راز

کتاب عاشقی
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱
 

 

اربعین حسینی

برای عاشقان و آزاداندیشان،

حدیثی عارفانه دارد

که در آن،

عاشقان راه آزادی و آزادگی

با شوقِ دیدن یار،

کتاب عاشقی و دلدادگی و ایثار و شهامت و شجاعت و شهادت را

ورقی دوباره می زنند،

و پیام سالار آزادگان را

با صدای پرندگان و عطر بنفشه های بهاری-

زمزمه می کنند در لالة گوش زمان.

*

خیمه ای سوخته روی خاک می چکید

خونی لخته شده، خیال آب و گل را بهانه می کرد

 

سرها-

خالی از فریاد و شیون

کویر داغ،

عطش ستاره ها را پیمانه می کرد

 

محشر،

مُهر سکوت بر لب داشت

و ستاره ها را در نبض قافله ای خسته، شماره می کرد

 

قافله می رفت و در زمین بذر عشق می پاشید

قافله سالار، زنی بود از دیار زیبایی

و بنفشه های بهاری را در چشم خیرة سرها نمایه می کرد

 

سوخته دلی در شام،

سرهای سوخته را با اشک دیدگان نظاره می کرد

لیک چه حاصل، آن سوی تر،

جغدی شوم که شعر می گفت و جام نبیذ بر لب داشت

با پروانه های فصول در مسیر قوس قزح مُحاجه می کرد

*

التماس دعا

 


 
comment نظرات ()

 
این دو روز و دو شب
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
 

 

بیایید-

این دو روز و دو شب را

بنشانیم بر لبان دوستان

دانه های سرخ انار را

 

سرمة چشم کنیم

خاک راه یار را

 

و لبریز از شرابِ بوسة یار کنیم

دیوان دل را

 

سر بر خاکش نهیم

و راهش را

با مژگان چشم دل

آراسته کنیم

تا زیباترین شعر زندگی

بر شمشادهای کنارة جادة هستی سبز شوند.  

 

حداقل این دو روز و دو شب بدانیم:

 

واژه های عاشقی،

واژه های غم و حسرت نیستند

تا بوی بی کسی و درماندگی بدهند؛

معشوق کجا می خواهد که

عاشق بی کس و غم دار باشد؟

 

واژه های عاشقی،

واژه های تازگی هستند

و نوشدن؛

واژه های دلدادگی هستند

و پویایی.

 

و اگر مزة فقر می دهند

آنست که

وابسته به غیر نباشند،

از غیر طلب نکنند

و برای غیر از یار

به زیور درنیایند؛

 

و این نه آنست که

معشوق،

همه را برای خود می خواهد

که او نیازی ندارد؛

بلکه عاشق است که

جملگی برای یار می خواهد

تا به غیر از یار نبیند.

 

بیایید-

این دو روز و دو شب را

عاشق شویم

یا اگر نمی توانیم

با لبخند درآوریم ادای عشاق و عاشقی را

و تقسیم کنیم با خودمان-

لذت بی انتها و شیرینش را

 

آه!

بیایید-

این دو روز و دو شب را

عاشق باشیم

و اگر نمی توانیم

"عاشق بازی" کنیم!

 

بیایید....

*


 
comment نظرات ()

 
عرفه
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥
 

 

در کوران زندگی

و فراز و نشیب هایش؛

که محنت و سرگشتگی و حرمان و فراغ و درد و محنت می آورد

و آدمی را درمانده و خسته و تنها و نالان و افسرده می کند؛

رهرو

نیاز به داروی آرام بخشی دارد

که روحش را جلا دهد

و جسمش را شفا.

*

دعای روز عرفه-

حدیث درماندگی

و نیاز رهرو در عالم فانی است

که جسم را شفا می دهد

و‌ روان را از آلودگی ها پاک می‏کند.

دعای عرفة‌ امام حسین (ع)

فرازهای بلند و درس آموزی دارد

که به عاشقان

مسیر موفقیت پایدار و آرامش ابدی را نشان می دهد

و در مدرسة عشق و بندگی،‌ آبدیده

و آدرس و نشانی درست از دوست ارایه کرده

و عاشق را

به سوی یار‌ رهنمون می‏کند.

