راز

زندگی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٧
 

پیام شمارة ۲۶۷

 

یاران همراه!

 

زندگی چیست؟ آیا برای همه، معنای یکسانی دارد؟ آیا همه آن‏را یک‏جور می‏فهمند، می‏بویند، می‏چشند، می‏بینند، لمس کرده و احساس می‏کنند؟ به‏طور حتم این‏چنین نیست. زندگی زورمداران، زورگویان، مستکبران و دیکتاتورها چگونه می‏تواند با زندگی عارفان، صالحان، عاشقان، مردان خدا و صلح‏دوستان یکی باشد؟ اصلاً زندگی انسان‏های عادی هم یک‏جور نیست و هیچ‏کس مثل دیگری زندگی نمی‏کند، حتی اگر شباهت‏های ظاهری داشته باشد، اما چون "دنیای" هرکس با دیگری متفاوت است، پس زندگی‏های متفاوتی تجربه می‏کنند. برای بعضی‏ها، زندگی گردش عقربکِ لحظه‏های عمری است که به‏سرعت یا آهستگی می‏گذرد، اما کنترلی بر آن ندارند و عاقبت، توشه‏ای اندک می‏گیرند یا بهره‏ای فراهم نمی‏کنند؛ یا داستان پرواز به ناکجاآبادی است که اتفاق می‏افتد، بدون تدبیر و خواستة پروازکننده‏ای که نمی‏داند کجا می‏رود و چرا می‏رود، تمامی عمر را در شک و تردید سپری می‏کند، فلسفة آمدنش را نمی‏داند، خودبین و خودمحوری را رمز موفقیت می‏داند ، نسبت به همه‏چیز و همه‏کس بدبین است و پیروزی و موفقیت خویش را در شکست و ناکامی دیگران جستجو می‏کند. بعضی‏ها از زندگی، قفسی از خاطره‏های رنگی و با هزارتویی الوان و پیچ در پیچ ساخته‏اند و تمامی عمر خود را در آن حبس کرده و با خاطره‏های تلخ و شیرینش، دلخوش یا ناخوش‏اند. برای عده‏ای زندگی تنها اشک شمعی است که در حضور پروانه و مهتاب ریخته می‏شود، سایه شبی است که در سحرگاهان در حضور خورشید خودنمایی می‏کند یا رنگ کم‏فروغ و زرد آفتاب در حضور مغرب است، رقص گلبرگی در حضور شبنم یا سعی سالکی است در حضور دل، تا توفیق بودن و درک حضور در کنار عشق را داشته باشند. برخی زندگی را خواب نرم شبدر در دشتی وسیع که پایانش ناپیداست، می‏بینند، یا برای عده‏ای دیگر، یادآور عطر خون گل سرخ در سرزمین شیدایی، عاشقی، شهادت و.....است. گروهی دیگر، شنیدن امواج خروشان دریا، سکوت دلربای کوهستان، آواز پرندگان قبل از طلوع آفتاب، شوق دیدار شقایق در دشت، بوئیدن یاس در کوچه‏باغ‏های زندگی یا حتی خواب سنگین نیلوفر در برکه‏ای تنها را تمامیت زندگی می‏دانند. زندگی هرچه می‏خواهد باشد، یک راه کوتاه حتی به درازای عمر، یک خواب سنگین به عمق شب تار، یک آه و تمنای سالک به بلندای بقا و فنا، یک عبادت به بلندای همت عابد، یک خروش به عظمت راه مجاهد، یک پیام به وسعت آزادی و آزادگی یا یک رؤیا به وسعت دل کودکی یتیم. اما، چه خوش و نیکوست که زندگی با هر تعبیر عارفانه، شاعرانه، فیلسوفانه، بدبینانه، دین‏باورانه، مادی‏گرایانه و...... همه‏چیز دارد و آن‏هایی خوش‏بخت‏ترند که باور کرده‏اند زندگی اگر گل دارد، خار هم باید داشته باشد، اگر لبخند دارد، اشک هم دارد، اگر شادی دارد، غم هم دارد، اگر پیروزی دارد، شکست هم درپی دارد، درواقع، هیچ زندگی‏ای بدون غم و غصه کامل نیست. زندگی را هرطور که می‏خواهیم و دوست داریم یا اعتقاد داریم، ببینیم، اما بدانیم که اگر بتوانیم در شرایط نامطلوب زندگی، خوبی‏ها و خوشی‏های آن‏را به‏یاد آوریم و واکنشی مطلوب و سازنده از خود نشان دهیم، آن‏گاه در مسیر انسانی کامل‏شدن گام نهاده‏ایم. اگر همیشه با شرایط دلبخواه مواجه باشیم و رفتار و کنش مناسب از خود نشان دهیم که هنر نکرده‏ایم، کنش مناسب ما در شرایط نامطلوب است که قدرشناسی ما را از زیبائی‏های زندگی به نمایش می‏گذارد و ما را نزد معبود عزیز می‏کند. اگر کسی بتواند این‏چنین زندگی کند، آن‏گاه مرگ خوبی هم به سراغش خواهد آمد و حتی از مرگ هم احساس شادمانی و رضایت خواهد کرد. مرگی ناخوشایند است که انسان، تنها بدی‏های زندگی را ببیند، اما برای کسی‏که همه چیز زندگی را یک‏جا پذیرفته و از "بودن" لذت می‏برد، درواقع سالک و مبارزی است که خود را برای رفتن آماده می‏کند و حتی چگونه رفتن را هم خودش انتخاب خواهد کرد. به‏قول دون خوان ماتیوس: " مرگ دردناک مرگی است که در بستر به سراغ انسان می آید. وقتی داری مبارزه می کنی، مرگ نه تنها دردی ندارد، که شادی آور هم خواهد بود."

