راز

وظيفه انديشمندان در دهه فجر انقلاب
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٩
 

پیام شمارة 301

 

یاران همراه!

 

28 سال پیش ‏که خبر فرار شاه از تمامی خبرگزاری‏های جهان در 26 دی‏ماه 1357 باشگفتی مخابره شد و کمتر از یک‏ماه بعد، امام خمینی (ره) برای ساختن جامعه‏ای نوین و ازبین بردن مظاهر ظلم و استبداد و خفقان و سانسور و بی‏عدالتی نظام پیشین، در 12 بهمن‏ماه با عنایت پرودگار پا به عرصة وطن نهاد، شکوفة آزادی و امید به فردایی بهتر در دل‏ قاطبة ملت ایران جوانه کرد، چراکه قرار بود ریشه‏های هفت اصل ایمان، رفاه، آزادی، وطن‏دوستی، عدالت، مشارکت و عشق در 22 بهمن‏ماه آبیاری شده و در آینده‏ای نه‏چندان دور در جامعه نهادینه شوند. ایام دهة فجر انقلاب است و در تمامی سال‏های پس از پیروزی انقلاب اسلامی، از ویژگی‏ها و خاطرات و حماسه‏ها و رشادت‏ها و ایثار و ازخودگذشتگی‏ها و شهامت‏ها و شهادت‏های آن ایام حرف‏های فراوان به‏میان رفته و تحلیل‏های مختلفی ارائه شده، به‏گونه‏ای که ممکن است تکرار را در لابلای بسیاری از آن‏ها حس و مشاهده کرد. این‏گونه هم باید باشد چراکه هر کشور روز مخصوص و ملی‏ای دارد که به جشن بنشیند، از خاطراتش بگوید و اصول و شعارها و آمال و خواسته‏های ملت را واگوید تا شاید اگر انحراف‏هایی از مسیر اولیه به‏چشم آیند، تدبیر شوند. در چنین ایامی اندیشمندان و پیروان راستین انقلاب اسلامی ضرورت دارد با تیزبینی و هوشیاری، تفکر و تأمل نمایند که آیا شکوفة آزادی و امید به فردایی بهتر به‏بار نشسته و آیا هیچ‏کدام از اصول ایمان، رفاه، آزادی، وطن‏دوستی، عدالت، مشارکت و عشق در جامعه تحقق یافته‏اند؟

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.

 


 
comment نظرات ()

 
حديث قلم
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٥
 

پیام شماره 300

یاران همراه!

امروز تولد وبلاگ است. 15 بهمن 1382کار نوشتن را اینجا شروع کردم و به لطف و شکر باریتعالی هم‏چنان ادامه دارد، هرچند دائم وسواسم برای نوشتن بیشتر و سخت‏تر می‏شود و نمی‏خواهم نوشته‏هایم تکراری و دم‏دستی شوند و به‏همین دلیل بارها تصمیم به ننوشتن کرده‏ام تا از نوشتن تکراری بهتر باشد!

