راز

برای دکتر شریعتی: شهادت دعوتی است به همه عصرها و همة نسل‏ها
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٩
 

 

پیام شماره ۲۱۵

 

یاران همراه!

 

امروز سالگرد معلم نواندیشان و مبارزین دوران، دکتر علی شریعتی است. سخن گفتن از او، برای من که بخش اعظمی از دوران نوجوانی و جوانی‏ام را با آثارش سپری کردم و تمامی گفتارش الگوئی برای چگونه فکر کردنم بود، نه‏تنها شیرین و جذاب است، بلکه سخت و دلهره‏آور می‏باشد، چراکه می‏ترسم در کلام؛ با کاستی روبه‏رو شوم و او را آن‏طور که شایسته است، نتوانم به تصویر گفتار مزین سازم. همیشه اعتقاد داشتم، "سه تیپ" الگو پیش روی انسان‏ها قرار دارند. دسته نخست کسانی هستند که اعمال، کردار و گفتارشان می‏توانند ((الگوئی حسن)) برای دیگران باشند تا مسیر را روشن نمایند و چراغی برای هدایت و تعالی شیفتگان گردند. دسته دوم، کسانی می‏باشند که با عالم لایتناهی در ارتباط هستند و نور هدایت را از منبع غیب می‏آورند تا کوران زمینی را در مسیر طریقت و تکامل، بینا و هشیار سازند. در این گروه نه‏تنها پیامبران و اولیای خدا جای می‏گیرند، بلکه تمامی کسانی‏که به گونه‏ای توانسته‏اند انسان را از عالم دنیا آزاد سازند و به عالمی برتر متصل نمایند، جایگاه ویژه‏ای باید برایشان قائل بود که این‏ها را ((الگوهای احسن)) می‏نامم. الگوی سوم، همانا ((اسوة حسنه)) هستند که شاید به‏جز ((ابراهیم)) پدر ادیان الهی و ((محمد)) خاتم ادیان الهی، نمونه‏های دیگری موجود نباشند. بسیار اندوهناک است وقتی مشاهده می‏شود برخی از جوانان، کسانی را الگوی خود قرار می‏دهند که در بی‏خبری مطلق به‏سر می‏برند و مسیری جز تاریکی و گمراهی را نمی‏توانند نشان دهند. می‏گویند یکی از روشنگران و اندیشمندان به اسكندر مقدونى می‏گوید: "آیا میدانی که تو غلام غلامان من هستى؟ اسكندر خشمگین می‏شود و از سخن فیلسوف سخت متعجب و آزرده خاطر می‏گردد. فیلسوف برای تسلی دل اسکندر ادامه می‏دهد: خشمگين مشو. تو غلام شهوت و غضب خود می‏باشی. زمانی‏که چيزى را طلب کنی، بى‏تابى؛ و وقتى هم از چيزى خشمناک شوى، باز هم بى‏تابى! آیا به نظر تو، چنین رفتاری بیش از بردگى در مقابل شهوت و غضب است؟ در حالى كه شهوت وغضب از غلامان من هستند." این‏چنین است که باید الگوئی را برگزید که از شهوت و غضب به‏دور باشد تا بتواند دنیائی برتر را به ارمغان آورد و مسیر بهتر زیستن را نشان دهد. به‏طور کلی، تمامی افراد و جوامع نیازمند اسوه و الگوهائی برای بهتر زیستن، نیکو تفکر کردن و صالح عمل نمودن هستند. آن‏ها می‏توانند الگوهای مناسب خود را از یکی از سه مجموعة فوق، انتخاب نمایند و خوشبختانه چنین الگوهائی به‏راحتی در دسترس همگان هستند، اگر اراده نمایند و تمنای حضور در محضرشان باشد. انسان همیشه به‏دنبال الگوئی است که دارای ویژگی‏های متمایز از اطرافیانش باشد، یعنی بتواند ضمن آن‏که آگاهی و بشارت و بینش و مسیر روشن و دیدباز را برایش به ارمغان می‏آورد؛ اکسیر عشق و محبت و دوستی و صلح و صفا و آرامش و روحی آرام و روانی والا را در زندگیش بپاشد. بنابراین کسی الگوی دیگران نمی‏شود، مگر آن‏که چنین خصلت‏ها و ویژگی‏هائی در او به کمال رسیده باشند.

زمانی‏که به زندگی و آثار دکتر شریعتی نظر می‏افکنیم، رگه‏های محکمی از ویژگی‏های مزبور را می‏توانیم در او مشاهده نمائیم و شاید به همین دلیل باشد که او توانست با فطرت و احساس و قلب و تعقل بسیاری از جوانان ارتباط برقرار سازد و طریقت آزادگی و آزادمنشی و چگونه انسانی کامل شدن را به آن‏ها بیاموزد. وقتی شریعتی را می‏بینم، او را پرنده‏ای شیفته و عاشق می‏یابم که در زمانه‏ای پرآشوب، یکه و تنها به دل صحرا می‏زند، تا همچون بلبلی خوش صدا در کنار بوستان گل‏هایش، ندای سرمستی و آزادگی سردهد و از خدایش می‏خواهد که چگونه زیستن را به او بیآموزد، که چگونه مردن را خود، خواهد آموخت. او ضمن آن‏که ابعاد متعالی اسلام راستین را به جوانان آموزش می‏داد و آن‏ها را نسبت به تحولات زمانه آگاه می‏ساخت، شورانگیزترین واژه‏ها را برای چگونه زیستن که در شهادت تجلی می‏یابد، انتخاب می‏نمود و در گوش زمانه می‏خواند: آن‏هائی که با انتخاب برترین الگوها، بهترین مسیر را برای زیستن برگزیدند، مرگی شهادت‏گونه دارند؛ چراکه اگر در راه اعتقادی والا، جان به جان‏آفرین تسلیم نمائی، به مشهد شهادت رسیده‏ای. کسی‏که با توسل به الگوهای برتر، راه خود را برای زیستن انتخاب می‏نماید، "زیستنی در جوهر دارد، نه در ذات؛ که زیستن در ذات مفهوم نیست، که آن بودن است؛ و شدن نیست." الگوی برتر به ما می‏موزد که فلسفه زندگی، ((شدن)) است و دائم از حالتی به حالتی برتر، تغییر یافتن؛ که برای ((بودن)) زیست کردن، همان مرده‏گی تدریجی و دردآوری است که بسیاری از انسان‏ها با آن دست یه گریبانند، از زندگی بیزارند و هدفی برای خود متصور نمی‏باشند. پس اگر برای ((شدن)) زیستن نمائیم، هرگونه که بمیریم، شهید هستیم و بدانیم که: "شهادت دعوتی است به همه عصرها و همة نسل‏ها" تا مسیر شدن را هموار نماید و عالم برتر را هویدا سازد. از زبان او می‏شنویم که: اگر "امروز برادر ما ((بودن)) ندارد، غمی نیست، چه او می‏زید؛ در خاطره‏ها زنده است؛ زیستنش در روان‏ها جاری است و فقط این بودنش هست که خالی است."

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.

 


 
comment نظرات ()

 
برای رامین جانبگلو: فیلسوف‏های واقعی، بوته گل سرخ را لگد نمی‏کنند.
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٤
 

 

پیام شماره ۲۱۲

 

یاران همراه!