*

بار الها!

اجازه ام ده تا در مقابلت به زانو افتم،

قطراتی از اشک دلم را

به بارگاهت نثار کنم،

و درد و راز نهانم را

با تو در میان بگذارم.

 

معبود من!

تو پناهگاه منی،

وقتی تمامی راه ها با همة وسعت،

بر من صعب و دشوار می شوند؛

و فراخنای زمین بر من تنگ؛

و اگر رحمت تو نبود؛

آه!

من اکنون جزء هلاک شدگان بودم.

 

معشوق من!

می دانم که بد کرده ام،‌

غفلت ورزیده ام؛

پیمان شکنی کرده ام؛

وعده های عمل نکرده داشته ام؛

و گناه های فراوان مرتکب شده ام؛

 

اما خدای من!

توبه کرده ام

و به درگاهت بازگشته ام؛

می دانم که با آغوش باز

از من استقبال می کنی،

چراکه هرچه باشد،

تو خدا و معبود و معشوق منی

و من جز تو

کس دیگری ندارم؛

ای معشوق من!

مرا تنها و بی یاور مگذار!

 

عزیز من،

رفیق من،

معبود من!

برای این همه لطف و رحمت و بخشش و بزرگی،

گواهی می دهم که

اگر در طول قرون و اعصار زنده بمانم

و بکوشم تا شکر تنها یکی از نعمت هایت را بجا آورم،

هرگز نتوانم؛

مگر آن که توفیق و لطف و مرحمت تو رفیقم شود..

پس دوست عزیز من!

هرچه دارم از توست،

حتی توفیق شکر گذاری

و بندگی ام.

 

معشوق من!

چون تنها تو را دارم؛

و تنها از تو طلب رحمت و مغفرت می کنم؛

مرا در آغوش مهربانت گیر

و همیشه یار و نگهبانم باش.

آمین

یا رب العالمین!

*


 
comment نظرات ()

 
شکرگذاری
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۸
 

دوستان همراه و زیباتر از گلم:

مدتیست که از کتاب "راز بهتر زیستن: رمز موفقیت همراه با آرامش" (بعثت، 1388)

مطلبی هدیه نکرده ام

امروز، مطلب زیر را به تک تک شما هدیه کرده و امیدوارم شما با خواندن کتاب

انرژی مثبت آنرا نیز هدیه کنید

به کسانی که دوستشان دارید

یا می خواهید دوستتان داشته باشند.

 *

 

 شکرگزاری، نمادی از ارتباط ذهن با معنویات و پالایش آنست.

هرقدر رابطة آدمی با ارزش های اخلاقی مستحکم تر باشد،

حس شکرگزاری در او قویتر خواهد بود.

 

شکرگزاری،‌ قدردانی و ابراز لذت و رضایت از تمام چیزهایی است که به ما ارزانی شده

و بنابراین، با ارسال انرژی مثبت به سوی آنها،

مقادیر فزون تری از تمام چیزهای خوب، به سویمان گسیل خواهد شد.

 

کسی که به طور مدام برای سلامتی خود و نزدیکانش شکرگزار باشد،

سلامتی بیشتری در انتظارش خواهد بود.

شکرگزاری برای مال و دانش و امثالهم سبب افزودن تمامی آنها خواهد شد.

 

با شکرگزاری و تکرار مداوم آن،

خیر و برکت و سلامتی و سرانجام، درک محضر باریتعالی

و آرامش به ‏سوی انسان گسیل می شود.

پس، هرکس شکرگزارتر است، قربت و نزدیکی بیشتری با خداوند پیدا کرده

و از نعمت و‌ توانگری بیشتری برخوردار می شود.

 

شکرگزاری، چکیدة ایمان و اعتقاد راستین بشر به صورت کاربردی است.

اگر حس شکرگزاری در انسان نهادینه شود،

خدواند بازدهی آنرا هرطور که او طلب کند، چندبرابر می دهد.

*

جلد دوم کتاب "راز بهتر زیستن: رمز موفقیتِ همراه با آرامش"

در 255 صفحه در قطع رقعی توسط انتشارات بعثت چاپ شده است.