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.

 


 
comment نظرات ()

 
حدیث نفس
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٥
 

پیام شمارة 266

 

امروز می‏خواهم تنها با تو سخن بگویم

تویی که سینه‏ات پر از حرف است

و می‏گویی احساسی فرح‏بخش است!

می‏بینم که زیر سقف آئینه‏ای احساست

چمباده زده‏ای و سرود عشق می‏خوانی.

چه آوای حزن‏انگیزی است!

راستی تقلید صدای کودکان یتیم گرسنه می‏کنی

یا می‏خواهی ضجة پرندة نیمه‏سوختة خرابه‏های دلت را

در حلقومت نقاشی کنی؟

می‏گویی، پنجرة احساست شکسته است

اما سری به خانه‏های یتیمان شهرت زده‏ای

و پنجره‏های غبارآلود دل‏هایشان را دیده‏ای؟

چقدر از خود می‏گویی

تو که مرکز عالم نیستی

اگر خلیفة خدا هم باشی

برای عشق چه کرده‏ای؟

می‏گویی

دیدگانت کم سو شده‏اند

و تنها بازماندة غرورت همین قلم فرسوده است

که با او نجوا می‏کنی!

حتماً منتظری حرف‏هایت

          بر دل‏های خسته، رنگین‏کمان بیاندازد

          یا دکان سیاست را کساد

          و بازار قاتلان را تعطیل کند!

چه اندیشة خودپسندانه‏ای داری.

چشم دلت را باز کن

و پشت دیوارهای دلت را ببین

آن‏جا که همه منتظر تکه آرامشی هستند

تا شاید شبی را یکی دو ساعت پلک بزنند!

آنجا خون و آتش، به رهروان هدیه می‏دهند

و امید، تنها باقیماندة سفره‏اشان.

آن‏جا خبری از مرگ نیست

و هرچه هست، تمامی زندگی است

در میان خون و آتش.

و تو با زندگی، شطرنج بازی می‏کنی

و شاه احساس ماه‏رویان را کیش می‏دهی!

و آن‏قدر در فکر به‏دست آوردن وزیری

که از صف محشر هم بازمانده‏ای!

نمی‏دانم چرا فکر می‏کنی در میان ازدحام کویر زندگیت

تنها نشسته‏ای و با خون رگهایت

قلم شکسته‏ات را آبیاری می‏کنی!

