آی ناکس ها!
با من چه کردهاید؟
ببینید که هنوز زندهام!
به بهای دراسارت آوردن روحم.
عشق را میخوانم که مرا با خود ببرد
و بر بلندترین قلة هر شهر، بریزد خاکستر افکارم را
آنجا که مردم آزاده روحشان در پرواز است
و هنوز در مقابل جباران حقیر
ایستادگی میکنند،
زندگی میکنند
و تا انتهای غم، میخندند.
و اما ما
که هنوز از قافلة فقر و عشق
بهسلامت به مقصد نرسیدهایم
و در جامة دنیا باقی ماندهایم
و نظارهگر اینهمه ظلم و ستم هستیم؛
رعشه بر انداممان افتاده است،
و خشم سراپای وجودمان را دربردارد
و بر زمین چنگ میزنیم،
خاک بر سر و صورت میریزیم
و با تمام وجود،
در آرزوی آنیم که،
جور روزگار سرانجام بهپایان رسد
و غم هجران به سر آید.
عاشق که رمز ایستادگی بیاموزد،
از دنیا و جلوههایش-
ترسی به دل راه نمیدهد؛
و تسلیم اوضاع فریبندة دنیا نمیشود
و دل به امید یار،
و تا رسیدن به موفقیت همراه با آرامش
و تا انتهای رضایت معشوق-
به پیش میرود.
استاد شاگردانش را نهیب میزند که:
سعی کنید صفات عشق در شما زنده شود.
عشق بخشنده است، شما هم بخشنده باشید.
ستار است، شما هم ستار باشید.
باگذشت است، شما هم با گذشت باشید.
مهربان است، شما هم مهربان باشید.
خالص است، شما هم خالص باشید.
درستکار، نیکپندار و نیکو رفتار است-
شما نیز اینچنین باشید.
دروغ نمیگوید، شما هم صادق باشید.
ریا نمیکند، شما هم بیریا باشید.
تهمت نمیزند، شما هم تهمت نزنید.......
همه چیز خود را به پای معشوق میریزد،
شما هم اینگونه رفتار کنید.
عاشق شیفته
کسب علم و حکمت را
برای خشنودی یار میخواهد،
چون میداند معشوق در مراکز علم و ادب رفتوآمد دارد
و عاشق عالم و بامعرفت را بیشتر دوست میدارد.
دنیای شیرین علم و عالم و استاد و دانشجو،
صحنة جوش و خروش است
که در آن صفحات تازهای از تفکر و اندیشه ورق میخورند.
در این دنیای پر از رمز و راز و شیدائی،
طنازی علم به اوج میرسد
و زیبائی، طراوت، دلهره، عشق، هیجان و شور آن،
شباهتی با عوالم دیگر ندارد
و شیرینی آن با شیرینترین شهد دنیای مادی
غیرقابل مقایسه است و حکایتش، با کلمات امکانپذیر نیست.
چشمهایم نیز بیدارند
و صبح را
چون جان شیرین، در میان دارند
دریغا بی اثر بودن
دریغا خواب ماندن
دریغا در شب تاریک، آشیان کردن
بیا تا چشم بگشاییم
و صبح را
چون جان شیرین، در میان گیریم
و تا جان در بدن داریم
حریم صبح هوشیاری و رفتن را
پاس داریم
و با آزادگی آواز خوانیم
که بیداریم
طبیعت،
مرهم زخمهای چرکین روح
و دردهای کهنة روان است که-
اگر پاک نشوند،
بر ناپاکیهای دنیا خواهند افزود
و جنگ و خون را بر پیشانی عالم خواهند پاشید.
سخن از باران نیست
ابرها گم شدهاند
پرپر شدهاند.
خاک، لبهایش را میلیسد
خشک و ترک خورده است
جای کرمهای باران خالیست.
آفتاب بینورست
سرزمین افسردهست
دجله هم پر خون است.
راز خلقت،
عبادت و بندگی است،
اما
قلم را
افضل از عبادت دانستهاند
و کسب علم را
پر فضیلتتر از عبادت؛
که این همان-
رمز و راز خلقت است.
کلمات و حرفهایی ماندگارند که
مرغ باغ ملکوت باشند
و از عالم بالا،
تابلوی ذهن را نقاشی کنند
تا بتوانند ماندگارترین مفاهیم و عبارات را
خلق کنند،
و احوال زمینیان را آشکار سازند
و راز دلهای خسته،
درمانده،
کاوشگر،
جستجوگر،
پرسشگر
و پرستندة زمینی مانده در کویر زندگی را
هویدا کرده،
خفتگان را بیدار کند.