تلفن نشر و پخش: 66498465

*

 


 
comment نظرات ()

 
پستو
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱
 

 

در اوضاع فریبنده دنیا،

عاشق اما در دام فریب نمی افتد

و هر صبح و شام بر طبل مبارزه می کوبد

و پرندة حقگو می­شود،‌

حتی اگر خاطره اش را مات کنند

و آبرویش را بدزند

و در پستویی نهانش کنند.

عاشق می داند که

جباران در کمین اند؛

تا تودة زنجیر را خانة او کنند.

*

پستو اما جادة فرار برگ جدامانده است

پیام چترهای خسته در روزهای بارانی

سکوت واژه ها در سلاخی جلاد

دهان صبح بی خورشید در حوضچة اعتراف

شب بی تاب است در کوک خوابیدة زمان.

*

درد اما قصة هرروز عاشق است

شرابی است مستی آور برای روزهای سرد بی آفتاب

فرصت حیاتی دوباره در باغچة سبز رویش

پیام گل یاس به لاشخورهای فدک

فراموشی بیشة نور است ز بی مهری ماه....

*


 
comment نظرات ()

 
قلم
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳
 

 

شروع سال تحصیلی را به همة عزیزانم تبریک گفته

و برای یکایک، بهترین­ها را همراه با موفقیت و لطف الهی آرزومندم.

*

باید بنویسم هر روز و شب را

تا جوهر قلم

پاک کند گرد و غبار افکارم را.

 

گر نباشد قلم

پنجرة افکار

غبارآلوده ست

و خانه ابری

و مسیر فردوس

وهم انگیز

بی گذرست خطة دریای گران را.

 

آه قلم است

فریاد دل

که می نشیند بر آئینة عرش

و حریری ست کلمه

که می کند زلال

شیشة آئینه را.

 

خانه آفتابی ست.

 


 
comment نظرات ()

 
فطر
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۸
 

هر روزی‏که انسان

به موفقیت همراه با آرامش برسد،

عید فطر اوست

که در این روز،

خورشید شکوفه می کند

و گلبرگ هایش را

با شبنم صبح گاهی

بر سر و روی عاشقان می پاشد.

در چنین روز فرخنده ای،

جشن فطرت برپا می شود،

خداوند از "جام اوفى"

به بندگانشان مى چشاند،

مراتب عبودیت

یکی پس از دیگری طی می شوند

تا مقام "او ادنى" حاصل شود.

بندگان در این روز باشکوه-

مست می یار می­شوند.

*

مستی یعنی شوق رفتن

و دیدن روی یار

که عاشق در هر مناسبتی از ایام

که بهترینش در ماه صیام است،

شوق مستی در سر دارد

و اگر دیر بنوشد می را ‌

خمار میکده می شود

و سر بر آستانش می کوبد

تا یار لطفی کند

و از شراب میکده

جرعه ای بریزد در کام عاشق خمار.

*

بارالها!

در این روز عید فطر،

که براى مؤمنان روز عید و خوشحالى

و براى مسلمانان روز اجتماع و گردهمایى است،

از هر گناهى که مرتکب شده ایم

و هر کار بدى که کرده ایم

و هر نیت ناشایسته اى که در ضمیرمان نقش بسته است

به سوى تو باز مى گردیم

و توبه مى کنیم،

توبه اى که در آن

بازگشت به گناه هرگز نباشد

و بازگشتى که در آن

روى آوردن به معصیت هرگز نباشد.

 

 


 
comment نظرات ()

 
بک یا الله
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱
 

 

و خورشید بر ستیغ کوه ایستاد

و با کائنات هم صدا شد:

سبحانک یا لا اله الا انت

ای عشق: منزهی تو

و کجا معبودی جز تو می توان یافت؟

 

و اما منِ درمانده

که هنوز از قافلة عشق

به سلامت به مقصد نرسیده ام

و در جامة دنیا باقی مانده ام

رعشه بر اندامم افتاد،

بر زمین چنگ می‏زنم،‌

خاک بر سر و صورت می ریزم

و با تمام وجود

قرآن بر دل می گذارم

و بر گوش عشق نجوا می کنم:

الغوث، الغوث، خلصنا من النار یا رب

نجاتم ده، به فریادم برس

و ای عشق: رهایم کن از شعله های آتش

 

جا مانده ام، وا مانده ام،

از کاروان جا مانده ام

یارب بگیر دست مرا

سرگشته ام، وا مانده ام

 

بک یا الله

به محمد ٍ

به علی ٍ

نجاتم ده.

