راز

سیبی در سفره تنهایی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۸
 

 

در پیام های خصوصی، برخی از دوستان محبت کرده اند و خواسته اند قطعة "سفرة تنهایی" را که به سبک "سیب" "حمید مصدق" سروده ام، دوباره پست کنم. در اوایل دهة 40 خورشیدی (خرداد 1343 شمسی)، قطعه ای زیبا باعنوان "سیب" توسط زنده یاد دکتر حمید مصدق سروده شد که به سرعت در ذهن ایرانیان فرهنگ دوست نشست و شعرای دیگری ازجمله "فروغ فرخ زاد" به همان سبک، از خود سروده هایی به یادگار گذاشتند. من نیز سالیان پیش با الهام از قطعة سیب، چند خطی را سرودم. با تشکر از دوستداران این قطعه، امروز "سفرة تنهایی" خویش را پهن کرده و در آن، "سیب های" دکتر حمید مصدق و فروغ فرخزاد را با اجازه، برای آخر هفته اتان به یادگار می گذارم. امیدوارم از هر سه سروده لذت ببرید. نوش جان و گوارای وجودتان!

*

"سفرة تنهایی"- دکتر رحیمی بروجردی:

 

"تو به من خندیدی" و چه زود فهمیدی

سر سفرة تنهایی من سیب کجا؟ عشق نبود

و در این نزدیکی، خنده کنان

"باغبان از پی من تند دوید" تا سبدِ عشق به دامان ریزد

و بگوید که چرا سیب؟ بیا عشق بجوی!

دست خالی را دید، حیرت کرد و چه خوب می دانست

سال هاست، دل من غرق عرق پندارِ عشق کجا؟ یک سیب است

من به خود خندیدم، دل و دستم لرزید که رندانه می پنداشتم:

سیب قرمزِ باغچة این سایه، نشئه ای از دل عاشق دختر آن سایه است!

"و من اندیشه کنان غرق در این پندارم"

که چرا دست من خالی بود و سبد خالی من سیب نداشت

تا یکی از آن را با احساس، به دل دختر همسایه برم!

وهنوز غرق در این پندارم،

دختری همسایه در نزدیکی ماست

چه عبث پنداری!

*

"سیب"- دکتر حمید مصدق:

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 

*

"پاسخ سیب"- فروغ فرخزاد:

 

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

 

 


 
comment نظرات ()

 
بیداری
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳٠
 

 

 

چشم هایم نیز بیدارند

و صبح را

چون جان شیرین،‌ در میان دارند

دریغا بی اثر بودن

دریغا خواب ماندن

دریغا در شب تاریک، آشیان کردن

 

بیا تا چشم بگشاییم

و صبح را

چون جان شیرین، در میان گیریم

و تا جان در بدن داریم

حریم صبح هوشیاری و رفتن را

پاس می داریم

و با آزادگی آواز می خوانیم

که بیداریم.

 


 
comment نظرات ()

 
تولدی دوباره
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٦
 

 

ابتدا خواستم از تمامی دوستانی که قدم رنجه کرده، به اینجا آمدند

و تبریک گفتند زادروز این مسافر شیشه ای سپیدروی را

و سپس، به پاس قدردانی از لطف شما،

قطعة زیر را تقدیم می کنم به تک تک شما

که جادة عمرم را با محبت خویش نورانی کردید

*

بار الها!
امروز را تولدی دوباره باید!

امروز را اجازه ام ده

تا در مقابلت به زانو افتم،
قطراتی از اشک دلم را
به بارگاهت نثار کنم،
درد و راز نهانم را
با تو در میان بگذارم.

معشوق من!
امروز را اجازه ام ده

با تمام وجود به سویت آیم
با تشنگی و سرگشتگی

در کویری برهوت و خشک
اجازه ام ده

تولدی دوباره یابم
اجازه ام ده!

معبود من!
تو خورشیدی،

تو احسانی؛

کاسة اشک و نیاز در دست من!

دوست من!
نعمت و احسان از آن توست؛

سفرة خالی ز طعام از آن من!