آیا سری به کوچه باغ‏های دل کودکان فلسطینی زده‏ای

تا تمامیت عشق و حرکت را

در چرخش گلولة سنگ‏هایشان ببینی

که تندتر از چرخش عالم است؟

آن‏ها هم انسان‏اند

هرچند سوژه‏هایی پرآوازه برای قلم تو

که پشت میز آرام و راحتت بنشینی

و برایشان شعر بگویی!

راستی دنیای خوبی نیست

و گویی تمامی حرف‏های قشنگ برای آزادی

تنها شعراند.

آیا می‏خواهی روزی را فریاد بزنی

که دیگر شاعر نباشی؟

سنگی از زمین بردار

و به حرف‏هایت پرتاب کن.

بند کفش‏هایت را محکم ببند

و در باغچة امید کودکان یتیم

رقصی عارفانه کن.

و در نزدیک‏ترین میدان شهرت

آن‏چنان بچرخ و بچرخ و بچرخ و بچرخ و بچرخ و بچرخ و بچرخ

          که چرخش عالم از تو عقب بیافتد.

هستی، بدون رقص با عشق

مات‏شدن تدریجی در صفحة شطرنج است

بیهودگی.

راستی، دنیا جای خوبی نیست

برای رقصیدن با عشق.

سفر باید کرد.

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.

 


 
comment نظرات ()

 
چشم دل
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٠
 

پیام شمارة ۲۶۴

 

یاران همراه!

 

به‏طور معمول، هرچه را با "چشم صورت" می‏بینیم، باور می‏کنیم، اما بسیاری از ما، قادر به "دیدن" حقیقتی که پشت واقعیت‏های دیده شده نهان‏ است، نیستیم. حقیقتی که اگر می‏توانستیم ببینیم، شاید نحوة نگرشمان نسبت به اطرافیان و جهان پیرامونی، به‏کلی تغییر می‏کرد. اگر آن‏چه را می‏بینیم، به‏پسندیم، راضی و خوشحال می‏شویم ولی اگر مطابق میلمان نباشد، خسته و نالان و محزون می‏شویم. بسیاری از بیماری‏های جسمی و روحی هم ناشی از دیدن واقعیت‏هائی است که با چشم سر مشاهده می‏کنیم. آیا هیچ‏گاه از خود سؤال کرده‏ایم چرا صفات رذیله‏ای چون حسرت، حسادت، دشمنی، بخل، ظن، نفرت، بدگمانی، خودپسندی و.... به سراغمان می‏آیند و با وجودی‏که می‏خواهیم از آن‏ها خلاصی یابیم، اما نمی‏توانیم و ممکن است ادامة حضور چنین صفاتی در درونمان، سبب افسردگی و سایر بیماری‏های روحی و روانی شود؟ چرا کمتر می‏توانیم زیبایی‏های پیرامون خود را حس کنیم و بیشتر، بدی‏ها را می‏بینیم؟ چرا از بودن کنار دیگران لذت کمتری می‏بریم و فاصله‏گرفتن را بر نزدیکی ترجیح می‏دهیم و سعی نمی‏کنیم از دنیای منحصر به‏فرد دیگران، حظٌِ وافی ببریم؟ چرا به‏طور معمول، عیب دیگران را می‏کاویم و حُسن و خوبی‏هایشان را نمی‏بینیم و به‏قول بانو پروین اعتصامی:

"از عیب خویش بی‏خبری             زین ره از خلق عیب می‏جویی؟"