 

امروز صبح آخرین صفحات کتاب "دنیای سوفی" نوشته "یوستاین گاردر" با ترجمه "کورش صفوی" (۱۳۷۹) را به هنگام مراجعت به دانشکده در ماشین مطالعه می‏کردم که به عبارات جالبی برخورد نمودم و تصمیم گرفتم پیرامون آن‏ها مطالبی را تزئین نمایم و تحریر ادامه مطلب "تهدیداتی که نظام را نشانه گرفته‏اند" را به روزهای آینده موکول کنم. کتاب مزبور را پنج سال پیش مطالعه کرده بودم ولی مطالعه مجدد آن برایم تازگی و طراوت دیگری را به‏همراه داشت. اعتقاد دارم که کتاب‏های خوب را باید چندین بار و در فواصل زمانی مختلف مطالعه کرد تا دنیاهای متفاوتی را که در کتاب نهفته‏اند، بلکه آشکار شوند و اسرارشان شاید هویدا گردند. مطالب کتاب مزبور از آن‏جهت برایم حائز اهمیت هستند که نگارش کتابی پیرامون همین موضوع را تحت عنوان: "سیر تفکر عصر جدید در اروپا" در سال ۱۳۶۶ به پایان رساندم و آن‏را از آمریکا به استاد "فخرالدین حجازی" که از دوستان قبل از انقلاب و یکی از مدیران ارشد "انتشارات بعثت" بود، ارسال نمودم که متعاقباً در سال ۱۳۶۸ توسط انتشارات مزبور به زیور طبع آراسته گردید. دو فصل نخست کتاب یادشده با عنوان جدید: "سیر تحول اندیشه و تفکر عصر جدید در اروپا" توسط "شرکت چاپ و انتشارات علمی" در سال ۱۳۷۰ تجدید چاپ مجدد گردید ولی متأسفانه نسخه‏ای از هیچ‏کدام در بازار یافت نمی‏شوند.

مدتهاست که می‏خواهم در مورد بازداشت و زندانی شدن استاد دانشگاه و فیلسوف معاصر، "رامین جهانبگلو" به جرم جاسوسی! مطالبی را به رشته تحریر درآورم؛ اما موضوع بازداشت وی آن‏قدر برایم تعجب‏آور بود که مترصد فرصتی می‏گشتم و امروز آن فرصت پیدا شد! شاید عباراتی را که از کتاب "دنیای سوفی" در "گیومه" نقل می‏نمایم، تمامیت بخشی از مطالبی باشند، که در ذهن نهفته دارم و امروز آن‏ها‏را در قالبی جدید می‏اندازم. نمی‏دانم شاید آن‏چه پیرامون ما می‏گذرد، تنها ((جشنی فلسفی)) باشد که ریشه در تاریخ دارد و امروز ما شاهد برخی از جلوه‏های آن هستیم! مجلسی که در گذشته پایان نیافت و بلکه همچنان ادامه‏اش در آینده و برای نسل‏های بعدی، قابل تکرار و بازگوئی هستند.

-"...ما در این‏جا در یک جشن فلسفی دور هم جمع شده‏ایم. به همین خاطر می‏خواهم درباره یک نکته فلسفی برای مهمانان عزیز صحبت کنم.....من و سوفی طی چند هفته گذشته، تحقیقات فلسفی مهمی انجام دادیم و اکنون فرصتی است تا من نتیجه کارمان را برایتان بازگو کنم. ما پیچیده‏ترین راز هستی‏مان را برای شما عزیزان فاش خواهیم کرد....پس از تحقیقات و بررسی‏های دقیق فلسفی که از فیلسوفان یونان باستان تا امروز را شامل می‏شود، ما به این نتیجه رسیدیم که در ((ذهن)) یک ((سرگرد)) زندگی می‏کنیم....."

شاید به همین دلیل باشد که "کارلوس کاستاندا" از قول "دون خوان ماتیوس" در کتاب "تعلیمات دون خوان" نجوا می‏کند: ((دنیا مستقیماً با حواس ما درک نمی‏شود، بلکه حایلی میان ماست. در واقع ما همیشه یک قدم از تجربه زمان حال خود عقب‏تریم. لذا ما همیشه آن‏چه را که احساس می‏کنیم، در حقیقت داریم به یاد می‏آوریم.)) بی‏اعتنائی به جلوه‏های دنیا و آزادمنشی برای اهل تفکر همان اندازه معتبر و واقعی است که برای دنیاپرستان جنون تلقی می‏گردد و اگر کسانی بخواهند اسراری را هویدا سازند، باید هزینه پرداخت کنند و در مقابل قدرت‏جویان پاسخگو باشند.

"((رئیس خزانه‏داری شهر)) که از عصبانیت سرخ شده بود، فریاد زد:"

-"این حرف‏ها جنون محض است. تمامش بی‏معنی است و بس..... هرکس سعی می‏کند وظیفه‏اش را به‏نحو احسن انجام دهد و علاوه بر این باید توجه داشته باشیم که در برابر هر چیز و هر کسی هم خود را بیمه کنیم؛ ولی یک دفعه بیکاره‏ای احمق از راه می‏رسد و با ادعاهای فلسفی مسخره‏اش، همه چیز را پوچ و بی‏اساس می‏سازد!"

حال به نظر شما در مقابل چنین فریادهائی باید چه گفت؟ همانی که ((آلبرتوی فیلسوف)) با تکان دادن سر می‏گوید؟

-"شما باید توجه داشته باشید که در برابر این شناخت فلسفی هیچ نوع بیمه‏ای پیش‏بینی نشده است...... ما نمی‏توانیم در برابر چیزی که هستی‏مان را تشکیل می‏دهد، خودمان را بیمه کنیم. آدم نمی‏تواند خودش را در برابر غروب آفتاب بیمه کند..... وقتی آدم بفهمد که فقط تصوری از ذهن کس دیگری است، بهترین کار سکوت است. دیگر حرفی برای گفتن نمی‏ماند. به‏هرحال تنها کاری که از دست من ساخته است، آموزش برخی نکات فلسفی به شماست. شماها به کمک فلسفه می‏توانید نسبت به جهان دیدی انتقادی به دست آورید. مهم‏تر از همه، این است که بتوانید در برابر ارزش‏های مورد نظر پدر و مادرهایتان نیز به تفکر بپردازید و نسبت به آن ارزش‏ها دیدی انتقادی داشته باشید...."

"((رئیس خزانه داری شهر)) هنوز ایستاده بود و با انگشتانش روی میز می‏زد:"

-"این مردک تبلیغات‏چی سیاسی می‏خواهد کاری کند تا آرا و عقاید سالمی را که ما، مدرسه و کلیسا به جوانانمان یاد می‏دهیم، از بین ببرد. اینان جوانانی هستند که در اصل، نسل آینده را می‏سازند و روزی خواهد رسید که این‏ها وارثان ما باشند. اگر این مرد مزاحم همین حالا مجلس ما را ترک نکند، من به وکیلم تلفن می‏کنم تا تکلیف ما را روشن کند."

