راز

انتظار
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٠
 

پیام شماره 292

 

می‏جویمت، می‏خواهمت، همچون شبی ستاره را

می‏سایم از چشم ترم، روشنی نگاه تو

          ***

آه اگر شبی مرا نظر کنی

یا روزی مرا با خود همسفر کنی

آه اگر سرت بر سرم نهی

یا خیالت را پرواز آسمان دلم کنی

آه اگر با دست پر زمهر تو

غصة اندوه دوریت را ز دلم، یکسره کم کنی

آه اگر تپش سینه‏ام را برای دیدنت

بشنوی و آوای گوش دلت کنی

آه اگر چشم منتظرم را به عشق

می‏دیدی و سرمة خمار رهت کنی

آه اگر آغوش خسته‏ام را در بغل

می‏گرفتی و چو گهواره‏ای، ز خسته درکنی

آه اگر قلب منتظرم را ز انتظار

به مهر درآوری و پیراهن تنت کنی

آه اگر لبم را با بوسه‏ای ز عشق

به طراوت نیلوفر آبی، تر کنی

آه اگر روح سرگشته‏ام را به شوق

در انتظار دلنشین فرج، رها کنی

***

می‏جویمت، می‏خواهمت، همچون لبی پیاله را

زنده‏ام به لطف دیدنت ، منتظر قدوم تو

         

همیشه سبز و آفتابی باشید.


 
comment نظرات ()

 
حرف‏های غدیر
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٧
 

 

پیام شمارة 291

 

یاران همراه!

 

امروز که به دفتر کارم آمدم، احساس غرور و شادمانی غیرقابل وصفی سراسر وجودم را احاطه کرده بود و چنین احساسی، بدن به‏شدت بیمارم را که حتی قوزک پاهایم هم دیگر تحمل سنگینی آن‏را ندارند، التیام می‏داد، چراکه در اطراف خود، یاران مهربانی را مشاهده می‏کنم که با قلب‏هایی پاک و زلال و چشمانی منتظر و قدردان، نوشته‏های روزانه‏ام را دنبال کرده و اگر به‏مناسبتی مطلبی را به رشتة تحریر درنیاورم، با سخنان و پیام‏های خود، گله‏مندند. همین اتفاق دیروز نیز برایم تکرار شد که یکی از اساتید گرامی و پیشکسوت دانشکدة اقتصاد به اصرار می‏خواست که "حرف‏های غدیر" را که سال گذشته نگاشتم، دوباره‏نویسی کنم. به‏راستی که دنیای مجازی هم شگفتی‏های منحصر به‏فردی دارد که قلم از بیان این‏همه شکوه و زیبایی عاجز است. دنیایی که بسیاری از افراد، از طریق نوشته‏هایت، به خانة دل و افکارت راه می‏یابند، و انگار که سالیان مدیدی تو را می‏شناسند. باید در فرصتی مناسب، در مورد این دنیای خارق‏العاده نیز مطالبی بنویسم. اما مطلب امروز، اختصاص به نگارش دوباره‏ای از پیام سال گذشته دارد.

 

پیام شمارة 124

 

((غدیر)) گنجینة فضایل و مکارم اخلاق است. غدیر نگهبان اسلام و سیرة رسول الله است. غدیر اشک حرف‏هائی است که صاحبان اقتدار از شنیدنشان در هراسند و پس، گفته نمی‏شوند ولی دل را در طول تاریخ می‏سوزانند، چراکه نهایتِ دین و احساسند. اگر ((حرف‏های غدیر)) را گوشی برای شنیدن نبود، ولی قلب تاریخ را سوزاند و مظلومیت و راستی اهل بیت را برای همیشه به‏اثبات رساند. حرف‏های غدیر سرمایة اسلام‏اند چراکه هرگز سر به ابتذالِ دنیا فرود نیآوردند. حرف‏های سوزندة غدیر، سرمایة دل تمامی آزادیخواهان جهان است که اگر آرام نگیرند، روح را می‏سوزانند و دل را از درون به آتش می‏کشانند. مخاطب حرف‏های غدیر مأواکنندگان کاخ‏های سبز و مرمر نیست، که صاحبان کفش‏های وصله‏دارِ آزادیخواهانی است که نان دین را نمی‏خورند، ژست دین را نمی‏گیرند، حرف دین را برای اقتدار دنیا نمی‏زنند، امّا غصة انسان‏های محروم را در دل می‏کارند. حرف‏های غدیر در اوج تنهائی و دلتنگی آزادی‏خواهان جهان، مرحمی بر دل‏های سوزانِ کوخ‏نشینان است و شمشیرِ برنده‏ای بر قلبِ چرکینِ ضحاکان کاخ نشین.