انتخاب موضوعی قابل تأمل و گلچین تک‏تک واژه‏های مرتبط و تأثیرگذار از اقیانوس بیکران و لایتناهی کلمات، کار هنرمندانه‏ای می‏طلبد که اگر با عالم غیرمادی گره نخورد، بر روح که از جنس ماده نیست، نخواهد نشست که راز ماندگاری بسیاری از آثار برجسته در همین نکتة ظریف است. کلماتی ماندگارند که مرغ باغ ملکوت باشند و از عالم بالا تابلوی ذهن را نقاشی کنند تا بتوانند ماندگارترین مفاهیم و عبارات را خلق کرده، احوال زمینیان را آشکار سازند و راز دل‏های خسته، درمانده، کاوش‏گر، جستجوگر، پرسشگر و پرستندة زمینی را هویدا کنند. وقتی کار نگارش شروع می‏شود و کلمات از ذهن بر صفحه نقش می‏بندند، دنیای درونی نویسنده بر مخاطبانش آشکار شده، پنجرة افکارش باز می‏شود و نسیمی که از ذهن و روح و قلب و روان و افکار نویسنده برمی‏خیزد، صورت رهگذران آشنا یا اتفاقی را نوازش داده و همگرایی فکری و روحی نویسنده و مخاطبانش را تقویت می‏کند. درواقع، نوشتة هر نویسنده‏ای می‏تواند آینة تمام‏نمایی از افکار و افعال و کردار زمینی‏اش باشد و اگر کار نگارش استمرار یابد، پنجرة افکار او، فراخ‏تر و شفاف‏تر خواهد شد و رهگذران بیشتری از زیر قاب آن عبور خواهند کرد، آشنایان خواهند ماند و رهگذران اتفاقی نیز به جرگة آشنایان خواهند پیوست. کمتر نویسنده‏ای پیدا می‏شود که برای همیشه به خود دروغ گفته، پنجره‏ای غیرواقعی و تصنعی از اندیشه‏هایش بسازد تا تنها رهگذران را خوشایند و سلیقه و خواسته‏های آن‏ها را جوابگو باشد. نویسندگان بزرگی که آثاری ماندگار از خود برجای گذاشته‏اند با ندای دل و آوای عشق دست به قلم برده‏اند و ذکر خوبان را بر لب داشته‏اند و افکار قدسی بر مغز و دل گذرانده‏اند و مخاطبان آن‏ها همیشه در انتظار بازشدن دوباره پنجرة چنین افکاری بوده‏اند و اگر گه‏گاه دیربه‏دیر باز می‏شود، مدت‏ها در سایة قاب پنجره به انتظار شیرینی می‏نشینند تا پنجره دوباره باز شده و نوری از پشت پنجره بر ارواح منتظران بتابد، نوری که بتواند ارواح منتظر را جلا داده به آرامش برساند یا التهاب اذهان جستجوگر و پرسش‏گر را التیام بخشد. نویسنده می‏داند که عشق را باید نوشت، فقر را باید گفت و چون تمامی زندگی مملو از عشق و فقر است، پس نویسنده‏ای موفق و تواناست که بتواند این‏دو را به‏روشنی به تصویر بکشاند و مخاطبانش را در دنیای فقر و عشق صفای روح و روان دهد.

عشق را باید نوشت

فقر را باید گفت

پنجرة روح را

با نسیم سحری

          پاک کنیم

تا خورشید ضمیر

روشن شود

و کتاب دل عاشق را

با حریری از گل اقاقیا

مرطوب کنیم

زندگی را شاید

بازنویسی باید کرد

تا عشق را جور دیگر دید

بازکن پنجره را

کلمات

هوای تازه می‏خواهند

و کتاب زندگی

          منتظر است

تا زیر قاب پنجرة عشق

          نوشته شود

و با فقر تفسیر

مشق فقر و عشق

حدیث تکراری قلم است

و سوگند به قلم

که حدیث جاودانگی‏ست.

همیشه سبز و آفتابی باشید.

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
تابلوی دلدادگی: آخر شهید ما را به حجلة شهادت می‏برند!
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱۱
 

پیام شمارة 299

 

یاران همراه!

 