اما فیلسوف آزادمنش در برابر این‏همه هیاهوی، به حرکت تاریخ و تغییرات نهفته در آن اشاره می‏کند و هنوز به روشنگری می‏پردازد و می‏گوید:

- "دنیا دایماً تغییر می‏کند. البته زیاد هم تعجبی ندارد." و از جوانان خواهد پرسید:

- "تعجب نمی‏کنی که برایت این تغییرات تعجبی ندارد؟"

جای افسوس است که بسیاری، همه تغییرات پیرامونی را می‏بینند و همچون گذشتگان، بی‏تفاوت از کنارشان عبور می‏کنند تا سنت تاریخ محفوظ بماند و نسلی دیگر هویدا گردد. اما آن‏هائی که می‏بینند و در برابر تغییرات احساس مسئولیت می‏کنند، اعتراض و مبارزه را پیشه می‏نمایند و در برابر ارزش‏های مورد نظر پدر و مادرها به تفکر می‏پردازند و نسبت به آن ارزش‏ها دیدی انتقادی ابراز می‏دارند تا دیگران را به هوش آرند و نسبت به تغییرات پیرامونی آگاه سازند. در تمامی ادوار تاریخ، برخی از والدین، بالخصوص مادران حساس، با نگرانی فرزندان خود را نظاره می‏کنند و نجوا می‏نمایند:

-"نه. این تظاهرکنندگان رفتار خشونت‏آمیزی ندارند. فقط خدا کند بوته‏های گل سرخ را لگد نکرده باشند. البته اصلاً سر درنمی‏آورم، تظاهرات؛ آن‏هم در یک کوچه دورافتاده و جلوی باغچه خانه ما چه اهمیتی می‏تواند داشته باشد و به چه درد می‏خورد؟....."

اما جوانان رشید این مرز و بوم که مام وطنشان را عزیزتر و شیرین‏تر از جان می‏دانند و حاضرند خون سرخشان را برای آبیاری بوته‏های گل سرخ وطن هدیه نمایند، با آرامش و متانت پاسخ خواهند داد:

-"این یک تظاهرات فلسفی است. فیلسوف‏های واقعی، بوته گل سرخ را لگد نمی‏کنند."

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.


 
comment نظرات ()

 
فاطمه (س)، درس زندگی و تمامیت عشق است.
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٠
 

 

پیام شماره 208

 

یاران همراه!

 

ایام ((فاطمیه اول)) به پایان رسید و در حالی‏که هنوز روزهای گرامیداشت یاد و خاطره و بزرگی حضرت فاطمه زهرا (س) را پیش رو داریم، امروز را به روایتی شهادت آن بانوی عالم دو جهان می‏دانند. در میان معصومین، شاید او یکی از معدود کسانی باشد که نه تاریخ تولد معلومی دارد و نه زمان وفات مشخصی! و این شاید سری باشد برای خردمندان که جلوه‏های فراوان در پی دارد تا بیندیشند و به بعض اسرار آگاه گردند. از فاطمه بسیار گفته‏اند و در مدح و عظمت او مطالب بسیاری سروده‏اند، اما نمی‏دانم که آیا باید فاطمه را با چنین صفاتی شناخت، یا بالعکس، تمامی صفات متعالی با خلقت فاطمه، قابل تفسیر و رؤیت شده‏اند؟ آیا فاطمه همان کسی است که رسول الله (ص) به او می‏گوید: "اى فاطمه! آيا خوشحال نيستى از اين‏كه سيّده بانوان دو جهان (دنيا و آخرت) و سيده زنان اين امت (اسلام) و سيّده بانوان مؤمنان هستى؟" این‏ها تعابیر شکوهمندی در توصیف فاطمه هستند، ولی آیا چنین تعابیری کافی هستند که ادعا شود تمامی انسان‏هائی که طی قرون و اعصار با سرگشتگی به دنبال گم‏شده خود می‏گردند، بالاخره او را یافته‏اند؟ آیا فاطمه همان کسی است که رسول الله در محبوبیت او ندا می‏دهد: "او نور ديده من، قلب من و روح من در كالبد من است. هر كس او را بيازارد، مرا آزرده است، و هر كس مرا آزار دهد، خداى سبحان را آزرده است؟" و فاطمه نیز در توصیف خود به خلیفه اول می‏گوید: "آيا از رسول الله (ص) نشنيده بوديد كه فرمود: رضايت فاطمه، رضايت من است و خشم فاطمه، خشم من. پس هر كس كه فاطمه را دوست بدارد، مرا دوست داشته است و هر كسى فاطمه را خشنود كند، مرا خشنود نموده است و هر كس فاطمه را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است؟" چراکه او از پدر گرامیش شنیده بود: "اى فاطمه! خداى عزّوجلّ با خشم تو به خشم خواهد آمد و با رضايت تو راضى خواهد شد." آیا به‏راستی فاطمه را باید این‏گونه شناخت، یا او را در صحنه‏های سیاسی _ اجتماعی و فرهنگی عصر خویش جستجو کرد؟ آیا چون فاطمه به مدت سه سال در تحمل رنج و آزار مسلمانان و تبعيد و محاصره خاندان رسول الله (ص) در شعب ابوطالب توسط قريش سهیم بود، باید او را گرامی داشت؟ یا این‏که چون او را "ام‏ابيها وام‏النّبى" می‏خوانند که همانا پاسدار رسالت بود و به دلیل همراهی مستمر وی با پدر گرامیش و تسكين آلام و رنج‏هاى رسول الله (ص) در مسافرت‏ها و غزوات از جمله وقوع جنگ احد و كشته شدن برخى از ياران نزديك پيامبر از جمله: حمزه، عموى آن حضرت و اندوه فراوان فاطمه در شهادت حمزه و دیگر یاران رسول الله و تحمل سختی‏های فراوان در هجرت از مكه به مدينه به‏همراه خاندان پدر و ساير مسلمانان، باید او را ارج نهاد؟ آیا باید فاطمه را برای مظلومیتش دوست داشت که غصب باغ فدک متعلق به فاطمه، مستمسکی برای آن بود؟ یا مظلومیت فاطمه به دلیل حمله مأموران حکومت وقت به خانه وی جهت شكستن تحصن طرفداران اهل بيت (ع) و اخراج اجبارى امیرالمؤمنین (ع) و بيعت اجباری ايشان با حکومت و امتناع فاطمه از اخراج اجبارى همسرش و بستن درِ خانه بر روى مأموران حكومتى بود؟ که به دنبال آن حرمت خاندان پيامبر اكرم (ص) از سوى مأموران حکومت شکسته شد و درِب خانه فاطمه را سوزاندند و پهلوى نحیف آن حضرت را به هنگام ورود اجبارى مأمورین به خانه و بردن امیرالمؤمنین به مسجد النبى (ص) برای بیعت، شکستند. فاطمه (س) در پى تهاجم وحشيانه مأموران حکومت و فشار میان ديوار و درب نيم‏سوز خانه‏اش، فرزندش محسن را سقط جنین نمود. آیا باید فاطمه را به دلیل این‏همه حرمان و مصیبت دوست داشت؟ یا اینکه باید فاطمه را به دلیل بیان حقایق و رسوایی زشتی‏های حکومت وقت که به مسجدالنبى (ص) می‏رود و با سخنرانى مستدل و اعتراض‏آميز خود به رفتارهاى نارواى حکومتیان، ضمن آن‏که نشان می‏دهد پشتیبان وحی رسول الله (ص) است و یاری صدیق و پایدار برای همسرش؛ درسی برای تمامی آزادگان جهان باقی می‏گذارد، تکریم نمود؟ آیا باید فاطمه را دوست داشت که او درس آزادی و آزادمنشی را به فرزندانش آموخت و مدرسه شهادت را با پرچم عشق تأسیس نمود تا حسین در کربلا و زینب در گلوگاه تاریخ فریاد آزادی را در گوش تاریخ به پژواک درآورند و مکتب جهاد و مبارزه علیه ظلم و ستم و نامردمی و ناحقی را برای همیشه در عمق تاریخ نهادینه نمایند؟ به‏راستی چرا باید فاطمه را عاشق بود و او را تا ابد در دل دوست داشت؟ آیا چون رسول الله (ص) درباره او فرموده است: "دخترم از اين جهت ((فاطمه)) ناميده شد كه خداوند او و دوستانش را از آتش جهنم رهايى بخشيده است؟" به‏راستی از فاطمه سخن گفتن، سخت است و در مورد صفات و خصائلش باید صفحات بسیاری را آذین بندی نمود. همه صفاتی را که در تک تک انسان‏های متعالی جستجو می‏نمائیم، یک‏جا در فاطمه جمع شده‏اند. او را با هیچ کس و هیچ چیز نمی‏توان مقایسه نمود، بلکه باید همه چیز و همه کس را بواسطه او شناخت. فاطمه ((انسان)) کاملی بود که خداوند متعال او را الگوئی متعالی برای تمامی آدمیان قرار داد تا هر کس با هر آئین و مسلکی، بتواند با الگوبرداری از منش و اندیشه فاطمه، به سوی متعالی شدن گام بردارد. فاطمه درس زندگی است و تمامیت عشق است. می‏خواهم بگویم که او را چون فرزند خدیجه (س) و دخت رسول الله و همسر امیرالمؤمنین و مادر امام حسن مجتبى (ع)، امام حسين (ع)، زينب كبرى (س) و ام‏كلثوم (س) بود، نباید شناخت. او را چون دلیری در میدان مبارزه در کنار مسلمانان بود، نباید شناخت. او را چون یار و حامی فقرا و تنگدستان و محرومان بود، نباید شناخت. او را چون رهبری مدبر برای امت رسول الله بود، نباید شناخت. او را چون ((ام‏ابيها وام‏النّبى)) بود، نباید شناخت. او را چون تمامیت محبت و دوستی و کرامت و بخشندگی و لطف بود، نباید شناخت. او را چون دارای خلق محمدی بود و یاس بوستان سرمدی؛ نباید شناخت. او را چون جلوه و پژواک نور و روشنائی عالم کائنات بود، نباید شناخت. او را چون تمامیت احساس و عاطفه و سرور و آرامش برای خانواده‏اش، بل برای تمامی انسان‏ها بود، نباید شناخت. او را چون زیباترین صورت و سیرت عالم را داشت، نباید شناخت. او را چون به گفته سلمان فارسی: رحمة للعالمین بود، نباید شناخت. او را چون تمامیت بندگی بود، نباید شناخت. این‏ها هرکدام می‏توانند صفاتی از یک انسان متعالی باشند، درحالی‏که فاطمه روح خدا در کالبد زمان است. فاطمه یک انسان خداگونه است. از فاطمه بسیار گفته‏اند و در مدح و عظمت او مطالب بسیاری سروده‏اند، اما نمی‏دانم که آیا باید فاطمه را با چنین صفاتی شناخت یا تمامی صفات متعالی تنها با فاطمه معنی پیدا می‏کنند و چون فاطمه در عالم خلقت آفریده شده است، چنین صفاتی قابل تفسیر و تأویل خواهند بود؟ تنها می‏توانم بگویم که فاطمه عین تمامی صفاتی است که باریتعالی همه آن‏ها را یک‏جا در ذات اقدس خود جمع نموده است.