چرا ناملایمات و مشکلات برایمان چون کوهی، سنگین جلوه می‏کنند و درصورت مواجه‏شدن با کمترین سختی، اصطلاحاً از کوره درمی‏رویم و عصبانی می‏شویم؟ چرا وقتی عزیزی را ازدست می‏دهیم، محزون و گریان می‏شویم و برای بعضی‏ها، زندگی طاقت‏فرسا یا بی‏معنی می‏شود؟ چرا نمی‏توانیم با خلوص به دیگران یاری رسانیم و به همه عشق بورزیم؟ و ده‏ها چرای دیگر. جواب را به‏طور یقین با "چشم صورت" نمی‏توانیم پیدا کنیم و اصلاً چشم صورت برای درک حقیقت و باطن اشیاء آفریده نشده است. مشکلات از آن‏جا شروع می‏شوند که "چشم دل" خاموش، کم‏سو یا بیمار است و به تعبیر قران: "گاهی چشم صورت كور نمی‏شود، ولی دل‏هايی كه در سينه‏هاست، كور می‏شوند." و اگر چشم دل کور شود، تمامی مشکلات یکی پس از دیگری نمایان می‏شوند و چون، چشم سر قادر به دیدن چشم دل نیست، از آن غافل می‏ماند و انسان در کویر تاریکی، سرگردان می‏شود. اگر چشم دل فاسد شود، تمامی اعمال انسانی فاسد و تباه می‏شود و اگر چشم دل شفا یابد، انسان قادر به دیدن نادیدنی‏ها می‏شود، حتی اگر چشم سر را از دست بدهد. به‏همین دلیل است که مولای متقیان اشاره می‏کند: نداشتن چشم سر آسان‏تر و قابل تحمل‏تر از نداشتن چشم دل است.

اما چشم دل را چگونه می‏توان دریافت و از آن بهره جست؟ بسیاری از انسان‏ها، خواسته یا ناخواسته، خود را مرکز عالم می‏پندارند و به‏جز میل و نیاز خویش، به کسی نمی‏اندیشند یا حتی اگر در فکر غیر هم باشند، آن‏را درجهت منافع شخصی حال یا آیندة خود، جستجو می‏کنند و حتی خدا و مقدسات را نیز تنها برای منافع خود می‏خواهند. این‏ها همان کسانی هستند که تنها با چشم سر می‏بینند و اکثرآً چشم دلشان بسته یا بیمار است. برای بازکردن و شفای چشم دل، باید خود را در عالم غرق کرد، تا روح آزاد شده و بخشی از عالم هستی شود. اگر هر فکر و عمل برای غیرخود و نیت؛ خواستن بهترین‏ها برای دیگران باشد؛ تا بلکه دیگران شاد و از غصه و سختی رها شوند، آن‏گاه همة عالم را بهشتی برین خواهیم یافت که خود با آرامش خیال، در آن زندگی می‏کنیم و با تمامی آگاهی از قول هاتف اصفهانی می‏شنویم که:

"چشم دل باز كن كه جان بينی             آن‏چه ناديدنی است، آن بينی

 گر به اقليم عشق، روى آرى               همة آفاق، گلستان بينى."

به‏تعبیر استاد شیخ رجبعلی خیاط: "تا انسان توجهش به غير خداست، نسبت به حقايق هستی نامحرم است و از باطن خلقت آگاه نيست. اگر كسی برای خدا كار كند، چشم دلش باز می‏‌شود." رهاکردن خود و به معبود وصل‏شدن، نهایت بندگی است و کسی‏که در طریق بندگی قدم گذارد، چشم دلش باز می‏شود، قادر به "دیدن" می‏شود، عاشق می‏شود، در معبود ذوب می‏شود و به تعبیر حضرت مولانا: 

"چشم باز و گوش باز اين عمی        در شگفت از چشم‏بندی خدا"