در تمامی مکاتب الهی و بشری، به‏طور معمول روزی، ایامی، حادثه‏ای یا مناسبتی مهم و منحصر به‏فرد را برای بزرگداشت و تکریم و به‏یادآوردن یا تأکید بر برخی از اصول، معارف، ارزش‏ها یا نکات و زوایای ظریف و مهم و احیاناَ پوشیدة آن مکتب یا ایدئولوژی اختصاص می‏دهند تا مخاطبان را به "تفکر" و تأمل عمیق در اهمیتِ پیدایی نکات موردنظر وادارند. "عاشورا" یکی از همین روزهای بسیار مهم و تأثیرگذار و سرنوشت‏ساز در مکتب اسلام است که وسعت نگرش مفاهیم و تأثیرگذاری آن به‏حدی رسیده که حتی برای غیرمسلمانان آزاداندیش و ظلم‏ستیز از جایگاه ویژه‏ای برخوردار و درواقع، از ابعاد جهانی برخوردار شده است. در چنین ایامی یک‏بار دیگر عاشقان راه آزادی و آزادمنشی، جان و رمق تازه‏ای گرفته و بر پیمان ظلم‏ستیزی و آزاداندیشی مهر تازه‏ای می‏زنند تا حرکت آزادی‏خواهی، باطراوت و زنده و پویا در مسیر درست باقی مانده و دچار انحراف و کژروی نشود. "محرم" که تمامی عظمت خود را در عاشورا بازمی‏یابد، دو جریان "حق" و "باطل" را در صحنة زمین و زمان به نمایش می‏گذارد. یاران حق با دردست‏داشتن پرچم خونین شهادت و عدالت‏خواهی و حق‏طلبی و ظلم‏ستیزی در مقابل سپاه انبوه و پرزرق‏وبرق باطل ایستاده‏اند تا حقانیت راه خود را با سلاح ایمان و آگاهی و شناخت و ایثار و شهامت و شهادت و گواه خون، بر پیشانی تاریخ حک کنند. در این‏روز، "امام" به‏مثابه الگو و راهنما و هادی و چراغ راه آزادی‏خواهان و ظلم‏ستیزان، همة موجودیتش را به‏میدان گسیل می‏دارد تا پیروانش با تأسی از او، مسیر مبارزه را آماده و هموار سازند و امام درمقابل، نوید پیروزی حق را پیشاپیش اعلان می‏کند. در مکتب حسین (ع)، پیروزی و شکست معنایی متفاوت با تعاریف رایج دارد، چنین است که امام درمقابل صف تا به‏دندان مسلح دشمن با سلاح برندة اعتماد به‏نفس، فلسفة پیروزی حق را این‏گونه تفسیر می‏کند: "اگر ما شما را شکست دهیم، سیرة قدیم ما و تمامی حق‏طلبان راستین است و اگر مغلوب شما شویم درحقیقت شکست نخورده‏ایم زیرا ما شکست‏ناپذیریم." در این لحظات امام برای آن‏که آخرین حرف خود را با لشکر خودفروختة "ابن زیاد" زده باشد و حجت را بر همه تمام کند، رو به سپاه دشمن فریاد "هل من ناصر ینصرنی" می‏زند تا طنین آن ذرة انسانیت تحمیق ناشده را نیز اگر در آن‏سو موجود است، بیدار کند، انسان تحمیق‏شده‏ای که هنوز پس از قرن‏ها به‏وفور پیدا شده ولی آگاهی از انحراف فکری‏اش ندارد و درمقابلِ جریان "ظلم‏ستیزی" و سازندگی و آزادی‏خواهی و مسئولیت و بینشی جهت‏یابی شده و رسالتی اجتماعی و تاریخی و فرهنگی و امید و علم و معرفت و شعور و عشق و دوست‏داشتن و خودآگاهی ملی- فرهنگی- دینی- اجتماعی- انسانی و عدالت‏خواهی و حق‏طلبی مقاومت کرده تا "تجدد" امروزینش را که آغشته به گمگشتگی و دوری از اصالت فرهنگی و عقیدتی و بی‏تفاوتی یا غرق در لذات نفس و تقلیدی اسف‏بار از فرهنگ متحجر بیگانه است، پاسداری کند.