همیشه سبز و آفتابی باشید.

 


 
comment نظرات ()

 
امام خمینی، مظهر شور و شادی‏ها و سرور بود.
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱۳
 

 

پیام شماره ۲۰۶

 

یاران همراه!

 

فردا سالروز رحلت امام خمینی (ره) و روز پس از آن، گرامیداشت قیام پانزده خرداد سال ۱۳۴۲ هجری شمسی است. دو مناسبتی که به‏طور شگفت‏انگیزی به‏دنبال هم آمده‏اند، به‏هم گره خورده‏اند و هرکدام می‏تواند تفسیری برای دیگری باشد. امام خمینی از پانزده خرداد طلوع کرد و غروب جسمانیش، روز قبل از آن بود؛ امٌا، دنبال هم آمدن این دو واقعه به‏صورتی تقدیر شده‏اند که قیام پانزده خرداد باید با حرکت جسمانی خمینی از دنیا به عالم برتر آغاز گردد و هرگونه تفسیری از نهضت مردمی ملت ایران علیه جور و ستم، باید با نام و یاد او آغاز گردد که این‏هم از شگفتی‏های تاریخ است! شاید تاریخ خواسته است به آزادگان یادآوری کند که طریقه آزادگی و آزادمنشی، حراست و پاسداری از اندیشه‏های امام خمینی است. مبارزی که به جز نیکبختی، آرامش، سربلندی، عزٌت و عظمت ایران و مسلمین، آرزوئی دیگر در سرنداشت؛ که چه شورانگیز آرزوئی است؛ آرزوی رهبر آزاده‏ای که امروز بسیاری از آزادگان و مصلحان جهان به نیکی از او یاد می‏نمایند و به تفسیر و ترجمه سخن او برای ملت‏های خود می‏پردازند تا بتوانند یک نظام سیاسی مبتنی بر قسط و اخلاق و معنویت بنا نهند. خمینی می‏خواست نظامی بر پایه قسط بنا نهاد و اخلاق و معنویت اسلامی را در تمامی شریان‏های آن، جاری سازد؛ امٌا هیچ‏گاه از اسلام، استفاده ابزاری نکرد و اگر سیاست را همراه دین می‏خواست، اما دین سیاست‏زده آرزو نمی‏کرد. او آرزو نداشت که اصول سیاست را با ((سلیقه‏های دینی)) تبیین نمایند، هرچند آن نظام سیاسی را جستجو می‏کرد که دین‏زده و دین‏گریز نباشد. او نمی‏خواست که رفتارهای مردان سیاست و دین در عرصه ملوٌن دیپلماسی، تفسیری از دین باشد که اشتباه در رفتار سیاسی به اشتباه اصول دین تفسیر گردد. او هرگز آرزو نداشت که سلیقه‏ و خواسته عده‏ای به‏نام دین و معنویت تعبیر گردد که از آن ابزاری برای رسیدن به ایده‏آل‏های خود بهره‏برداری نمایند. رفتار و کردار و گفتار او را طی تمامی سال‏های مبارزه بنگرید که او هرگز نمی‏خواست کسی را با زور و تهدید روانه بهشت نماید. او آزادگی و آزادمنشی توأم با اخلاق و معنویت را برای ملت خود جستجو می‏کرد و تحقق چنین آرزوئی را مستلزم مبارزه‏ای خستگی ناپذیر در ((نفس)) می‏دانست و چنین مبارزه‏ای را به‏خود فرد وامی‏گذاشت. بدین‏سان، خمینی را تنها یک آرمان‏گرا که به‏دنبال ایجاد مدینه‏ای فاضله- بدون حضور مردم- باشد، نمی‏شناسم که او را نیز یک واقع‏گرا می‏بینم که شناخت کامل نسبت به جهان پیرامونی و خلقیات مردم داشت. او مبارزی بود که نه‏تنها دنیا و روابط پیچیده مسلط بر آن‏را به‏خوبی می‏شناخت، بلکه ملت و جامعه خود را به‏درستی درک می‏نمود و بر همین اساس، توانست همه را با خود در جهت استقرار نظام ((جمهوری اسلامی)) هم‏آوا نماید و اعتماد قاطبه ملت، بالخصوص جوانان را به‏دست آورد که اگر هر نوع نظام سیاسی دیگری را هم ندا می‏داد، مردم لبیک می‏گفتند و در جهت استقرار آن جان‏فشانی می‏نمودند. بنابراین، چگونگی حرکت او و رابطه‏اش با مردم و خواسته‏های آنان، می‏تواند درسی برای بسیاری از مکاتب سیاسی باشد که امروزه در آکادمی‏های بزرگ جهانی تعلیم داده می‏شود. خمینی را نه‏تنها باید مظهر استقامت و مبارزه شناخت، که او نمادی از اخلاق، معنویت، صداقت و یکروئی بود و چنین ویژگی‏هائی را نه‏تنها برای تمامی ملت‏ها آرزو می‏کرد، بلکه می‏خواست از آن تدبیر و شاخصی برای سردمداران حکومتی – حداقل در کشور خود- بسازد. او آرزو می‏کرد به تربیت نسلی بپردازد که حرف و عملشان یکی باشد، که البته آرزوئی بس بزرگ و سخت است؛ که او نیز همان‏گونه می‏زیست که سخن می‏گفت و تناقض در رفتار و گفتار را برنمی‏تابید. برای او سیاست و مبارزه، عین زندگی بود و زندگی را با لطافت و شور تفسیر می‏کرد و پیروانش را در مکتب اشراق و عرفان آبدیده می‏نمود. یعنی، او همه چیز را به‏مثابه ((مبارزه)) تفسیر می‏کرد و تمامی توانش را در بهتر به ثمر رساندن آن معطوف می‏نمود؛ به‏همین دلیل بود که همیشه مسئولیت اعمال خویش را حتی در سخت‏ترین شرایط، می‏پذیرفت و با ((اقتدار)) تصمیم می‏گرفت و زیست می‏کرد و از مبارزه‏ای که در پیش گرفته بود، لذت می‏برد و همیشه احساس شادی می‏کرد؛ در سخت‏ترین شرایط مبارزه، هیچ‏گاه اثرات یأس و نومیدی در چهره و گفتارش هویدا نبود. بدین‏سان مبارزه از او نه‏تنها یک رهبر سیاسی ساخته بود، که همه او را یک سالک دینی و معنوی می‏شناختند؛ سالکی که از تمامی تمنیٌات غیرضرور خود را مبری می‏ساخت و این‏گونه بود که موفق به دیدن شگفتی‏هائی می‏شد و عوالمی را درک می‏نمود که خیلی‏ از مردان طریقت و رؤیت، از دیدن آن عاجز بودند. برای او مبارزه شادی‏آور بود، که زندگی را جز مبارزه تفسیر نمی‏نمود، حتی مرگ را نیز بخشی از مبارزه می‏دانست و مرگ را زمانی حزن‏انگیز می‏دانست که در بستر فرد بی‏انگیزه و دور از مبارزه، به سراغش بیآید، چراکه به‏هنگام مبارزه، مرگ نه‏تنها دردناک نیست که پیام‏آور افتخارات و شادی‏هاست که او نیز مظهر شور و شادی‏ها و سرور بود؛ او فریاد مرگ نبود که فریاد مبارزه برای یک زندگی آبرومند بود و او را فریاد تخاصم و درگیری نمی‏شناسند که نمادی از تعامل و درک جهانیان بود. مرگ جسمانی او روز قبل از سالروز پانزدهم خرداد، نمادی از تمامیت مبارزه اوست.

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.    

 


 
comment نظرات ()

 
از کوزه همان برون تراود که در اوست.
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٠
 

 

پیام شماره ۲۰۵

 

یاران همراه!

 