 

ای امام اول مظلومان و آزادی‏خواهان اعصار! من در اوج تنهائیم و در نهایت دلتنگی‏هایم و شرمساری‏ از گناهانم و پشیمانی و ندامتم، وقتی مخاطبم را نمی‏یابم، حرف‏های غدیر را با تو در ((میقات)) زمزمه می‏کنم و در ((بیت‏الله الحرام))، جائی‏که خدا تو را در آغوش گرفت و حرف‏های غدیر را در لالة گوشت اذان گفت، پژواکش را با گوش جان می‏شنوم. آه! چه زیباست با تو بودن و حرف‏هایت را با گوش جان شنیدن! ای امام من! می‏خواهم عیدت را تبریک بگویم ولی یاد کفش‏های وصله‏دارت می‏افتم که با کوله‏باری از آذوقه بر پشت، به در خانه‏امان می‏آمدی و قلب و روحمان را نوازش می‏دادی. آنوقت دلم می‏سوزد و روحم آتش می‏گیرد و مظلومیت ولایتی را فریاد می‏زنم که امروز دست‏آویزی برای تحریف حرف‏های غدیر شده است. ای صاحب راستین حرف‏های غدیر! امروز در عید حرف‏هایت، مرا در آغوش بگیر و حرف‏هایت را آن‏چنان در لالة گوش‏هایم زمزمه کن که قلبم آرام گیرد، تنهائی و دلتنگیم جلا یابد، گناهانم ذوب شوند و روحم با آرامشی که در روح بلندت موج می‏زند، به پرواز درآید.

عید غدیر بر تمامی عاشقان ولایت و مشتاقان حرف‏های غدیر مبارک باد! (28/10/1384)

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.

 


 
comment نظرات ()

 
حرف‏ها و کلمات جاودانه
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٦
 

 

پیام شمارة 290

 

یاران همراه!

 