آیا یاری کننده‏ای برای ما هست؟

آیا دین‏داری هست که از خدا بترسد؟

آیا دادخواهی هست که به خدا بگرود؟

آیا انسانی هست که اگر دین هم ندارد، اما آزاداندیش باشد؟

فریادی که تمامی آزادیخواهان و ظلم‏ستیزان سر می‏دهند تا اصول عدالت‏خواهی و حق‏طلبی را تفسیر و دیگران را به تفکر واداشته و با آن آشنا کرده و در مسیر صواب، هدایت کنند و این‏چنین است که قیام حسین (ع)، قیام تمامی انسان‏هایی است که هنوز ذره‏ای از انسانیت تحمیق‏ناشده و آزادگی و آگاهی و وارستگی و معرفت و شناخت در آن‏ها به‏چشم می‏خورد و مسیر تکاملی تاریخ با اتکا بر حرکت همین انسان‏ها، مکتب ظلم‏ستیزی و آزادی‏خواهی و آزاداندیشی و عدالت‏خواهی را با شور و هیجان و اشتیاق تا رسیدن به مقصود نهایی ادامه داده و تمامی موانع را تا قیام آن بزرگ‏مردی که اکثر مکاتب به آن معتقدند و در انتظار آمدنش لحظه‏شماری می‏کنند، ازپیش‏رو برمی‏دارد. با فریاد امام، کودکان و اهل حرم، بلکه تمامی عاشقان مسیر طریقت و بندگی و آزادگی خروشیدند و سر بر مکتبش نهاده و آمادة مبارزه‏ای شدند که سرنوشت و آیندة بخشی از تاریخ ظلم‏ستیزی بشریت در آن رقم می‏خورد. یکی از دختران تازه سال به معصومانه‏ترین صورت، بر دامان پدر آویخت و با نگاهی که هرکس را میخکوب می‏کرد و از حرکت بازمی‏داشت، ندا سر داد: "ای پدر! تن به مرگ دادی! بعد از تو ما به کدام کس پناه بریم؟" چراکه هیچ‏کس به‏جز تو و راهت قابل اعتماد نیستند و فریبندگی و گمراهی و ضلالت و ازخودبیگانگی و سرگشتگی و اغوا در مسیرهای غیر از راه تو موج می‏زند. امام در آن لحظه که قرار از کف هر پدری به‏در می‏برد، به تحلیل یکی از بندهای فلسفی بلندش پرداخت تا فرزندان انقلابی دیگری بیافریند: "ای روشنایی چشمان پدر! هر زنده‏ای از مرگ ناگزیر است. چگونه مرگ را پذیرا نشوم؟ بدان که پناه و رحمت خداوند در دو جهان از شما جدا نیست. شکیبا باشید و استقامت کنید. بر حکم خدا زبان به شکایت مگشائید. چه این دنیا فانی و آخرت سرای جاویدان است." پس فریب زرق و برق‏های دنیا و دنیاپرستان را نخورید و راهی را انتخاب کنید که سراسر نور و آگاهی و معرفت باشد.

لحظات خود را می‏شمارند و نبض زمان تند می‏زند. همه در انتظار وقوع حادثه‏ای بزرگ‏اند، حادثه‏ای که قرار است سرنوشت بشریت را تغییر دهد! حادثه‏ای که شرف و حیثیت ازدست‏رفتة انسانیت را بازمی‏ستاند و چهرة سیاه منافقین و قابیلیان و دنیاپرستان و تحمیق‏کنندگان انسان و انسانیت را رسوا می‏کند. زمین و آسمان به خود تکانی می‏دهند، هر دو سراپا گوش می‏شوند. در روح بشر و وجدان انسانیت غوغایی برپاست. همه به حرکت درآمده‏اند و اگر نتوانند شرافت و آبروی ازدست‏رفتة انسان را بازستانند، باید مسیر آزادگی را با خون در رگ‏هایشان آبیاری کرده تا آزادگان بتوانند به‏سهولت از آن عبور کنند. حتی درختان و سبزه‏زارها و ماهی‏ها و آب‏ها و تمامی حیوانات در خود احساس خون می‏کنند. گویی در این روز تمامی چهره‏ها خون می‏شوند. آسمان می‏خواهد از حزن و شوق "اشک خون" ببارد و همه با هم پیمان می‏بندند که:

سوگند یاد می‏کنیم تا نکشیم دشمن را، کشته نشویم

و با هرچه داریم ضربتی سخت فرود خواهیم آورد بر کوردلان

نه برمی‏گردیم، نه پشت می‏کنیم بر سپاه حق

و نه جای خود را می‏دهیم به دیگری

و حسین!

            بزرگواری را که امید ظلم‏ستیزان و آزادی‏خواهان به اوست

                        یاری خواهیم داد.

ما آزادیم، آزاد آفریده شده‏ایم و آزاد چشم از جهان فرو خواهیم بست!