زیبایی و فضیلت در ذات توست؛

صورتی بی رنگ بر روی من!

روزی و توفیقم از دست توست؛

دست های خالی در پشت من!

پناه و سایه ام از چتر توست؛

خجلتی بی انتها در چشم من!

معشوق من!
تو خورشیدی،

تو احسانی؛

عفو فرما، نمی بینم؛ تو بینایی؛

مرا دریاب که بیمارم
تو سبحانی،

تو رحمانی؛

کاسة اشک و نیاز در دست من!

خدایا

باران رحمت تو را چگونه می توان انکار کرد؟

یا نور مرطوب خورشید را

در رگ های باران نتوان دید؟

کدامین نور حقیقتی جز حقیقت نور تو،

فانوس چشم مرا تواند روش کند

یا تو را بر من آشکار؟

بارالها

کدامین چشم و کدامین هوش تواند

میان باران رحمت و نور حقیقت تو فاصله گذارد؟

به راستی تو کی از چشم ها و هوش ها پنهان بوده ای

که برای دیدنت به دلیل و راهنما محتاج باشی؟

معشوق من

تو با منی و در من

پس کدامین لحظه از من دور بوده ای

تا دو بالِ باران رحمت و نور حقیقت

نتوانند مرا به تو برسانند؟

باران رحمت و نور بی انتهای تو را

چگونه می توان انکار کرد؟

بار الها!
امروز را تولدی دوباره باید!

تولدی دوباره باید

 


 
comment نظرات ()

 
مژده وصل
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٩
 

 

 

 

دوستان
 
عیدی امسال من به یکایک شما، کتاب "مژدة وصل" است که
 
به تازگی  توسط "نشر البرز" روانة بازار کتاب شده است.
 
 
 
 
 
کتاب "مژدة وصل" توسط "نشر البرز" روانة بازار کتاب شد.
 
 
علاقمندان برای تهیة کتاب در داخل و خارج از کشور می توانند
 
 به آدرس زیر مراجعه کنند:
 
 
http://www.alborzpublication.com/bookdetail.aspx?ID=526
 
 
کسانی که علاقمند به موضوعات عرفانی و قطعات ادبی هستند
 
به طور حتم، از خواندن این کتاب لذت کافی خواهند برد
 
درضمن، این کتاب را می توانید به عنوان هدیه به کسانی بدهید که
 
دوستشان دارید یا می خواهید در سال جدید، بیشتر دوستتان بدارند 
 
*
پیشاپیش عید نوروز را به همة دوستان عزیزم تبریک گفته
 
بهترین ها و زیباترین ها را برای شما و خانوادة محترمتان در سال جدید
 
از خدای دوستی ها، مهربانی ها و زیبایی ها مسئلت دارم
 
*
 
هر روزتان همیشه سبز و نوروزتان پیروز باد
 

 
comment نظرات ()

 
سرگذشت من
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٥
 

 

سرگذشت من است آن­چه در ادامه می خوانید

امیدوارم از خواندنش لذت ببرید

*

داستان سرگذشت من از همین لحظه آغاز می­شود

یار منتظر، معشوق منتظر،

صورت عاشق سرخ،

دست های معشوق گرم و باز

میخانه سرخگون و آمادة دیدار؛

وقت ملاقات است.

 

در ضمیر پنجرة ورود، رمز عبور جاریست-

پرده ها کنار می­روند،

عاشق چشم دل بر سینة یار می بندد

حرف اول نبشته است: "عشق"

"عشق" می گوید، وارد می شود.

 

هنوز معشوق بر آستانة در منتظر است

پنجره رو به در باز است و نسیم آرامش از آن جاری

تصویر یار بر پنجره می افتد

نسیم چیزی در گوش پنجره می گوید

پنجره می خندد و بی هیچ صدا بوسه می ریزد بر صورت معشوق،

اندام معشوق پُرمی شود از گلبرگ های بوسه  

معشوق در تصویر یار محو می شود.

 

 باید سوخت؛

تا رها شد.