یکی از نگرانی‏های دائمی نویسنده اینست که نوشته‏های مداومش برای مخاطبان، "دم‏دستی" شوند و افکارش نتوانند در شعاعی مورد انتظار بازتاب پیدا کنند. بیهودگی است اگر افکار و آثار نویسنده‏ای در میان انبوهی از کلمات و واژگان که روزانه تولید می‏شوند و مخاطبان خاص‏شان را پیدا می‏کنند، ناپدید شوند، چون "نبودن" بهتر از "گم‏شدن" است و "مرگ" افضل از "بیهودگی". حضور معنی‏دار کلمات نویسنده نزد مخاطبانش سرشار از جلوه و خواستنی وصف‏ناشدنی است، اگر کلمه مخاطبش را نیابد، مثل آبی زلال و گوارا می‏ماند که در گودالی بماند و پس از مدتی کوتاه، "یکنواختی" سبب تعفن و تیره‏شدن آن شود؛ پس "کلمه" را یکنواختی زیبنده نباشد که حکم مرگ نویسنده‏اش را توشیح می‏کند. اما نویسنده باید مدام بنویسد و کلمات را موم افکارش سازد و از آن‏ها  زیباترین و تأثیرگذارترین واژگان و عبارات را بیافریند تا زنده بماند، بنابراین راز حیات نویسنده و حضورش در دل و افکار مخاطبانش، در اجتناب از یکنواختی است. برای آن‏که کلمات از یکنواختی خارج شوند، باید دنیایی سرشار از سازندگی، مسئولیت، بینشی جهت‏یابی شده، رسالتی اجتماعی و تاریخی و فرهنگی، امید، علم، معرفت، شعور، عشق، دوست‏داشتن، خودآگاهی ملی- فرهنگی- دینی- اجتماعی- انسانی و حتی طبقاتی و قومی طراحی کند. بنابراین، نویسنده باید کتابی از افکارش برجای گذارد که سراسر، حرکت و پویایی و شعور و سازندگی و طراوت باشد. به‏تعبیر، "سهراب سپهری": " و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‏آید** و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست** و کتابی که در آن یاخته‏ها بی‏بعدند." زبان نویسنده باید زبان مردمش باشد و اگر نتواند با زبان حال مردمش بنویسد و افکارش را بیان کند، بیهودگی و یکنواختی به سراغش خواهد آمد و حتی اگر در تاریخ گم نشود، از او و آثارش به نیکی یاد نخواهند کرد. "ماری آنتوانت" از نویسندگان توانای فرانسه بود و آثارش را بسیاری از فرانسوی‏ها می‏شناختند، اما زبان حال مردمش را نمی‏دانست و در دنیای اشرافی خویش می‏زیست. در کوران اغتشاشات که ملت فرانسه انقلابی فراگیر را تدارک می‏دید، وقتی شنید که بسیاری از مردم "نان" ندارند و از گرسنگی تلف می‏شوند، با تعجب پرسید که چرا آن‏ها "بیسکویت و شکلات" نمی‏خورند تا زنده بمانند! اگر نویسنده زبان مردمش را نداند، مثل آن سیاست‏مداری می‏شود که نمایندة مردم است و به زبان آن‏ها تکلم می‏کند، اما حرف آن‏ها را نمی‏فهمد که امثال‏شان در اقصاء نقاط دنیا از جمله ایران، فراونند. در حکومت محمدرضا شاه، "کدیور" نمایندة مشهد در مجلس شورای ملی بود. برای سرکشی و اطلاع از وضعیت مردم به حوزة انتخابیه‏اش رفته و وقتی عدة زیادی از مردم، شکایت از گرانی و کمبود ارزاق عمومی و مشکلات فراوان معیشتی می‏کنند، برای آن‏که با مردم همدردی کرده باشد، در پاسخ اظهار می‏دارد: "واقعاً عجیب است، وضع ارزاق سرسام‏آور شده است، همین دو سه سال پیش وقتی یک بطری شامپانی یا ویسکی یا جین سه ستارة فرانسوی، آمریکایی یا انگلیسی برایمان می‏آوردند با خوراک مفصل و حتی کباب غاز سرخ شده در شراب، هر نفر حسابش می‏شد دویست و حداکثر اگر می‏خواست اجحاف هم بکند، دویست و پنجاه تومان. اما حالا یک لیوان مشروب خارجی با غذای معمولی مثل جوجه‏کباب یا شاتوبریان می‏خوری، می‏بینی بیش از صد تا دویست تومان می‏شود و برای همین است که همة مردم، ته دلشان اعتراض دارند!" و "دکتر شریعتی" در بیان وضعیت این دو زبان متفاوت، به شیوایی می‏گوید: "می‏بینید که هر دو به زبان محاورة فارسی حرف می‏زنند، اما روی دو موج! هردو یک نوع کلمات را به‏کار می‏برند، اما معنی و احساس و روح هر کلمه‏ای در ذهن دو نفری که به دو طبقة اجتماعی و دو جو فرهنگی و روحی وابسته‏اند، دو تا است. ای بسا هند و ترک همزبان ** وی بسا دو ترک چون بیگانگان!" اگر نویسنده زبان حال مردمش را نداند و با مشکلات، آلام، سختی‏ها، دردها و حتی شادی‏های آن‏ها مأنوس و آشنا نباشد، به یکنواختی و بیهودگی دچار شده و زمان مرگش نزدیک می‏شود. چنان‏چه سیاست‏مدارانی هم که زبان حال مردم را نمی‏فهمند، حتی اگر به کسوت آن‏ها