اگر چشم سر را با عطر اتصال به معبود و آب توبة رهاشدن از خود، شستشو دهیم، آن‏گاه چشم دلمان باز می‏شود و تمامی هجران‏ها و ناملایمات روزگار، به اندازة پرکاهی سنگینی نخواهند داشت، چراکه درخواهیم یافت، ورای هر سختی و حزنی، حقیقتی متعالی نهفته است که ما از درکش عاجز بودیم. شاید پنداشته شود، رهاکردن خود، کاری بس مشکل است و از عهدة هرکسی برنمی‏آید، اما با تمرین، ممارست و خواستن، کاملاً عملی و امکان‏پذیر است. باید رها شد، تا وصل شد. کسی‏که دربند روزگار و خویشتن گرفتار آمده است، هرگز توان دیدن ندارد و رستاخیز روحش را که همانا بازشدن چشم دل است، وجدان نخواهد کرد. کسی که رها نشود، همیشه دربند "بازی‏های روزگار" گرفتار می‏ماند که برایش هر روز طرح و نقشه‏ای جدید می‏کشد و او را تا آخر عمر به خود مشغول می‏دارد. آری، تمامی خوشی‏ها و ناخوشی‏ها، از ترفندهای هر روزة روزگارست که چشم سر را مغرور یا محزون می‏کند تا دائم انسان را سرگرم نگه دارد که چشم دلش باز نشود و از حقیقت هستی برای همیشه دور بماند. شوخی‏های دنیا را جدی بپندارد و دلخوش به آن‏ها شود. عمری سپری کند و حاصلش نامعلوم باشد. اما چشم دل که باز شد، تمامی حجاب‏ها به‏یکباره زایل می‏شوند و سِرٌ آمدن به دنیا را هویدا می‏سازد که همانا بندگی محض است و رها شدن از خویشتن، که شیرینی و لذتی تمام ناشدنی در آنست.    

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.


 
comment نظرات ()

 
جشن فطرت
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱
 

پیام شمارة ۲۶۱

 

یاران همراه!

 