 

نسیم آن روز،

چه حرف ها که در گوشم نخواند

چه راه ها که نشانم نداد

چه عکس ها که بر چهره ام ننشاند

 

تصویر ترا آن روز بر چهره ام دیدم

تویی که گمشده ام بودی یا تو در من گمشده بودی؛

نمی دانم

راستش را بگویم:

نسیم بود که رمز عبور بر گوشم خواند و من-

بی­اختیار گفتم: "عشق"

 

امروز،

آغاز سفر است،

سفری در اعماق دشت مستی

به راستی، مستی ِسوختن هم لذتی دارد؛

مستیِ سوختن در شط نور سوار بر قایق دوست

هرجا رفت، می روی؛

بی تردید حجاب ها را می دری و می روی

می روی تا هرجا نور باشد؛

بر فراز نور می روی

 

سرگذشت من از مرز رفتن آغاز شد

از دل نور،

از مغز آب،

از غفلتی شیرین،

از تپشی مست

از آن جا شروع شد که درخت شکوفه کرد،

خورشید میوه داد

از اردیبهشتی سراسر مست و غرق در مستی بهشت

 

سرگذشت من تا امروز-

از همان نقطه ای آغاز شد که پنجره خندید-

نسیم در گوشم خواند و من-

 هنوز بی­اختیار می گویم: "عشق"

 

جادة رفتنم هنوز می خواند و-

چه شورانگیز امروز در گوش نسیم می خواند:

من پای رفتنم؛ نه، من همان پنجره ام؛

نه! نه! تصویر بر پنجره ام

 

من هنوز بر در ایستاده ام-

منتظرم

صورتم سرخ، دست هایم گرم و باز-

منتظرم

میخانه ام سرخگون و آمادة ملاقات،

شرابم سرخ و لب دوز؛

آسمانم بارانی چکیده بر مژگان لرزانم

 

چه شوری، چه غوغایی؛

این جا همه هستند و من مستم

ببخش مرا، از انتظار می­ترسم؛

نه، انتظار شیرین است؛

من هنوز مستم

بی نهایت! چه­کسی شیشة عمر داد به دستم؟

 


 
comment نظرات ()

 
نظربازی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢
 

 

در این راه پر فراز و نشیب و سنگلاخ

رسیدن به خانة دوست، دشوار است و پرخطر

صدمیدان پشت سر نهادن،

هزاران بیابان برهوت گشتن،

افق در افق دیدن، شفق در شفق رفتن؛‌

گریستن و خندیدن، بر بستر چمن خوابیدن

در جامة خواب غلطیدن

در بستر روز نیز غلطیدن

افتادن، ایستادن و دوباره رفتن

خواستن، طلب کردن، بوسیدن، نهالی در خاک بنشاندن،

با تنی مغرور برخواستن، در ساحل آرزوها لنگرافکندن

کار کردن، نهالی برآوردن، به افق دیگری بسپاردن

رخت از رخت عوض کردن، چنگ بر عصا آویختن

در جامة خواب غلطیدن

بستر روز جمع کردن و به پستو نهادن

در خاک افتادن، سکان رهانیدن، به سوی خورشید پرکشیدن

....

....

در آن سو، در آن سوی بسیار دورِ نزدیک

افسوسِ امروز نشاید که ما خاموش و او نگران

درآن روز که در نهان ها آوایی نیست، سکوت بر چشم ­هاست

فرصت نیست در گلگزار دل روییدن، شاخه ای خوشبو بوییدن

بر شانة آفتاب سرگذاشتن، تن در دشتِ آرزوها رها کردن

فرصت نیست زیرباران راه فتن، زیر چترخیس عشقبازی کردن

سجادة عشق پهن کردن، پیشانی یار بوسیدن

آه!

فرصت نیست،

فرصت نیست

....

....

امروز را هشیار باید بود

عاشق باید بود

همه جا در یار بود، زیر چتر یار خیس شد

پرید از خواب غرور، دستی در مهتاب بیداری زد

شرط عاشقی و دلبری و فنا در معشوق از مرغ مست پرسید

به امید بقا

در یار زیست و ذوب شد....