درآیند، مرگ مختومی پیش‏رو خواهند داشت. زبان حال مردم، زبان "فقر و عشق" است که نویسنده باید با آن سخن بگوید و تفکر کند، زبانی که در طول قرون و اعصار با همة ملت‏ها همراه بوده و توانسته نویسندگان بزرگی را در دامان خود بپروراند، زبانی که فلسفة تاریخ بشر، تحولات اجتماعی- سیاسی و حقایق تاریخی‏ای را که "ریمون آرون" از آن به "ابعاد وجدان تاریخی" یاد می‏کند، تفسیر و تحلیل می‏کند. حقایق تاریخی‏ای که با زبان فقر و عشق تفسیر می‏شوند، کمتر راه خطا می‏روند و به‏درستی، ابعاد روشنی از وجدان تاریخی را معلوم می‏کند که ملت‏ها پایه‏گذار آنند و علاوه بر ادیان الهی که به‏روشنی مسئولیت اجتماعی و سیر تاریخی بشر را ترسیم کرده‏اند، مکاتب مختلف "اومانیسم" در تمامی شاخه‏ها از جمله: "پسیکولوژیسم و سوسیولوژیسم" تلاش فراوان کرده‏اند بلکه گوشه‏ای از ابعاد آن‏را تأویل کنند. این‏چنین است کسانی‏که با زبان فقر و عشق آشنایی ندارند، همچون "ولتر" که می‏خواست در کار آفرینش دخالت کند و علت بدی‏ها را مشیت الهی می‏دانست و در جواب پرسش مدام خود که: "کیستم؟ کجا هستم؟ به کجا می‏روم؟ از کجا آمده‏ام؟" می‏گوید: "ذره‏یی بی‏مقدار و محکوم به درد و رنج؛ بر روی توده‏یی از گل و لای ** که سرنوشت، او را به بازی گرفته و دیو مرگ در کمین جانش نشسته است." اما در مقابل، "روسو" فیلسوف هم‏عصرش که با فقر آشنایی داشت و با عشق در ارتباط بود، در جوابش می‏نویسد: "بهتر است به جای سرودن اشعاری در مذمت زندگی، یا اشعاری که موجب سستی معتقدات مردم می‏شود، به نوشتن کتابی دربارة وظایف اجتماعی مردم بپردازید و آنان را به اطاعت از اصول اخلاقی برانگیزید." نویسنده‏ای که نگران وظایف اجتماعی مردم باشد، قادر به فهم فقر است و زمانی که مردم را به اصول اخلاقی ترغیب می‏کند، با عشق ممزوج شده و از بیهودگی و یکنواختی فاصله می‏گیرد و می‏تواند امیدوار باشد که نوشته‏هایش برای مخاطبان، "دم‏دستی" نشوند و افکارش در شعاعی بلند و فراگیر، بازتاب پیدا کنند و باور نماید که آثارش حتی در میان انبوهی از کلمات و واژگان که روزانه تولید می‏شوند، ناپدید نمی‏شوند، پس همیشه "می‏ماند" و گم نخواهد شد. اوج چنین اندیشه‏ای را در آثار اندیشمندان، دانشمندان، روشنفکران، مصلحان، رهبران و بزرگان دینی و بالاخره امامان و پیامبران می‏توان مشاهده کرد. برای مثال در نوشته‏های مولای متقیان، سراسر شیدایی و سازندگی و حرکت و پویایی و شعور و طراوت موج می‏زند که حتی غیرمسلمانان را به حیرت و تحسین واداشته است، چراکه وقتی سخن و کلمه از فقر و عشق برمی‏خیزد، مرز دینی و عقیدتی و فکری و نژادی و قومی نمی‏شناسد و بر دل و روح تک‏تک آحاد مردم می‏نشیند.  تمامی حرف‏ها و کلمات امام علی (ع) سرماية بشریت‏‏اند، چراکه تک‏تک واژگان، فقر و عشق را به‏تصویر می‏کشند و هرگز سر به ابتذال دنيا فرود نيآورده‏اند. حرف‏های سوزندة امام، سرماية دل تمامی صلح‏دوستان و عاشقان و فقرا و آزاديخواهان جهان است که هرگز در مقابل کژی‏های دنیا آرام نمی‏گیرند، اما روح را مي‏سوزانند و دل را از درون به آتش می‏‏کشانند. مخاطب کلمات و حرف‏های امام، مأواکنندگان کاخ‏های سبز و مرمر نيست که صاحبان کفش‏های وصله‏دار عاشقان و آزاديخواهانی است که نان دين و مردم را نمی‏‏خورند، ژست دين و روشنفکری نمی‏‏گيرند، حرف دين را برای اقتدار دنيا نمی‏‏زنند، امّا غصة انسان‏های محروم را در دل می‏‏کارند. کلمات و حرف‏های مولای متقیان در اوج تنهایی و دلتنگی آزادی‏‏خواهان جهان، مرحمی بر دل‏های سوزان کوخ‏نشينان است و شمشير برنده‏ای بر قلب چرکين ضحاکان کاخ نشين. پس هرگز به یکنواختی و بیهودگی دچار نمی‏شوند و در دل تاریخ، پاینده و زنده باقی خواهند ماند. اوج و شکوه کلمات، در روز "غدیر" در بیانات رسول‏الله متجلی گشت و حرف‏های غدیر را آن‏چنان در لالة گوش‏ تاریخ زمزمه کرد که قلب تمامی فقرا و عاشقان در طول تاریخ، آرام گرفت، تنهائی و دلتنگی‏هایشان را جلا داد و روحشان را با آرامشی که در روح بلند مولای متقیان موج می‏‏زند، به‏پرواز درآورد. "حرف‏های غدیر" جاودانة تاریخ باقی خواهند ماند و بر عاشقانش، همیشه مبارک و میمون است.