چه صحنة باشکوهی‏ست حدیث ظلم‏ستیزی و آزادی‏خواهی! این‏جا دیگر تنها نیروی بازو به‏کار نمی‏آید. نیروی عقیده و ایمان و شهامت و ازخودگذشتگی و ایثار مشخص‏کنندة نتیجة نبرد است. خون شهیدی که خودآگاهانه و با مسئولیت و بینشی جهت‏داده‏شده به میدان مبارزه رفته، بیانگر نتیجة نبرد است. زمین از گرمی و اعتماد به نفس و ایمان یاران حسین، گرمایش فزونی یافته و عرق غرور و افتخار و سربلندی بر پیشانی تاریخ می‏نشاند.... آه چه روز با شکوهی‏ست امروز! گویی تمامی انسان‏های آگاه و متعهد را که در مکتب حسین (ع) و با بیرق و علم آزادی‏خواهی و ظلم‏ستیزی، حتی در تکیه‏ها و حسینیه‏های کوچک، اما بی‏ادعا به عزاداری می‏نشینند و از رشادت‏های پیر سالخوردة میدان، حبیب؛ و عمو و برادری سلحشور و فداکار عباس؛ و خواهری رشید و غرورآفرین و ادامه‏دهندة مکتب عاشورا، زینب؛ و مظهر توبة نصوح و رجعت به حقیقتی متعالی، حر؛ و جوانی دلیر و داماد حجله‏نرفته، علی‏اکبر؛ و نوجوانی رشید و فهیم به‏نمایندگی از تمامی نوجوانان عالم، قاسم‏بن‏الحسن؛ و دو طفلان مسلم و کودکان کربلا به‏نیابت از تمامی کودکان؛ و نوزادی به‏سال نرسیده و کوچک‏ترین مبارز راه آزادی، علی‏اصغر؛ و مادری که در وصف رشادت‏ها و ازخودگذشتگی‏هایش سروده‏ها گفته‏اند، مادر وهب؛ و پدر تمامی پیران و جوانان و نوجوانان و کودکان، حسین؛ درس دلدادگی و مبارزه و ایثار می‏گیرند و فلسفة تاریخ عاشورا نشان دهد که میدان سرخ کربلا تمامی مؤلفه‏ها و عناصر و سوژه‏ها و قهرمانان و شخصیت‏های تأثیرگذار و ناب و بی‏بدیل مبارزه و ایثار را یک‏جا در خود جمع کرده تا زیباترین تابلوی شهادت و ایثار و ظلم‏ستیزی و آزادی‏خواهی و دلدادگی را به‏تصویر بکشاند و راه مبارزه را با تمامی الگوها و خاطره‏هایی که انسان‏ها در زندگی با آن‏ها سروکار دارند و هرکس به فراخور سلیقه و سن‏وسال می‏خواهد الگوبرداری کرده و مسیر آزادگی را از آن طریق به‏پیماید،  آذین‏بندی کند و تمامی کسانی‏که در این مسیر قدم برمی‏دارند، به‏فوریت دسترنج می‏دهند!

ای مادر وهب!

جوانانی که ایمان به پرودگار دارند

همه فرزندان تو و جگرگوشه‏های حسین‏اند

آن غیوران و شیران میدان، پروانه‏های خونین

همراه شمع چراغ رسالت، حسین

آتشی بلندند در سرزمین تاریکی و جهل

پروانه‏های سرخ  

از خارها هراس ندارند در سر

و با سلاح ایمان و پرواز بلند بال‏های سبزشان

حریم‏اند برای شعله‏های نور

            تا همیشه روشن بمانند

و مرگ سرخ را می‏پسندند بر زندگی ننگین

ای مادر وهب!

پروانه‏هایت به این گروه زبون

با دلدادگی می‏چشانند تلخی جنگ را  

و عشق را بندگی خواهند کرد

با نیرو و سلاحی بران

که همانا عشق است و بندگی.

امروز زمین کربلا داغ است، ملتهب است و خروشان؛ نبرد آغاز شد. صورت امام و یارانش از شوق می‏درخشید. حسین (ع) و یارانش از شوق بندگی و ظلم‏ستیزی و عدالت‏خواهی و آزادی‏خواهی و شهادت، سر ازپا نمی‏شناختند و همه را به تحقیق از مکتبشان آموخته بودند. امام به اتفاق یارانش و با شهامتی وصف‏ناپذیر بر دشمن تاختند، هشت هزار و هشتاد نفر از دشمن زبون را به‏هلاکت رساندند  و در میدان نبرد، تمامی آیات وارستگی و آزادی‏خواهی را تفسیر کرده و هرکدام با خون خویش، ریشة اسلام را در سرزمین شهادت آبیاری کردند.