ایام قیام پانزده خرداد و رحلت حضرت امام خمینی (ره) است و بنابراین شایسته است که تا حدودی حال و هوای پیام‏های این روزها را با چنین مناسبت‏هائی وفق دهیم. بسیاری از نسل اول انقلاب انتظار داشتند که شاید پس از پیروزی انقلاب اسلامی، سرنوشت دیگری را برای خود و جامعه ایرانی رقم زنند و دنیای دیگری را برای خود سامان دهند. اما شاید امروز همان نسل به این اعتقاد رسیده باشد که اوضاع و احوال خودشان و سرنوشت انقلاب با افکاری که در ذهن داشتند و انتظارش را می‏کشیدند، فاصله زیادی پیدا کرده است. اگر چنین فرضیه‏ای قابل تبیین باشد، دلائل چنین تغییری در انتظارات را چگونه می‏توان توضیح داد؟ برای پاسخ به سئوال مزبور می‏توان موضوعات مختلفی را در ابعاد سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، تاریخی و.... مدٌ نظر قرار داد و پپرامون هرکدام تحقیق و تفحص نمود. اما پیام امروز، مسئله را از زاویه جدیدی مورد توجه قرار می‏دهد و به ابعاد روحی، روانی، شخصیتی و خلقیات خودمان انگشت اشاره می‏گذارد. شاید بتوان ادعا نمود که اگر طی تقریباً سه دهه گذشته، هنوز به ایده‏آل‏های خود نائل نیآمده‏ایم، باید ابتدا در عملکرد شخص خودمان غور و تفحص یا تجدیدنظر کنیم و سهم هرکداممان را در چگونگی تعامل با دیگران بررسی نمائیم. بدین ترتیب که باید آگاه باشیم که چگونگی رفتار ما با دیگران نه تنها زندگی خودمان را تحت تأثیر قرار خواهد داد، بلکه زندگی اطرافیان و حتی جامعه‏ای را که درآن زندگی می‏کنیم، متأثر خواهد نمود. اجازه دهید برای ارائه یک تحلیل علمی، ابتدا به طرح سئوالاتی در همین رابطه بپردازم و در ادامه به‏طور اجمال، برخی از مشاهدات خود را بیان نمایم. ابتدا باید پرسید: آیا مردم در فرآیند زندگی شخصی و مشارکت در مناظر جامعه، باید کنترل احساسات، عواطف و حالات روحی خود را به دست دیگران بسپارند و بدون تأمل و بررسی، دنباله‏روی خواسته‏های اطرافیان یا حتی رهبران سیاسی جامعه باشند؟ مشاهدات تاریخی نشان داده‏اند که اگر چنین رویه‏ای در جامعه‏ای نهادینه گردد، مردمی سست عنصر و بی‏اراده تربیت خواهند شد. این قبیل افراد نه تنها زندگی خصوصی خود را نمی‏توانند به‏درستی تدبیر نمایند، بلکه بازیچه‏ای در دست سیاسیون برای رسیدن به مقاصدشان خواهند بود. مصادیق زیادی را می‏توان از رفتار اجتماعی مردم در نهادهای خانواده و جامعه مطرح نمود. فی‏المثل اگر قرار باشد که عده‏ای در یک نظام حکومتی و به اراده آن رژیم، با مشت‏های گره کرده به خیابان‏ها بیآیند و همان گروه پس از تغییر رژیم سیاسی، با همان مشت‏های گره شده، اما این‏بار با شعارهایی متفاوت، رهبران سیاسی جدید را حمایت نمایند، معلوم می‏شود که اراده جامعه به‏طور مشخص برای ساختن جامعه‏ای با ساختارهای مشخص و ازپیش مطالعه شده، تبیین نشده است و مردم پس از مدتی نه‏تنها همان ناهنجاری‏های گذشته را تجربه خواهند نمود، بلکه به‏دلیل تغییر در انتظارات جامعه، بحران‏های روحی فراوانی را در چگونگی تعامل با نظام جدید تجربه خواهند کرد که نتیجه آن، شیوع گسترده بحران‏های عدیده (اجتماعی، تربیتی، سیاسی، اقتصادی و....)، خشونت در ابعاد مختلف، یا بی‏تفاوتی و بی‏قیدی عده کثیری از آحاد جامعه می‏شود. اصلاً قصد نداشتم که پیام امروز را این‏گونه تحریر نمایم و آن‏را با کلماتی سیاسی تزیین کنم؛ پس اجازه دهید که روند بحث را به نحوی تغییر دهم که موضوع مورد بررسی امروز، هنوز بر روی میز مطالعه باقی بماند و به طرح سئوالات بپردازم. آیا تا کنون به این نکته اندیشیده‏اید که اگر بتوانیم واکنش‏های شیمیائی جسم و روح خود را کنترل نمائیم، تصمیماتی که برای زندگی خود می‏گیریم، با انتظاراتمان همسوئی خواهد داشت؟ شاید فکر کنید که کار مشکلی می‏باشد، ولی مطمئن باشید با کمی ممارست و تمرین، شدنی است. آیا تا کنون به این ضرب‏المثل اصیل ایرانی فکر کرده‏ایم که می‏گوید ((از کوزه همان برون تراود که در اوست))؟ آیا تا کنون به سمومی که در ذهن و شخصیت و احساسات ما حاکم شده‏اند، فکر کرده‏ایم و درصدد شناسائی آنها بوده‏ایم؟ رابطه میان سموم شخصیتی با رفتار و افکار و گفتار ما چیست؟ آیا ما رفتار ناهنجار دیگران را در مقابل خودمان، چگونه پاسخ می‏دهیم؟ بالاخره این‏همه نگرانی و تشویش و دلهره و عصبانیت و خشم و نفرت و حسادت و کینه و انتقام جوئی و.... ما در جامعة قبل و پس از انقلاب، از کجا سرچشمه می‏گیرند؟ و آیا این‏ها منشأ افسردگی و عقب‏ماندگی جامعة ایرانی به‏حساب نمی‏آیند؟ بسیاری از مردم دوست دارند که مردم به آن‏ها توجه کنند و اجازه می‏دهند که دیگران احساساتشان را کنترل نمایند. غافل از آن‏که بسیاری از هیجانات روحی ما از قبیل عصبانیت و تشویش و دلهره و اندوه و نگرانی‏ها، از همین‏جا سرچشمه می‏گیرند. ما بدون در نظر گرفتن این‏که عقیده‏امان درباره زندگی خودمان مهمتر از عقیدة دیگران است، شخصیت سالم خود را با انبوهی از سموم، آلوده می‏سازیم و مسئولیت خود در مقابل احساساتمان را به دست آن سموم می‏سپاریم و اجازه می‏دهیم که این سموم ما را به هر طرف که می‏خواهند بکشانند. بنابراین به محض روبه‏روشدن با یک ناهنجاری، افکار منفی از خود ساطع می‏نمائیم و اصطلاحاً مقابله به‏مثل می‏کنیم. روزی از عالمی که با عصبانیت و دشنام کسی روبه‏رو شده بود، پرسیدند که چرا وی مقابله به‏مثل نمی‏کند و در عوض، با لبخند به ذکر خدا می‏پردازد و برای آن مرد طلب مغفرت می‏نماید؟ آن عالم به سادگی در جواب می‏گوید که چیزی بیش از آن بلد نیست! یعنی، ((از کوزه همان برون تراود که در اوست)). انسان، بازتاب رفتار و افکار و احساسات خویش است. یعنی همان‏طور که اگر اناری را بفشارند، عصارة آن ((آب انگور)) نخواهد بود، بلکه فقط ((آب انار)) است؛ عصارة هر کس نیز در ((زمان واحد))، افکار و اعمال و گفتار و احساسات وی خواهد بود. البته تفاوت انسان با انار در این‏است که عصارة انار، همیشه ((آب انار)) است ولی انسان‏ها می‏توانند با تربیت صحیح و تغییر نگرش خود، در افکار و اعمال و گفتار و احساسات خود تغییر ایجاد نمایند. یعنی انسان می‏تواند به جای افکار منفی، از خود افکار مثبت بروز دهد و زندگی خود و اطرافیانش را دگرگون سازد. بنابراین باید بدانیم که واکنش‏های شیمیائی جسم و روح هرکس، دست خود اوست. انسانی که از خود انرژی مثبت بروز می‏دهد، همیشه شاداب و در سلامتی جسمی و روحی به سر می‏برد. برعکس، انسانی که به طور دائم، از خود انرژی منفی ساطع می‏کند، نه تنها مضطرب، بدون برنامه، مردٌد، خشمگین و افسرده و پرخاشگر است و با انبوهی از بیماری‏های روحی دست و پنجه نرم می‏کند، بلکه از انواع و اقسام بیماری‏های جسمی نیز در رنج و عذاب است. برطرف کردن سمومی که جسم انسان را آلوده می‏سازند به مراتب راحت‏تر از سمومی است که شخصیت و افکار انسان را آلوده می‏کنند. نکته حیرت آور این‏است که سموم جسمانی را باید از طریق پزشک و دارو برطرف نمود، اما زوال سمومی که در افکار ما ریشه دوانیده‏اند، به دست خود ما صورت می‏گیرد و عوامل دیگر تنها حکم واسطه‏ای را دارند که ما خود بتوانیم بر افکار خود چیره شویم و سموم آن‏را زایل نمائیم. مطالعات علمی نشان داده‏اند که به دنبال آن، بسیاری از بیماری‏های جسمی نیز، خود به خود برطرف خواهند شد. بنابراین منشأ شادی و موفقیت در زندگی خصوصی و اجتماعی، خود ما هستیم و منشأ افسردگی و عقب‏ماندگی نیز، خودمائیم. نظام سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جامعه نیز از چنین قاعده‏ای مستثنی نخواهد بود. پس برای آن‏که اوضاع و احوال خود و سرنوشت انقلابمان را با افکاری که از ابتدا در ذهن داشتیم و انتظارش را می‏کشیدیم، منطبق نمائیم، باید در عملکرد و جنبه‏های روانی خودمان غور و تفحص یا تجدیدنظر کنیم.