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.


 
comment نظرات ()

 
حديث دل
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٩
 

پیام شمارة 288

 

یاران همراه!

 

در کوران زندگی و فراز و نشیب‏های فراوان آن که محنت و سرگشتگی و حرمان و فراغ و درد و محنت و.... می‏آورد و آدمی را درمانده و خسته و تنها و نالان و افسرده می‏کند، انسان به‏تحقیق، نیاز به داروی آرام‏بخشی دارد که روحش را جلا دهد و جسمش را شفا و بی‏تردید نیاز به خلوت دل دارد و برای آرامش قلب، بهتر از دعا و نیایش به درگاه احدیت، داروی دیگری نیست که به‏جز آن هرچه باشد، عبث و بیهوده است و زودگذر و اعتیاد‏آور. یکی از دعاهایی که جان را جلا می‏بخشد و روح را از بند روزگار آزاد می‏کند، دعای امام حسین در روز عرفه است که خواندنش در "روز عرفه" که روز قبل از "عید قربان" باشد، بسیار توصیه شده است. دعای سرور و سالار شهیدان آن‏چنان شورانگیز است که هر قطعه‏اش، نوا و نیاز و طلب روح و فطرت آدمی در برهوت زندگی است که با شیدایی و عاشقی وصف‏ناپذیری با خدایش سخن می‏گوید و درد و راز دل عیان می‏سازد. شاید به‏همین دلیل باشد که امام صادق (ع) در وصف آن می‏فرماید: "در روز عرفه خداوند نخست بر زائران مزار امام حسین (ع) جلوه می‏کند ، نیازهایشان را برآورده می‏سازد ، گناهانشان را می‏بخشاید و... و سپس بر گردآمدگان صحرای عرفات جلوه می‏کند". صحرای عرفات که در آن بندگان به "شناخت" و معرفت و آگاهی دست پیدا کرده و از نو متولد می‏شوند و زندگی و حیات و پویایی و بازگشت به‏سوی معبود را آغاز می‏کنند. دکتر شریعتی تعبیر جالبی دارد: "عرفات، آغاز است، آغاز آفرینش ما در این جهان...... آغاز زندگی موجودی خودآگاه، مسئول، عصیان‏گر، محکوم همیشگی رنج و عطش، دغدغة خاموش‏نشدنی جدائی، نی نالان بر لب‏های مذهب، حکمت، عرفان، هنر و ادب و.....زندگی! از درد فراغ بریدن از نیستان، فشار سنگین و طاقت‏فرسای مسئولیت، دلهرة وجودی عصیان، اضطراب ذاتی گناه و شوق فطری بازگشت و اینک، حج، تجسم آفرینش، توبه، خودآگاهی و احساس دورماندگی و تبعید و غربت و درنتیجه، آهنگ بازگشت.... آغاز پیدایش آدم بر روی زمین، آغاز پیدایش انسان در زمان با پیدایش شناخت و در حج، نخستین حرکت از عرفات". آن‏چه در ادامه خواهد آمد، برداشتی آزاد از بخش‏های مختلفی‏ست از دعای روز عرفه که حدیث درماندگی و نیاز هر انسانی در عالم فانی است.