صحنة نهایی فرا رسید.

در این‏هنگام، تمامی پهنة خشکی کاغذ شد و تمامی آب‏ها مرکب، تا نویسندگانشان عظمت این صحنه را بنویسند و شاعرانشان لطافت آن‏را بسرایند و نقاشانشان زیبایی‏اش را به تصویر درآورند و پیکره‏سازانشان بزرگی و عظمتِ غیوران میدان مبارزه را بتراشند و ...... ناگاه!

حسین (ع)!

مردانه به عظمتی چون کوه و لطافتی زیباتر از نسیم وضوی عشق می‏گیرد و جامة امید بر اندام شهادت می‏پوشاند و کفش‏هایش را از گرد و غبار روزگار پاک می‏کند و قدم‏هایش را آراسته کرده و از صفای باطن پر می‏کند و ذوالجنان را زیور می‏بندد تا در میدان عشق طنازی کند و کبوتران حرم عشق را آب و دانه می‏دهد تا پس از او هیچ کبوتری بی‏آشیانه نباشد و بر چشم آسمان خیره می‏شود تا خورشید را از ناپاکی‏ها پاکیزه سازد و نبض زمان را مرتب می‏کند تا ثانیه‏ها از شمارش بازنایستند که بتوانند لحظه‏های شهامت را به‏درستی در دل تاریخ ثبت کنند و خاک نینوا را عطری از وجودش می‏پاشد تا معطر شده که سر از بدن جداشده‏اش را خوش‏بو کند و در گوش دشت کربلا زیارت دلدادگی می‏خواند تا توان نگهداری بدن پاره‏پاره شده‏اش را داشته باشد و خیمه‏ها را یکایک وارسی کرده تا سرای پیروانش هیچ‏گاه بی‏حسین نباشند و دنیا را درود می‏فرستد که زیباترین لحظة عمرش را مهیا کرده است و آخرت را بشارت می‏دهد که زیباترین صورت را به استقبال بنشیند و مادرش زهرا (س) را نوید می‏دهد که روز انتظار و جدایی به‏سر رسیده است و مرادش علی (ع) را درود می‏فرستد که راه آزادگی را به وی آموخته است و سرور و الگوی تمامی آرزوهایش محمد (ص) را خبر می‏کند که هرچه زودتر در آغوشش جای خواهد گرفت و دست‏هایش را به‏سوی آسمان دراز کرده و عاجزانه از خدایش می‏خواهد که تمامی هستی‏ و خانواده و یارانش را که با عشق در طبق اخلاص گذاشته و پیشکش حریم یار کرده است، بپذیرد و به‏یک‏باره؛ با شوق و هیجان و لبخند به انبوه دشمنان حمله می‏برد و فریاد می‏زند: "ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی، فیا سیوف خذینی" "اگر دین محمد (ص) جز با کشته‏شدن من برپا نمی‏ماند، پس ای شمشیرها مرا دربربگیرید." چراکه می‏خواهد در گوش تاریخ بخواند و بنویسد که قیام تمامی آزادی‏خواهان برای برپایی حق و عدالت است و بس.