....... و خورشید شکوفه کرد و گلبرگ‏هایش را با شبنم صبح‏گاهی در روز عید فطر بر سر و روی عاشقان پاچید. در چنین‏روز فرخنده‏ای، جشن فطرت برپا می‏شود و خداوند از "جام اوفى" به بندگانشان مى‏چشاند، مراتب عبودیت یکی پس از دیگری طی می‏شوند تا مقام "او ادنى" حاصل شود. روزیست که درآن، شادی‏ها به‏اوج می‏رسند، یک‏ماه حماسه و خروش و جدال نفس با تمنیات دنیا به سرانجام می‏رسد و مقرب‏ترین فرشتگان آستان الوهیت، عطری از بارگاهش را بر روان‏های تشنه می‏پاچند. روزیست که در آن، پرچم افتخار و پیروزی سالکان و عاشقان بر سفرة ضیافت الهی به اهتزاز درمی‏آید و در پرشکوه‏ترین و فرخنده‏ترین ایام عمر، نماز شکر و تحیت در فضایی به‏‏گستردگی تمامی آسمان و در دشتی به‏وسعت تمامی قلب‏های عاشقان روزه‏دار، برپا می‏شود تا همه دست‏ها را در قنوت عشق به‏سوی آسمان بلند کنند و یک‏صدا با سرور و شادمانی ندا سردهند که: "بارالها! به حق این روز که آن را براى مسلمانان عید و براى محمد(ص) ذخیره و شرافت و کرامت و فضیلت قرار دادی، از تو مى‏خواهیم که بر محمد و آل محمد، بهترین درودها را ارسال و مارا در هر خیر و برکتى وارد کنی که محمد و آل محمد را در آن وارد کردى! بارالها! در این روز فرخنده، ما را از هر سوء و بدى که محمد و آل محمد را از آن خارج کردی، خارج نما. پروردگارا! درود و صلوات تو بر محمد و آل محمد و از تو طلب می‏کنیم آن‏چه را که بندگان شایسته‏ات از تو خواستند؛ و به تو پناه مى‏بریم از آن‏چه بندگان خالصت به تو پناه بردند." در این روز، خورشید راه عشق را آب می‏زند و سبدهای بزرگی از شکوفه‏هایش را بر سرو روی نجواکنندگان نماز عید فرو می‏ریزد تا آن‏ها یک‏صدا آواز دلدادگی سر دهند و سرود شکر بخوانند تا بتوانند از سفرة الهی، نعمت "بندگی" را برداشت و عبودیت و سرسپردگی را با تمامی وجود، وجدان کنند. صدافسوس که یک‏ماه شیرین عاقبت به‏سر آمد، زمان به‏تندی باد در کویر دل‏های محزون و نالان و گریان گذشت و لحظه‏های با معبودبودن در سحرگاهان، به‏سرعتی فراتر از انتشار آگاهی در سرزمین تشنة عقل، سپری شد. لحظه‏هایی که تمامیت عشق و شیدایی را به‏تصویر می‏کشیدند، نهاد را لبریز از عطش بودن با "او" پر می‏کردند، جوانه‏های دلدادگی را در سفرة ضیافتش می‏شکفتند و رود بزرگ آفتاب را از دل خورشید، همراه با شکوفه‏های معطرش در دل‏های تشنه، جاری می‏کردند، چشم‏های منتظر را با روشنائی و سرور ضیافت می‏بخشیدند و سرانجام با حماسه‏ای باشکوه که فطرت آدمی را به میهمانی عشق می‏برد، با بازگشت به عهد فطرى "الست"، که روح و نفس و جسم آدمی را از هر آن‏چه رنگ تعلق دارد، رها و آزاد می‏کند. و صد شکر که امروز همه به میهمانی معبودشان دعوت شده‏اند تا بتوانند "روح خدا" را با سرانگشتان دلشان لمس کرده و با گل‏واژه‏های شکوفه‏های رود آفتاب، چهره‏های زمینی‏شان را آسمانی کنند و شاهد نزول مائده و روز بازگشت به پیروزی و پاکی و ایمان به خدا باشند. امروز روزی‏است‏‏که در آن به‏فرمودة شهید شب‏های قدر: "خداوند روزة بندگانش را می‏پذیرد و نمازشان را ستایش می‏کند" تا صفای باطنشان هویدا شود و برای همیشه نافرمانی و سرکشی از روانشان رخت بربندد تا "هر روز که درآن، نافرمانى معبود نشود، عید باشد." عاشقان در این روز خوشحالند که خدایشان از گناهانشان چشم پوشیده و بر عیب‏هایشان پرده کشیده و توبه‏اشان را پذیرفته و چنان است که توانسته‏اند حتی به اندازة یک نفس! به قرب الهى نزدیک شوند، که نزدیکی به معبود، دل‏های منتظران قرب را معطر می‏کند و معرفت حضور در پیشگاهش را فزونی می‏بخشد. در چنین روزی است‏که روزه‏گزاران به صفاى باطن دست می‏یابند و شخصیت واقعى خویش را پیدا می‏کنند و از عطر آسمانی، اندامشان را معطر کرده و لذت نداى خداى جل‏جلاله را در اعماق وجودشان جاری می‏کنند و درعوض، خداوند کریم و رحیم هم رنج گرسنگى و تشنگى و شب زنده‏دارى را از یاد آنان می‏برد تا آن‏ها بتوانند با شوق و شکر بلکه با وجد و سکر، ماه خدا را پیشواز کنند، در عبادات و سیر و سلوک و حرکت به‏طرف حق و خیر و لطف و تمنا و نیاز، از یکدیگر سبقت بگیرند و از اعماق وجودشان به نداى رب‏الارباب، لبیک گفته و با اشک شادی، همراه با سیدساجدین آواز سر دهند که: " پروردگارا بر محمد و آل محمد درود فرست و مصیبت ما را در این ماه جبران کن و روز فطر را بر ما عیدى مبارک و خجسته بگردان و آن را از بهترین روزهایى قرار ده که بر ما گذشته است، که در این روز بیشتر ما را مورد عفو قرار دهى و گناهانمان را بشویى و بر ما ببخشایى، گناهانى را که در پنهان و آشکارا انجام دادیم. بارالها! در این روز عید فطر، که براى مؤمنان روز عید و خوشحالى و براى مسلمانان روز اجتماع و گردهمایى است، از هر گناهى که مرتکب شده‏ایم و هر کار بدى که کرده‏ایم و هر نیت ناشایسته‏اى که در ضمیرمان نقش بسته است به سوى تو باز مى‏گردیم و توبه مى‏کنیم، توبه‏اى که در آن بازگشت به گناه هرگز نباشد و بازگشتى که در آن هرگز روى آوردن به معصیت نباشد. خداوندا! این عید را بر تمامی مؤمنان مبارک گردان و در این روز، ما را توفیق بازگشت به سوى خود و توبه از گناهان عطا فرما." آمین یا رب‏العالمین!

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.


 
comment نظرات ()