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.

 


 
comment نظرات ()

 
روح پدرم شاد که می‏گفت به ((استاد))، فرزند مرا عشق بیآموز و دگر هیچ!
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۳
 

پیام شماره ۲۰۰

 

یاران همراه!

 

آیا تا کنون به این نکته اندیشیده‏ایم که هر آن‏چه در طول روز و بلکه در تمامی ایام زندگانیمان از خود بروز می‏دهیم، نه‏تنها آینده ما را می‏سازد، بلکه دیگران را نیز تحت تأثیر قرار خواهد داد؟ خیلی‏ها فکر می‏کنند تنها طرز نگاه ما به اطرافیان و چگونگی گفتار و اعمالمان دیگران را تحت تأثیر قرار می‏دهد که البته کاملاً درست است، ولی هیچ می‏دانید آن‏چه‏که در بارة کسی در دل نهفته دارید و به‏دلائلی از آشکار شدن آن پرهیز می‏کنید، او را متأثر می‏کند و رفتار و احساس او را نسبت به شما تغییر خواهد داد؟ آگر چنین فرضیه‏ای درست باشد، پس باید ابتدا از ((دل)) شروع کرد و روان را پاک و شفاف و زلال نمود و بذر عشق را در آن آبیاری نمود. اکنون که این عبارات را برای شما می‏نویسم یاد این قطعه افتادم که با پاکی می‏سراید: "روح پدرم شاد که می‏گفت به ((استاد))       فرزند مرا عشق بیآموز و دگر هیچ!" آیا کلماتی یا عباراتی زیباتر از آن سراغ دارید؟ آری، تنها ((عشق)) است که می‏تواند روان ما را از ناپاکی‏ها پاک نماید و از ما یک انسان کامل بسازد. همیشه آرزو می‏کردم که چه خوب می‏شد سرنوشت انقلاب ایران با عشق و صلح و دوستی گره می‏خورد و تعلیمات فرهنگی در جامعه بر پایه چنین تفکری استوار می‏گشت تا همه آحاد جامعه با روانی پاک و زلال، ((خویشتن پرستی)) را رها می‏کردند و ((نوعدوستی)) را جایگزین می‏نمودند. به‏راستی انقلاب اسلامی در ایران زمانی می‏توانست ادعای موفقیت و پیروزی نماید تا بر دل‏ها چیره شود و تمامی انسان‏ها را فارغ از ترس و ارعاب یا صدور بخش‏نامه و مقررات؛ به‏سوی پاکی‏ها و فضائل انسانی سوق دهد. حتی در سایه عشق است که یقین به دین حاصل می‏گردد و به‏راستی اگر عشق نباشد، یقین به معشوق چگونه می‏تواند بدست آید و طریقه معرفت با چه تدبیری مهیا می‏گردد. عشق است که دین را در قلب آدمیان پایدار می‏کند و از آن‏ها موحدانی واقعی می‏سازد تا در طریق عشق و معرفت، نوعدوستی را آویزه افکار خود نمایند. به همین سبب است که گفته‏اند: "معشوق همه ناز باشد نه راز"؛ چون رازی در میان نیست که عشق حقیقتی آشکار است که ناز می‏طلبد، چراکه باید ناز معشوق را خرید و در راه ((او)) جان داد. تنها در مکتب عشق است که خودشناسی حاصل می‏شود و انسان خود را باور می‏کند. کسانی‏که از خود گریزانند، از دیگران نیز دوری می‏کنند چون با عشق بیگانه‏اند. انسان بی عشق، انسان تنهاست، چراکه در خلوتگاه عشق، جائی و راهی برای تنهائی نیست. ترویج و اشاعه چنین اندیشه‏ای، در نهان و آشکار می‏آموزد که همه انسان‏ها تنی واحد از یک پیکره هستند و تنها در سایه ((عشق)) است که می‏توانند زندگی توأم با آرامش و شادمانی و نشاط را تجربه نمایند؛ چراکه دل آدمی تنها به یاد عشق آرام می‏گیرد، اضطراب و دلهره و ترس از دیگران را زایل می‏سازد و عشق و محبت به انسان‏ها را در دل نهادیته می‏کند. مکتب عشق می‏آموزد که اگر نوعدوستی به دیگران از باب انتظار دریافت پاداش باشد، نه تنها سودی به‏دست نمی‏آید، بلکه ممکن است که اصل سرمایه و تمامی زحمات نیز از دست بروند. من خود این موضوع را بارها در شرایط مختلف تجربه کرده‏ام و شیرینی احساس خدمت به دیگران را بدون انتظار دریافت پاداش، هرگز فراموش نمی‏کنم. درهمه حال معتقد بودم که لبخند و نگاه محبت آمیزم به دوستان و اطرافیانم، برایم شادی و سرور به همراه می‏آورد و متقابلاً، احترام و محبت آن‏ها را نسبت به خود کاملاً احساس می‏کنم. همیشه از این‏که روزی یک حرف یا یک نگاهم به رنجش کسی بیانجامد، بر خود می‏لرزم چرا که می‏دانم در اندک زمانی، کسی پیدا خواهد شد تا دل مرا برنجاند. هرگاه با دیگران به احترام و محبت رفتار کنیم، آرامش و شادمانی نصیب خودمان می‏شود و هرزمان دیگران را با نیکی یاد کنیم، نیکبختی به سراغمان خواهد آمد. بدانیم که شادمانی و آرامش بهترین و مؤثرترین داروی تمامی بیماری‏هاست و آن تنها در محبت و عشق به دیگران نهفته است. "کورتیس هاپکینز" به زیبائی می‏گوید: " عشق و محبت به دیگران همچون مغناطیسی عمل می‏نماید که همة مواهب در عالم هستی را به سوی شما می‏کشاند."  آری دوستان! دنیا دار مکافات است. زندگی روزمره ما بازتاب عملکرد و تفکر و نگاهمان است! باید بدانیم که هر چه از خود ارسال می‏کنیم در یک مدار بسته‏ای دوباره به خودمان بازخواهد گشت. آگاه باشیم که تمامیت رفتار، پندار، گفتار و حتی احساس ما در این جهان گردون ثبت خواهد شد و ما قطعاً دوباره همه آن‏ها را مشاهده و دریافت خواهیم نمود. مکتب عشق به ما می‏آموزد که دیگران را از خود بیشتر دوست داشته باشیم و شادی و سرور و موفقیت و آرامش دیگران را بخشی از زندگی خودمان به‏حساب آوریم. بیآئید همگی تصویر چنین دنیای زیبائی را در دل خود نقاشی کنیم.

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.

 


 
comment نظرات ()

 
چرا شعر و موسیقی امروز طراوت گذشته را ندارد؟
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۳
 

پیام شماره 198

 

یاران همراه!