بار الها! اجازه‏ام ده تا در مقابلت به زانو افتم و قطراتی از اشک دلم را به بارگاهت نثار کنم و درد و راز نهانم را با تو در میان بگذارم. خدای من! تو به من نعمت فراوان ارزانی دادی، احسانم کردی، به من زیبایی بخشیدی، مرا فضیلت دادی، روزیم عنایت کردی، مرا توفیق دادی، پناهم دادی، حمایتم کردی و گناهانم را آشکار نکردی. معبود من! همة موجودات نیازمندند، پس چگونه می‏توانند راهنمای من به سوی تو باشند؟ بارالها! آیا حقیقتی به‏جز تو، آن روشنایی را دارد که قادر باشد تو را بر من آشکار کند؟ آیا تو به‏راستی کی از نظرها غایب بوده‏ای که نیازمند راهنمایی به سوی خود باشی و به‏راستی چه‏وقت از من دور بوده‏ای تا حقایق جهان نتوانند مرا به تو برسانند؟ بارالها! روشنایی جمال و جلالت در عالم کائنات، آشکارتر از همه چیز است و وجودِ تو، تاریکی و پوشیدگی‏ای ندارد که نیاز به چراغی برای دیدن راه و بارگاه ملکوتی تو باشم یا راهنمایی غیر از تو را، راهنمای خود به سوی تو انتخاب کنم، چراکه نوردهندة چراغ و سازندة دلیل و راهنما، تنها تویی. خدای من! آن چشمی که تو را بر خود نگهبان و مراقب نبیند، کور باد و بنده‏ای که از متاع محبت تو بی‏بهره بماند، ناکام و ورشکسته باد! پس معبود من، عشق من، نور دیدگانم! تنها به‏سوی تو روی می‏آورم و به ربوبیت و خداوندیت گواهی می‏دهم و اعتراف می‏کنم که تنها تو تربیت‏کنندة منی و بازگشتم نیز به‏سوی توست. معبود من! تو مرا با صنع زيبايت مورد رأفت و نعمت‏های بيكرانت قرار دادی و مرا برای هدفی عالی يعنی هدايت و رسيدن به كمال، موجودی كامل و سالم بدنيا آوردی تا اين‏كه با گوهر سخن، مرا ناطق و گويا ساختی و نعمت‏های بيكرانت را بر من تمام كردی و سال به سال بر رشد و تربيت من افزودی تا اين‏كه فطرت و سرنوشتم، به كمال انسانی رسيد و از نظر توان اعتدال يافت. بارالها! تو حجتت را بر من تمام كردی  و معرفت و شناختت را به من ارزانی داشتی. بارالها! چنان كن كه تنها از تو بيم داشته باشم، آن‏چنان كه گويی تنها تو را می‏بينم. خداوندا! مرا با تقوايت رستگار كن! اما بخاطر گناهانم مرا به شقاوت دچار مکن! معبود من! مقدر كن كه سرنوشتم به خير و صلاح‏ام باشد و در تقديراتت خير و بركت بمن عطا فرما! بارالها! آیا مرا در سختی‏ها و مصائب زندگی به كه وا می‏گذاری؟ آيا به خويشاوندی كه پيوند خويشاوندی را خواهد گسست؟ يا به بيگانه كه بر من بر آشفتد؟ يا به كسانی‏‏كه مرا به استضعاف و استثمار كشانند؟ یا به نفسم که بزرگترین دشمنم است؟ در صورتی‏‏كه تو پروردگار من و مالك سرنوشت منی؟ معبود من! تو پناهگاه منی، به‏هنگامی‏كه تمامی راه‏ها با همة وسعت، بر من صعب و دشوار می‏شوند و فراخنای زمين بر من تنگ می‏گردد و اگر رحمت تو نبود، آه! من اكنون جزء هلاك‏شدگان بودم. بارالها! مرا بر مشكلات روزگار و كشمكش شب‏ها و روزها ياری فرما و مرا از رنج‏های اين جهان و محنت‏های آن جهان، نجات بده و از شر بدی‏‏هايی كه ستمكاران در زمين می‏كنند مصون بدار. خدای من! تنها تو مرا از خطاهايم باز می‏داری و اگر پرده پوشی تو نبود از رسوايان عالم بودم. معبود من! اگر آن‏چه تو از من می‏دانی، ديگران نيز می‏دانستند، هرگز به رویم نگاه نمی‏كردند و برای همیشه طردم می‏نمودند، ولی تو هماره گناهانم را پرده‏پوشی كردی. معشوق من! می‏دانم که بد كرده‏ام، غفلت ورزيده‏ام، پيمان شكنی كرده‏ام، وعده‏های عمل نكرده داشته‏ام و گناه‏های فراوان مرتکب شده‏ام. اما خدای من! توبه كرده‏ام و به درگاهت بازگشته‏ام. می‏دانم كه با آغوش باز از من استقبال می‏كنی، چراکه هر چه باشد، تو خدا و معبود و معشوق منی و من به‏جز تو کسی دیگر را ندارم. عزیز من، رفیق من، معبود من! برای این‏همه لطف و رحمت و بخشش و بزرگی، گواهی می‏دهم كه اگر در طول قرون و اعصار زنده بمانم و بكوشم تا شكر تنها يكی از نعمت‏هایت را بجا آورم، هرگز نتوانم، مگر آن‏که تنها باز هم توفيق و لطف و مرحمت تو رفيقم شود، كه آن خود مزيد نعمت و مستوجب شكر ديگر، و ستايش جديد و ريشه دار باشد. پس هرچه دارم از توست، حتی توفیق شکر گذاری و بندگی‏ام. معبود من! چون تنها تو را دارم و تنها از تو طلب رحمت و مغفرت می‏کنم، مرا در آغوش مهربانت بگیر و همیشه یار و نگهبانم باش. آمین یا رب‏العالمین!    