امام دوباره اقامة نماز عشق کرد. غوغایی به پا شد. امام زیر لب می‏خواند: "پروردگارا! مرا تنها مگذار. تو که به‏تحقیق کافران و انکار آن‏ها را می‏بینی. برادرم شهید شد، تنها و آغشته به خون در بیابان؛ ولکن تو همیشه در کمین (باطل) هستی!". اشک خاک سرازیر شد و تمامی رودها و دریاها و اقیانوس‏ها در اشک آسمان غرق شدند. گویی همه می‏گریستند. امام یکبار دیگر به دشمن یورش برده و عبیدالله و سپاه 20هزار نفری شام را مورد خطاب قرار داده و نهیب می‏زند: "ای امت نکوهیده! چه بد کردار بودید شما. بعد از من نمی‏کشید کسی را که بیمناک شوید. بعد از من قتل هیچ‏کس بر شما مشکل نیست. بلکه قتل مسلمانان نزد شما آزاد می‏شود و در آن عیب نمی‏بینید. سوگند به خدا می‏دانم که پروردگارم ما را بزرگ دارد و شما را کیفر دهد در لحظه‏ای که هرگز گمان نبرید." آن‏گاه یک‏بار دیگر باقیماندة سپاه اندک خود را نگریست. چهرة کودکان و زنانی را که بعد از شهادت او به اسارت می‏رفتند، در ضمیر تجسم کرد و از نظر گذارند. اما مگر قلت سپاه و اسارت و زنجیر می‏تواند بر نیروی ایمان و عقیده و شهامت و شهادت غلبه کند؟ هرگز! گویی در دل این آیه را زمزمه می‏کرد: "کم من فئة قلیلة غلبت فئه کثیره باذن الله والله مع‏الصابرین". "چه بسا گروهی اندک که به اذن خدا بر گروهی بسیار پیروز شدند و خداوند با پایداران است." ذوالجنان به هر سو می‏تاخت و امام در میدان سرخ نینوا درس عرفان و معرفت و شناخت می‏داد و عشق را تفسیر می‏کرد و زیباترین واژه‏های دلدادگی و عشق‏بازی را درعمل نشان می‏داد و به‏یکباره...

سکوت!

سر از بدن جداشدة امام در خاک معطر نینوا به خون غلطید و خون خدا از ملکوت اعلی جاری شد. عمربن سعد، سر مطهر حسین (ع) را در روز عاشورا توسط خولى‏بن يزيد اصبحى و حميدبن مسلم ازدى، نزد عبيدالله‏بن زياد به کوفه فرستاد. همچنین به فرمان عمربن‏سعد، سرهاى هفتاد و دو تن از ياران و اصحاب امام را از بدن‏های مطهرشان جدا کرده و همراه شمربن ذى‏الجوشن و قيس‏بن اشعث و عمروبن حجاج به كوفه فرستادند. زمین و آسمان و تمامی مخلوقات، لباس سیاه بر تن کردند و در سوگ نشستند ولی جملگی لبخند پیروزی می‏زدند چراکه به‏خوبی می‏دانستند، مکتب عاشورا، فلسفة غم نیست و به‏تعبیر زینب (س) که با غرور می‏گفت: "من به‏جز زیبایی، در دشت کربلا چیز دیگری نمی‏بینم"، عاشورا حدیث بهجت و غرور و پیروزی حق بر باطل است که باید در آن تفکر کرد و راز آن‏را با جان و دل فهمید.

لحظه‏های عمرمان پراست از یاد تو

و تو در کنار ما می‏مانی و در یادمان می‏مانی، ای شهید

اما تو خاموشی و لبخند نمی‏زنی امروز

            بر صورت آب و چهرة مهتاب

و شمع سرخ زندگی در سینه‏ات روشن نیست

و بازوانت، سلاح را نمی‏خواهند

و منتظر نیستند لب‏های تشنه آب را

و نبض نینوا خاموش است

خاموش، ای ستارة پرفروغ شب‏های محزون ما

از خیمه‏هایت آهنگی به گوش نمی‏رسد، ای تجلی نشاط

تو

همیشه در نگاه ما هستی

و در سینه‏هامان می‏جوشی

نمی‏خواهیم به انتظار بنشینیم شام غریبانت را

با اندوه

در وسعت مکدر سینه‏های سوگوار

تو نور حرکت می‏ریزی

تو همیشه با نسل‏ها هستی، با نسل‏ها رفتی

و برایشان آیه‏های آزادی و آزادگی را تفسیر می‏کنی

گنبد آسمان از رنگ خون تو می‏گیرد رنگ

و خط چشم کهکشان، کشیده شد در نینوای تو

و آفتاب و گرمی زمین از گرمی خون توست  

و آزادی تنها می‏زند در نبض تو

آن‏ها که سوختند و رفتند پروانه‏وار

اما یادشان همیشه باقیست با یاد تو

و همیشه اینجایی تو

اینجایی تو.