ای عشق:

در آرزوی آنم که،

جور روزگار سرانجام به پایان رسد

و غم هجران به سر آید

 

و خورشید هنوز بر ستیغ کوه ایستاده بود

و خون خدا را می دید

که از فرق علی

سجادة آفتاب را سرخ می کرد

بک یا الله

به محمد ٍ

به علی ٍ

و به علی ٍ

و به علی ٍ

و خورشید هنوز بر ستیغ کوه ایستاده بود

و خون خدا را می دید....

*


 
comment نظرات ()

 
قدر
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳٠
 

 

ای امام اول مظلومان و آزادی‏خواهان اعصار!

من در اوج تنهائیم؛

و در نهایت دلتنگی‏هایم؛

و شرمساری‏ از گناهانم؛

و پشیمانی و ندامتم؛

وقتی مخاطبم را نمی‏یابم؛

حرف‏های غدیر را

با تو در "میقات" زمزمه می‏کنم؛

و در "بیت‏الله­الحرام"،

جائی‏که خدا تو را در آغوش گرفت

و حرف‏های غدیر را

در لالة گوشت اذان گفت،

پژواکش را با گوش جان می‏شنوم.

*

ستاره‏های اشک

در کُنج دل نشسته، سوسو می‏زنند

رهروان مسیر عشق

از آیینة چشمان عبور می‏کنند.

*

و من اینجا نشسته، خسته و تنها

سر در گریبان نغمه و دنیا

در سعی عشق و آیینه افکار

قدری از شب­های عمرم را جستجو می­کنم.....


 
comment نظرات ()

 
عفریت
نویسنده : دکتر علیرضا رحیمی بروجردی - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٢
 

 

در رگ­های زمین،

شور عشق می­دوید

با رنگی از عرق سبزه و گل

و گرمایی که از چشم ترِ خورشید می­آمد

 صدای پای درخت در گوش خاک پُر بود

پچ­پچِ سنگ­ریزه­های نهر را کوه می­شنید

 در دل پروانه، شعلة شمع روشن بود

نبض زمین را جای پای سنجاقک در آب می­شنید

طنین باران از ناودان پشت­بام ابرهای گریان می­آمد

گلخانة آسمان لبریز از قوس­قزح بود

لحظه­های زمان، هیاهوی نور را از شیار پنجرة عمر می­شنید

 سمت حیات در سرسرای فصول چراغان بود

غوغایی بود در آسمان، عروسی ناهید و کیوان بود

چشم هر ستاره سرشار از چشمک بر لب دیوار می­آمد

چمن در آغوش شبنم، نبض هستی را با گوش جان می­شنید

حیات، فرجامی خوش داشت و در هوای بی­کرانگی شناور بود

کبوتر بود و شاخة زیتون، سکانِ کشتی ناخدا آرام بود

در ایوان سجود، غمزة سحر با عطر گل یاس می­آمد

کهکشانِ راه مرغانِ وجود، عطری از برگ سبز باغ زمان می­شنید

باغ سرشار از آفتاب، حجلة پروانه در چشمة نور بود

همه جا نور بود و روشنایی، چهرة خواب بیدار بود 

در رگ­های زمین،

هنوز شور عشق می­دوید،

و در همین کشاکش رنگین بود که پاییز می­دوید

 

و ناگاه،

زمان استاد، عطسه­ای کرد

سیاهی سرکشید، خصم وعده­ای کرد

در آن غوغای صلح و بی­خیالی،

تبر در دست ابلیس ضربه­ای زد

به­یک­باره،

عکس تاریکی در آب افتاد

دیو در شاخِ مرگ دمید،

همهمه­ای در باغ افتاد

  همهمه اما هنوز باقیست

بر پیشانی باغ خط زنگاریست

سیاهی در خواب و بیداری، گل می­چیند

باغ در حسرت شاخه­ای سبز، خواب می­بیند

و این حکایت، همچنان باقیست.

 


 
comment نظرات ()