 

همیشه سبز و آفتابی باشید!

 


 
comment نظرات ()

 
زيباترين شعر زندگی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٦
 

پیام شمارة 287

 

یاران همراه!

 

آیا تاکنون اندیشیده‏ای که چگونه و چقدر زندگی کرده‏ای؟ 

                                      *      

آیا تا کنون صدای آهنگ روح‏نواز قلبت را با گوش جان شنیده‏ای و از پنجره‏اش، عشق‏بازی پروانه را با پرچم‏ گل ِکاشی سقاخانة آرزوها دیده‏ای که چگونه موسیقی قلبت را در گلبرگ‏هایش نقاشی می‏کند؟

                                      ***

آیا با دلت گه‏گاه خلوت کرده‏ای و رازهای نهفتة سینه‏ات را در گوشش زمزمه کرده‏ و بر چهره‏اش قطره‏ای از بلورین اشک چشمت را ریخته‏ای و اجازه داده‏ای که گرمی وجودت را بچشد تا بتوانی آن‏را را با همسایه تقسیم کنی؟

                                      ***

آیا صدای باطن خود را با قلبت درمیان گذاشته‏ و از او راه صواب را جویا شده‏ای و در امتداد سایة خیال، بیداری را از او پرسیده‏ای و از پشت الفاظ دفتر شعرت، در آئینه‏اش خیره شده‏ای تا معرفت و آگاهی را دریابی؟

                                      ***

آیا تاکنون طپش قلبت را با ضربان نبض پرنده‏ای در سحرگاهان پیوند زده‏ای تا راز خلقت را از زاویة چشمان او نظاره‏گر باشی و جیک‏جیک گنجشک‏های درخت همیشه سبز دلت را بر پهنای افکارت ریخته‏ای تا سرزندگی و سرور و نشاط و پرواز به سرزمین معرفت و کرامت، بر وجودت مستولی شود؟

                                      ***

آیا بر پوست خود خیره شده‏ای و مویرگ‏هایی که هرکدام مسیری را نشانه گرفته‏اند تا پاکی و طراوت و شادابی جسمت را ارزانی کنند، دنبال کرده‏ای و باور داشته‏ای که در سرزمین ناپاکی و اندوه و سستی، گل سرخ نمی‏توان رویاند؟