 

یکی از آرزوهای من و شاید هر نویسنده‏ای این باشد که خوانندگان از نوشته‏هائی که می‏خوانند نه‏تنها برایشان قابل استفاده باشد، بلکه لذت هم ببرند. این موضوع البته تنها به آثار مکتوب خلاصه نمی‏شود، بلکه بسیاری از آثار هنری را نیز دربرمی‏گیرد؛ نقاشی، سینما و تئأتر و البته موسیقی هم شامل چنین ادعائی می‏شوند؛ در این‏صورت است که مخاطب وقتی با اثری روبه‏رو می‏شود خود را بخشی از آن می‏بیند و با تمامی اجزاء و قطعات اثر جلو می‏رود. عالم می‏شود، جاهل می‏شود، می‏خندد، می‏گرید، شاد می‏شود، محزون می‏گردد، اخم می‏کند، چهره‏اش باز می‏شود، عصبانی می‏شود، آرامش پیدا می‏کند، روحیه انقلابی می‏گیرد، بی‏تفاوت و دلسرد می‏شود و تمامی حالات و موقعیت‏هائی که در اثر هنرمندی تعبیه گردیده است و او می‏خواهد آن‏را به مخاطب خود منتقل نماید. هر اثر، مخاطبان مخصوص به‏خود را بالاخره می‏یابد، اما آن دسته از آثاری که بتوانند دربرگیرنده تمامی حالات روحی و خواسته‏های پنهان و پیدای مردمان باشند، از مخاطبان بیشتری برخوردار می‏گردند. باید دانست که هیچ اثری به‏خودی خود مقدس نیست، بلکه مخاطب به آن تقدس می‏بخشد اگر با آن همراه باشد و اجزاء آن‏را بخشی از حالات و خواسته‏های خود به‏حساب آورد. صاحب اثر نیز علاوه بر بکارگیری تمامی تجارب و تخصص خود در ابداع، خلق و آفرینش اثر، به‏طور یقین از حالات روحی خود بهره می‏گیرد، ضمن آن‏که شرایط اجتماعی- فرهنگی و سیاسی زمانی که در آن زیست می‏نماید، در اثر متجلٌی می‏گردد. برخی از آثار هنری با شدت بیشتری از ویژگی‏های فوق برخوردارند که شاید برخی از نمونه‏های بارز آن شعر و موسیقی باشد. شعر و موسیقی رابطه انسان را با جهان پیرامونی و حالات روحی خودش برقرار می‏سازند؛ تغییر ذائقه و جهان‏بینی انسان را در زمانی که در آن زیست می‏کند، هویدا می‏کنند، می‏خواهند او را با دنیائی بهتر و کاملتر آشنا سازند، ضمن آن‏که تمامی زیبائی‏ها، بدی‏ها، ملایمات و ناملایمات و ناهنجاری‏های زمانه را نیز آشکار می‏سازند. به همین دلیل است که شعر و موسیقی در هر دوره، از ویژگی‏های منحصر به‏فردی برخوردار است، ضمن آن‏که شاید رگه‏هائی از تجلٌیات گذشتگان را نیز با خود یدک بکشد. موسیقی نسل پس از انقلاب را با دوران قبل از آن مقایسه نمائید. موسیقی قبل از انقلاب دربرگیرنده حس و طراوتی بود که در آثار امروزی کمتر مشاهده می‏شود؛ حس و طراوتی که روحی شاد، امیدوار و بانشاط را متجلٌی می‏ساخت و امید به فردائی بهتر و روشن‏تر را مطالبه می‏کرد. "الهه ناز" که اندوهی در شعر و ترانه داشت، اما شور و نشاط و امیدی به شنونده می‏داد و هنوز که هنوز است، می‏دهد که وصف‏ناپذیر است. اما شعر و موسیقی امروز فریاد سرگردانی، بی‏تفاوتی، اندوه، ناامیدی، جنگ، تنش، درگیری و تخاصم، التهاب جامعه و آشوب فکری نسل امروز جامعه را شاید تداعی نماید. نانبشته، این‏گونه مقرر شده است که شعر و موسیقی یا باید جنبه حماسی داشته باشد یا به نوحه سرائی و مرثیه خوانی بپردازد. در واقع، صاحب اثر شعر و موسیقی ذهنیات خود را به جامعه منتقل می‏سازد، ذهنیاتی که مملو از اندوه و خشم است یا بازتابی از شرایط موجود در جامعه می‏باشد. از طرفی دیگر، برخی از هنرمندان در واکنش به وضعیت موجود و به تأسی از گذشتگان، تنها سعی کرده‏اند که آثار پیشینیان را به تقلید بنشینند تا شاید طراوت از دست رفته دوباره حاصل گردد. ((غوغای ستارگان)) "پروین" را خواننده "مرد" امروزی می‏خواند و قصد اجرای آن‏را با سبکی نوین دارد، یا آثار مرحوم تجویدی،  بنان، ادیب ، قوامی، بدیع زاده، رفیعی، تاج اصفهانی، وزیری، شهیدی، محمودی خوانساری، ضرابی، روح‏بخش و دیگران را تقلیدی دوباره می‏کنند تا شاید نور امیدی پیدا شود؛ خوانندگان صدا و سیما هم حماسی خوان شده‏اند و تنها ردیف نت‏ها را بدون هیچ احساس و شوری پشت سرهم قرار می‏دهند و هیچ آفرینش بدیعی در آثارشان متجلٌی نمی‏گردد. استاد شجریان و یکی – دو نفر دیگر هم از نسل گذشته باقی مانده‏اند که ملجأ ناامیدان از وضعیت موجود شده‏اند. به‏راستی کجایند آن دستگاه‏های ماهور و همایون و چهارمضراب که هوش از سر شنونده می‏بردند و تمامی خستگی و اندوه را برایش زایل می‏ساختند؟ آن دسته از خوانندگان مورد پسند جوانان که خارج نشین یا باری به‏هرجهت در کشور سکنی گزیده‏اند و جاز یا پاپ می‏خوانند، اما اگر فریاد نزنند، نوحه‏سرائی می‏کنند و بسیاری از ترانه‏سرایان مطرح گذشته، متأسفانه به جرگه خوانندگان لس- آنجلسی پیوسته‏اند و کثیری به ابتذال کشیده شدند. می‏دانم که این جملات بسیار اندوهناک هستند و یاران همراهم که عادت کرده‏اند برایشان آواز امید و عشق و محبت بخوانم، امروز با عباراتی متفاوت مواجه شده‏اند؛ ولی اگر واقعیت داشته باشند، برای نسل آینده بسیار ترسناک خواهد بود و باید برای آن چاره‏اندیشی کرد‏. هنرمندان نسل قدیم، یکی پس از دیگری می‏روند و تنها یاد و خاطره‏ای – و بلکه اثری- از آن‏ها باقی می‏ماند، ولی نسل امروز و آینده را چگونه می‏توان تدبیر نمود و جهت داد؟   به‏راستی چرا وضعیت این‏چنین است و چرا دیگر مخاطب از آن‏چه می‏بیند و می‏شنود، حظ وافر نمی‏برد؟

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.      

 

 


 
comment نظرات ()