 


 
comment نظرات ()

 
سفره تنهایی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٧
 

 

با اجازه از حمید مصدق:

*

در اوایل دهة 40 شمسی (خرداد 1343 شمسی)، قطعه ای زیبا باعنوان "سیب" توسط زنده یاد دکتر حمید مصدق سروده شد که به سرعت در ذهن ایرانیان فرهنگ دوست نشست و شعرای دیگری ازجمله فروغ فرخ زاد به همان سبک، از خود سروده هایی به یادگار گذاشتند. من نیز سالیان پیش با الهام از قطعة سیب، چند خطی را سرودم که امیدوارم از خواندن آن لذت ببرید.

"تو به من خندیدی"

و چه زود فهمیدی

سر سفرة تنهایی من سیب کجا؟ عشق نبود

و در این نزدیکی، خنده کنان

"باغبان از پی من تند دوید"

تا سبدِ عشق به دامان ریزد

و بگوید که چرا سیب؟ بیا عشق بجوی!

دست خالی را دید، حیرت کرد و چه خوب می دانست

سال هاست، دل من غرق عرق پندارِ عشق کجا؟ یک سیب است

من به خود خندیدم، دل و دستم لرزید که رندانه می پنداشتم:

سیب قرمزِ باغچة این سایه، شکلی از دل عاشق دختر آن سایه است!

"و من اندیشه کنان غرق در این پندارم"

که چرا دست من خالی بود

و سبد خالی من سیب نداشت

تا یکی از آن را با احساس،

به دل دختر همسایه برم!

و هنوز غرق در این پندارم،

دختری همسایه در نزدیکی ماست

چه عبث پنداری!

 


 
comment نظرات ()

 
آرزو
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۳
 

مدتیست از کتاب "درس سحر" که برای چاپ آن­را آماده می سازم و علاقة زیادی به آن پیدا کرده ام، برایتان مطلب انتخاب می کنم.

امروز به مناسبت سال نو میلادی، بخشی از آرزوهای کتاب را برایتان گلچین کرده ام و خوب می دانم که این ها، آرزوهای زیبای تک تک شما عزیزان است.

"سال نو میلادی" را به همة هموطنان مسیحی تبریک گفته، امیدوارم که بخشی از این آرزوهای زیبا در سال نو، در دل های همة عاشقان فارغ از هر دین و مسلکی ظهور و بروز یابند.

*

آرزو کنیم:

عشق،

ما را چون مادری مهربان در آغوش گیرد

و در گوشمان لالایی آرامش خواند

دست نوازش بر سرمان کشد

و لالة پندارها­مان را در باغ آرزوها معطر سازد‌

نوری از عاطفه و محبت همراه توفیق بندگی و ارادت

بر پنجرة عمر­مان بتاباند

ذهنی سالم در چشمة وجودمان جاری

و سایة غم را در غنچة دلمان پرپر کند.

 

آرزو کنیم:

با توسل به اندیشة فقر و عشق،

به سلامت از کویر زندگی، عبور

تاریکی ذهن را با صفای باطن،

صداقت گفتار و نور عشق، منور

گنگی و محزونی باغچة بی کسی و شب های تار را

با سرود مرغ مهتاب، هشیار

خواب چشم سر را

روی علف های گمنام کویر زندگی، بیدار

انتظار پروانه های محرابِ فراموشی و بی کسی را غمخوار

لحظه های رؤیایی هشیاری و نورهای ارغوانی آگاهی را

به نهال های منتظر، نثار

و با خطای چشم های خواب ­آلوده

و آهنگ پرشتاب قافلة زندگی، کنیم مدارا   

و از بطن عشق طلب کنیم که-

از قافلة‌ حقیقت جانمانده

و در برهوت کویر تا ابد دست و پا نزنیم،‌

جاماندنی که حتی خاکستر وجودمان را

باد نخواهد ازبرهوت کویر باخود ببرد.