                                      ***

آیا رنگ خون خود را دیده‏ای و فکر کرده‏ای که با رنگ خون بقیه چه تفاوتی دارد و هرگز تأمل نموده‏ای که رنگ آبرو که لعاب دل است، از رنگ خون مقدس‏تر است و اگر آبروی کسی ریخته شود، عرش الهی می‏لرزد، چراکه رگ‏ها تشنة خون‏اند و اگر ریخته شود، دوباره خون می‏سازند، اما آبروی رفته را کجا می‏توان برگرداند و لعاب دل شکسته را چگونه بند انداخت؟

                                      ***

آیا به موسیقی حرکت موهای سرت در نسیم صبحگاهی یا حتی در طوفان زندگی گوش داده‏ای و از شنیدن نوای دل‏انگیزش آرامش یافته‏ای و از جویباری که از پای شمشادهای سرت، انسانیت و معرفت و دانش را عبور می‏دهند، قطره‏ای چیده‏ای و حرمت رشد و بلوغ فکری را هرگز پاس داشته‏ای؟

                                      ***

آیا کلبة حصیری اندام خود را بو کرده‏ای و عطرش را سخاوت‏مندانه هر روز بر دیگران پاچیده‏ای و اشراق ذهنت را در سایة آفتاب بر فکرهای منتظر ریخته‏ای و حنجرة جوی عشق و دوست‏داشتن را، از رایحة ادراک و خواستن پر نموده‏ای و بر سرشاخه‏های سقف کلبة حصیری‏ات آویزان کرده‏ای تا در زمستان فصل عمرت، بی‏بهره نمانی؟

                                      ***

آیا آب دهان خود را مزه کرده‏ای و طعم بهشتی آن‏را با نزدیک‏ترین و عزیزترین کسی که با تمامی وجود دوستش داشته‏ای، قسمت کرده‏ای و قطرات باران قلبت را در قاب خالی دیوار همسایه ریخته‏ای تا جوانه‏های سبز در آن بروید و کوزة خالی قاب عکس، پر از طراوت و زندگی شود؟

                                      ***

آیا آواز احساست را برای گل‏های اطاق تنهائی‏ات خوانده‏ای تا فضای خانة دلت را فرحبخش و شاداب کرده و زندگی‏ات بوی گل بگیرد و مشک وجودت را از آب مشاء که از سرچشمة ایثار و وفا و موهبت‏های گمنام گرفته می‏شود، پر و با آن تمامی گلدان‏های باغچة اطاق همسایه‏ات را سیراب و لحظات بودن را تا آخرین امتداد، با او تقسیم کرده‏ای؟

                                      ***

آیا نور دیدگانت را چراغ راه مستمندان خواب‏آلودة خرابة دل مهتاب در افق آفتاب کرده‏ای تا گرد خواب و خیال از صورتشان بیفشانند و از جادة رؤیا به دشت بیداری قدم نهند و از سرشاخه‏های اساطیری، برگ آگاهی و حضور چیده‏ای و میان رهروان جادة انتظار قسمت کرده‏ای؟

                                      ***

آیا صدای اعتراضت را از مرز خاموشی دهان، به گلوی نور فریاد زده‏ای و تالاب تاریکی را در گردونة خورشید شستشو داده‏ای تا سمفونی اعجاب‏انگیز آزادی‏خواهی‏، گوش فلک را نوازش دهد و قلب شقایق را به نور زندگی روشن کند و فک اسارت را با رایحة دلنشین آزادی ببند تا زندگی، تمرینی برای آزادگی باشد و بندگی، تنها برای عشق باشد و بس؟

                                      ***

آیا زیباترین شعر زندگیت را با نوای پرنده‏های دشت لاله‏های واژگون و شقایق‏های وحشی، شبنم مهتاب، حضور دل عاشق منتظر، عشوة نیلوفر تالاب مرغان مهاجر، بوی بیابان‏های بی‏کس و تنها، عطر پیالة می‏فروش مهر و محبت،  و عطش کلام طفلی گنگ سروده‏ای؟

                                      ***

آیا به‏راستی چگونه و چقدر زندگی کرده‏ای؟ 

                                      *       

همیشه سبز و آفتابی باشید.


 
comment نظرات ()