امام در زمان خیره شد. عشق و آزادی در برابر او به خشوع رسیدند. آزادی، درعین عظمت و بزرگی، چقدر بی‏معنی و بی‏مسمی می‏شود اگر با ایمان و آگاهی همراه نباشد. آزادی از اسارت زنجیر اگر همراه با خودآگاهی و ایمان نباشد، خود سازندة زنجیرها می‏شود و بر گردن آزادی می‏افتد. امام دوباره در زمان خیره شد. ثانیه‏ها و لحظه‏ها خود را می‏شمارند تا حدیث نینوا در تایخ گم نشود. عشق با آزادی در تیغ آفتاب و اذان ظهر همراه با پروانة عرفان و شناخت در نماز جماعت امام به‏معراج رسیدند که ناگاه پس از ثانیه‏ای، شهامت جای خود رابه شهادت سپرد.

امام شهید شد.

ایمان و آگاهی جان تازه‏ای به آزادی دادند و آن‏را از قید تمامی زنجیرهای موجود آزاد و خلاص کردند............ ابدیت جان تازه‏ای گرفت. از شوق تمامی پدیده‏ها گریستند و آواز پیروزی سردادند، زیرا یک‏بار دیگر دیدند که حق در معنا بر باطل پیروز شد. آب می‏گریست و می‏خواند. کوه می‏غرید و می‏گریست. زمین و آسمان از خود نور می‏دادند. چه بزرگ روزی‏ست عاشورا! گویی تمامی کائنات به انتظار چنین روزی نشسته‏اند تا آن واقعة مهم را نظاره‏گر باشند.

آخر شهید ما را به حجلة شهادت می‏برند.

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.  

 

 


 
comment نظرات ()

 
حنجره‏های خسته و سینه‏های کبود
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٤
 

پیام شماره 297

تو را از کعبه می‏بینم که می‏آیی

تو را در عرش می‏بینم که می‏خوانی

تو شاهد بر زمین و آسمانی

تو نوری، سرور آزادگانی

          ***

کنار لحظه‏ها و پنجره‏ها

و در آخرین روزنة نگاهم

با عشق خلوت کرده‏ام تا عقل را احساس کنم

          در سرزمین شوق که می‏گویند نینواست، با حسرت.

حدیث مکرری‏ست، اما مگر مهتاب و آفتاب و غروب تکراری نیستند؟

یا زمزمة نیایش و لالایی مادر و طپش قلب عشق؟

 تکرار؛ حدیث جاودانگی‏ست.

این‏جا، در این نزدیکی‏ها، پشت آهنگ سرخوشی

مشتی احساس را به هوا می‏پاشم

تا ابری از جنس اشک بسازم به لطافت آه!

گنجشک‏ها سیه‏پوشیده‏اند

و جیک‏جیک مستانه‏اشان نوای حزن می‏دهد

و آسمان

اشک چشمش را از ناودان تمامی کوچه‏ها

          مشک‏های ساقیان دشت کربلا را لبریز می‏کند

                   تا سیراب کنند حنجره‏های خسته را و سینه‏های کبود.

آن‏جا، آن دور دست‏ها، پشت کوه فریاد

تن‏ها تشنه‏اند و روح‏ها سیراب از عشق بندگی

خیمه‏ها می‏سوزند در عشق، با هیمة لاله‏های واژگون

و سرها بر نیزه‏ها اذان آزادگی می‏خوانند، با غرور

و آسمان

اشک خون را از ناودان تمامی خیمه‏ها

          رگ‏های تشنة سیه‏جامگان را پر می‏کند از شهامت

                   تا لب‏های سکوت را سراسر کند فریاد.

لحظه‏ها خورشید را ماه می‏کنند

و در آخرین پیوندهای نگاهم با عشق

انگشت اشاره‏ام درمیان نیزار‏های اشک‏آلود

شام غریبان سینة سوخته‏ات را جست‏وجو می‏کند، با حسرت.

حدیث آفرینش است سرزمین نینوا، اما مگر تمامی سرزمین‏ها نینوا نیستند؟

         و تمامی روزها عاشورا؟

عاشورا حدیث آزادگی‏ست.

          ***

تو را می‏بینم که می‏آیی ز میدان

تو را در رزم می‏بینم، چو شیران

تو تنها تکیه‏گاه عاشقانی

تو شوقی، مستی بی‏انتهایی.

همیشه سبز و آفتابی باشید.

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()