
نسيم صبح عنبر بيز شد بر تودهي غبرا زمين سبز نسرين خيز شد چون گنبد خضرا
ز فيض ابر آزاري زمين مرده شد زنده ز لطف باد نوروزي جهان پير شد برنا
در میان شاعران معاصر، پروین اعتصامی با طبعی حساس، میگوید:
سپيده دم، نسيمى روح پرور وزيد و كرد گيتى را معنبر
تو پندارى ز فروردين و خرداد به باغ و راغ بر پيغام آور
«مبارك باد» گويان، درفكندند درختان را به تارگ، سبز چادر
ملک الشعري بهار در وصف بهار و نوروز میگوید:
نوبهار است، گل به بار است
ابر چشمم ژاله بار است
اين قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس اين آه آتشين
دست طبيعت گل عمر مرا مچين
و شاعر نامی و بلندآوازة معاصر، مهدی اخوان ثالث میسراید:
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم
گردى نسترديم و غبارى نفشانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلى او ز در خانه برانديم
فریدون مشیری، اشعار فراوانی در وصف نوروز دارد، ازجمله:
بوی گل نرگس؟
- نه،
که بوی خوش عید است!
شو پنجره بگشا،
که نسیم است و نوید است.
رو، خار غم از دل بکن، ای دوست، که نوروز
هنگام درخشیدن گلهای امید است.
بهراستی، اینهمه شور و شیدایی که نثار نوروز شده و در وصف زیباترین ایام سال بهکار رفته است، بیمثال و بیبدیل و بدیع است که نکتهسنجان به رازهای پیدا و نهان آن آگاهی خواهند یافت. هرچند تمامی فصلها از زیبایی منحصر بهفردی برخوردار و یگانهاند و هرکدام دارای نکتهها و رمزهای فراوانیاند اما نوروز، فصل عشق است و دلبری و دلدادگی و زیبایی و نیکی و رستگاری و آزادگی که بهتر از آن، یزدان دادار کردگار نیافریده و به انسان و طبیعت هدیه نکرده است.
******
دل شور میزند عید را
سینه سرخها در انتظار جوانة درخت
بوی بهار پر شده در آبی آسمان شهر
زمان فریاد میزند تازگی را
بهار مزة طراوت میدهد
طعم حیات
زیر زبان شاخههای خوبآلودة درختان موج میزند
خاک هم بیدار شده
و بوی نمناکش بذر گل را
به رقص درآورده است
چه غروری در دل شنریزهها
و چه لبخندی در چشمهای آب
و چه سروری در صورت خزههای کنارة نهر کوچه باغها
و چه رقصی دارد بازشدن شکوفههای آویزان بر دیوارهای گلی
کوچههای تنگ
بهار را به خنده آورده
و سرما را خجل کرده
و توانش را گرفته است
بوی سنگ و بوی آب
بوی سبزه، بوی ماهی
بوی برگ و بوی خاک
بوی آسمون آبی
بوی کوه و بوی قله
بوی دره، بوی غار تنهایی
بوی بارون، بوی نم
بوی سقف بارونزدة خونة خالی
بوی رفتن زمستون، بوی قلیون توی ایون
بوی گلهای بهاری
جلوهای از شکفتن طبیعت
و نو شدن دلهای غبارگرفتة سرمازده
تا بوی زندگی از ناودان دل آسمان سرازیر شود
و ضرب آهنگ عشق از حنجرة پروانهها
تا بوی بهار است
زندگی روان است
و عشق جاری است
در دلها
و درختان شکوفه میدهند
و بنفشهها باز میشوند
و یخها آب خواهند شد
در دلها
چه شورانگیز است
شنیدن صدای پای آمدن نوروز
و شورزدن دل برای عید
و انتظار سینه سرخها برای جوانة درخت
بوی بهار پرشده در آبی آسمان شهر
زمان فریاد میزند تازگی را
همیشه سبز و آفتابی باشید
نظرات ()