 

آرزو کنیم:

در طراحی واژه ها بگشاییم پنجره ها را

آب زنیم بر ایوان احساس خشک و سرای خاطرة غبارگرفته

جدا کنیم و برکنیم صفحات وهم و تردید را از دفتر خاطرات روزانه

سرشار کنیم هوای خانة تنهایی را

با واژه های دلدادگی و لاله پرورده

بالا رویم از پلکان پیچک کلمات روییده

در باغچة خانة دوست دانه به دانه

پریشان کنیم زلف صفحاتِ منتظر

به خطوط نهفته در افکار شراب زده

سیراب شویم از جام سبز تصاویر عریان آیات توبة استغفرالله

تا هوای دوست، کلمات را تازه کند

و نگاهش بر واژه ها، شیدایی صفحات را عریان

طرحی نو بسراییم که حتی بدنامی آن

رضای یار را در رگ بودن بدواند

و سینة سرد وجود را

گرم و تابنده کند به فروغ خورشید و نور عشق.

 

آرزو کنیم:

مهمان خانة دوست شویم تا دیده شوند نادیدنی ها

به دیدار دوست شتابیم تا فرو لغزند تردیدها

عشقِ دوست در دل نشانیم تا رنگ بازند کینه توزی ها

هر شب و روز، با دوست هم پیاله شویم تا تهی شوند تشنگی ها

یاد دوست در ایوان ذهن نشانیم تا فراموش شوند فراموشی ها

دل و دیده به­دوست بسپاریم تا بشکنند پای چوبین ترس و وحشت ها

ازخویش و دگر به درآمده و بندة دوست شویم تا بگسلند زنجیر بندگی ها.....

*

کیست کسی که درد و رنج سینة تنگ و خموش را تسکین دهد؟

در مرز گمنامی به تماشای بستر هشیاری رود؟

چیست این درد جانسوز و شعلة جگرسوز در صخرة تن؟

زیر چرخ ایام از مرز خاموشی به بیداری رود؟

 

*

 


 
comment نظرات ()

 
زخم
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٤
 

 

این روزها زخمی بزرگ بر قلبم نشسته است

زخمی که هر روز وخیم تر می شود

پیکرم را تا می کند و چشمانم را کم سو

نه می توانم قلبم را دور اندازم و نه زخمش را

پس برای آن که فقط تو را شاد سازم

پیکرم را با عصای دو پایم راست نگه می دارم

و چشمانم را با عینکی از جنس امید، روشن

اما تو همنشین سال ها درد و جراحت قلب من

باور نکن!


 
comment نظرات ()

 
توکل
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٢
 

 

در زندگی روزمره

گه گاه، نیروهای شیطانی زیادی یافت می شوند

که قصد اذیت و تخریب روحیه شما را

در محیط زندگی و کارتان دارند

به طور معمول، این افراد از میان دوستان و خویشان نزدیک،

حتی فرزندان و آشنایان بوده که با عملیات ایذایی و تخریبی

می خواهند شما را از ادامه حرکت تکاملی باز دارند

و امیال شیطانی خویش را به شما تحمیل کنند

 

نباید به چنین امواج منفی که برخواسته از قلب شیطان هستند

اجازة رخصت و پیروزی داد و میدان را برای یکه تازی شان فراهم کرد

از طریق ذهنی که متصل به امواج الهی و انرژی های مثبت است

ذهن و قلب خویش را سالم و شاداب نگه دارید.

 

تجربه به من آموخته است که-

برای مقابله با چنین افرادی

باید آنها را با تمام وجود بخشید

ولی اگر ذهن تان برای این کار آماده نیست

آنها را از طریق امواج ذهنی و ساطع کردن انرژی های مثبت

از زندگی خویش بیرون رانده

و در بندشان گرفتار نشوید

 

باید دانست و باور کرد که-

نیروهای شیطانی همیشه و همه جا حضور داشته

و بخشی از زندگی روزمره شده اند.

با توسل به امواج الهی و تقویت ذهن

و برخورداری از روانی سالم

نشاط و سلامتی را به زندگی خویش و اطرافیان هدیه کرده

و در مسیر تکاملی با قدرت بیشتری گام برداریم....

 


 
comment نظرات ()